
آنگاه كه شمع دفاع مقدس
برافروخته شد
پروانه ها به
پرواز درآمدند.
رفتند تا خبري از سوزها و
گدازها بياورند. رفتند تا شرح
مجموعه گل را
بازگويند.
آنقدر در هاله عشق و آتش
پريدند تا سوختند و گداختند.
مجموعه « پروانه هاي
عرصه خبر » شرح حال تعدادي
از خبرنگاران شهيد دفاع
مقدس است كه با قلم رحيم
مخدومي به نگارش درآمده
است .
« پروانه هاي عرصه خبر » در
آستانه برگزاري كنگره شهداي
خبر توسط انتشارات شاهد
وابسته به معاونت پژوهش و
تبليغات بنياد شهيد منتشر شده
است .
اين كتاب 38 صفحه قطع
پالتويي و در شمارگان 3000
نسخه به بازار نشر عرضه
گرديده است .
علاقمندان جهت تهيه اين
كتاب مي توانند به كتاب
فروشي هاي معتبر سراسر كشور
مراجعه نمايند.

*****
خاطره
روزهاي اسارت در كمپ
|
بخش دوم
رضا وثوقي
كمپ 14 تكريت
دو روز به اين منوال گذشت
در تقسيم بندي
قرعه به نام من
براي كمپ 14 تكريت كه ظاهرا بازداشتگاه جديدي بود درآمد .
اين كمپ 4 ساختمان داشت كه هر ساختمان داراي 3
آسايشگاه بود و من روانه آسايشگاه دوم شدم كه آسايشگاه فوق
كفي سيماني داشت و هيچگونه زيرانداز و پتويي نيز نداشت بعد
از 24 ساعت كه خواستند به ما آب بدهند شلنگ آب را از دريچه
موجود به داخل آسايشگاه انداختند كه اين موضوع باعث
رطوبت كف آسايشگاه شد و از روز دوم نيز براي نوشيدن آب
مي بايستي دهان خود را در كنار دريچه رو به بالا باز مي كرديم و
عراقيها با آفتابه آب را در دهانمان مي ريختند كه گاها موجب
تنگي نفس بچه ها مي شد.
دو روز ديگر نيز گذشت و عراقيها براي نهار مقداري مرغ
برايمان آوردند كه بنده به دليل تب و لرزي كه داشتم نتوانستم از
آن مرغ ها تناول كنم . با خوردن اين مرغ ها تمام بچه ها به اسهال
مبتلا شدند. زيرا كه مقداري پودر شوينده در داخل مرغ ها ريخته
شده بود. و از آنجائيكه اجازه استفاده از توالت رانداشتيم بچه ها
از پوتين ها و جورابها و همچنين از آستين لباسها و شلوارهاي
خود بعنوان ظروف توالت استفاده كرده و آن را از دريچه
آسايشگاه بيرون مي انداختند.
در عرض چند روز متوجه شديم كه از هر 150 نفري كه در
آسايشگاه بوديم 10 نفر فاقد هرگونه لباس و پوششي
است .
بعد از يك هفته كه اين وضعيت ادامه داشت كم كم شرايط
يك مقدار نظام يافته شد و براي هر كدام از اسرا يك دست لباس
زير و براي هر پنج نفر يك جفت دمپايي دادند و برنامه غذايي
صبحانه برايمان ترتيب دادند. اين برنامه چنين بود كه مقداري
عدس پخته را در ظروف آلومينيومي كه معمولا در درمانگاهها
بكار مي رود مي ريختند و آن را در محوطه بيرون آسايشگاه به
زمين مي گذاشتند بدون اينكه بشقاب يا قاشقي بدهند بايد به
ستون ايستاده و با آن دستهاي آلوده و كثيف هر كدام مشتي از
عدسها را برداشته و مثل انسانهاي نخستين مي خورديم . بعد از
آن مي بايستي درحاليكه دستها را بر بالاي سر داشتيم برروي
زانوها نشسته و سر خود را پايين بگيريم و تا آخر آمارگيري در
همان حالت باقي بمانيم . بعد از آن نوبت توالت رفتن
بود.
