روزنامه جمهوري اسلامي 09/11/1382 صفحه جبهه و جنگ
*****
قرباني حبيب پس از موسم حج




  • براي سردار شهيد حاج حبيب الله افتخاريان (ابوعمار) فرمانده سپاه مريوان و بانه
    حاج حبيب الله در حال نوشتن روي يكي از برگه هاي روزشمارش بود كه صداي تق تق در اتاق او را به سوي خودش جلب كرد. دست از نوشتن كشيد و نگاهش را به در دوخت و گفت : « بفرماييد! »
    در همينطور كه روي پاشنه خودش مي چرخيد جيغ ممتدي كشيد و باز شد. حاج ابراهيم مسوول عقيدتي سپاه بود كه وارد اتاق مي شد.
    « سلام عليكم صبحكم الله بالخير »
    حاج حبيب از روي صندلي اش بلند شد و جواب سلام را داد و از پشت ميز بيرون آمد و به اتفاق هم روي صندلي هاي جلوي ميز نشستند. حاج حبيب همينطور كه خودكار را در جيبش مي گذاشت با حالت متواضعانه اي گفت : « چه خبر حاج آقا چرا ما رو شرمنده كردي اگه امري بود خبر مي داديد من خدمت برسم ; چرا زحمت كشيديد ! »
    « اين چه حرفيه حاجي ! »
    « چه خبر حاج آقا امريه من در خدمتگزاري حاضرم . »
    « خواهش مي كنم ! عرض كوتاهي داشتم ; براي خداحافظي اومدم . »
    حاج حبيب كه از حرف حاج ابراهيم متعجب شده بود گفت : « خداحافظي براي چي ان شاالله كجا » حاج ابراهيم عمامه سرش را جابجا كرد و گفت : « به ياري خدا قم ; آخه پس فردا اول ربيع الاول و درس ام شروع مي شه . اگه خدا بخواد و حضرت معصومه (س ) بطلبه بريم سر درس و بحثمون . »
    حاج حبيب الله كه انتظار چنين حرفي را از حاج ابراهيم نداشت لبخند مليحي زد و گفت : « شوخي مي كني حاج آقا كجا تشريف ببريد ما تازه به شما عادت كرديم به همين زودي ما را ترك مي كنيد. نكنه از ما خسته شديد !
    « نه حاج حبيب جان ! ديگه بايد درس هم خوند ما هم كه از درسها عقب مونديم بايد بريم جبران كنيم كه خداي نكرده از درسها نيفتيم . از طرفي هم ماموريتم تمام شده »
    حاج حبيب با اين حرف حاج ابراهيم مطمئن شد كه او هر طور شده مي خواهد برود قم . به فكر فرو رفت و بعد از مدتي از جايش بلند شد و به طرف ميزش رفت . كشوي ميزش را باز كرد و از داخل آن عكسي از امام كه تازه به دستش رسيده بود درآورد و جلوي صورتش گرفت . به آن بوسه اي زد و دوباره به كنار حاج ابراهيم آمد و نشست . عكس را به او نشان داد و گفت : « خدا حفظ كنه امام رو كه ايشان اگه نبود معلوم نبود من و شما الان كجا بوديم . راستش اگه وقتتون و نمي گيرم مي خوام يك خاطره از اولين روزي كه خدمت حضرت امام رسيدم براتون تعريف كنم . »
    حاج ابراهيم قبلا شنيده بود كه امام علاقه خاصي به حاج حبيب دارد و از طرفي هم خانواده امام را بعد از انقلاب ايشان از تركيه به ايران آورد لذا علاقه داشت از خاطرات آن زمان بداند و چند بار از حاج حبيب درخواست كرده بود تا برايش از خاطرات شيرين آن روزها تعريف كند. اما حاج حبيب به يك طريقي حرف را عوض مي كرد. حالا كه حاجي اين حرف را زد حاج ابراهيم بدون هيچ وقفه اي گفت : « مسئله اي نيست حاجي ! وقت زياد دارم تا دلت مي خواد اين آخرين روز هر چي خاطره دوست داري برام تعريف كن . من با جان و دل گوش مي كنم . »
