
وزارت بهداشت
درمان و آموزش پزشكي در اقدامي
پسنديده زندگي نامه و گوشه هايي از وصيت نامه شهداي اين
وزارتخانه و سازمانهاي وابسته از جمله سازمان « تامين
اجتماعي
سازمان انتقال خون و سازمان بهزيستي كشور را در
مجموعه اي به نام « شهداي سلامت » جمع آوري كرده و در
اختيار علاقمندان قرار داده است .
اين مجموعه كه در 110 صفحه قطع رقعي گنجانده شده
است در شمارگان 3000 نسخه و با همكاري موسسه كتاب مير
منتشر به بازار نشر عرضه گرديده است . در مقدمه اين كتاب كه
توسط دكتر مسعود پزشكيان وزير بهداشت
درمان و آموزش
پزشكي قلمي شده است آمده : « به درستي كه شهدا برگ زريني
هستند كه اين وزارتخانه در طول 8 سال حماسه و جنگ تقديم
نموده است و اين وظيفه بر دوش ماست كه راه و طريق عاشقي
را به نسل هاي بعد بياموزيم و حافظ آن باشيم ...

*****
روزهاي اسارت در كمپ
|
بخش سوم
رضا وثوقي
تونلهاي انساني
هر بار كه مي خواستند از اسرا آمار بگيرند تعدادي از
سربازان عراقي در مقابل در آسايشگاه صف كشيده و تونلي از
انسان مي ساختند و ما جهت خروج از آسايشگاه مجبور بوديم
از داخل اين تونل عبور كنيم كه در اين حين سربازها با باطوم و
كابل به جانمان مي افتادند و اگر نفر اول بر اثر اين ضربات در
داخل تونل به زمين مي افتاد نفرات بعدي محلي براي عبور
نداشتند و طبيعتا برروي همديگر مي افتادند و لذا كتك خوردن تا
ساعتها ادامه مي يافت و آنچه كه عبور از اين تونلها را براي ما
مشكل تر مي ساخت برداشتن دمپايي در هنگام عبور از داخل
تونل بود
زيرا كه هنگام آمار مي بايستي در كف محوطه كه بسيار
سرد بود به زمين مي نشستيم و در آن هنگام بود كه از دمپائي ها
بعنوان صندلي استفاده مي كرديم و از آنجائيكه دمپايي كم
داشتيم به اين صورت از آن استفاده مي كرديم كه نفر اول يك
لنگه از دمپائي ها را زير پاي خود مي گذاشت و چنان بر روي لنگه
ديگري مي نشست كه پاي نفر دوم بر روي آن واقع بود و در
حقيقت در روي پاي نفر دوم مي نشست و بدين ترتيب پاهاي
خود را نگه مي داشتيم و بر روي زمين سرد نمي نشستيم ولي آنها
براي اينكه بيشتر عذابمان بدهند كف زمين را با آب فاضلاب
آبپاشي مي كردند و بوي بد آن موجب تهوع مي شد و تا آخر آمار
اين حالت را مي بايستي حفظ مي كرديم .
مراسم نماز
دعا و نيايش
وجود عده اي جاسوس در بين ما مشكلات را مضاعف كرده
بود ولي علي رغم اين مسائل هفته اي دو جلسه دعاي توسل
برگزار مي كرديم و متاسفانه چون از اسرايي كه بين ما بودند كسي
دعاي كميل را از حفظ نبود و كتاب دعايي نيز در اختيار نداشتيم
دعاي كميل برگزار نمي شد.
هفته اي دو نوبت روزه مي گرفتيم ; روزهاي پنج شنبه روزه
مستحبي و روزهاي دوشنبه روزه كلامي (در روزه كلامي فقط
اسما مباركه را به زبان مي رانديم و در طول آن روز هيچ حرفي
نمي زديم ) در ميان نگهبانان عراقي « طلعت » نامي بود كه از روزه
گرفتن بچه ها اطلاع داشت و شب هر چهارشنبه به دور از ديد
ديگر نگهبانان يك استكان شكر به ما مي داد و كساني كه
مي خواستند فرداي آن روز
روزه بگيرند تكه اي از سهميه نان و
مقداري نيز آب براي سحر ذخيره مي كردند و به موقع سحر هر
كدام از اسرا مقداري از شكر را در داخل نان ريخته و تناول
مي كردند و بدين ترتيب روزه مي گرفتند. هنوز هم كه هنوزه
دعاهاي ما بدرقه « طلعت » است و اميدوارم مورد رحمت
خداوند سبحان قرار گيرد.
