
پ ـ بيداري
اشاره :
جوائز نوبل بويژه جايزه صلح و ادبيات نوبل در طول قرن
گذشته تدريجا به سمبل استيلاي بي چون و چراي غرب بر
جهان تبديل شده است
درحاليكه جوائزديگر نوبل در زمينه
علوم بطور نسبي بر مبناي دستاوردهاي علمي دريافت كنندگان
توزيع مي شود. جايزه صلح مبناي كاملا سياسي داشته و با
گذشت هر سال
بيشتر و بيشتر در خدمت مقاصد سلطه
جويانه غرب قرار مي گيرد. هدف اين مقاله
نگاهي كوتاه ولي
تحليل گرانه بر جايزه صلح و اهداف آشكار و پنهان دست
اندركاران آن مي باشد.
جايزه صلح نوبل در اواخر قرن نوزدهم ميلادي توسط
سرمايه دار سوئدي « آلفرد نوبل » بوجود آمد. در مورد انگيزه
وي اختلاف نظر فراوان وجود دارد. گردانندگان تشكيلات نوبل
سعي بر آن دارند كه ابتكار وي را به روح بشر دوستانه و علاقه
قلبي وي به توسعه صلح و صفا و خوشبختي بين اقوام و ملل
مختلف نسبت دهند. با گذشت زمان اين تبليغ سياسي كه خود
نمونه بارزي از تلاش غرب براي اثبات برتري سياسي
فرهنگي
و اخلاقي خود بر بقيه دنياست
موثر واقع شد بطوريكه اكثر
مردم جهان مخصوصا در كشورهاي تحت سلطه غرب به اين
امر اعتقاد پيدا كردند. بدين ترتيب كه جايزه صلح نوبل ظاهرا
مشروعيت جهاني بدست آورده و براي دريافت كنندگانش
اعتبار و آبروي ظاهري قابل توجهي به ارمغان مي آورد.
ولي واقعيت امر با برداشت فوق تفاوت زيادي دارد.
امروزه در غرب كمتر كسي صحبت از اين به ميان مي آورد كه
آلفردنوبل سوئدي
سرمايه افسانه اي خود را از راه اختراع
ديناميت و ايجاد بازاري جهاني براي اين ماده مخرب بدست
آورد. او كه فردي مبتكر و با دانش بود
سالهاي جواني خود را
صرف اختراع و تكميل ماده منفجره نيتروگليسرين نموده و
سپس بقيه عمر خود را صرف برپايي آزمايشگاهها و
كارخانه هاي توليد اين ماده منفجره در اروپا و آمريكا نمود.
كميته جايزه صلح نوبل در انتشارات خود بطور سطحي و
مختصر از اين اختراع نوبل و تلاش وي براي ايجاد بازاري
جهاني براي ديناميت ياد كرده و آنرا وسيله اي سازنده در راه
توسعه تمدن غرب قلمداد مي كند. ولي واقعيت اين است كه
ديناميت هديه اي بود از نوبل سوئدي به استعمارگران غربي كه
بيش از هر چيز ديگر در خدمت سلطه جوئي آنان و مقاصد
مخرب آنان قرار گرفت . واقعيت اين است كه ديناميت
سريعا
به حربه اي مخرب در دست سلطه جويان غرب بدل گشته و
موقعيت نظامي استعمارگران را در سرزمينهاي تحت سلطه
استحكام بخشيد.
آلفرد نوبل كه سالهاي عمر خود رادر سرمستي حاصل از
شهرت و ثروتي كه اختراع او برايش به ارمغان آورده بود
گذراند
در اواخر كار ظاهرا متوجه عمق فاجعه و صدمه اي كه
اختراع او به بشريت زده بود شد و احتمالا وجدان گناهگار او
بود كه انگيزه اي براي ايجاد جايزه صلح نوبل شد. ممكن است
بدين خاطر بود كه او تصميم گرفت ثروتي را كه ديگر قادر نبود
او را ارضا كند در خدمت توسعه صلح در جهان قرار دهد!
