روزنامه جمهوري اسلامي 02/11/1382 صفحه جبهه و جنگ
*****
من كه شايسته پرواز نبودم




  • لحظه لحظه عمليات كربلاي چهار و شهادت شهيدان محمود و محمدرضا كبيري به روايت برادر جانباز ابوالقاسم كبيري
    اشاره :
    در سال 1376 كه پيكر پاك رضا پس از يازده سال به جمع منتظرانش بازگشت با خود انديشيدم كه خداوند چه لطف مستدامي بر خانواده ما داشت . محمود شهيد شد و پيكرش چون شمعي روشنگر راه ما شد و مزارش معراجي كه هرگاه هواي دوست در سر بود مددرسان باشد. رضا شهيد شد تا يادش همواره دلها را به ياد محبوب آورد و پيكر پاكش پس از سالها كه زنگار حيات دنيايي بر دلهامان نشسته است نهيبي دوباره بر ما زند و من كه شايسته پرواز نبودم با بيان ناقص خود پيام رسان راهشان باشم .
    سبكباران خراميدند و رفتند.
    آنچه مي خوانيد خاطره اي است از برادر جانباز ابوالقاسم كبيري كه لحظات جانفشاني رزمندگان اسلام به ويژه لحظه شهادت برادران شهيدش محمود و محمدرضا كبيري را به زبان آورده است كه از نظر شما خوانندگان محترم صفحه جبهه و جنگ مي گذرانيم . اميد آنكه در نظر شما مقبول افتد.
    شب بود. شب زمستان . كنار اروندرود. شوق پايان انتظار گرماي خاصي به آن شب بخشيده بود. بچه هاي گردان حضرت رسول (ص ) بيش از ده ماه براي اين لحظه انتظار كشيده بودند. ما هم به همراه گردان امام رضا(ع ) حدود هفت ماه بود كه روزشماري مي كرديم . همه بچه ها براي دو سه ماه به منطقه مي آمدند ولي بعد از آمدن عهد مي كردند كه تا در عمليات شركت نكنند برنگردند. اين انتظار طولاني شيريني لحظات آينده را صدچندان كرده بود. چه خواهد شد از چه طريق به هدف خواهيم رسيد از بين بردن دشمن يا شهادت از چند روز قبل كه گردان حضرت رسول (ص ) از ما جدا شده بود رضا را نديده بودم ولي گاهي به ديدن محمود كه با من در گردان امام رضا(ع ) بود مي رفتم تا در لحظاتي كه شايد آخرين لحظه ها بود بيشتر او را ببينم . گر چه هنوز دوران نوجواني را پشت سر نگذاشته بود ولي روحيات مردانه اي داشت . با ديدن محمود جاي خالي رضا را بيشتر احساس مي كردم و چهره او در نظرم مجسم مي شد. ده ماه بود كه دانشگاه را رها كرده بود و مستقيما از دانشگاه صنعتي اصفهان به جبهه آمده بود چرا كه مي گفت : امام فرموده اند كه جبهه هم دانشگاه است . با چه شور وحالي با بقيه بچه ها دم گرفته بود كه كربلا كربلا ما داريم مي آييم ... و حالا با همان حرارت با بقيه غواصهاي گردان حضرت رسول از ما جلو افتاده بود تا براي عبور از اروند و خورشيديها و سيم خاردارها و مينهاي جزيره ام الرصاص و عبور از ديوار دفاعي دشمن و شكستن خط مقدم آماده شوند و راه را براي كربلاييان باز كنند. اين چيزي بود كه دانم در سينه زني ها براي آن دست به دعا برمي داشتند. يادم مي آيد وقتي سه ماه پيش برنامه عمليات عوض شد و قرار شد شاخ شميران را آزاد كنيم فرمانده تيپ همه گردانها را جمع كرد و گفت : چون براي آموزش غواصها خرج زيادي شده است گردان حضرت رسول (ص ) را براي عمليات آبي نگه مي دارند. تصميم درستي هم بود چون آماده كردن يك غواص كار آساني نبود. ما وقتي كنار بچه هاي گردان حضرت رسول مي ايستاديم احساس تانكي را داشتيم كه با ناو نيروي دريايي عكس يادگاري مي گيرد ولي انصافا اگر ما هم جاي بچه هاي گردان حضرت رسول بوديم قبول اين تصميم برايمان سنگين بود. چند ماه بيشتر از ما انتظار عمليات را كشيده بودند ولي در لحظه موعود به آنها مجوز عبور نمي دادند. اين بود كه وقتي سه گردان را در حسينيه جمع كردند تا طبق معمول عزاداري ماه محرم برگزار شود مصيبت بچه هاي گردان حضرت رسول باعث شد كه نوحه ها عوض شود و بچه ها بخوانند كه :
    يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد
    يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
    گر چه مورد اعتراض اين شعر ما بوديم ولي انصاف وادارمان كرد كه همراهشان دم بگيريم و سينه بزنيم . بعد از برگشتن به محل گردان امام رضا(ع ) محمود با لحني كه سعي مي كرد جدي باشد گفت : بابا اين بچه هاي حضرت رسول هم شورش را در آوردند و ما نفهميديم كه امشب براي امام حسين گريه كرديم يا براي بچه هاي گردان حضرت رسول (ص ) اما آيا دوباره رضا را مي ديدم


    قبل از به آب زدن براي شروع عمليات بايد در زير زمين هتل خرمشهر در كنار اروند مستقر مي شديم . گردان حضرت رسول هم بايد قبل از ما براي خط شكني از همين هتل عزيمت مي كردند. هنوز چند دقيقه اي به ساعت ده شب مانده بود و غواصها از هتل خارج نشده بودند.
    عجب هتلي ! همه پس از رسيدن به مقصد در هتل اقامت مي كنند و ما قبل از حركت به سمت آن در حركتيم . دقايق ارزشمندي بود و مي شد سه برادر آخرين صحبتهاي قبل از حمله را داشته باشيم . به محمود گفتم كه جايي نرود تا رضا را پيدا كنيم . گر چه لباسهاي يك شكل همه غواصان را به جمعي از ملائك تبديل كرده بود ولي قامت بلند رضا در شناسايي اش كمك مي كرد. وقتي هر سه كنار هم ايستاديم زمان سرعت حركت خود را از دست داد. هيچگاه كلمات را اينقدر ناقص نديده بودم . آنچه در دل داشتيم در قالب اين لغات قابل ابراز نبود. بايد بهترين كلمات انتخاب مي شد. هيچ نبود جز اينكه مراتب بسيار پايين آن حد اعلاي عشق و شور و محبت بود. به عنوان آخرين كلام گفت : « محمود جان رضا جان » مواظب خود باشيد. » ولي وقتي آخرين احساس رضا در چهارچوب كلام شكل گرفت ديدم آنچه من در كنار رضا قياس كرده بودم فاصله بين تانك و ناو نبود بلكه اكنون ذره اي خاكي در كنار پرنده اي افلاكي ايستاده بود. هميشه اينطور بود. هميشه مي خواست وسايل سفرش كامل باشد ولي بار اضافي نداشته باشد. حق الناس را مانع پرواز آزادانه مي ديد هر چند حق برادرش باشد لذا آخرين جمله اش وجودم را به آتش كشيد و كلامش بارها در ذهنم طنين انداخت : « برادران محمود قاسم حق برادري را بر من ببخشيد... حق برادري را بر من ببخشيد... حق برادري را به من ببخشيد... »
    روح بزرگش در اين كلمات جلوه گر مي شد. آري ! اين لحظات شايسته مهمترين لحظات بود و مهمترين كلام بايد زمينه ساز سفري پاك باشد. شايسته سينه سپر كردن در مقابل گلوله دشمن آسانتر از فرو دادن بغض گلو و بستن مجراي اشك در مواجهه با اين كلام بود و بهترين تابلويي كه مي توانست سوز درون را پنهان كند لبخندي بر لب بود. براي به آب زدن از ما جدا شد ولي گوشه اي از قلب ما را نيز با خود برد. خط شكسته شده بود و بايد با قايق از اروند رد مي شديم و از معبري كه غواصان باز كرده بودند به سنگرهاي دشمن مي زديم . از وسط جزيره از بين خورشيديها و سيم خاردارها و مينها عبور كرديم و خود را به پشت ديوارهاي دفاعي دشمن رسانديم . عبور از اين استحكامات كه طي چندين سال آماده