    حاج حبيب عينكش را از چشم درآورد و آهي از ته دل كشيد و شروع به صحبت كرد : « يادش بخير! وقتي كه خودم را شناختم از امام تقليد مي كردم . تو دانشگاه آلمان درس مي خواندم . آدرس امام را پيدا كردم و در اولين فرصت خودم را به فرانسه محل استقرار امام (نوفل لوشاتو) رسوندم و خدمتشون رسيدم . اولين باري كه ايشون رو ديدم عجيب محو چهره نورانيش شدم و حالت عرفاني خاصي به من دست داد. آن روز حاج احمد آقا هم نشسته بود. حضرت امام چشم تو چشم من انداخت و به من فرمود : « شما اهل كجائيد » منم گفتم بهشهر و خودم رو معرفي كردم و به ايشون عرض كردم : حقير در آلمان مشغول تحصيل هستم و براي كسب تكليف خدمتتون رسيدم كه با اين وضعي كه اين روزها در ايران داريم آيا جايز هست من در آلمان باشم و ادامه تحصيل بدم يا بايد براي مبارزه با رژيم منحوس پهلوي به ايران برگردم امام در جواب به من فرمود : « فرزندم ! الان در ايران فساد بيداد مي كنه و مانند اينه كه متجاوزين دارن به ناموس ما و برادران ديني ما تجاوز مي كنن و شما داري درس مي خوني به نظر خودتون آيا بايد به درستون ادامه بديد يا به داد ناموستون برسيد » من هم در جواب به امام گفتم : خب آقا جان ! بايد دفع متجاوز كنيم . امام فرمود : « پس شما بايد درس رو در اين اوضاع كنار بذاريد و براي عمران و آبادي مسائل فرهنگي كشور به ايران بريد. »
    من اونجا طبق فرمايش امام و برحسب وظيفه از درس دست كشيدم و براي دفاع از ناموس و مملكتم به همراه ايشان به ايران آمدم . الان هم مثل همون روزهاست ; اگه من و شما بريم دنبال درس و تحصيل و اين صحنه حساس رو ترك كنيم دشمن به خاك ما تجاوز مي كنه و چيزي از ما و ميراث گرانبهاي ما يعني انقلاب اسلامي بجا نمي ذاره . »
    حاج ابراهيم در صحبتهاي بي رياي حاج حبيب ذوب شده بود و كلام حاجي عجيب در دلش اثر كرد; بطوريكه به محض تمام شدن صحبت ها از جايش بلند شد و دستش را روي شانه حاج حبيب گذاشت و گفت : « شما باتعريف اين خاطره مرا منقلب كرديد. من هم حرفي ندارم كه بگم . واقعا هم حضور ما در اينجا واجب تر از درس خوندنه . ما بايد اينجا باشيم تا در مقابل اين تجاوز خصمانه دفاع كنيم . قربون كلام امام بشم كه از طلاي ناب با ارزشتر و گرانبهاتره . » و همينطور كه عبايش را روي دوشش درست مي كرد گفت : « حاجي ! من تو اتاقم هستم . اگه كاري داشتي در خدمتم التماس دعا. » و به طرف در حركت كرد. حاج حبيب صدايش زد. وقتي حاج ابراهيم سرش را برگرداند حاج حبيب عكس امام را به طرفش گرفت و با لبخندي كه نشانه رضايتش بود به او گفت : « اين هديه شما. واقعا اگه اين مرد بزرگ نبود ما هيچ بوديم . »
    حاج ابراهيم دو دستي عكس امام را از او گرفت و نگاه عميقي به آن انداخت . آن را بوسيد و گفت : « اين مرد حسين زمانه خدا كنه ما هم از ياران واقعي و از عاشورائيان واقعي اين مرد بزرگ باشيم . واقعا هداياي گرانبهائي رو امروز به من داديد. هم كلامي زيبا از امام و هم عكس زيبايي از امام در هر حال من در خدمتگزاري حاضرم . » و همينطور كه خيره به عكس شده بود از اتاق خارج شد.