ولي همانطور كه قبلا ذكر شد هيچكس نمي تواند در مورد
انگيزه واقعي او مطمئن باشد. شايد او هم مثل دست اندركاران
فعلي جايزه و سردمداران غرب به جايزه صلح به عنوان
وسيله اي تبليغاتي براي استحكام استيلاي غرب بر جهان نگاه
مي كرد. شايد آلفرد نوبل مي دانست كه دير يا زود اختراع
ويرانگر او جاي خود را به سلاح مخرب تر خواهد داد و ياد او
از خاطره ها محو خواهد شد. بدين خاطر بودكه به اين فكر افتاد
كه با بنيانگذاري جوائز نوبل نام خود را ماندگار سازد.
بر خلاف ساير جوائز نوبل كه هر سال در سوئد داده
مي شود
جايزه صلح در نروژتوسط كميته اي نروژي داده
مي شود. كميته نروژي نوبل بر اين عقيده است كه چون در قرن
نوزدهم سوئد از مراكز عمده سياسي اروپا بود
آلفرد نوبل
تصميم گرفت كه جايزه صلح توسط پارلمان نروژ داده شود.
چون در آن زمان نروژ
بخش دوره دور افتاده اي از سوئد بودو
از اهميت سياسي برخوردار نبود. بر طبق عقيده كميته نروژي
ظاهرا قصد نوبل اين بود كه با اين كار از تبديل شدن جايزه به
وسيله اي سياسي در دست سياستمداران جلوگيري شود. و اگر
اين
هدف واقعي او بوده است بايد براي او متاسف بود كه نه
تنها جايزه صلح وي كمكي به رهائي او از وجدان گناهكارش
نكرد بلكه اسباب آزردگي خاطر او را حتي بعد از مرگ فراهم
كرد. درست است كه نروژ به مركز سياسي عمده اي تبديل
نگرديده است
ولي وابستگي كامل نروژبه جهانخواران غربي و
در راس آنان آمريكا
جايزه صلح نوبل را تا حداكثر ممكن به
وسيله اي سياسي در خدمت سلطه جويان غربي تبديل كرده
است .
نگاهي سطحي به ليست دريافت كنندگان جايزه صلح
نوبل
روشن گر اهداف و انگيزه هاي دست اندركاران اين پديده
فريبنده سياسي مي باشد.
در تاريخ 103 ساله جايزه نوبل به استثناي 19 مورد در
بقيه مواردـ يعني اكثريت مطلق ـ جايزه صلح به اتباع معدودي
از كشورهاي غربي نظير آمريكا
فرانسه
انگليس
ايتاليا
هلند
و بلژيك ـ تعلق گرفته است . آمريكا به تنهائي 18 بار اين جايزه
را دريافت كرده است . هر فردي كه اطلاع مختصري از تاريخ
قرن گذشته داشته باشد بدون ترديد مي داند كه كشورهاي
نامبرده فوق بيش از هر امر ديگري عامل جنگ افروزي و
تخريب در گوشه و كنار دنيا بوده اند. چگونه است كه كشوري
چون آمريكا ـ يعني تنها كشوري در جهان كه از سلاح اتمي
عليه مردم بي دفاع استفاده كرده و آثار جنايات جنگي آن در هر
گوشه دنيا هنوز آزار دهنده هر وجدان بيداري مي باشد ـ هجده
بار جايزه صلح نوبل را دريافت مي كند در حاليكه ملت بزرگي
چون هند عليرغم سياست صلح جويانه يك طرفه در مقابل
استعمار ويرانگر انگليس هرگز جايزه اي دريافت نكرده است
چگونه است كه جنايتكاري چون « هنري كيسنجر » كه دستش
بخون صدها هزار بي گناه ويتنامي آلوده است مستحق جايزه
صلح نوبل است ولي مصلح بزرگي چون « مهاتما گاندي »
صلاحيت دريافت چنين جايزه اي را ندارد !
بعد از آمريكا با 18 جايزه نوبل
كشورهائي چون انگليس
فرانسه و هلند و ايتاليا بيشترين تعداد جوائز صلح را دريافت
كرده اند. آيا دست اندركاران جايزه نوبل در جنايات وجنگ
افروزي هاي اين كشورها در قرن گذشته بي خبرند و يا اينكه
جايزه صلح نوبل همچون ديناميت اختراع ديگري توسط باني
آن با هدف استحكام استيلاي غرب بر جهان است !