تنبيه هاي وحشيانه قرون وسطايي
در ميان اسرا سه نفر از بچه هايي كه از نظر معنوي ضعيف
بودند تحت تاثير چرب زباني هاي يكي از مامورين بعثي بنام
« جلال استخباراتي » فرم پناهندگي پر كرده بودند كه چون قضيه
را فهميدم آنها را تهديد كردم كه در صورت عدم پس گيري و پاره
كردن فرمها برخورد شديدي با آنها خواهد شد ولي آنها اين
قضيه را يك شوخي بيش ندانسته و مطمئن بودند كه از سوي
مامورين حمايت خواهند شد و لذا از اين كار خودداري كردند.
تا اينكه شبي بنده با چند تن از اسراي ديگر پتوها را به سر آنها
انداخته و تا حدي كه آنها را بترسانيم كتكشان زديم و چون
ديدند كه اين موضوع برايشان در اردوگاه مسئله ساز شده است
فرداي آن شب با ترفندي فرمها را از عراقي ها گرفته و پاره كردند
و كل ماجرا را نيز گزارش دادند.
از آن روز به بعد « جلال استخباراتي » به هر بهانه اي به من
گير مي داد تا اينكه روزي همه اسرا را در محوطه اردوگاه جمع
كرده و با كتك به بچه ها فشار مي آوردند كه بر عليه حضرت
امام (ره ) شعار بدهند. غافل از اينكه تحمل تمام مصائب فقط به
خاطر عشق به امام بود و اسرا يك يك از جا بلند مي شدند و
مي گفتند (مرد است خميني
مرد است خميني ) و بعضي از
عراقي ها با اينكه فارسي مي دانستند ولي همين كه اسرا از جاي
خود بلند مي شدند و نام خميني را به زبان مي آوردند قبول
مي كردند كه بر عليه حضرت امام (ره ) شعار داده مي شود.

*****
لهجه باراني چشم تو را مي شد سرود
|

تقديم به سردار شهيد « مهدي زين الدين » بمناسبت سالگرد
عمليات خيبر
بخش پاياني
اشاره : بخش نخست خاطرات برادر بسيجي مهندس « مهدي
كياميري » در مورد سردار شهيد « مهدي زين الدين » فرمانده
لشكر 17 علي ابن ابيطالب (ع ) را در مورخه 82
12
5 در همين
صفحه خوانديد
آنچه در پي مي آيد بخش دوم و پاياني اين
خاطرات است كه از نظر شما مي گذرانيم .
عروج عاشقانه !
رزمندگاني كه پاييز سال 1363 را در لشگر علي بن
ابيطالب (ع ) و در مهاباد بودند
به ياد دارند كه فضاي لشگر
حال و هواي ويژه اي داشت
همه در تكاپوي فتحي ديگر
خود
را براي حضور در حمله اي سرنوشت ساز
آماده مي كردند.
زمزمه عمليات
رنگ و بوي جبهه را عوض كرده بود و روز
و شب در چشم انتظاري لحظه موعود و در حالي طي مي شد كه
چهره هاي رزمندگان
هر آن نوراني و پرفروغ مي گشت . البته
برخي رخسارها
نوراني تر و گلگون تر بود و اين موضوع
بيش
از همه
ياد حسين (ع ) را زنده مي كرد كه در روز عاشورا
هرچه
زمان مي گذشت و لحظه ديدار نزديكتر مي شد
چهره اش
برافروخته تر مي گشت .
در همين زمان
وضعيت غيرعادي لشگر
باعث شگفتگي و
تعجب رزمندگان شد. تحرك خاصي به چشم مي خورد و رفت
و آمدها كه بيشتر به چادر فرماندهي انجام مي گرفت
بيش از
پيش جلب توجه مي كرد.