    از خواب بيدار شد. نگاهي به ساعت ديواري اتاق انداخت . عقربه ها ساعت 3 30 دقيقه نيمه شب را نشان مي داد. مانند هميشه به موقع بيدار شده بود. از اتاق خارج شد و به طرف حوض كوچك وسط حياط حركت كرد. روي آب يخ زده بود. يخ هاي روي آب حوض را با مشتش شكست و دستش را در داخل آن فرو كرد و در آن سرماي سوزناك اسفندماه كردستان با آن آب يخ زده مشغول وضو شد. وقتي آب را روي پوست گرم بندنش مي ريخت بخار از آن بلند مي شد و در هوا محو مي شد بعد از وضو نگاهي به آسمان پر ستاره انداخت و به طرف اتاق حركت كرد. وارد اتاق شد. سجاده زيبائي را كه از سفر حج آورده بود در گوشه اي از اتاق پهن كرد و مشغول نماز شب شد. همينطور كه نماز مي خواند اشك از چشمانش جاري بود و از روي گونه هايش به داخل محاسن بلند و پرپشتش مي غلطيد و گم مي شد. عجيب ناله مي زد. گويا در و ديوار هم با او همصدا شده بودند. نمازش كه به پايان رسيد قرآن كوچكش را از روي سجاده برداشت و مشغول قرائت آن شد تا اينكه صداي دلنشين اذان صبح در كوچه هاي شهر طنين انداز گرديد. دوباره بلند شد ونماز نافله صبح را خواند و بعد از آن مشغول نماز صبح شد. چه زيبا مي خواند. عجيب به دل مي نشست . بعد از سلام نماز تسبيحات را گفت و كتابچه دعا را باز نمود و مانند هميشه شروع به خواندن زيارت عاشورا كرد. عادت هر روزش بود. چند سالي بود كه بعد از نماز صبح زيارت عاشورا مي خواند و عجيب با آن انس داشت و كسي سراغ نداشت كه ايشان بعد از نماز صبح زيارت عاشورايش ترك شود. در بدترين و حساسترين شرايط حتي در ماموريتهاي سخت و عملياتها زيارت را مي خواند و به نورانيت و امداد آن اعتقاد خاصي داشت . ولي زيارت خواندن امروزش با ديگر روزها فرق داشت . خيلي سوزناك زمزمه مي كرد. گويا به دلش برات شده بود كه آخرين زيارت عاشورايش را مي خواند و او نيز امروز به جمع عاشورائيان مي پيوندد و مانند مولايش امام حسين (ع ) به سوي معبودش مي شتابد. وقتي زيارت به پايان رسيد سر از سجده بلند كرد دو ركعت نماز خواند و دوباره قرآن را از روي سجاده اش برداشت و آن را باز كرد. سوره مباركه آل عمران بود. از اولين سطر شروع به خواندن كرد : « ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله ... امواتالله » كمي در عمق اين آيه انديشيد و به فكر فرو رفت . مشغول تلاوت بقيه آيات بود كه صداي زنگ تلفن نظر را به خود جلب كرد. گوشي را برداشت .
    « بفرمائيد »
    « هنوز منزل هستي حاجي گفتم آلان حركت كردي »
    حاج ابراهيم بود كه از آن طرف گوشي صحبت مي كرد. « دير كردي حاجي قرار بود امروز بيايي براي جلسه اي كه قرارش رو گذاشته بوديم . »
    حاج حبيبت نگاهي به ساعتش انداخت . ساعت 7 55 دقيقه بود. گفت : « چشم حاج آقا ببخشيد الان خودم رو مي رسونم . »
    « حاجي آقا ايزدي هم تشريف آوردن داخل اتاق شما نشسته ايم منتظريم . »
    « چشم حاجي آقا الان خدمتتون مي رسم . »
    خداحافظي كرد و گوشي را روي تلفن گذاشت و به سرعت تجديد وضو كرد. لباس فرم سپاه را كه شب قبل اتو كرده بود پوشيد و با شانه كوچك همراهش محاسن بلند و موهاي سرش را شانه زد. روز شمار آبي رنگش را از روي ميز نقشه كشي برداشت و به سوي مقر سپاه حركت كرد. تويوتا مي غريد و راه كوچه را پشت سر مي گذاشت . وقتي به خيابان اصلي رسيد صداي هواپيما نظرش را جلب كرد. چشم را از پشت شيشه هاي جلوي اتومبيل به سوي آسمان دوخت . دو ميگ بر روي آسمان شهر مريوان ويراژ مي دادند. با اولين نگاه فهميد ميگهاي دشمن است .
    حاج حبيب همينطور كه به راه خود ادامه مي داد چشمش به عليرضا افتاد كه در كنار خيابان برايش دست تكان مي داد. پدال ترمز را فشار داد و ماشين در يك آن متوقف شد. خواست از ماشين پياده شود كه ناگاه صداي انفجار مهيبي نظرش را جلب كرد. تا خواست ببيند صدا از كدام طرف بود كه دومين هم به زمين نشست . سر و صداي عجيبي در شهر ايجاد شده بود و هر كس به طرفي مي دويد. صداي گريه بچه هاي خردسال و معصومي كه مي خواستند به مدرسه بروند شنيده مي شد و ميگها نيز يكي يكي و پشت سر هم بدون هيچ وقفه اي راكت هايشان را به سوي شهر روانه مي كردند. از طرفي هم ضد هوايي هاي سپاه مشغول تيراندازي به طرف آنها بودند اما متاسفانه اثري نداشت . حاجي هم به همراه عليرضا مردم را راهنمائي مي كردند و راه پناهگاه را به آنها نشان مي دادند. گاه گاهي حاجي داد مي زد و مي گفت : « بچه هارو همراه خودتون ببريد كسي رو جا نذاريد. » در همين گيرودار بود كه ناگاه راكتي در چند متري آنها به زمين نشست و هر دو را به طرفي پرت كرد. حاجي احساس درد كرد و دستش را روي محل درد گذاشت و نگاهي به آن انداخت . پر از خون شده بود. كشان كشان خود را به چرخ عقب ماشين رساند و به آن تكيه داد. ناگاه به ياد عليرضا افتاد. سرش را به سمت چپ چرخاند. چشمش به عليرضا افتاد كه آرام روي زمين خوابيده بود. چند بار صدايش كرد اما جوابي نشنيد. زير لب گفت : « خوش به حالت عليرضا كه راحت پر كشيدي » و با خودش مشغول زمزمه شد.