با مروري بر ليست دريافت كنندگان جايزه نوبل در 103
سال گذشته مي توان آنها را در سه گروه ممتايز قرار
داد :
گروه اول كه اكثريت مطلق دريافت كنندگان را تشكيل
مي دهند
منحصرا از كشورهاي غربي و در راس آنها امريكا قرار
دارند. در بين اين گروه افرادي چون هنري كيسنجر و روساي
جمهور آمريكا قرار دارند. نگاهي سطحي به عملكرد افراد و
سازمانهاي دريافت كننده جايزه در اين گروه روشنگر آنست كه
هدف مشترك همه آن ها تثبيت و استحكام سلطه جوئي
جهانخواران غربي است و در اين راه از هيچ عملي حتي جنگ
افروزي و نابودي وحشيانه ملت ها و سرزمين هاي زير سلطه
ابايي نداشته اند. اهدا جايزه صلح به جنايتكاراني از اين قبيل
جاي هيچ شبهه اي در مورد ماهيت جايزه باقي نمي گذارد.
گروه دوم كه در مقايسه با گروه اول بسيار كوچك مي باشد
افراد و سازمانهائي را در بر مي گيرد كه در كشورهائي كه سلطه
غرب در آنها كاملا برقرار نبوده در خدمت استقرار و تحكيم
مباني استيلاي غرب بوده اند. در اين گروه افرادي چون « لخ
والسا » ي لهستاني
ساخاروف
گورباچف
وانورسادات قرار
دارند. اين گروه را عمدتا افرادي تشكيل مي دهند كه نقش
ستون پنجم غرب را در كشورهاي خود بازي كرده اند و با هموار
كردن راه استقرار سلطه غرب در كشورهايشان
مفتخر به
دريافت جايزه نوبل شده اند. گروه سوم كه افراد آن از انگشتان
يك دست هم تجاوز نمي كنند افرادي چون ماندلا رادر
برمي گيرد. انتخاب اين افراد احتمالا تنها جنبه تبليغاتي داشته
و هدف آن
مشروعيت دادن به جايزه و گردانندگان آن مي باشد.
در سالهاي اخير با توسعه شبكه جهاني ارتباطات و مسائل
تبليغاتي غرب با بهره گيري كامل از تكنولوژي پيشرفته
اطلاعاتي
بعد تبليغاتي وسيعي به جايزه صلح نوبل داده شده
و هر سال پس از اعلام برنده جايزه تا مراسم اهدا آن و مدتها
بعد
رسانه هاي تبليغاتي غرب هدف هاي سياسي خود را در اين
رابطه دنبال مي كنند. معمولا اهداف تبليغاتي رسانه هاي غربي
بستگي به اين دارد كه فرد يا سازمان برنده به كدام يك از سه
گروه فوق تعلق داشته باشد. اگر فرد يا سازمان دريافت كننده
جايزه به گروه اول تعلق داشته باشد ـ كه اكثرا چنين مي باشد ـ
هدف تبليغات غرب
دادن آبرو و اعتبار به دريافت كننده جايزه
وكشور متبوعه مي باشد. در واقع از ديد رسانه هاي تبليغاتي
غرب تعلق جايزه به گروه اول نشانه برتري فرهنگي
اجتماعي
و اخلاقي غرب بر بقيه دنياست . در عمل
چنين ديدگاهي
مبناي شستشوي مغزي و احاله فرهنگي جوامع تحت سلطه
قرار مي گيرد. به عنوان مثال زماني كه فردي چون « جيمي
كارتر » جايزه نوبل دريافت مي كند
رسانه هاي تبليغاتي غرب
تمام توان خود را بكار مي گيرند تا وجهه اي انساني به كشور
آمريكا و دولتمردان آن بدهند و در عين حال در پي تحميل اين
فكر به مردم دنيا خصوصا ملت هاي تحت سلطه هستند كه اين
نبوغ فردي آمريكائي چون كارتر است كه مسائل و اختلافات
اقوام و ملل عقب افتاده و بدوي را حل مي كند!
صد البته نه كميته نوبل و نه هيچكدام از رسانه هاي غربي
علاقه اي به تحليل سياستهاي امريكا در قبال دنيا در دوره
زمامداري كارتر و امثال او ندارند. به همين ترتيب است كه
تشكيلات نوبل و ماشين تبليغاتي غرب همه تلاش خود را
صرف اين مي كنند كه از جنايتكاراني چون « هنري كسينجر »
قهرماناني صلح طلب بسازند كه مردم ويتنام به همراه بقيه
جهان تحت سلطه غرب بايد آنها را ناجي خود دانسته و به آنها
با ديده احترام و تكريم بنگرند.
