روزنامه جمهوري اسلامي 12/11/1382 صفحه جبهه و جنگ

* من از عصر غربت بشريت با تو سخن مي گويم
* امير احمدي :
در جريان انقلاب 98 درصد پرسنل ارتش با مردم بودند
من از عصر غربت بشريت با تو سخن مي گويم




تقديم به تمامت خوبي و پاكي , سردار خيبر
سلام حاجي ! سلامي به گرمي آفتاب بي سايه جنوب كه سالها جسم و جان تو را همچون مادري مهربان همراهي كرد , سلامي به لطافت باران كه پاكي را وام دار اشك تو و همسنگان توست . چشمانت آسمان نيست ; اما آسمان هم به چشمان تو ماند و دريا به نگاه تو , توصيف شود.
نگوييد اغراق مي كنم چرا كه اگر عشق را قامتي است راست , همه مديون عشقبازي همت مرداني است همچون همت , نمي دانم چرا كنار مزار تو دلتنگ دوكوهه مي شويم و حسينيه تو; مرغ روحمان در حوض مقابل حسينيه ات بال و پر مي شويد و همراه كبوتران حرم امامزاده اي كه همجوارش شدي , گرد مزارت مي گردد و در غروب خورشيدي كه پشت كوه چهره پنهان مي كند از خلق ناپديد مي شود.
كسي در درونم فرياد مي كند كه اين كوه شايد اينجا به گواه صلابت و استواري تو ايستاده وگرنه تاب اين كوه كجا و تاب و تحمل تو كجا كه بار امانت الهي به دوش كشيده اي .
من از عصر غربت بشريت با تو سخن مي گويم . از سالهاي دردناك مظلوميت حزب الله . مي دانم , مي دانم كه با تو نبايد از درد بگويم چرا كه تو خود دردهايت را جز با خدا نگفتي . نهايت وجودمان در مقابل عظمت ولايت مداري تو چيزي جز حبا منشورا نيست .

امير احمدي :
در جريان انقلاب 98 درصد پرسنل ارتش با مردم بودند




گفت وگو با امير سرتيپ دوم علاالدين احمدي , از مبارزين ارتشي در دوران پيروزي انقلاب
گفت وگو : حسين ذكريائي
اشاره : بدون ترديد فعاليت هاي پنهاني ارتشيان مسلمان در بدنه ارتش طاغوت و همچنين نقش آنها در پيروزي انقلاب , بسيار تعيين كننده بود , همانهايي كه چند ماه بعد از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي در كنار مردم و بسيجيان جان بركف در جبهه هاي جنگ در مقابل رژيم بعث عراق ايستادگي نمودند و حماسه هاي ماندگاري از خود به يادگار گذاشتند.
بمناسبت دهه مبارك فجر و براي آشنايي خوانندگان محترم صفحه با برادران بزرگوار و انقلابي در ارتش و چگونگي فعاليتهاي انقلابي شان در فضاي خفقان و پر از اختناق نظام شاهنشاهي با امير سرتيپ دوم علاالدين احمدي , يكي از مبارزين انقلابي گفت وگويي انجام داديم كه ماحصل آن را از نظر شما مي گذرانيم .
در ابتدا علاقمنديم كه با حضرتعالي بيشتر آشنا شويم .
بسم الله الرحمن الرحيم : بنده سرتيپ دوم علاالدين احمدي هستم . زمان پيروزي انقلاب اسلامي با درجه سرواني فرمانده آتش بار بودم در توپخانه گردان 396 كرمانشاه كه در آن زمان در اسلام آباد غرب مستقر بوديم .
مقداري از جو ارتش و فضاي حكم فرما بر ارتش در سالهاي پاياني رژيم طاغوت (بين سالهاي 55 تا 57 ) صحبت بفرمائيد.
آن زمان در واقع خدمت در ارتش به گونه اي بود كه ساعت 5 صبح مي رفتيم خدمت و ساعت 5 بعدازظهر برمي گشتيم . به اصطلاح در تاريكي مي رفتيم و در تاريكي برمي گشتيم . خب ! ارتش از مردم جدا نبود و حدود 75 درصد آن وظيفه بودند كه فرزندان همين مردم بودند و مي آمدند خدمت سربازي و بعد از 2 سال برمي گشتند .