    خون زيادي از او رفته بود و زمين دور سرش مي چرخيد و چشمهايش سياهي مي رفت . قسمت هايي از زيارت عاشورا را كه از حفظ بود زير لب زمزمه كرد و شهادتين را خواند و آرام آرام چشمهايش را بست .
    ديگر پايان رنجها و سختيها بود او به آرزويش رسيده بود و به تنها برادرش محمد كه در عمليات بيت المقدس به شهادت رسيده بود پيوست .

    در اتاق ايزدي مشغول صحبت با قرارگاه بود و حاج ابراهيم هم ضد هوايي هاي داخل سپاه را هماهنگ مي كرد كه طاقتش تمام شد. گوشي تلفن را برداشت و شماره گرفت . اما آن طرف كسي گوشي را برنمي داشت . رو به ايزدي كرد و گفت : « فكر كنم حاجي حركت كرده ولي دلم خيلي شور مي زنه . مي ترسم خداي نكرده تو اين شلوغي .... » ايزدي صحبتهايش را قطع كرد و گفت : « نه حاجي ! ان شاالله كه طوري نمي شه الان مي رسه ناراحت نباش . »
    حاج ابراهيم كه به هول و ولا افتاده بود طاقت نياورد و به ايزدي گفت : « پس بيا بريم خيابون ببينيم چه خبره همونجا حاج حبيب رو هم مي بينيم . » و با هم حركت كردند.
    وقتي حاج ابراهيم به طرف در حركت بود گوشه عبايش به والور داخل اتاق گير كرد و افتاد. سريع آن را سرجايش گذاشت و گفت : « نمي دانم چرا اينطوري شدم معلومه يك خبري شده . دلم يك چيزهايي مي گه . » و از اتاق خارج شدند. وقتي داخل محوطه ستاد شدند چشمشان به دژباني افتاد كه كل نيروهاي ستاد در آنجا جمع شده بودند و به سر و صورت مي زدند. حاج ابراهيم با چهره اي گرفته نگاهي به ايزدي كرد و به طرف آنها حركت كرد. وقتي به جمع آنها رسيد جنازه حاج حبيب را در بين آنها ديد. راه را باز كردند. حاج ابراهيم بالاي سرحاجي نشست و سرش را روي زانويش قرار داد و همينطور كه قطرات اشك از چشمانش مي چكيد بر پيشاني حاجي بوسه اي زد و گفت : « خوش به حالت حاجي ! اما چرا تنها رفتي چرا ما رو تنها گذاشتي » در همين حين ايزدي هم وارد جمع شد و در كنار حاج ابراهيم نشست و سرش را روي سينه حاج حبيب گذاشت . حاج ابراهيم دستش را روي سر ايزدي كشيد و گفت : « واقعا من حاج حبيب رو نشناختم . به خدا از زمان شهادتش با خبر بود. قبل از اينكه به حج مشرف بشه به من گفت : من مي رم حج و برمي گردم و مدتي بعد از حج در بمباران هوايي به شهادت مي رسم ببين چقدر ارتباطش قوي و محكم بود كه از شهادتش هم ... » كه ديگر هق هق گريه امانش نداد.
    ث حسين ذكريائي
    احساس درد كرده دستش را روي محل خون ريزي گذاشته ونگاهي به آن انداخت . پر از خون شده بود. كشان كشان خود را به چرخ عقب ماشين رساند و به آن تكيه داد. ناگاه به ياد عليرضا افتاد. سرش را به سمت چپ چرخاند. چشمش به عليرضا افتاد كه آرام روي زمين خوابيده بود. چند بار صدايش كرد. اما جوابي نشنيد...