بطور خلاصه اهدا جايزه به گروه اول و استفاده ماشين
تبليغاتي غرب از آن اين هدف را دنبال مي كند كه صحه اي بر
برتري غربيان و كشورهاي غربي بگذارد و بقيه دنيا را متقاعد
كند كه غرب متمدن
صلاحيت آن را دارد كه به هر وسيله اي
بقيه دنيا را در اسارت و بردگي خود نگهدارد.
بر خلاف گروه اول كه دريافت جايزه نوبل منبعي براي
غرور و اعتبار ملي دريافت كننده مي شود
اگر دريافت كننده
جايزه از گروه دوم باشد
نتيجه تحقير و اهانت بر مباني
فرهنگي و اجتماعي كشور دريافت كننده خواهد بود. اصولا
موقعي كه جايزه به فردي از گروه دوم داده مي شود
هدف
اداي احترام به فرد مزبور نيست بلكه هدف تحقير و اهانت به
كشور متبوعه و سيستم اجتماعي آن است . به عنوان مثال دادن
جايزه به لخ والسا و يا گورباچف هيچ ربطي به صلح طلبي اين
افراد ندارد چون در عمل
هر دوي آن ها با اعمال خود
كشورهايشان را در آشوب و هرج و مرج كشاندند. در چنين
مواردي هدف جايزه تنها تحقير كشورها و سيستم اجتماعي و
سياسي آنهاست . و در همين راستاست كه ماشين تبليغاتي
غرب وارد ميدان شده و با هدف شستشوي مغزي مردم اين
كشورها
راه را براي سيطره غرب و استثمار اين كشورها فراهم
مي كند. به عنوان مثال خدمات افرادي چون لخ والسا و
گورباچف به غرب
راه سلطه به اين كشورها را هموار كرد
بطوريكه امروز هر دوي آنها تحت سلطه اقتصادي و نظامي
غرب مي باشند.
جالب توجه است در مواردي كه جايزه صلح به فردي از
گروه دوم داده مي شود
حتي آبرو و اعتبار ظاهري كه به فرد
دريافت كننده داده مي شود مشروط به اين است كه فرد دريافت
كننده جايزه آنچه را كه از او انتظار مي رود در رابطه با اهداف
جهانخواران غرب به نحو احسن انجام دهد. مثال زنده اين
وضع
ياسر عرفات رهبر حكومت خودخوانده فلسطيني است .
پس از اهدا جايزه صلح به وي
ماشين تبليغاتي غرب در پي
آن بود كه از وي قهرماني صلح طلب بسازد. همزمان در پشت
درهاي بسته كاخهاي سفيد و سياه به او فشار مي آوردند كه راه
را براي استيلاي جهانخواران بر سرزمين فلسطين هموار كند.
زمانيكه عرفات بدلائلي كه خارج از اين بحث مي باشد
نتوانست انتظارات جهانخواران غربي را برآورده سازد يكباره
همان وسائل تبليغاتي و اربابان غربي شان توان خودرا صرف
مبدل كردن اين « قهرمان صلح » به يك « تروريست خطرناك »
كردند
تروريستي كه هيچ سياستمدار غربي حاضر به مذاكره با
وي نبود و سرانجام جنايتكاران اسرائيلي او را تهديد به كشتن
و يا اخراج از سرزمين مادريش كردند. در عمل با دريافت
جايزه صلح
افراد گروه دوم
خود را به راهي مي اندازند كه
ماندن در آن بمعناي سرسپردگي به جهانخواران غربي و خيانت
به سرزمين آبا و اجدادي بوده و تلاش براي رهائي از آن بي ثمر
و منجر به نابودي فرد توسط ماشين تبليغاتي غرب خواهد بود.