پيام انقلاب آرام آرام در داخل ارتش جاي گرفت و آنچه در بيرون بود , در بدنه ارتش هم بود و يك تعدادي از پرسنل كادر و وظيفه با انقلاب هماهنگ بودند و آنچه در بيرون اتفاق مي افتاد را مي آمدند در داخل پادگان ها به صورتي خاص بازگو مي كردند , هر چند آن موقع اختناق حكم فرما بود و كسي جرات نمي كرد صحبت كند , ولي باز عده اي بودند كه اين مطالب را مي آوردند داخل پادگانها و به صورت اعلاميه در جمع پرسنل پخش مي كردند و اگر صحبت خاصي بود در جمع هاي خصوصي بيان مي نمودند. با توجه به اين موضوع كه جو اختناق در داخل ارتش دو سه برابر اختناق بيرون از ارتش بود , يعني كسي جرات نمي كرد صحبت كند.
اعلاميه ها را چگونه داخل پادگانها مي آوردند
آن زمان عده اي از بچه هاي وظيفه و عده اي هم از كادريها بودند كه مي رفتند بيرون و اعلاميه ها و پيام هاي حضرت امام را از آنجايي كه ارتباط داشتند مي گرفتند و مي آوردند در داخل پادگانها و سرفرصت بين پرسنل پخش مي كردند. البته در ميان كادريها عده اي هم بودند كه در بين مردم يعني بيرون از پادگان هم فعاليت هايي داشتند و با مسئوليني كه در شهرها مسائل انقلاب را پيگيري مي كردند بخصوص امام جمعه ها ارتباط داشتند و اخبار و اطلاعات را به داخل ارتش مي آوردند و بين پرسنل بازگو مي كردند.
ارتش ما هم ارتش نجيبي است , ارتشي است كه همواره در طول تاريخ با مردم بوده و هست و جدا از مردم نبوده و نيست . درست است كه ارتش ما در زمان طاغوت ارتشي فوق مدرن بوده و در سطح منطقه مدرن ترين ارتش بوديم اما اين مدرن بودن باعث نشد كه از مردم جدا شوند اگر چه عده اي بودند كه قصد داشتند به ارتشيان جهت بدهند تا در مقابل مردم بايستند ولي عده اي بودند كه مقاومت كردند و نگذاشتند چنين اتفاقي بيفتد.
شما بيشتر در مورد كليات صحبت فرموديد , كمي هم برگرديم به جو يگان شما در آن زمان پرسنل يگان شما چگونه فعاليت مي كردند
در كرمانشاه يك گروهي بودند كه به طور كلي شهرهاي سرپل ذهاب , كرمانشاه و اسلام آباد غرب را به هم ربط مي داد و سرهنگ هوشنگ سهرابي كه يكي از افسران انقلابي و مومن بود اين گروه را هدايت مي كرد و واحدهايي را كه آن زمان آماده باش بودند وقتي قصد داشتند داخل شهر بروند , اين گروه را مي فرستادند تا با آنها صحبت كنند كه احيانا رفتند شهر خداي نخواسته اسلحه به روي مردم نكشند و مردم را از خود بدانند و كاري نكنند كه اتفاقي بيفتد. حتي يادم مي آيد واحدي كه قرار بود اعزام شود ما دو سه شب قبل مي رفتيم روي آنها كار مي كرديم و به آنها مي گفتيم اگر رفتيد شهر مواظب باشيد و كاري نكنيد كه شرمنده مردم شويد. البته ممكن بود مسائل كوچكي در جايي اتفاق بيفتد كه آن هم طبيعي بود چون داخل چهارصد پانصد نفر آدم مسلح حداقل يكي دو نفر پيدا مي شوند كه شايد بر اثر هول شدن يا چيز ديگر كار غيرارادي انجام دهند.
در كل مي توان گفت 98 درصد پرسنل ارتش با انقلاب بودند و يكي دو درصد ديگر اگر قشري هم درنظر بگيريم , در هر قشري يكي دو درصد وابسته به آن رژيم داشت ولي 98 درصد ارتش با مردم بودند.
نمونه اش روزي كه انقلاب پيروز شد , حدود شش هفت هزار نفر آدم مسلح در داخل پادگان بودند و حدود چهل هزار نفر از مردم آمدند جلوي پادگان براي همبستگي كه خوشبختانه هيچ اتفاقي نيفتاد و پرسنل آمدند داخل مردم و دسته جمعي با مردم و در كنار مردم به داخل شهر رفتند و حدود شش , هفت كيلومتر در داخل شهر راهپيمايي كردند و بدين طريق همبستگي مردم با ارتش را نشان دادند. خب اين نشانه مردمي بودن ارتش است . در مقابل عده اي هم بودند كه مخالف بودند ولي در حداقل بودند.
