خاطرات انقلاب به روايت امير سرتيپ دوم بازنشسته
خضر ابراهيمي
تهيه و تنظيم : حسين ذكريائي
بخش نخست
آغاز فعاليت هاي انقلابي من برمي گردد به دوران دبيرستان
زماني كه در ميدان امام حسين (ع ) در دبيرستان كمال درس مي خواندم
و معلم رياضي ما شهيد رجايي بود. يادم مي آيد همان زمان كه وليعهد
به دنيا آمد بچه هاي دبيرستان ما شلوغ كردند و همه شيشه هاي
دبيرستان را شكستند و به اتفاق هم آمديم به ميدان امام حسين (ع ) و
بر عليه شاه شعار مي داديم .
در آن زمان دبيرستان ما جز مراكز آموزشي فعالي بود كه هر روز
نماز جماعت در آن برگزار مي شد و به نوبت يكي از دبيرها پيش نماز
مي شدند و جالب اينجاست كه بچه ها همه در نماز جماعت شركت
مي كردند.
تا اينكه ديپلم گرفتم و براي سپاه دانش به يكي از روستاهاي
بجنورد اعزام شدم و با فرمانده ژاندارمري آنجا درگير شدم و با
مسوولين آموزش و پرورش نيز اختلاف پيدا كردم به همين خاطر مرا
بردند ضد اطلاعات . نيروهاي ضد اطلاعات فكر مي كردند با يكي
دو
نفر حريف من نمي شوند لذا با يك گروهان آمدند به سراغ من و مرا
روي تختي طناب پيچ كردند بطوري كه نه مي توانستم حركتي بكنم و
نه به راحتي نفس بكشم تا اينكه حالم به هم خورد و بعد از سه چهار
ساعت يك دكتر به همراه يك سرگرد ضداطلاعات آمدند و گفتند :
حالت جا آمد يا نه
با طعنه گفتم : آره !
گفت : خب
ما دست و پايت را باز مي كنيم
ولي بلند نشوي دوباره
ديوانه بازي در بياوري
گفتم : من ديوانه بازي در نياوردم . من حقيقت را گفتم .
بعد ديدند حريف زبان من نمي شوند
بازم كردند و گفتند : شطرنج بلد
هستي
گفتم : آره
سرگرده گفت : بازي مي كني
گفتم : آره !
خلاصه بازي كردم و سرگرد را مغلوب كردم .
بعد گفت : با اين حساب آزادش كنيد.
لذا آزادم كردند و شش ماه اضافه خدمت برايم بريدند و از آنجا منتقلم
كردند به ورامين .
بعد آمدم ورامين و در آنجا هم درگير شدم .
علت درگيري ام هم اين بود كه به وضعيت مردم اعتراض مي كردم و
مي گفتم چرا وضعيت مردم اينگونه است چرا مردم در فقر و بدبختي
به سر مي برند چرا مردم نمي توانند بچه ها را به مدرسه بفرستند چرا
در دادگاه ها عدالت رعايت نمي شود و از اين جور حرفهايي كه از
شهيد رجايي آموخته و نسبت به دور و اطراف خودمان آگاهي نسبي
پيدا كرده بوديم .
خلاصه بقيه خدمتم را در ورامين ماندم و به جاي شش ماه
دو ماه
اضافه خدمت را طي كردم . بعد آمدم براي استخدام امتحان دادم و چند
جا قبول شدم .
ولي يك دوستي داشتم كه خيلي به ارتش علاقمند بود كه ايشان
سبب شد ما با هم آمديم ثبت نام كرديم . وقتي اوضاع ارتش را ديدم
متوجه شدم با روحيه من سازگار نيست لذا به اين دوستم گفتم : من اگر
به مقامات بالاي ارتش برسم يك كاري دست خودم مي دهم . خلاصه به
هر طريقي بود وارد دانشكده افسري شدم و در سال دوم دانشكده
دوباره درگير شدم و با قنداق تفنگ زدم به سينه يكي از بچه هاي
مخالف .
درست بودكه رژيم قبول كرد من با آن سابقه اي كه داشتم وارد ارتش
شوم ولي هميشه هواي من را داشتند و مواظب بودند من دست از پا
خطا نكنم و بعد از اينكه درگير شدم
استعفا دادم و آنها استعفاي مرا
قبول كردند ولي گفتند بايد 10 هزار تومان بدهي
چون پدر نداشتم و
وضعيت مالي مان خوب نبود. گفتم : من ندارم و لذا مجبور شدم كه
بمانم تا اينكه دانشكده به پايان رسيد.