در رابطه با گروه سوم نيز رسانه هاي تبليغاتي غرب اهداف
خاص خود را دنبال مي كنند. همانطور كه گفته شد دادن جايزه
صلح به افرادي چون « لوتركينگ » و « ماندلا »
تلاشي براي
مشروعيت بخشيدن به جايزه و گردانندگان آن است ولي
اهداف تبليغاتي غرب غالبا فراتر از اين مي رود. به عنوان مثال
با بهره گيري از اهدا جايزه صلح بطور مشترك به « ماندلا » و
« دكلرك »
هدف تبليغات غربي تبديل كردن يكي از گردانندگان
اصلي آپارتايد به مصلحي جهاني است .
بطور خلاصه
جايزه صلح نوبل به خودي خود
دليلي بر
استيلاي غرب در همه زمينه ها بر بقيه دنياست . اين سلطه
جوئي تنها با هدف ربودن ثروت مادي سرزمين هاي تحت
سلطه نمي باشد. هدف مهم تر
بردگي و اسارت فرهنگي و
رواني ملت هاست . در واقع اين ضعف نظامي و تكنولوژيكي
كشورهاي تحت سلطه نيست كه آنها را در اسارت جهانخواران
غربي نگه داشته است . سلطه جويان غربي پيش از بكار گرفتن
ماشين جنگي خود در رابطه با جهان زير سلطه
اين ملت ها را
در جنگي رواني مقهور كرده اند. واقعيت تلخ اينست كه مردم
كشورهاي زيرسلطه در نتيجه شستشوي مغزي و تبليغات
غرب
غرور ملي و اعتماد بنفس خود را از دست داده اند و در
عمل و همچنين در اعتقاد
برتري غرب را
پذيرفته اند.
اعتقاد مردم سرزمين هاي تحت سلطه بر حقارت خود در
مقابل جهانخواران غربي لزوم بكارگيري نيروي نظامي را براي
كنترل جهان از بين برده است . برخلاف استعمار كهنه كه جهان
را بازور به بردگي مي كشاند
جهانخواران فعلي با مكر و حيله
قربانيان خود را با پاي خودشان به دام اسارت مي كشانند.
مسلما كشورهاي تحت سلطه و عقب نگه داشته شده دچار
مشكلات و مسائل فراواني هستند. ولي قدم اول در راه حل اين
مشكلات و خلق جامعه اي بهتر
پذيرفتن اين واقعيت است كه
جهانخواران به ظاهردلسوز غربي هيچ علاقه اي بر بهبود اوضاع
و احوال جهان زير سلطه خود ندارند.
عقب ماندگي اين كشورها حاصل اعمال شيطاني سلطه
جويان غربي است . بدون اعاده اعتماد بنفس و غرور فرهنگي و
ملي
خروج از ورطه عقب ماندگي و زير سلطه بودن غيرممكن
خواهد بود. تشخيص اينكه اسارت جهان تحت سلطه لازمه
تداوم برتري غرب است
قدم مهم ديگري است .
بجاي ابراز شور و شوقي كودكانه براي جايزه اي كه ماهيت
آن اينقدر مشكوك است
چرا هيچ كس در جهان تحت سلطه
به خود اين اجازه را نمي دهد كه تشكيلاتي مشابه تشكيلات
نوبل بر پا كرده و هر ساله به مسند قضاوت نشسته و جايزه
تقسيم كند. چرا مبناي اعتبار هنرمندي و فعالان سياسي جهان
تحت سلطه
بايد تائيد آنان توسط سلطه گران و اربابان آنها
باشد. بره ساده دلي كه تملق گرگ تيز دندان را باور مي دارد
بهاي گزافي براي ساده دلي خود خواهد داد.
آيا وقت آن نرسيده است كه مردم جهان زير سلطه اعتماد
بنفس خودرا بازيافته و داوطلبانه خود را قرباني جهانخواران
شيطان صفت غربي نكنند. بياد داشته باشيم زمانيكه پدران و
مادران ما
بنياد و اساس تمدن بشري را مي ريختند
ساكنان
جوامع غربي در غارهاي تاريك زندگي مي كردند.