شده بود بيشتر به معجزه شباهت داشت . بدون امداد الهي و بدون وجود غواصاني جان بر كف حتي تصور چنين امري نيز محال بود. از ديوارهايي كه با روي هم چيدن دو رديف نخل درست شده بود و سنگرهايي كه از بتن به قطر پنجاه تا هفتاد سانتيمتر كه از طرف ما هيچ منفذي به جز دريچه هاي مثلثي كوچك نداشت عبور كرديم و به كانال خشك پشت ديوار كه يك طرف آن را مرداب و باتلاق تشكيل داده بود وارد شديم . ساخت سنگرها به گونه اي بود كه هر سنگري را كه فتح مي كرديم باز هم در ديد رس سنگر بعدي دشمن بوديم ولي به آنها دسترسي نداشتيم . حدود ساعت دوازده شب بود. مي دانستم كه دسته اي كه رضا با آنها بود از نوك جزيره وارد آن شده است . با اين حساب حدود يك كيلومتر با او فاصله داشتم . محمود هم به گروهان ابوذر در كنار اسكله منتظر بودند تا پس از اتمام نيروي ما آنها وارد عمليات شوند. تنها راه پيشروي ما عبور از داخل كانال و نارنجك انداختن از دريچه نگهباني به سنگر دشمن بود حالا ساعت حدود شش صبح بود و هوا كم كم روشن مي شد. پرستوها يك يك پرواز مي كردند... قالب خاكي را رها مي كردند و اوج مي گرفتند و ما جسم آنها را كنار اسكله مي آورديم تا در شهرمان يادگار بماند و مردمي را كه در امنيت و آرامش پيگير سعادت خانواده خود هستند به ياد آورند كه مديون خيل پرستوهاي عاشق هستند.
    قرار بود هر دسته اي كه وارد عمل شد پس از اينكه تعدادي شهيد و مجروح داد يا خسته شد به عقب برگردد تا دسته اي تازه نفس جايگزين آن شود ولي مگر مي شد از اين مسير دل كند. هر دسته اي كه مي آمد بازماندگان خسته و مجروح دسته قبل به آنها مي پيوستند. ابتدا دسته يك گروهان ما وارد شد و بعد دسته دو و سپس ... نزديك ساعت 9 صبح گروهان ابوذر وارد جزيره شده بود و تركيب نيروها از نيروهاي خسته و مجروح گروهان ما و گروهان ابوذر شكل گرفته بود. يكي از بچه ها به نام عليزاده مجروح شده بود و با اينكه خونريزي چهره اش را زرد كرده بود به سنگر تكيه داده بود كه سرپا باشد. در پاسخ اين حرف كه به عقب برگرد گفت : هنوز مي توانم بايستم . شهيد آبفروش خسته به ديوار كانال تكيه كرده بود. به شوخي به او گفتم : مجبور بودي به اينجا بيايي و اين طور سختي بكشي تا عده اي جوان در سه راه خيام راحت باشند. با لبخند گفت : « از اين حرفها مي زند با اين حال و هوا از دنيا مي رويم » .
    محمود هم وارد جزيره شده بود و با همان روحيه شاد و پرتحرك . پشت يكي از سنگرهاي دشمن گير كرده بوديم و تنها راه پيشروي پرتاب نارنجك از دريچه سنگر به داخل آن بود ولي بايد حدود بيست متر در تيررس دشمن به طرف آن مي رفتيم . يكي از بچه ها براي پرتاب نارنجك به طرف سنگر رفت ولي به محض رسيدن به سنگر نارنجك دشمن چهره او را به شدت مجروح كرد و به حالت اغما انداخت . در اين حال كه هر آن احتمال پرتاب نارنجك ديگري توسط مزدوران بعثي وجود داشت . محمود براي عقب آوردن او رفت . لحظه ها خيلي آرام مي گذشت . نفسها در سينه حبس شده بود. همه با نگراني دعا مي كردند كه حادثه اي رخ ندهد. محمود با جثه كوچك خود پيكر نيمه جان و درشت او را چند متر عقب آورد در حالي كه همه در آن شرايط نگران محمود بودند وي در آن لحظات بحراني رو به جسم در حال اغما گنجي كرد و گفت : « تو اينقدر سنگين هستي كه من نمي توانم تكانت بدهم . بلندشو چند متر هم خودت بيا » .
