روزنامه جمهوري اسلامي 23/11/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • امير خضر ابراهيمي :
    رژيم حكم اعدام مرا صادر كرده بود

  • يادمان عمليات
  • *****
    امير خضر ابراهيمي :
    رژيم حكم اعدام مرا صادر كرده بود




  • پاي صحبت امير سرتيپ دوم بازنشسته خضر ابراهيمي
    تهيه و تنظيم : حسين ذكريائي
    بخش دوم و پاياني
    اشاره : بخش نخست خاطرات امير سرتيپ دوم بازنشسته « خضر ابراهيمي » از نيروهاي دلاور مبارز و انقلابي ارتش در مورد فعاليت هاي نيروهاي فداكار و مردمي ارتش در پيش از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي و همراهي با مردم را در مورخه يكشنبه 82 11 19 در همين صفحه (جبهه و جنگ ) مطالعه فرموديد آنچه در پي مي آيد بخش دوم و پاياني اين خاطرات حماسي زيبا و بياد ماندني است كه ما را تا اعماق سالهاي شور و شرف رهنمون مي سازد اميد آنكه در نظر سبزتان مقبول افتد.
    بعد از آن قضيه و اعزام نيروها به خارج از شهر اهواز به من اطلاع دادند كه بايد برگردم به كلانتري . من هم برگشتم . ولي فرداي آن روز از لشكرمرا خواستند. من هم رفتم .تا وارد بازرسي شدم يكي از افسران بازرسي با لحن تندي به من گفت : خائن !
    گفتم : من خائنم من به چه كسي خيانت كردم
    گفت : به شاه !
    گفتم : من كه خيانت نكردم . تو اگر مدرك داري روكن . اگر منظورت آن روحانيون است كه رفتند داخل مسجد. فكر نكنم اين خيانت باشد.
    خلاصه ما را بازجويي كردند وقضيه اين بود كه بعضي از درجه دارها كل اتفاقات را گزارش كرده بودند.
    بعدها از حضرت آيت الله خزعلي خواستم كه اگر اجازه بدهند با توپ و تانك ضداطلاعات را به توپ ببندم . ايشان گفتند . 24 ساعت به من فرصت دهيد تا از امام سوال كنم و جوابش را به شما بگويم .
    لذا بعد از 24 ساعت مرا خواستند و من خدمتشان حاضر شدم و گفتند : حضرت امام فرمودند اين كار رانكنيد چون اگر چنين كاري انجام دهيد همه شان از بين مي روند و كاري هم نمي توانند بكنند. فقط به آنها بگوئيد در گروهان هايشان بمانند و مخالفها را فراري دهند.
    لذا من به مخالفين مرخصي مي دادم تا مزاحم من نشوند.
    بعد از اينكه از من بازجويي كردند دوباره برگشتم كلانتري بعد از مدتي يك روز فرمانده گردانمان زنگ زد و به من گفت 4 تا ساواكي با يك ستوان شهرباني « مي آيند كلانتري پيش شما خيلي تحويلشان بگير آنها مي خواهند بروند منزل چند تا از دانشجويان كه اسلحه داشتند و آنها را دستگير كنند.
    گفتم : باشد. بيايند من در خدمتم . يك استوار داشتم به نام قاسميان كه از نظر ظاهري و بدني خيلي قوي هيكل بود او و چند تا از درجه دارها را خواستم و به آنها گفتم : دو تاجيپ آماده كنيد براي ماموريت . بعد آنها را بردم به اتاقم و گفتم : بچه ها! 4 تا ساواكي با يك مامور شهرباني مي آيند اينجا وقتي آمدند شما به هواي اينكه اينها انقلابي اند بيفتيد به جانشان بزنيدشان گفتند : باشد!
    گفتم : كتك بزنيد تا مي خورند بزنيد.
    آنها هم به دستور من عمل كردند و تا ساواكي ها وارد كلانتري شدند امانشان ندادند حتي لحظه اي هم درنگ نكردند كه آنها خودشان را معرفي كنند تا مي خوردند زدنشان بطوريكه من در داخل اتاقم صداي ناله شان را مي شنيدم .
    در همين حين من وارد سالن شدم و با صداي بلند گفتم : چرا اينكار را مي كنيد
    اينها نيروهاي خودي هستند ساواكي هستند.
    بعد آمدم آنها را بردم بالا و گفتم : ببخشيد معذرت مي خواهم . اينها متوجه نشدند و فكر كردند شما خرابكار و انقلابي هستيد.