شايد هدف آلفرد نوبل سوئدي از برپايي اين خردجال
خدمت به صلح جهاني نبود. شايد هدف او رهائي از وجدان
گناهكار خود هم نبود. شايد اين سرمايه دار سوئدي كه ماده
منفجره ديناميت احتمالا مظهر روح جنگ طلبانه او بود
خوب
مي دانست كه عصر ديناميت دير يا زود سر خواهد آمد و غرب
جهانخوار براي تداوم استيلاي خود بر جهان
نياز به
اسلحه اي دارد كه هرگز كارآئي خودرا از دست ندهد يعني
استثمار و تحقير رواني جهان تحت سلطه و گرنه قضاوت
اينكه افرادي چون هنري كيسنجر
مناخيم بگين
اسحاق رابين
و شيمون پرز مصلحان جهاني هستند
كار مشكلي نخواهد بود.

*****
همه جاي شهر مي تواند فضاي فرهنگي باشد
|
شهرها كه زماني زنده و
رنگارنگ بودند
اكنون در
دنياي مدرن
بسيار ملال آور و
يكنواخت شده اند.
فرهنگ كه در سده هاي
پيش در كوچه ها و خيابانها
جاري بود
هم اينك به فضاهاي
بسته و محدود رفته و به همين
دليل ازنقش مردمي اش دور
مانده است .
امروزه البته در بسياري از
نقاط جهان مي توان نشانه هايي
از واكنش عليه اين يكنواختي
شهرها را ديد. ما ساكنين تهران
كه سالهاست از فقدان فضاهاي
فرهنگي مطلوب گله مي كنيم
بايد از مسئولان بخواهيم
فرهنگ را به فضاهاي باز
بياورند
فضاهاي خيابان هاي
مرده و ملال آور را به رنگ
فرهنگ مزين كنند. بسياري از
ساكنين شهرهاي بزرگ سعي
كرده اند تا زبان رنگها و زيبايي
را از طريق فرهنگ در شهر
جاري سازند.
تئاترهاي خياباني و
پرده خواني
هنرهايي بودند كه
سرچشمه حيات را نمايش
مي دانند و آن را در كوچه و
خيابن جاري مي كردند.
ارزشهاي سنتي و قواعد دنياي
مدرن بايد به گونه اي با يكديگر
درآميزند تا جهان را مكاني
بهتر براي بودن و زيستن تبديل
كنند. در تهران بايد اين رويه
دنبال شود
يعني محيط زندگي
به حضور بي واسطه فرهنگ
سرزنده تر و بانشاط تر شود.
فضاي فرهنگي نه محدود
به يك سالن و فرهنگسرا
كه به
خيابانها گسترش يابد و بار
ديگر همچون نياكان ما شاهد
سرزندگي و سرور در كوچه و
خيابانها باشيم و خيابان و
محيط زندگي
بار ديگر
جولانگاه فرهنگ قرار گيرد.
متوليان فرهنگ مي توانند
به نوع سازمان يافته اين
فرهنگ ها مانند تئاتر و
شاهنامه خواني توجه كنند و
انتقال دهنده فرهنگ به زندگي
روزمره و فضاهاي كوچه و
بازار باشند.
خيابان بايد مكاني براي
گفتگوي فرهنگ باشد. همچنان
كه بسياري از كشورهاي جهان
اهميت آن را دريافته اند
ما نيز
بايد به خيابان به عنوان يك
فضاي فرهنگي بنگريم
چرا كه
اتفاقا كوچه و خيابان و بازار ما
در ارزشهاي سنتي از جايگاهي
خاص و قابل توجه برخوردار
است و ناديده گرفتن آن به
خاطر مدرنيزاسيون شهري
ما
را دچار بحرانهاي بزرگي
مي كنند
كه يكي از آنها همين
فقدان فضاي فرهنگي است .
فرهنگ در سنت غربي
مبتني بر فضاهاي بسته و
ساختمان است و ساخت آمفي
تئاتر به دوران امپراطوري روم
باز مي گردد
درحالي كه فرهنگ
در سنت شرق كاملا در
فضاهاي باز خلق مي شده
است
در كوچه و بازار هم
اينك كه تهران با بحران
مكانهاي فرهنگي روبروست
يكي از راه حلهاي آن كشاندن
فرهنگ به خيابان
است .
تئاترها و مراسم خياباني
مي توانند بخش عمده اي از اين
خلا را پر كنند و دست كم تا
حدودي معضل فقدان
مكانهاي فرهنگي را حل كنند
كه اميد داريم مسئولين و
دست اندركاران فرهنگي شهر به
اين امر اهتمام ورزند.
داود صبوري

| |