توالت موجود
گودالي بود كه توسط خود اسرا كنده شده
بود و اين گودال بوسيله كانال روبازي به محوطه چند متري
هدايت مي شد و براي رسيدن به آن گودال ما مي بايستي از روي
كانال رد مي شديم و براي اينكه آلوده نشويم از بلوكها بعنوان پله
استفاده كرده بوديم كه كم كم ارتفاع اين پله ها به چندين بلوك
رسيده بود و براي اينكه وقت كافي نيز در اختيارمان نبود در
نهايت بي انصافي ما را مجبور مي كردند كه دو نفر دو نفر از توالت
موجود استفاده كنيم و خيلي وقتها نيز نوبت به افرادي كه در ته
صف قرار داشتند نمي رسيد علي رغم اينكه اغلب بچه ها
اسهالشان ادامه داشت و استفاده از توالت يكي از نيازهاي
اساسي آنها بود.
به مرور زمان كف سيماني و مرطوب آسايشگاه با خون و
چرك جراحتهاي مجروحين كه هيچ دكتري بالاي سرشان نيامده
بود آلوده شد و بيماريهاي پوستي و اسهال خوني شيوع پيدا كرد
و هيچگونه دارو و لوازم پزشكي نيز در اختيارمان گذاشته نشد.
به دور از ديد چشم ماموران
از سيم هاي خاردار محوطه
قطعه هايي را كنده و با ساييدن به كف آسايشگاه آنها را تيز كرده و
بعنوان تيغ جراحي براي بيرون آوردن تركشها و گلوله هاي بجاي
مانده در بدن مجروحين استفاده مي كرديم .
80 درصد وزن بدن مان آب شده بود و من مطمئن هستم كه
حتي در تاريخ جنگهاي قرون وسطي و جنگ هاي جهاني اول و
دوم نيز اسيران چنين وضعيت وخيمي نداشتند.

*****
او كه سالها بار سنگين انتظار را بر دوش كشيد
|

براي چهره مظلوم سردار سرلشكر پاسدار شهيد « مهدي زين الدين »
بخش نخست
اشاره :
برادر بسيجي
مهندس مهدي كياميري
يكي از رزمندگان
دلاوري است كه به واسطه حضور مداومش در مناطق مختلف
جنگي و در طول هشت سال دفاع مقدس
سينه اي پر از خاطره
دارد.
خاطرات تلخ و شيريني كه بيانگر رزم عاشقانه و پر مخاطره
رزمندگان اسلام
در جاي جاي جبهه هاي نور عليه ظلمت
مي باشد.
آنچه پيش روي شماست
بخشي از دست نوشته هاي
ارزشمند اين بسيجي بي ادعا
در خصوص پاسدار شهيد
« سرلشگر مهدي زين الدين » فرمانده دلاور و خط شكن لشگر
علي بن ابي طالب (ع ) مي باشد كه به بهانه سالگرد عروج
عاشقانه اين فرمانده بزرگ در اختيار علاقمندان قرار مي گيرد
حرف ما
حرف عشقي است كه با نامي مبارك و جاودانه
پيوند خورده است . آنكه نامش يادآور بزرگترين فداكاريها
مجاهدتها
حماسه ها و بالاترين ايمانها و بيشترين
نقش آفريني هاست .
همانكه مظهر شجاعت و جوانمردي بوده و هست و با نام و
ياد مباركش
بخشي از رزم دليرانه پيروان و شيعيانش در
سالهاي دفاع مقدس
رقم خورده است .