    آنها هم كه حرفي نداشتند بزنند گفتند : خواهش مي كنيم و از اين حرفها . بعد نشستيم صحبت كرديم . گفتند ما ساعت 9 شب بايد برويم فلان خانه من هم ده نفر را برايشان آماده كردم و سفارش نمودم كه خداي نكرده كاري نكنند و كسي را نزنند.
    آنها هم رفتند و آن 4 نفر را با اسلحه شان دستگير كردند و آوردند.
    خيلي ناراحت بودم چون اگر آنها را با اسلحه مي بردند اعدامشان مي كردند خودشان هم اين را تائيد مي كردند و مي گفتند : ما اعدامي هستيم .
    خيلي فكر كردم تا اينكه وقتي ساواكي ها اين 4 نفر را تحويل ما دادند و رفتند با خودم كلنجار رفتم و براي نجات آنها نقشه كشيدم . سريع رفتم 4 نفر را از داخل خيابان گرفتم و آوردم و اسلحه را دادم دستشان و آن 4 نفر را آزاد كردم تا بروند.
    درجه دارها به من گفتند : جناب سروان اگر بفهمند پدر ما را درمي آورند.
    گفتم : ناراحت نباشيد فقط اين فرمانده كلانتري نفهمد بقيه خيالي نيست . گفتند : باشد!
    خلاصه آنها رفتند به آنهاسفارش كردم از اهواز خارج شوند تا اينكه ساواكي ها آمدند و آن 4 نفر را بردند . البته كاري به آنها نداشتند چون شخصي بودند و اصلا بلد نبودند حرف بزنند. بعدها يك نفر از آنها را در خيابان ديدم كه مي گفت : ديدي ما كاري نكرده بوديم ما را آزاد كردند. الكي اسلحه داده بودي دست ما كه محكوم شويم !
    يك روز ديگر هم يك نفر ديگر را آوردند كلانتري كه استوار كلانتري مي گفت : اين اعلاميه پخش مي كرد كه گرفتنش . ما از داخل گلويش اعلاميه درآورديم .
    افسر شهرباني آمد پيش من و گفت : مي داني اين كيه
    گفتم : نه !
    گفت : اين آقاي مرتضوي است كه يكي از ثروتمندان اهواز و از انقلابي هاي مبارز است .
    با او همراه شدم كه برويم داخل اتاق من تو راه پله ها به او گفتم : تو اصلا امام خميني را مي شناسي كه اينقدر از ايشان اسم مي بري
    گفت : بله !
    گفتم : خودش دستور مي دهد كه اين كارها را انجام دهيد
    گفت : بله !
    گفتم : مي تواني دست خطش را برايم بياوري
    گفت : بله !
    گفتم : خيلي خوب دستخطش را بايد حتما براي من بياوري گفت : باشد!
    وسط پله هاكه رسيديم يك هو داد زد : مرگ بر شاه .
    گفتم : چه گفتي
    گفت : گفتم مرگ برشاه .
    گفتم : الان به حسابت مي رسم .
    گفت : تو از آنها نيستي كه بخواهي مرا اذيت كني . تو از خودماني .
    رفتيم بالا. نهار آن روز آب گوشت بود. گذاشتم جلويش و گفتم بخور. خب درجه دارها ايستاده بودند كه من به آنها درجه تشويقي بدهم . جلوي درجه دارها به او گفتم : بخور تا به حسابت برسم .
    گفت : اين آب گوشتي كه شما مي خوريد با خون غاطي شده گفتم : خون . كو كجاست حتما خون گوسفند را مي گويي
    گفت : نه ! خون نجس را مي گويم .
    گفتم : چرا
    گفت : چون مال شاه است . نخور من خودم به تو غذا مي دهم .
    گفتم : نه بابا! خون كجاست بخور بره مال خودمان است .
    .
    بعد خلاصه با اين آقاي مرتضوي رفيق شديم و او گفت : راستش ساواك مرا تازه رها كرده است و از من تعهد گرفته كه اگر اعلاميه و چيزي از دست من بگيرند اعدامم كنند. حالا تو براي من چه كار مي كني من نمي دانم
    گفتم : تو با اين سابقه اي كه داري و همه ام در اهواز تو را مي شناسند و نيروهاي كلانتري هم تو را مي شناسند من چكار كنم
    گفت : من سه ميليون تومان لوله سه راهي خريدم كه بمب درست كنم و بگذارم در خانه مسوولين تا منفجر شود و حالا كارم ناتمام مانده است .
    گفتم : پس بيا. بعد دستور دادم دو تا جيپ آماده كنند به او هم گفتم اگر داخل حياط و جلوي نيروهاي كلانتري به تو دري بري گفتم ناراحت نشو چون بايد جلوي اين ها فيلم بازي كنيم تا متوجه قضايا نشوند.
