روزنامه جمهوري اسلامي 30/10/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • آخرين وداع
  • برادراني كه با شهادتشان از من سبقت گرفتند
  • *****
    آخرين وداع


  • در عملياتهاي مختلف با هم وداع نمي كرديم مثل اينكه اطمينان داشتيم برمي گرديم و يكديگر را مي بينيم و در عمليات خيبر فرمانده گروهان خط شكن « جعفر » بودم و او فرمانده ي گروهان احتياط « ابوالفضل (ع ) » .
    هنگام عبور از خاكريز جلوي مرا گرفت و در حالي كه به شدت گريه مي كرد از من حلاليت طلبيد. مي توانستم حدس بزنم كه ديگر او را نخواهم ديد.
    همانطور هم شد او « مرتضي يزد خواستي » بود كه در همان عمليات شهيد شد.
    راوي : حسين منصوريان

  • *****
    برادراني كه با شهادتشان از من سبقت گرفتند




  • پاي صحبت سردار آزاده محمدرضا حسني سعدي ; معاونت نيروي انساني قرارگاه قدس استان كرمان
    اشاره : حماسه سازان 8 سال دفاع مقدس بهترين راويان و نگارندگان تاريخ پرافتخار دفاع مقدس هستند كه براي ساختن فيلم تدوين نمايشنامه سرودن شعر و داستان و ... از وقايع اين دوران غرورآفرين بايد به سراغ خاطرات آنها (كه در واقع لحظه لحظه هاي دفاع مقدس مي باشد) برويم . امروز در صفحه جبهه و جنگ خاطرات آزادمردي از لشكر 41 ثارالله كرمان به رشته تحرير درآمده كه بيش از 8 سال از عمر پربركت خود را در عنفوان جواني در اسارتگاههاي رژيم بعثي صدام سپري نموده و با كوله باري از خاطرات تجربيات رنجها و هزاران اميد در سنگري ديگر به خدمت مشغول است . آنچه كه در ذيل مي آيد گوشه اي از خاطرات سردار آزاده محمدرضا حسني سعدي معاونت نيروي انساني قرارگاه قدس در استان كرمان مي باشد كه در گفتگو با خبرنگار ما بيان داشته است .

    بعد از پيروزي انقلاب اسلامي دانشجوي رشته حسابداري بودم كه درگيريهاي كردستان آغاز شد . در سال 1358 رسما به عضويت سپاه پاسداران درآمدم و در سال 59 به جبهه كردستان اعزام شدم . در اولين ماموريت به اتفاق منصور همايونفر منصور توكلي محمدعلي فتحعليشاهي و جانباز احمد رزم حسيني به مهاباد رفتيم و در شهرهاي سقز بانه و مهاباد به انجام ماموريت هاي محوله مشغول بوديم كه در شهريور 59 در حال بازگشت از مهاباد خبر حمله سراسري عراق را شنيديم . در تابستان سال 60 براي شركت در عمليات كرخه نور عازم جبهه جنوب شديم . يكي از شيرين ترين و ماندگارترين خاطرات من به قبل از اين عمليات برمي گردد.
    يك شب قبل از عمليات خواب ديدم وارد يك سرزمين خشكي شده ايم كه چندين گل رز بسيار زيبا درآن روئيده بود. از ميان آنها عبور كردم به گل آخري كه رسيدم مثل گلي بود كه كاميون از روي آن عبور كرده باشد. شاخ و برگش شكسته شده بود. پارچه و طنابي برداشتم و شاخ و برگ آن را بستم . صبح كه از خواب بيدار شدم به شهيد اصغر ايرانمنش گفتم كه چنين خوابي ديده ام .
    او گفت : شايد تعداد گلها تعداد شهداي ما در اين عمليات باشد. يك روز عصر براي نماز آماده مي شديم . همه دوستان دور يك بشكه 220 ليتري آب جمع شده بودند و وضو مي گرفتند در همين حين يك گلوله توپ سنگين به اين بشكه و بچه ها اصابت كرد. از بچه ها آمار گرفتم دو تا كم بودند كه چون يكي از زخميها به پشت جبهه اعزام شده بود فكر كردم آن يكي با او رفته است . فردا يكي از رزمندگان از گردان ديگري آمد و گفت شما نيروي گم شده نداريد گفتم نه ! او گفت با من بيا من قطعاتي از پيكر شهيدي را ديده ام و بعضي از قسمتهاي آن را دفن كرده ام يك بيل برداشتيم و رفتيم زمين را كنديم . پوتين و جوراب و پاي شهيد را درآورديم و در گوني گذاشتيم . رفتم جلوتر قفسه سينه شهيد را ديدم و به اين ترتيب قطعات پيكر مطهر شهيد را جمع آوري كردم بعد مشخص شد او شهيدي از روستاي شريف آباد رفسنجان بوده است و آن خواب من اينگونه تعبير شد.