سكوتي سنگين و نگران كننده
همه جا را فرا گرفته بود.
كسي در فكر انجام برنامه هاي عادي نبود. لحظات به سختي و
كندي مي گذشت و سرانجام پس از انتظاري طولاني
افراد براي
اجتماع در محوطه لشگر فراخوانده شدند
در شرايطي كه
چنين احضاري بي موقع بود.
روحاني لشگر (حاج آقا بسطامي ) در جمع رزمندگان
حاضر شد و گفت : « شهادت فخر اوليا خداست و فرمانده
شجاع و دلاور ما كه عمري را به جهاد گذرانده بود
به دست
ديو سيرتان زبون
در خط مقدم نبرد و همراه برادرش مجيد
به
شهادت رسيد. »
اين خبر ولوله اي بپا كرد. نگاههاي متحير به اشك
نشست . قلبها در فراق جنگاوري صبور كه جز به رضاي حق و
اطاعت از امام خويش نمي انديشيد
دردمندانه در هم فشرده
شد. دستها در مصيبتي جانسوز بر سر و سينه ها فرود آمد.
لشگر به ماتم نشست و صداي ضجه و ناله ي بچه ها به آسمان
برخواست .
آن روز غوغايي بر پا شد
عاشورا نبود
ولي مصداقي از
« كل يوم عاشورا » تجلي داشت . همه با همان شور حسيني به
عزاداري پرداختند
كسي سر از پا نمي شناخت . اين نخستين
بار نبود كه عطر شهادت
فضاي لشگر را معطر مي ساخت
اما
اين بار شهد وصال
نصيب عاشقي شد كه تجسم عيني
مجاهدي في سبيل الله بود و اين سيلاب اشك در فراق او بود
كه از چشم لشگر مي چكيد.
اين بار فرمانده
خود پيشاپيش سربازانش
بر آستان
شهادت بوسه زده بود و سر را در دامان عشق حسين (ع )
به
بارگاه خداوندي هديه كرده و اين همه ماتم و غم
در رثاي او
بود; اويي كه دلاور بود و محبوب .
و اما در رساي اين عاشق دلاور
ياران چه
گفتند :
سرلشگر پاسدار
سيديحيي (رحيم ) صفوي : « اين بزرگوار
(شهيد مهدي زين الدين )
هم در ميدان ايمان و جهاد اكبر كه
جهاد با نفس بود و هم در ميدان شجاعت مي رزميد و انصافا او
هم در ميدان جهاد اكبر به پيروزي رسيده بود و هم در ميدان
جهاد اصغر كه همين جنگ تحميلي و دفاع مقدس
بود. »
سپهبد شهيد صياد شيرازي : « در يكي از مناطق عملياتي
با برادر محسن رضائي تصميم گرفتيم يكي از فرماندهان لشگر
سپاه (شهيد مهدي زين الدين ) و يكي از فرماندهان لشگر
ارتش (شهيد آبشناسان ) را
به اتفاق هم براي شناسايي به
منطقه مورد نظر بفرستيم كه پس از انجام ماموريت محوله به
صورت جداگانه
از هر كدام اين بزرگواران گزارش كار گرفتيم . »
شهيد زين الدين در رابطه با شهيد آبشناسان مي گفت : « در
تمام مراحل شناسايي ايشان بسيار دقيق و منظم بودند
به
طوريكه حتي در شبهايي كه مجبور بوديم در خط عراقي ها
استراحت كنيم
ايشان صبح زود
در جبهه دشمن نرمش
صبحگاهي انجام مي دادند. »
شهيد آبشناسان هم در رابطه با شهيد زين الدين مي گفت :
« ايشان با توجه به سن كمي كه داشتند
بسيار متعهد و شجاع
بودند و حتي در حين شناسايي در داخل خاك عراق
نماز
شبشان ترك نمي شد. »
سردار سرتيپ غلامرضا جعفري : والله مهدي « زين الدين »
دنيايي از اخلاص بود. من فقط يك خصوصيت كه در جمع ما
گفت را براي شما نقل مي كنم :
روزي عده اي از برادران در كنار هم جمع شده بودند و هر
كس مطلبي مي گفت .