    بعد با هم آمديم داخل حياط و من دو سه تا دري و بري به او گفتم و پرتش كردم داخل جيپ و رفتيم داخل اهواز. به او گفتم : خانه ات كجاست
    گفت : پشت حوزه علميه .
    سريع برديمش سر كوچه شان تا سر كوچه رسيديم پيرمردي آنجا ايستاده بود تا ما را ديد شروع كرد به فحش و ناسزا گفتن .
    آقاي مرتضوي گفت : چيزي نگو اين پدر خانم من است .
    خلاصه ولش كردم و او رفت خانه اش و بعد برگشتم كلانتري وقتي برگشتم دل تو دلم نبود با خودم گفتم : عجب كاري كردم
    لذا دوباره به فكرم رسيد و رفتم يك نفر ديگر را گرفتم و بردم به ساواك تحويل دادم و گفتم : اين آقاي مرتضوي است .
    و بعد از چند روز اين بنده خدا را هم آزاد كردند.
    در اين بين رئيس شهرباني بهبهان را ترور كردند و قرار شد معاون كلانتري اينجا را براي رياست شهرباني بهبهان بفرستند آنجا. اين بنده خدا كه سروان هم بود به من گفت : ابراهيمي ! به من گفتند برو شهرباني بهبهان را تحويل بگير. چه كار كنم
    گفتم : نرو!
    گفت : آخه اگر نروم . به من شك مي كنند. مي ترسم اذيتم كنند.
    كه همينطور هم شد بعد از مدتي دادگاهي اش كردند. بعد طولي نكشيد كه كسي كه دوباره بعنوان رئيس شهرباني رفته بود بهبهان ترور شد.
    به ايشان گفتم : بفرما! ديدي ! اگر رفته بودي ترورت مي كردند ولي اگر الان اعدامت كنند شهيد مي شوي .
    ايشان مرا در آغوش گرفت و بوسيد و گفت : خيلي ممنون . بعد كه انقلاب پيروز شد به عنوان رئيس پليس استان خوزستان مشغول خدمت شد.
    ما همچنان با حضرت آيت الله خزعلي ارتباط داشتيم و هر شب خدمتشان مي رسيديم . به ايشان هم خيلي مشكل مي گرفتند و مجبور بود هر چند وقت يكبار منزلشان را عوض كند.
    يك شب همه مامورها به صورت ويژه ماموريت پيدا كردند ايشان را بگيرند وقتي در جريان قرار گرفتم با جيپ رفتم و پشت سر ايشان حركت كردم .
    ايشان فكر مي كرد ارتشي ها دنبالش هستند مامورهاهم كه جيپ را مي ديدند خيالشان جمع بود كه من ماشين را تعقيب مي كنم و به اين ترتيب من تا جايي كه ايشان مي خواست برود همراهشان رفتم وايشان را رساندم .
    آيت الله خزعلي فردا به من گفت : نمي شود بگوئيد ساعت حكومت نظامي را كم كنند.
    گفتم : حاج آقا! من يك سروانم حرف مرا كه گوش نمي كنند.
    اين مسئله گذشت تا اينكه يك روز در خيابان 30 متري و پهلوي سابق مملو از جمعيت شد اين بار نيز به گروهان ما ماموريت دادند كه جلوي اين مردم را بگيرم .
    من به بچه ها گفتم : وقتي رسيديم به جمعيت طوري برويد داخل جمعيت كه نتوانيد اصلا تكان بخوريد.
    بچه ها هم اين كار را كردند و نيروهاي مردمي بر تجهيزات ما مسلط شدند. بطوريكه نيروهاي ما هيچ كاري نمي توانستند بكنند.
    اين امر سبب شد دوباره مرا بگيرند. در ضد اطلاعات گروهباني بود كه تا مرا ديد به من گفت : ابراهيمي ! حواست باشد حكم اعدام تو و سروان گل خواه را صادر كردند.
    بعد آمدم خانه ديدم بچه ام گريه مي كند. گفتم : چرا گريه مي كني گفت : عكس را بردم بيرون بچه ها پاره كردند.
    يك عكسي از حضرت امام در خانه داشتيم كه ايشان آن را برده بود بيرون بازي كند كه بچه ها پاره كردند و بخاطر همين گريه مي كرد.
    گفتم : گريه نكن ! يك عكس ديگر برايت مي آورم .
    بعد موضوع حكم اعدام را به همسرم گفتم .
    همسرم گفت : چه شده مگر تو چه كار كردي
    گفتم : اصلا ناراحت نباش ولي اگر مرا گرفتند سريع برو تهران .