    با اين شوخي كه بيانگر اوج شهامت در سنگين ترين لحظات بود همه بچه ها روحيه اي تازه گرفتند. پس از خارج كردن او از ديد مستقيم مزدوران استكبار آرامش خاصي در بين نيروها ايجاد شد.
    هر لحظه حوادثي رخ مي داد كه بيان آن نيازمند نوشته اي جداگانه است . هنوز چند دقيقه از عقب آمدن او نگذشته بود كه به شدت به زمين كوبيده شدم . در حالي كه هنوز نمي دانستم چه اتفاقي افتاده است متوجه شدم دستهايم تا آرنج در زير خاك است و دستي از مچ قطع شده است در بين بازوانم افتاده است . قادر به نفس كشيدن نبودم . با تلاش زياد توانستم مقداري از هواي درون سينه ام را بيرون بدهم ولي به سختي مي توانستم نفس بكشم . با خود فكر كردم كه حتما دستهايم قطع شده شكم و سينه ام هم شكافته شده است كه نمي توانم نفس بكشم . با كم شدن گرد و غبار همرزمانم را ديدم كه دور من جمع شده اند. با خود گفتم : حال كه من يا در لحظات آخر هستم و يا توان ادامه نخواهم داشت نبايد باعث تضعيف روحيه ديگران شوم و لذا سعي كردم نام مقدس آقا امام حسين (ع ) را ببرم پس از گفتن اين نام مقدس احساس كردم مي توانم نفس بكشم وقتي ديگر برادران مرا از زير خاك بيرون كشيدند دستهايم از خاك بيرون آمد ولي پنجه ام قطع نشده بود. بعدا گفتند دستي كه در بين بازوان من افتاده بود دست شهيد احمدي بود كه بر اثر اصابت مستقيم توپ تانك به سنگر پشت سر ما بدنش تكه تكه شده بود و چند نفر از رزمندگان از جمله شهيد انصاري در داخل سنگر به شهادت رسيدند و عدم توانايي تنفس من ناشي از موج گرفتگي بود. ديگر قادر به حركت سر و گردن و كمرم نبودم . به همراه چند نفر از دوستان درسنگر خمپاره انداز نشسته بوديم . دو نفر از بچه هايي كه از قزوين اعزام شده بودند هم كنار من بودند. نگاهي به محمود انداختم . به ياد لحظه اي افتادم كه به شهيد اكبر رضايي كه فرمانده گردان ما بود گفتم محمود را به دسته ما بفرستد ولي او كه شايد فكر مي كرد اگر ما با هم نباشيم احتمال اينكه هر دو با خطر مواجه شويم كمتر است مخالفت كرد. ولي حالا مشيت الهي هر دوي ما را در يك سنگر قرار داده بود. به آرامي به محمود گفتم سرت را پايين بياور تا خطر كمتر باشد. لبخندزنان سرش را پائين آورد ولي از آنجا كه آنچه اراده خدا بر آن تعلق گيرد واقع خواهد شد گلوله توپ نزديك سنگر ما اصابت كرد و تركش آن از فاصله بسيار كمي كه بين كلاه آهني محمود و ديواره سنگر وجود داشت به شقيقه اش اصابت كرد. محمود به آرامي دستي به صورتش كشيد و بي هوش روي زانوان من جاي گرفت . باكمك دوستان او را كنار اسكله آورديم تا به وسيله قايق به بيمارستان خرمشهر منتقل شود و مجددا به جلو برگشتيم . ساعت حدود 4 بعدازظهر بود كه دستور رسيد جزيره را تخليه كنيم . وقتي به اسكله آمديم گفتند به علت سنگيني آتش دشمن قايقها نمي توانند به اسكله بيايند. مجروحين را كه محمود هم در بين آنها بود