    در عمليات بيت المقدس جانشين گردان (ادغامي ) بودم كه بعد از مجروحيت در تاريخ 61 2 10 به اسارت دشمن درآمدم و در 69 5 29 بعد از 8 سال و سه ماه و بيست روز آزاد شدم .
    در اسارت خبر شهادت دو تا از اخويهايم را شنيدم و شهيد محمدجواد را در خواب ديدم كه با ساير شهدا بود. همه شهدا خانه داشتند ولي محمدجواد خانه نداشت . گفتم : برادر! چرا براي خودت خانه نساخته اي
    گفت : نياز ندارم .
    بعدا فهميدم كه او قبر ندارد و مفقودالاثر است . البته بعد از 11 سال پيكر مطهر شهيد محمد جواد حسني سعدي به زادگاهش بازگشت ليكن شهيد حسن حسني سعدي هنوز مفقودالاثر است .

    در دوران اسارت ما يك راديو داشتيم كه مخفيانه خبرها را گوش مي داديم و اخبار ايران را بين ساير اسرا پخش مي كرديم در ايامي كه حضرت امام (ره ) بيمار بودند ما اخبار كسالت و بيماري ايشان را مرتب پي گيري مي كرديم . شخصيت حضرت امام (ره ) در ذهن اسرايي كه شب و روز شكنجه مي شدند بسيار استثنايي دوست داشتني و اميدبخش بود. اولين بار كه رسما از راديو اعلام شد كه امام تحت عمل جراحي قرار مي گيرند همانروز ساعت 6 بعدازظهر در اردوگاه براي شفاي امام مراسم دعا و نيايش برگزار كرديم و ساعت 8 شب از راديو شنيديم كه در ايران هم مردم به تكايا مسجد و حسينيه ها رفته و براي سلامتي امام دعا مي كنند و ما اينكار را در اسارت زودتر انجام داديم .
    روز 14 خرداد متوجه تغيير رفتار عراقيها شديم كه با احتياط با بچه ها برخورد مي كنند من راديو را برداشتم و به داخل حمام رفتم . بچه ها نگهباني مي دادند تا كسي متوجه نشود. راديو را كه روشن كرديم از برنامه هاي راديو ايران متوجه شديم كه حضرت امام به رحمت خدا رفته اند. همه گريه مي كردند. شب در آسايشگاه هنگامه اي بپا بود. مرحوم ابوترابي به عده اي وعده داده بود كه در صورتيكه قرآن را حفظ كنند آنها را پس از آزادي به ديدار امام مي برد . اسرا به عشق ديدار امام 30 جز قرآن را حفظ كرده بودند. وقتيكه وصيت نامه حضرت امام در اوج حزن و اندوه توسط مقام معظم رهبري قرائت شد دوستي مي گفت خدا پيامبر گونه اي را از ما گرفت و انشاالله علي گونه اي به ما مي دهد.


    بعد از انتخاب حضرت آيه الله خامنه اي به مقام رهبري دلم ميخواست پنجره ها و نرده هاي آسايشگاه را بشكافم و به همگان اعلام كنم كه همه چيز به خير و خوبي تمام شد و رهبر عزيزمان آيه الله خامنه اي انتخاب شدند. با انتشار اين خبر دوستان مقداري تسكين پيدا كردند. شبهاي بعد كه در ايران وداع با حضرت امام بود ما در اسارت مخفيانه عكسهايي از حضرت امام كه بچه ها نقاشي كرده بودند و ماكتي بصورت قبر درست كرديم ملحفه سفيدي روي آن انداختيم و بچه ها دور از چشم عراقيها يكي يكي با امام وداع و تجديد پيمان مي كردند.

    23 نفر نوجوان از كرمان كه به اصرار خود به جبهه آمده بودند و بعنوان نيروي پشتيباني خدمات رزم سازماندهي شدند ولي شب عمليات بيت المقدس در عمليات شركت كردند و با موفقيت اهداف خود را گرفتند (در آن عمليات تيپ ثارالله به اهداف خود دست يافت ) ليكن جناحين موفق نبودند و اين نوجوانان بعد از مجروحيت و محاصره به اسارت درآمدند. دشمن نيز آنها را در پايگاههاي خود به نيروهاي خود نشان مي داد و مي گفت شما از اين بچه ها مي ترسيد ! نيروهاي ايراني همه مثل اينها اطفال و كم سن و سال هستند.
    يكروز اينها را از ما جدا كردند و گفتند كه ميخواهيم شما را به ايران بفرستيم . (دشمن مي خواست از اينها استفاده تبليغاتي كند). يكي از بچه ها تير به زانويش خورده بود پرستار بيمارستان شلوار او را قيچي كرده بود و پاچه ديگر شلوارش هم بخاطر زخمي كه داشت پاره شده بود. روزنامه هاي عراقي عكس او را چاپ كردند و كنار آن نوشتند مسئولين نظام ايران بچه ها و اطفال را با اين لباسها به جبهه مي فرستند.
    روزي كه گفتند ميخواهند اين نوجوانان را آزاد كنند معلوم شد ميخواهند آنها را به ملاقات صدام ببرند و استفاده تبليغاتي كنند. بچه ها گفتند : نمي رويم .
    آنها را زدند شكنجه كردند تا در نهايت آنها را به ملاقات صدام بردند. آن قدر روح اين بچه ها بزرگ بود و شجاع بودند كه موقع رفتن با هم مشورت مي كردند كه چگونه محافظي از صدام را خلع سلاح كنند و صدام را بكشند.
    آنها مردانه دوران اسارت را تحمل كردند نشكستند خرد نشدند و دست از اعتقادات و باورهاي خود برنداشتند و سرافراز و با افتخار به ميهن اسلامي بازگشتند.