بعد از آن يك روز در زمان گذراندن دوره مقدماتي زرهي در
شيراز وقتي با بچه ها در حياط مي دويديم
نوك پوتين من گير كرد به
عكس بزرگ شاه كه در حياط بود. در همين حين يك سرگرد ضد
اطلاعات از راه رسيد و جلوي ما را گرفت و گفت : چرا عكس شاه را
سوراخ كرديد من پدرتان را درمي آورم و شروع كرد به سر و صدا
كردن و داد و هوار راه انداختن اين دو بنده خدا كه با من بودند ترسيدند
و شروع كردند به گريه كردن . من چون تو اين مسائل بودم . خودم را
نباختم و در مقابلش ايستادم گفت : بايد برويم ضد اطلاعات بين راه
اين دو بنده خدا خواهش و تمنا كردند و اين سرگرد موضوع را ناديده
گرفت .
بعد از آن منتقل شدم به دزفول و علتش اين بود كه خودم دوست
داشتم در آب و هواي گرم زندگي كنم . لذا رفتم دزفول و وارد خدمت
رزمي شدم در آنجا يك روز فرمانده تيپ
سرتيپ جهان باني گفت :
افسرها بيايند براي تيراندازي كلت . كه من در ميان افسران نفر اول
شدم و به همين خاطر مرا به لشكر 92 اهواز منتقل كردند . در آنجا يك
ستوان دومي بود بنام ستوان مومني كه واقعا مومن و متدين بود و همان
زمان هم به مكه رفته بود و معروف بود به تدين و دينداري .ايشان با
من صحبت كرد و گفت : شما از چه كسي تقليد مي كنيد گفتم از حضرت
آيت الله خويي .گفت راستش من خودم از آيت الله خميني تقليد مي كنم
ولي رساله آيت الله خويي راهم دارم .

من هم چون رساله آقاي خويي را نداشتم
رساله را از ايشان
گرفتم . در همانجا دو تا درجه دار بودند بنامهاي ياراحمدي و يعقوبي كه
اهل خرم آباد بودند و برادرهاي اين دو را در جريانات گرفتند و زنداني
كردند. و چون من با درجه دارها خوب بودم به من قضيه را گفتند و قيد
كردند كه با حضرت آيت الله خزعلي ارتباط دارند. گفتم : چكار
مي كنيد گفت : ما برنامه داريم و اطلاعات و پيام هاي حضرت امام را
از ناحيه ايشان مي گيريم . گفتم : حالا كجا هستند ايشان . اين بنده خدا
مي لرزيد و حرف مي زد گفت : من يك قرار ملاقات مي گذارم اگر
دوست داشتيد بياييد چون واقعا مي ترسيد من هم در سر دو راهي بودم
كه چه بكنم لذا به همراه بچه ها رفتم منزل ستوان مومني و قضيه را با
ايشان در ميان گذاشتم . و قرار شد كه برويم آيت الله خزعلي را ببينيم .
به من گفتند با لباس شخصي بيا. لذا روز ملاقات
با لباس شخصي
رفتم مسجد اعظم اهواز وقتي داخل زيرزمين مسجد شدم ديدم يك
سرگرد آنجاست
سرگرد تا مرا ديد وحشت كرد و ترسيد. من گفتم :
نترس ! من هم آمدم به شما بپيوندم . ناراحت نباش .
ساعت 9 شب بود . بعد از نماز مغرب و عشا رفتم و دست آيت الله
خزعلي را بوسيدم
بعد ايشان براي ما صحبت هايي داشت .
بعدها اين ياراحمدي اعلاميه هاي حضرت امام (ره ) را از برادرش
مي گرفت و برايم مي آورد و من صبح ها سربازها و نيروهاي كادر را از
آسايشگاه و اتاقشان بيرون مي كردم و اعلاميه ها را زير دشك و
بالشتشان مي گذاشتم .
همچينن امير گل خواه كه آن زمان سروان بود
تمام اطلاعات و
اخبار را كپي مي كرد و به من مي داد و من صبح همه را مي گذاشتم داخل
تانك ها و نفربرهايمان كه در خيابانهاي شهر مستقر بودند.