به اسكله لشكر 25 كربلا كه در نزديكي ما بود منتقل كرديم و با قايق به طرف خرمشهر حركت كرديم . وقتي قايق از اسكله جدا شد آتش رگبار دشمن اطراف ما را فرا گرفت . سكان دار قايق كه حدود هيجده يا نوزده ساله به نظر مي رسيد به آرامي قايق را حركت مي داد و زير لب دعايي را زمزمه مي كرد. بدون اينكه ذره اي بر سرعت خود بيفزايد حركات مارپيچ خود را به سوي خرمشهر ادامه مي داد. ابتدا فكر مي كردم گلوله هايي كه صفيركشان از بالاي سرمان رد مي شوند حداقل يك يا دو متر با ما فاصله دارند ولي وقتي از كنار كشتي غرق شده در ساحل خرمشهر عبور مي كرديم ديديم رگبار گلوله به فاصله نيم متر يا سي سانتي متر بالاي سر ما را سوراخ مي كند گر چه پيكر پاك شهدا را تا اسكله آورده بوديم ولي بواسطه كمبود قايق و خطر انهدام آن موفق به تخليه آنها نشديم . در بيمارستان زيرزميني شهر محمود را روي تخت خواباندند. علائم حياتي او رو به خاموشي مي رفت . تلاش پزشكان به جايي نمي رسيد. پس از ايست قلبي به سراغ شوك الكتريكي رفتند. ترجيح دادم قبل از لحظه شهادتش براي تداوم راهش به طرف خط برگردم . لحظه اي كه از در سالن خارج مي شدم براي آخرين بار به محمود نگاه كردم . عكس العمل پزشكان پيام خوبي را نمي رساند. از در بيرون آمدم . خدايا راضيم به رضاي تو. پس از پايان عمليات از بچه هاي غواصي كه مانده بودند سراغ رضا را گرفتم . گفتند در حين پيشروي در وسط آبهاي اروند از ناحيه كتف مجروح شده ولي با همان حال ادامه داده و خود را به مواضع دشمن در جزيره ام الرصاص رسانده است . پس از انهدام چند سنگر به همراه يكي از همرزمانش پيشروي مي كرده اند ولي بواسطه خونريزي ضعيف شده است . همرزمش مي گفت به پشت يك سنگر كه رسيديم عراقيها نارنجك انداختند. من سريع دراز كشيدم ولي رضا كه از بي حالي به سنگر تكيه كرده بود نتوانست دراز بكشد. وقتي وصيتنامه رضا را مي خواندم مجددا آخرين جمله اش در ذهنم تكرار شد : « حق برادري را بر من ببخش . »
    وصيتنامه اش همين هدف را داشت . بخش عمده وصيتنامه حلاليت خواستن از هر آن كس كه تصور مي رفت حقي به گردنش داشته باشد بود. همه دوستان همسايگان و بستگان را از دوران دبستان تا دانشگاه به نام ذكر كرده بود تا از آنان حلاليت بطلبيم .
    ده ماه بود كه دانشگاه را رها كرده بود و مستقيما از دانشگاه صنعتي اصفهان به جبهه آمده بود. چرا كه مي گفت : امام فرموده اند كه جبهه هم دانشگاه است
    گر چه لباسهاي يك شكل همه غواصان را به جمعي از ملائك تبديل كرده بود ولي قامت بلند رضا در شناسايي اش كمك مي كرد. وقتي هر سه كنار هم ايستاديم زمان سرعت حركت خود را از دست داد
    از وسط جزيره از بين خورشيديها و سيم خاردارها و مين ها عبور كرديم وخود را به پشت ديوارهاي دفاعي دشمن رسانديم . عبور از اين استحكامات كه طي چندين سال آماده شده بود بيشتر به معجزه شباهت داشت