يكي مي گفت : « من دوست دارم اول زخمي شده
بعد
شهيد شوم . »
ديگري مي گفت : « من مي خواهم اسير شوم . »
هر كس مطلبي مي گفت . اما مي دانيد اين بزرگوارـمهدي
زين الدين ـ چه گفت
گفت : « من آن چيزي را مي خواهم و آن چيزي را دوست
دارم كه خدا دوست دارد. »
پدر شهيد مهدي زين الدين : « يك روز صبح بود كه خانم
« آقا مهدي » آمد و شروع كرد به گريه
او گريه كرد و ما گريه
كرديم . »
حاج خانم گفت : « چه خبرشده
چرا به من نمي گوييد »
آن موقع بود كه فهميد آقا مهدي هم شهيد شده
است .
عصر هم جنازه هاي مهدي و مجيد را آوردند و ما و حاج
خانم به سردخانه رفتيم و جنازه ها را ديديم . صبح روز بعد آنها
را شستيم و با كفن كربلا كه براي خودمان بود
آنها را در كفن
پوشانديم .
مادر شهيد زين الدين « شما را قسم به خون همه شهيدان و
اين دو جگرگوشه ي من
استقامت داشته باشيد و در همه
مراحل و سختيها
ايستادگي كنيد و راه اين شهيدان را ادامه
دهيد. نگذاريد خونشان هدر رود. از حركت باز نايستيد
مهدي و آقاي مان مهدي (عج ) حضرت صاحب الزمان (عج ) را
خوشنود سازيد.
مي دانيد كه او هميشه
همه را به رزم و جهاد دعوت
مي كرد. انقلابمان را تنها نگذاريد و آن را ادامه دهيد. من آرزو
مي كنم
كاش به تعداد رگهاي بدنم پسر داشتم و در راه اسلام
مي دادم و با خون آنها درخت اسلام را آبياري مي كردم . « السلام
عليك يا ابا عبدالله . »
و اين هم
جملاتي كه آقا مهدي پس از عمليات خيبر
در
جمع لشگر علي ابن ابيطالب (ع ) بيان كردند :
« ... من خيلي دوست داشتم كه در اين عمليات شهيد شوم
و جنازه ام در كنار مفقودين بماند و برنگردد » .
والله آرزوي ديرينه ام نيز همين بوده كه اگر شهيد بشوم
سرگذشتي از زندگي و نشانه اي از جنازه ي من و يا هيچ خبري
از اينكه زنده يا مرده هستم برنگردد
تا غم خوار عزيزانم باشم
كه در اين گونه صحنه ها به شهادت رسيده و پيكرهاي
مطهرشان در منطقه باقي مانده است
كه يقين دارم كه امام
زمان (عج ) و ائمه اطهار و ابي عبدالله الحسين (ع ) ياران اين
عزيزان هستند.
هرگز مفقودين و شهدايمان را فراموش نخواهيم كرد
وخاطره ي اين عزيزان
هرگز از ياد ما نخواهد رفت
چون ما
هميشه در صحنه هاي پيكار
با هم بوديم و هيچ وقت
نمي توانيم قلبا همديگر را فراموش كنيم . ياد آنهاست كه به ما
همت
غيرت و جوانمردي مي دهد كه بتوانيم بيشتر از بيش
بجنگيم . »
تهيه تنظيم : حسن شكيب زاده
بنياد شهيد انقلاب اسلامي استان قزوين
آن روز غوغايي بر پا شد
عاشورا نبود
ولي مصداقي از « كل
يوم عاشورا » تجلي داشت . همه با همان شور حسيني به
عزاداري پرداختند
كسي سر از پا نمي شناخت . اين نخستين
بار نبود كه عطر شهادت
فضاي لشگر را معطر مي ساخت
اما
اين بار شهد وصال
نصيب عاشقي شد كه تجسم عيني
مجاهدي في سبيل الله بود و اين سيلاب اشك در فراق او بود
كه از چشم لشگر مي چكيد

| | |