    در همين گير و دار گفتند زندانيان در زندان اهواز شلوع كردند.
    شما خودتان را سريع برسانيد. من هم سريع خودم را رساندم ديدم شهرباني با زندانيان درگير شده است و نيروهاي شهرباني تيراندازي كردند و چند نفر هم زخمي شدند. من وقتي اين صحنه را ديدم به درجه دارها گفتم : برويد روي پشت بام ها و تانك ها را دور زندان بچينيد و اسلحه را پرت كردم براي رئيس زندان و با صداي بلند فرياد زدم : مرگ بر شاه درود بر خميني . و سريع رفتم داخل زندان . تا رفتم داخل زندان در زندان را بستند و گاز اشك آور ريختند داخل زندان زندانيان هم شير آب را باز كردند و به طرف من گرفتند.
    يكي از درجه دارها بنام گروهبان تيموري آمدو گفت : جناب سروان ابراهيمي ! يكي را گذاشتند تا به طرف شما تيراندازي كند مواظب خودتان باشيد.
    من سريع آمدم داخل حياط و رفتم داخل بند زندانها و زندانيان را جمع كردم و شروع كردم به سخنراني كردن و گفتم : آقايان ! شما شلوغ كنيد و بگوئيد تا خواسته هايمان برآورده نشود به اين كارمان ادامه مي دهيم .
    خواسته هايشان عبارت بود از :
    1 ـ شهدا را به خانواده هايشان تحويل دهند .
    2 ـ زخمي ها را به بيمارستان منتقل كنند .
    3 ـ بي گناهان را آزاد نمايند .
    يك سروان نيروي دريايي آنجا بود مي گفت : من 20 سال اينجازنداني هستم و خانواده ام هيچ خبري از من ندارند.
    بعد از مدتي گفتند مابا تهران تماس مي گيريم ببينيم چه مي گويند. ظاهرا با تهران تماس گرفتند كه اول به آنها گفتند : اين سروان را (منظور مرا) بكشيد و بگوئيد زندانيان كشتند.
    بعد چندتا از درجه دارها گفتند اگر فرمانده مارا بكشيد ما شلوغ مي كنيم لذا اينها پشيمان شدند و دوباره تماس گرفتند با تهران و مجبور شدند به خواسته هاي آنها جامه عمل بپوشند. اين مسئله بين ماه دي و بهمن بود يعني شاه فرار كرده بود و آنها مجبور بودند حرف زندانيان را گوش كنند.
    منظور اينكه ارتش از درونش انفجار داشت يعني كساني بودند مثل امير سپهبد صياد شيرازي امير رياحي امير صالحي امير آذربون امير رستمي امير همايون نسب امير محمدگل خواه و خيلي هاي ديگر كه اسمشان در ذهنم نيست كه سر از پا نمي شناختند. مثلا امير صالحي همان زمان گذاشت رفت ما هم كه مانديم بخاطر اين بود كه دستور بود بمانيم . چون گروهان ما آماده برنامه بود و احتمال داشت كس ديگر اين گروهان را بر عليه مردم استفاده كند.
    خلاصه تا اينكه 19 بهمن قضيه نيروي هوايي پيش آمد و يك گروهباني آمد و گفت : نيروي هوايي در تهران شلوغ كرده و با امام بيعت نموده است من گفتم : شما مي توانيد برويد كمك كنيد گفت : ما كه اسلحه نداريم .
    گفتم : من در اسلحه خانه را باز مي كنم شما اسلحه برداريد و دوباره من در را مهر و موم مي كنم .
    ولي بعد كه آمديد اسلحه را بياوريد سر جايش بگذاريد آنها هم اين كار را كردند و رفتند و بعد از 48 ساعت آمدند و گفتند : تعدادي از ما رفتيم قم و تعدادي هم رفتيم تهران به كمك نيروي هوايي و خبر دادند كه قضيه تمام شده است .
    يك روز هم عده اي از ساواكي ها لباس ارتشي ها را پوشيدند و قصد داشتند بروند داخل اهواز و در مقابل مردم بايستند كه ستوان گل خواه جلويشان دراز كشيد و نگذاشت بروند.
    بعد كه دهه فجر شد و فعاليت هاي ما به خاطر آزاد بودنمان به اوج رسيد. ضد اطلاعات يك روز مرا خواست و همان سرگردي كه همشيه مرا بازجويي مي كرد به من گفت : ما اشتباه كرديم و به همين خاطر تمام تنبيهات و حكم اعدام را از پرونده شما برداشتيم .
    از حضرت آيت الله خزعلي خواستم كه اجازه دهند ضداطلاعات را به توپ ببندم .