بعد از مدتي كه از ديدار با آيت الله خزعلي گذشت
يك روز
ضداطلاعات مرا خواست البته نه بخاطر اين مسئله بلكه
قصد داشتند
مرا وارد ضد اطلاعات كنند من هم رفتم . آنجا يك سرگردي بود و قرار
بود با من صحبت كند. بعد از چند دقيقه دستور داد چاي بياورند
چاي
كه آوردند خودش رفت بيرون و بعد از مدتي آمد و گفت : چرا چاي
نخوردي گفتم : نمي خورم ! گفت : چرا
گفتم : روزه ام !
گفت : مگر ماه رمضان است
گفتم : نه ! من روزه مستحبي دارم .
وقتي اين را شنيد. گفت خيلي ممنون و با من دست داد و گفت :
برو بيرون . خلاصه پشيمان شد. بعد آمدم رفتم پيش شوهرخاله همسرم
كه آن زمان سرتيپ بود و گفتم : جريان چه بود
گفت : بي عرضه مي خواستند ببرنت ضد اطلاعات و از آن طرف
هم به ساواك .
گفتم : خدا خواست ما نرويم . شكر!
هر چه به سال 57 نزديك مي شديم اتفاقات مختلفي در پادگان ما
به وجود مي آمد مثلا : يك بار يك سرواني بچه هاي پادگان را جمع كرد
و بر عليه شاه افشاگري نمود
بعد كه خواستند دستگيرش كنند
از
ديوار پادگان بالا رفت و فرار كرد. آن زمان ما به فكر افتاديم كه به
حمايت از ايشان وارد كار شويم .
ايام محرم بود لذا دسته سينه زني به راه انداختيم به من گفتند :
سينه زني مي كنيد
گفتم : آره ! مگر چيه محرمه ديگه
گفتند : خب ! اشكال نداره ولي بعداز مدتي اوضاع به هم ريخت و
نيروهاي مخالف اقدام به تيراندازي كردند و ما مجبور شديم جمع و
جور كنيم و به واحدهايمان برويم .
زماني كه حكومت نظامي راه افتاد يك شب گروهان تحت امر من
آماده باش بود
فرمانده گردان آمد و به من گفت : ابراهيمي ! حزب
كمونيست در خيابانهاي اهواز شلوغ كردند
سريع گروهانت را حركت
بده به طرف شهر.
من چون از كمونيست ها بدم مي آمد
گفتم : من اگر بروم همه را از
بين مي برم
وقتي رفتم داخل شهر اهواز
ديدم خبري نيست . رفتم چادر
فرماندهي ام را كنار كارون مستقر كردم و با جيپ و بلندگو
رفتم داخل
خيابان پهلوي سابق
بعدهم 30 متري
ديدم خبري نيست .
در همين حين فرمانده گردانمان آمد
به او نزديك شدم و گفتم :
جناب سرگرد هيچ خبري از كمونيست ها نيست .
او هم چيزي نگفت : بعد براي اينكه مطمئن شوم . رفتم داخل يك
مغازه و گفتم چه خبر شده شما ديديد كمونيست ها بيايند اينجا
گفت : نه ! كمونيست ها اصلا از اين خبرها نيست .
من هم چند ساعتي ايستادم
ديدم خبري نيست . بعد فرمانده
گردان به من گفت : شما برو كلانتري شماره 2 اهواز را زير نظر بگير .
من رفتم كلانتري 2 آنجا يك سرهنگ 2 رئيس كلانتري بود كه
عوض شد و يك سرگرد نشست سرجايش . من همان زمان رفتم اتاق
اين سرگرده و گفتم : عكس شاه را بياور پائين .
اول فكر مي كرد من شوخي مي كنم و كاري نكرد. دوباره گفتم :
عكس شاه را بياور پائين .
گفت : براي چه

گفتم : كار تمام است !
اگر اشتباه نكنم مهر ماه 57 بود .
گفت : اغه ! تو چه مي گويي
خلاصه يك برخورد لفظي با هم داشتيم و بعد من هم رفتم كه
كارهايم را انجام دهم .
در همين گير و دار كه ما در كلانتري 2 اهواز مستقر بوديم از لشگر
تماس گرفتند و گفتند : قرار است روحانيون اهواز بروند در يكي از
مساجد اهواز كه نام آن مسجد را فراموش كردم تحصن كنند
لذا به من
ماموريت دادند كه با تمام تجهيزات بروم آنجا و نگذارم آنها داخل
مسجد شوند.