گرچه در طول دفاع مقدس
افتخارات و پيروزيها
در سايه
فداكاري و از جان گذشتگي همه ي نيروهاي رزمنده به دست
آمده است
اما در اينجا چشمها به يك نقطه خيره مي شوند و
در آن نقطه كسي را مي جويند كه از همان نخستين روزهاي
تولد لشگر
همراهي استوار و همسفري صبور براي آن بوده
است . چهره آشنا و صميمي جبهه ها; هم اويي كه هرگز
رزمندگان را تنها نگذاشت و سالها
بار سنگين انتظار را بر
دوش كشيد.
اين قامت استوار و چهره با صلابت
كه ديگر همرزمانش
او را « برادر مهدي » صدا مي زنند
كسي نيست جز فرمانده
دلاور لشگر علي بن ابي طالب (ع )
« آقا مهدي زين الدين » .
آن روزها
دلبستگي و روابط عاطفي عميقي كه بين « برادر
مهدي » و رزمندگان وجود داشت
باعث شده بود تا بسيجي ها
در او
تجسم آرمانهاي خويش را ببينند. فرماندهان تحت
امرش
او را مربي و معلم خود مي دانستند
چرا كه اين فرمانده
شجاع
براي افرادش
برادري دلسوز و مهربان و راهنماي
اخلاق و ايثار به شمار مي آمد.
او براي همه
ميزان خلوص و صفا بود و هميشه نگاهها به
گامهاي استوار و سيماي مصممش
كه مردانه و غرور آفرين در
عرصه جهاد و شهادت
گام برمي داشت
بود.
در جاي جاي اين سرزمين
هر گاه نگاه رزمندگان به او
مي افتاد
به دنبالش مي رفتند
دور او حلقه مي زدند و او را
چون نگيني در بر مي گرفتند و رهايش نمي كردند
تا از سردار
محبوب خود
كلامي بيشتر و نكته اي افزونتر بياموزند.
روح عبادت :
روحي كه با دعا و عبادت پيوند خورده باشد
آنچنان زيبا
و ستودني مي گردد كه چون شمع
پروانه صفتان را به گرد
خويش مي خواند. جمال معبود به رخسار عابد
جلوه مي كند و
او را در هاله اي از نور و شكوه در برمي گيرد.
قلب
شيفته دوست و هر چه كه از اوست مي شود و اينجاست
كه زبان به دعا و نيايش باز مي شود و به جز مهر معبود
كلام
ديگري نمي گويد : « بارالها
چه در پيروزي و چه در شكست
قلبهاي ما متوجه توست . خدايا اين قلبهاي شيفته خودت و
شيفته حسينت و شيفته اوليائت و شهدايت را از بلايا و
خبايث دنيايي پاك گردان . »
سرلشگر پاسدار محسن رضايي در وصف او اينگونه
مي گويد :
« آنچنان محبت مهدي در دل ما به وجود آمده بود كه
دلمان نمي خواست از ما جدا شود و او را ترك كنيم . انگار
برادران مي خواستند تلاش بكنند و بهانه اي به دست آورند تا
بيشتر با ايشان باشند » .
ماشين آمبولانس
بعد از عمليات خيبر
به همراه نيروهاي اعزام مجدد
راهي
لشگر شده بوديم و محل موقت اسكان ما چادرهاي طرح لبيك
بيرون از مقر لشكر در انرژي اتمي تعبيه شده بود و به علت
گرمي هوا و غبارآلود بودن
بچه ها گرمازده و مريض مي شدند.
از جمله يكي از رزمندگان كه حالش بسيار بد شده بود را به
بهداري لشگر اعزام كردند و چون ماشين نبود
در خارج از مقر
و در گرماي هوا
در ابتداي جاده منتظر مانديم كه متاسفانه
ماشينهاي عبوري لشگر
ما را سوار نكردند. در اين هنگام
يك
ماشين قديمي تويوتا
ترمز كرد و ما را به طرف انرژي اتمي
(مقر اصلي لشگر) برد.