شما چگونه وارد اين موضوعات شديد
حقيقتش من از گذشته راجع به مسائل 15 خرداد شنيده بودم . زماني براي گذراندن دوره اي از تهران به اصفهان مي رفتم كه يكبار در قم پياده شدم و رفتم داخل مغازه كوچكي تا سوهان بخرم . صاحب مغازه كه پيرمردي باوقار بود كمي با من از قضاياي انقلاب صحبت كرد و بعد از مدتي پرده اي را كنار زد كه عكس امام پشت آن بود آن را به من نشان داد. بعد آمدم سوار اتوبوس شدم پشيمان شدم و برگشتم تا بااين پيرمرد بيشتر صحبت كنم . خب ! اتوبوس هم رفت و ما را جا گذاشت . بعد رفتم داخل مغازه و آن پيرمرد جريان و قضاياي 15 خرداد را برايم تعريف كرد و كلي اطلاعات در مورد امام و انقلابيون به من داد.
پس با اين حساب مي توان گفت , فعاليتهاي انقلابي شما از آنجا شكل گرفت
بله . واقعا همينطور بود. من بعد از آن رفتم اصفهان , در اصفهان يك حمام قديمي اي بود كه در داخل حمام روزنامه هايي مي آوردند از جمله مجله مكتب اسلام كه توسط آيت الله مكارم شيرازي چاپ مي شد و ما مي رفتيم آن جا و از اين نشريات و روزنامه ها استفاده مي كرديم و از آن موقع پيگير قضايا بوديم تا اينكه جريانهاي انقلاب به وقوع پيوست و خوشبختانه در مسير قرار گرفتيم .
آن زمان من يك ژيان داشتم كه آن را در اختيار بچه ها قرار مي دادم و آنها با لباس فرم مي رفتند كرمانشاه و از دفتر آقاي موسوي اعلاميه ها را مي گرفتند و به پادگان مي آوردند و در پادگان پخش مي كردند. ولي در اين جريانات « سرهنگ هوشنگ سهرابي » نقش به سزايي داشت و واقعا به بچه ها كمك مي كرد.


بعد از انقلاب هم كه ايشان به فرماندهي لشكر 81 منصوب شد سه گروه ضربت تشكيل داد تا در مقابل اشرار و منافقيني كه به مردم حمله مي كردند و زندگي شان را غارت مي نمودند بايستند و مبارزه كنند و واقعا اين گروه ضربت ها در امنيت منطقه موثر بودند.
شما اشاره فرموديد كه مي رفتيد دفتر آقاي موسوي و اعلاميه تهيه مي كرديد و مي آورديد داخل پادگان پخش مي نموديد , حال با آن وضعيت اختناقي كه خودتان نيز اشاره فرموديد , چگونه اين اعلاميه ها را وارد پادگان مي كرديد كه هم فرماندهان پادگان متوجه نشوند و هم بتوانيد به هدفتان برسيد
البته تنها من نبودم , بلكه دوستان زياد ديگري هم بودند , مثلا همين امير متقي هم بود كه با هم مي رفتيم اعلاميه ها را مي آورديم . تعدادي را بيرون پادگان تقسيم مي كرديم و بقيه را داخل لباسمان مي گذاشتيم و داخل پادگان مي آورديم .
يعني از طرف دژباني بازرسي نمي شديد
نه ! بازرسي نمي شديم . حتي گاهي اوقات داخل ماشين ژيان مي گذاشتيم و ژيان را مي آورديم داخل پادگان بخصوص آخرها كه وضعيت بهتر شده بود و تعداد ما بيشتر شده بود.
البته بودند كساني كه مي خواستند با توطئه هايي ارتش را در مقابل مردم قرار دهند. مثلا يك روز يكي از درجه دارها آمد و گفت : « مردم جمع شدند , رفتند زن هاي درجه دارها را لخت كردند و مي خواهند در داخل شهر بگردانند. »
خب ! اين آمده بود ارتشي ها را تحريك كند تا عده اي بروند شهر و به مردم حمله كنند. عده اي هم قصد اين كار را داشتند , چون تحريك شده بودند لذا وقتي من اين قضيه را شنيدم , سريع زنگ زدم به ضداطلاعات و با افسر ضداطلاعات بنام « نقشي زاديان » صحبت كردم و گفتم : « اين كارها را نكنيد فردا انقلاب پيروز مي شود , يقه تو را مي گيرند. » چون يك زماني همكلاس بوديم با او رودربايستي نداشتم و همه حرفها را مي زدم .
او هم سريع رفت جلو آنها را گرفت و نگذاشت .