    يكي از دلائل خودباختگي ما عدم آشنايي با فرهنگ غني خودمان است زمانيكه ما حس قهرمان پروري و تبعيت از يك قهرمان توسط جوانان و نوجوانان را پاسخ صحيح ندهيم جوان و نوجوان ما ناچار به سراغ قهرمانان و الگوهاي غير معنوي و غيرواقعي و غربي و پوشالي مي رود. اگر ما به جوانان خودمان شهيد چمران را معرفي كنيم و بگوئيم كه در بركلي آمريكا چگونه درس خواند و دانشجوي نمونه دكتراي فيزيك اتمي بود. اگر بگوئيم در بلنديهاي مشرف به دانشگاه چگونه با خدا راز و نياز مي كرد. اگر بگوئيم اين مغز متفكر چگونه از سوي سازمانهاي آمريكا و ناسا دعوت به همكاري شد ولي خدمت به يتيمان لبنان را بر همه چيز ترجيح داد اگر بگوئيم در لبنان پاوه و جبهه هاي جنگ چه ها كرد و چه رشادتها از خود خلق كرد ديگر جوان و نوجوان ما بدنبال الگوهاي غربي نمي رود و از رفتار و حركات اين عزيز و ساير عزيزان دلاور تاسي مي گيرد. البته بايد گفت ما كم كاري مي كنيم و دشمن هجوم بسيار سنگيني دارد. قهرماناني مثل چمران زين الدين صياد شيرازي خرازي همت و باكري اينها ناشناخته اند بايد شناسانده شوند.

    نوجوان 16 ساله اي بنام امير هوشنگ شاه پسندي در اردوگاه موصل بودكه عراقيها از او خواسته بودند به امام انقلاب آرمانها و اهداف انقلاب جسارت و بي احترامي كند ولي او هيچگاه اين كار را نكرد . يك روز او را بردند و 1000 بار با كابل به كف پاهاي او زدند بطوريكه نمي توانست تا شش ماه روي پاي خود راه برود. بچه ها او را روي دست مي گرفتند و براي آفتاب گرفتن به بيرون مي آوردند. ماهها خون استفراغ مي كرد. يكي از پاهايش را با اتوي برقي سوزانده بودند. كف پاي او گوشت اضافه مي آورد و در اثر اين مقاومت و رشادت فرمانده عراقي به او لقب « امير فوق بشر » را داده بود. وقتي ايشان بعدها بهتر شدند و مي توانستند در اردوگاه قدم بزنند فرمانده عراقي به سربازهايش مي گويد كنار برويد كه « امير مي آيد » . يكي از فرماندهان عراقي از بس مجذوب مقاومت و روح بلند « امير هوشنگ شاه پسندي » آزاده كرماني شده بود كه گفته بود اي كاش مي شد امير داماد من مي شد و من دخترم را به او مي دادم او انسان بزرگي است .
    متاسفانه اطلاعات ما فقط در خصوص شهيد فهميده است . ما از اينگونه نوجوانان رشيد و دلير و غرورآفرين بسيار زياد داشتيم كه هر كدام از اينها الگويي دوست داشتني براي نوجوانان و جوانان ما هستند امروز در گرد و غبار روزگار نامراد و بي انصاف پنهان شده و سرگرم دست و پنجه نرم كردن با مشكلات خود هستند و حقشان ادا نمي شود مگر روز قيامت كه خداوند متعال پاداش آنها را با بهشت اهدا كند. انشاالله
    تهيه وتنظيم : دفترسرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـهمتي
    نوجوان 16 ساله اي بود بنام « اميرهوشنگ شاه پسندي » در اردوگاه موصل كه عراقي ها از او خواسته بودند به امام و انقلاب جسارت كند ولي او اينكار را نكرد. لذا او را بردند و هزار بار با كابل به كف پاهاي او زدند بطوريكه تا شش ماه نمي توانست روي پاي خود راه برود
    در اسارت خبر شهادت دوتا از اخويهايم را شنيدم و شهيد محمد جواد را در خواب ديدم كه با ساير شهدا بود. همه شهدا خانه داشتند ولي محمدجواد خانه نداشت . گفتم : برادر! چرا براي خودت خانه نساختي گفت : نياز ندارم . بعدها فهميدم كه او قبر ندارد و مفقودالاثر است .