در بين راه
همرزمم كه حال خوشي نداشت و در زير نور
آفتاب نشسته بود شروع به گلايه كرد كه اين چه وضع لشگر
است حتما مهدي زين الدين خودش در ماشين كولردار
نشسته و از حال ما هيچ خبري ندارد. در اين زمان ديدم راننده
سرش را به طرف عقب برگرداند و با لحني آرام گفت : « برادر!
ايشان حتما خبر دارند و به اطلاع مسئولين لشگر خواهند
رساند تا سرويس را حتما در اختيار شما قرار دهند » .
من كه در چهره معصوم راننده كه با لباس بسيجي و خاكي
نگاه مي كرد
مبهوت شده بودم
با دستم اشاره اي به دوست
همرزمم كرده و گفتم : « برادر : مراقب باش
ايشان فرمانده لشگر
آقا مهدي زين الدين است كه با كمترين امكانات در حال
خدمت مي باشد » .
گر بر نفس خود اميري مردي !
در يكي از شبهاي گرم جنوب كه آقا مهدي از بازديد خط
به مقر لشگر در انرژي اتمي برمي گشت
به علت نداشتن برگ
ماموريت و كارت شناسايي
نگهبان انتظامات از ورود ايشان
به داخل مقر جلوگيري مي نمايد و هر چه اصرار از طرف آقا
مهدي كه اين جيب ماشين لشگر است
ايشان را به داخل راه
نمي دهد و چون ديروقت بوده براي اينكه بچه هاي فرماندهي و
ستاد از خواب بيدار نشوند
پشت در نگهباني و داخل ماشين
مي خوابد
بدون اينكه مزاحمتي براي ديگران ايجاد كند و يا
خود را فرمانده لشگر معرفي نمايد.
با رسيدن وقت سحر و براي عبادت
به داخل ستاد (شهيد
اسماعيل صادقي
رئيس ستاد لشگر) زنگ مي زند و با
هماهنگي وارد لشگر مي شود و در وقت معيني از نگهبان
ورودي لشگر كه مقررات را رعايت كرده تقدير بعمل
مي آورد.
براستي در اوج قدرت بودن و اميري نفس را كردن چقدر
زيباست .
پل صراط !
به علت گرماي شديد دارخوين و نبودن كولر
شبها
گردانهاي لشگر در محوطه باز انرژي اتمي مي خوابيدند. در
يكي از شبهاي گرم به طرف سرويسهاي بهداشتي رفتم و با
كمال تعجب ديدم كه دستشويي ها را در نيمه شب شسته و
نظافت كرده اند و حتي راه فاضلاب بعضي از توالت ها كه اغلب
موارد گرفته مي شد را باز كرده و تميز كرده اند. اين عمل را
چندين مرتبه و در شبهاي مختلف مي ديدم كه فردي با لباس
نظامي معمولي مي آيد و انجام مي دهد.
شب هنگام به نيروهاي گردان گفتند : « فردا صبح فرمانده
لشگر در صبحگاه سخنراني دارد. » لذا همگي از اول طلوع
آفتاب منتظر ديدن و سخنراني ايشان شديم
من كه تا به حال
او را نديده بودم با كمال تعجب مشاهده كردم كه او همان
شكننده نفس خويش
آقا مهدي زين الدين
امير دلهاست كه
شبها به نظافت سرويسهاي بهداشتي مي پرداخت و اكنون نيز
كه در جايگاه فرمانده لشگر ايستاده است مي گويد : « آرزوي من
اين است كه هيچ مسئوليتي نداشته باشم و تنها به عنوان يك
تك تيرانداز
در جمع شما لشگريان اسلام باشم . » او ميگفت :
« من از روزي مي ترسم كه در پل صراط
با كيسه هايي از خون
كه در دستانم قرار گرفته
بايستم و نتوانم پاسخگوي يك قطره
از خون به ناحق ريخته شما باشم . »
چون مالك اشتر!
آقا مهدي
هميشه براي تغذيه و بهداشت بچه هاي لشگر
اهميت بسياري قائل مي شدند.