خب ! از دهه فجر بگوئيد , از 12 بهمن تا 22 بهمن كجا بوديد و چه مي كرديد
آن زمان در واحدها يك شور و حالي بود , دقيقا همان شوروحالي كه در بيرون بود. چون عده اي بودند , مي رفتند بيرون و اخبارهاي جديد را براي ما مي آوردند. اگرچه در ارتش برنامه اي گذاشته بودند كه كسي نرود اطلاعات بيرون را بياورد ولي آنهايي كه كارشان اين بود از هيچ چيز نمي ترسيدند و كارشان را انجام مي دادند.
و همه اين برنامه ها سبب شده بود كه فرماندهان رده بالا تحت تاثير قرار بگيرند. مثلا فرمانده تيپ ما سرهنگ طباطبايي يا فرمانده لشكر ما سرهنگ فوزي كه به ظاهر مخالف بودند , ولي دلشان با ما بود , يعني صحبت ها و كارهايشان به گونه اي بود كه وانمود مي كردند با انقلاب هستند.
مثلا يك بار سرهنگ منوچهر اميري با گردانش مي خواست براي حكومت نظامي برود كرمانشاه ما دو سه روز بچه ها را فرستاديم تا روي بچه هاي گردانش كار كنند كه مي روند شهر اتفاقي نيفتد. من خودم رفتم ديدم اين بنده خدا خودش آنها را جمع كرده و مي گويد : « شما حق نداريد تيراندازي كنيد , هركس آنجا تيراندازي كند همانجا اسلحه اش را مي گيرم و او را تحويل مردم مي دهم تا خود مردم , جرمش را تعيين كنند. » يعني به آن مرحله رسيدند كه اينگونه با مسائل انقلاب برخورد مي كردند.
خاطره خاصي از پخش كردن اعلاميه و اطلاعيه در داخل پادگان نداريد
عرض كنم از آنجا كه هميشه اطلاعيه ها و اعلاميه ها را ما پخش مي كرديم همه ما را مي شناختند , يعني همان افسر ضداطلاعات كه عرض كردم , او هم مي دانست و به من مي گفت : « اگر خوب فكر كني مي فهمي كه اين انقلاب پيروز نمي شود فردا كار دست خودت مي دهي . »
من هم به او مي گفتم : « اگر كار هم دست خودم بدهم , باز هم دنبالش مي روم و اين را بدان كه اين حركت مردم به همين سادگي هم كه تو فكر مي كني نيست و اين انقلاب پيروز مي شود. تو خودت مواظب خودت باش كه مورد خشم مردم قرار خواهي گرفت . »
حالا اين فكر به ذهنتان خطور نمي كرد كه شايد مثلا انقلاب پيروز نشود
واقعا امكانش نبود. چون آن حركتي كه مردم كرده بودند , اگر ارتش هم مقاومت مي كرد نيروي مردمي به گونه اي بودند كه فكر نمي كنم ارتش دوام مي آورد. امكان نداشت . امام هم اين بچه ها را مي شناخت و مي دانست كه چگونه بايد برايشان برنامه ريزي كند.
آن روزي كه ارتش به مردم پيوست , اسلام آباد غرب و پادگان شما چه خبر بود
آن روز همه پرسنل پادگان از افسر تا درجه دار و وظيفه , همه و همه آمدند بيرون از پادگان براي همبستگي و به مردم پيوستند و بعد از سخنراني حجت الاسلام بهشتي امام جمعه اسلام آباد رفتند داخل شهر و با هم و در كنار هم راهپيمايي كردند. در كرمانشاه هم چنين برنامه اي بود.
در پايان اگر صحبت خاصي داريد بفرمائيد.
آرزوي موفقيت دارم براي شما و اميدوارم هميشه با آرمانهاي شهدا همگام باشيم .
قرار بود بچه هاي گردان سرهنگ منوچهر اميري بروند شهر , رفتم , ديدم اين بنده خدا بچه هاي گردان را جمع كرده و برايشان مي گويد : « شما حق نداريد تيراندازي كنيد , هركسي تيراندازي كند , همانجا اسلحه اش را مي گيرم و او را تحويل مردم مي دهم تا خود مردم , جرمش را تعيين كنند
آن روز همه پرسنل پادگان از افسر تا درجه دار و وظيفه , همه و همه آمدند بيرون از پادگان براي همبستگي و به مردم پيوستند و بعد از سخنراني امام جمعه اسلام آباد; حجت الاسلام بهشتي , رفتند داخل شهر و با هم دركنار هم راهپيمايي كردند