    ايشان گفتند 24 ساعت به من فرصت دهيد تا از امام اجازه بگيرم .
    بعد مرا خواستند و گفتند : حضرت امام فرمودند اين كار را نكنيد چون اگر چنين كاري انجام دهيد همه شان از بين مي روند.
    آنها (درجه دارها) به دستور من عمل كردند و تا ساواكي ها وارد كلانتري شدند اما نشان ندادند حتي لحظه اي درنگ نكردند كه آنها خودشان را معرفي كنند تا مي خوردند زدنشان بطوريكه من در داخل اتاقم صداي ناله شان را مي شنيدم .
    بعد كه دهه فجر شد. فعاليت هاي ما به خاطر آزاد بودنمان به اوج رسيد و ضد اطلاعات يك روز مرا خواست و همان سرگرد ضد اطلاعات كه هميشه مرا بازجويي مي كرد به من گفت : ما اشتباه كرديم و به همين خاطر تمام تنبيهات و حكم اعدام را از پرونده شما برداشتيم .

  • *****
    يادمان عمليات


  • والفجر هشت در يك نگاه
    رمز عمليات : يا زهرا(س )
    هدف عمليات : تامين و تصرف شبه جزيره فاو و كوتاه كردن دست رژيم متجاوز عراق از آبهاي خليج فارس
    منطقه عملياتي : فاو
    تاريخ آغاز عمليات : 1364 11 20 هـ . ش
    ساعت آغاز عمليات : 22 00
    مدت عمليات : 78 روز
    وسعت منطقه عملياتي : 800 كيلومتر مربع
    مناطق و تاسيسات آزاد شده
    مناطق و تاسيسات آزاد شده
    شهر بندري فاو
    اسكله فاو و تاسيسات نفتي شمال و غرب شهر فاو شامل 60 مخزن عظيم نفتي و لوله انتقال و اسكله قشله و راس البيشه
    كارخانه تصفيه و بسته بندي نمك
    پايگاههاي نيروي دريايي عراق و 3 سكوي پرتاب موشك سطح به دريا
    مركز پشتيباني نيروي دريايي عراق شامل رادارهاي هدايت كننده و استراق سمع
    تجهيزات منهدم شده دشمن
    74 فروند هواپيما
    7 فروند ناوچه جنگي
    11 فروند هليكوپتر
    600 دستگاه تانك و نفربر
    150 قبضه انواع توپ
    دهها فروند قايق
    500 دستگاه خودرو نظامي
    خسارت به 3 ناوچه جنگي
    يگانهاي منهدم شده دشمن
    انهدام كامل لشكر 26 پياده تقويت شده و لشكر گارد صدام
    انهدام كامل تيپ 704 گردانهاي 1 و 2 و 3 از تيپ 104 يك گردان از تيپ 74 لشكر 11 تيپ 28 از لشكر 8 گردان 5 كماندويي لشكر 26 گردان 2 از تيپ 144 گردان 2 از تيپ 444 گردانهاي 69 و 82 توپخانه گردانهاي 487 583 568 و 144 يك تيپ زرهي يك تيپ پياده 6 گردان پياده يك گردان مكانيزه يك گردان از لشكر 19 2 گردان مكانيزه 2 گردان مستقل 2 گردان از تيپ 601 يك گردان از تيپ 412 گروهان دفاع الواميت 10 واحد جيش الشعبي گروهان دفاع ساحلي 2 گروهان مستقل تيپ 16 از لشكر 6 زرهي 2 تيپ مستقل پياده يك گردان تانك 2 گردان پياده تيپ 96 از لشكر 7 پياده تيپ 99 يك گروهان تانك بيش از 50 درصد تيپ 103 يك گروهان كماندويي از تيپ 10 زرهي و يك گروهان كماندويي از تيپ .441
    و خسارت قابل توجه به :
    تيپ 110 يك گردان كماندويي از سپاه هفتم تيپ 421 تيپ 92 از لشكر 17 زرهي تيپ 423 از لشكر 21 پياده گردان تانك ذوالنورين گردان شناسايي ملاح الدين و تيپ يك گارد رياست جمهوري .
    تعداد كشته و زخميهاي دشمن :
    بيش از 50 هزار نفر
    تعداد اسرا :
    2000 نفر
    غنائم :
    140 دستگاه تانك و نفربر
    150 قبضه توپ ضدهوايي
    35 قبضه انواع توپ
    صدها قبضه خمپاره انداز مختلف
    انواع رادارهاي پيشرفته و لوازم مخابراتي
    34 دستگاه خودرو مهندسي
    250 دستگاه خودرو نظامي