سال 63 در مهاباد مستقر شده بوديم كه ايشان براي بازديد
از وضعيت آشپزخانه و حمام تشريف آوردند و با توجه به
فصل سرما و بارندگي
دستورات لازم را صادر فرمودند.
در هنگام برگشت به ستاد
در گوشه اي از مقر ديدند كه يك
نفربر با يك تويوتا مسابقه مي دهند و رعايت اموال بيت المال را
نمي كنند
لذا به طرف راننده تويوتا رفته و گفتند : « برادر! اين
وسيله نقليه كه امانت در دست توست
مال بيت المال است و
بايد از آن مراقبت نمايي . »
راننده مزبور
بدون اينكه ايشان را بشناسند
برخورد
ناشايستي انجام داده و گفت : « هر كاري دلم بخواهد انجام
مي دهم و به تو هم
هيچ ربطي ندارد و هر كاري كه مي خواهي
برو انجام بده و در آخر يك سيلي به صورت آقا مهدي زد و
ايشان هم
بدون توجه و برخورد
از محل موتوري دور
شدند. »
در اين لحظه كه مسئول موتوري
از دور نظاره گر بود به
طرف راننده آمد و گفت : « اين چه كاري بود كه انجام دادي
مي داني چه كسي را زدي »
راننده گفت : نه
مسئول موتوري گفت : « تو آقا مهدي زين الدين را زدي ! »
در همين حال
راننده بلافاصله نگران و مضطرب به طرف
آقا مهدي دويد و از ايشان تقاضاي بخشش كرد و آقا مهدي
هم
با بزرگواري كه مخصوص مردم ايران بزرگ اسلامي
مي باشد
چون مالك اشتر
او را مورد عفو قرارداده و از
خداوند متعال برايش تقاضاي رحمت نمود.
خمس حقوق
شهيد اسماعيل صادقي
رئيس ستاد لشگر تعريف مي كرد :
« آقا مهدي زين الدين هر وقت كه مجبور مي شد به مرخصي
برود
ماشين لشگر را در پاركينگ
پارك مي كرد و با موتور
خودش در قم كارهاي شخصي اش را انجام مي داد و اين در
حالي بود كه او فرمانده و همه كاره لشگر علي بن ابيطالب بود. »
او مي گفت : « مهدي
در آخرين سفري كه با هم داشتيم
حدود 20 دقيقه از قم دور شده بوديم كه ايشان يك مرتبه
برگشتند و به طرف قم رفتند. »
گفتم : « آقا مهدي اتفاقي افتاده است »
گفت : « من هنوز خمس حقوقي كه اين ماه گرفته ام را
نداده ام و شايد هم ديگر فرصتي پيش نيايد
پس برويم من
حسابم را پرداخت كنم . »
عبور از معبر
در يكي از جلسات
آقا مهدي زين الدين
از شجاعت و
توانايي فرماندهان صحبت مي كرد و اينكه چگونه بايد نيروهاي
تحت امر خود را فرماندهي كنند.
ايشان گفتند : « من تا خطي را شناسايي نكنم و از معبري
عبور نكنم
هيچگاه به نيروهاي تحت امرم اجازه عمليات
نمي دهم . »
در جاي جاي اين سرزمين
هرگاه نگاه رزمندگان
به او مي افتاد
به دنبالش مي رفتند
دور او حلقه
مي زدند و او را چون نگيني در برمي گرفته و
رهايش نمي كردند
تا از سردار محبوب خود كلامي
بيشتر و نكته اي افزون تر بياموزند.
شهيد صادقي : آقامهدي هر وقت مجبور مي شد
به مرخصي برود
ماشين لشكر را در پاركينگ . پارك
مي كرد و با موتور خودش در قم كارهاي شخصي اش
را انجام مي داد و اين در حالي بود كه او فرمانده و
همه كاره لشكر علي بن ابيطالب (ع ) بود.

| | |