من هم رفتم محل ماموريت و تانكها را چيدم و پرسنل را آماده
كردم و خودم رفتم دم در مسجد ايستادم . بعد از مدتي ديدم حدود
يكصد روحاني دارند مي آيند
وقتي به نزديكي هاي مسجد رسيدند
رفتم جلويشان سلام كردم و گفتم : رئيس شما كيه يكي از روحانيون كه
حضرت آيت الله فلسفي بود را نشانم دادند گفتند : ايشان !
من هم سلام و عليك كردم و گفتم : حاج آقا! به من گفتند شما حق
نداريد وارد مسجد شويد
گفت : چرا
گفتم : آخه كم هستيد شما صد نفر بيشتر نيستيد.
گفت : خب ! شما هم مي خواستيد روحاني شويد و به جمع ما
بپيونديد.
گفتم : حالا كه سعادت نداشتيم
ولي اگر بخواهيد برويد داخل براي من
مسووليت دارد.
گفت : شما نمي خواهيد اين مسووليت را بپذيريد
گفتم : اگر شما بفرمائيد
نه !
وقتي گفتم شما دستور بدهيد
نه دو سه تا از روحانيون من را در
آغوش گرفتند و از من تشكر كردند. خيلي خوشحال شده بودند. من هم
رفتم كنار و آنها رفتند داخل مسجد.
فرمانده ما پشت سر هم بي سيم مي زد و مي خواست برايش گزارش
دهم . من هم گفتم همه رفتند داخل و من نتوانستم جلويشان را بگيرم .
خيلي عصباني شد و بدو بيراه گفت .
در همين حين
سپهبد جعفريان استاندار خوزستان هم آمد پشت
بي سيم و به من گفت : بي عرضه نتوانستي جلوي چند تا آخوند را
بگيري و كلي بد و بيراه به من گفت
بعد دستور داد كه اگر اينها داخل
مسجد شدند
در مسجد را ببنديد تا آنها از گرسنگي بميرند.
من وقتي اين موضوع را شنيدم
سريع آمدم به آقاي فلسفي گفتم :
« حاج آقا! در جريان باشيد كه اگر اينها بيايند
در مسجد را مي بندند و
شما را چند روز داخل مسجد نگه مي دارند. تا اين را گفتم و آمدم
بيرون
ده دقيقه نشد
ديدم كلي آدم با مجمع پر از غذا وارد مسجد
مي شوند. آنقدر غذا آوردند كه مسجد پر از غذا شد.
چيزي نگذشت . سپهبد جعفريان خودش آمد
وقتي از ماشين پياده
شد. چپ چپ نگاهي به من كرد و رفت داخل مسجد.
آقاي فلسفي وقتي او را ديد
به او گفت : اگر بخواهي كاري كني با
همين عصا مي زنم توي سرت .
هنوز سپهبد جعفريان داخل مسجد بود كه به من بي سيم زدند و
گفتند
از اهواز برو بيرون و نيروهايت را در يك كيلومتري اهواز
مستقركن . ما هم رفتيم . يك ستوان وظيفه داشتم بنام مهندس روشني
كه ايشان نوارهاي حضرت امام را آورد.
من هم گفتم : نوارها را پخش كنيد تا بچه ها داخل تانك ها كه ضبط
داشتند گوش كنند.
من ديگر به خودم گفتم كار تمام است و منتظر هر اتفاقي بودم تا
اينكه ...
ادامه دارد
نيروهاي ضداطلاعات فكر مي كردند با يكي
دو
نفر حريف من نمي شوند. لذا با يك گروهان آمدند به
سراغ من و مرا روي تخت طناب پيچ كردند بطوري كه
نه مي توانستم حركتي بكنم و نه نفس بكشم .
در حال دويدن بوديم كه نوك پوتين من گير كرد به
عكس بزرگ شاه و سوراخ شد
در همين حين يك
سرگرد ضد اطلاعات از راه رسيد و جلوي ما را گرفت
و گفت : چرا عكس شاه را سوراخ كرديد من پدرتان
را در مي آورم و شروع كرد به سر و صدا كردن ...
بعدها يار احمدي اعلاميه هاي حضرت امام (ره )
را از برادرش مي گرفت و برايم مي آورد و من
صبح ها
سربازها و نيروهاي كادر را از آسايشگاه و
اتاقشان بيرون مي كردم و اعلاميه هارا زير دشك و
بالشتشان مي گذاشتم .
