به ياد مردم هميشه در صحنه به ويژه ايثارگران
شهرستان بم
اينجا زير اين همه خاك و سنگ كه همسايه هاي خاموش
منند بي قرارم . باران دمادم مي بارد
اما من آن را نمي توانم لمس
كنم . شب مي رود و صبح مي آيد اما مرا نصيبي از اين آمد و رفت
نيست . دلتنگ مقداري نورم
همه كلمات را از ياد برده ام و فقط
گاه نام تو مرا به ذهن مي آورد. انگار چند دنيا از شما دورم . بياد
تمامي ايثارگران و بسيجيان زمين لرزه بم مي نويسم . اگر
مي دانستم مرگ مثل رويايي اندوهگين به سراغتان مي آيد و
اطرافتان ناگهان پر از آينه مي شود
زودتر از اين ها به شما
مي پيوستم .
اگر مي دانستم با مرگ يك گام به فرشته ها نزديك تر مي شوم
و عطر بالهايشان در گور كوچك مي پيچد و تمام زيبايي هاي آن
جهاني را به من نشان مي دهند
زودتر از اينها عطاي ستاره ها
سيب ها
دره ها
و درياها و همه زيبائي هاي لرزان اين جهان را به
لقايشان مي بخشيدم .
وقتي كه سايه صدا و نم نم اشك تو و كودكانم مزارم را تكان
مي دهد. طاقت نمي آورم كه بي شما بمانم اگر مي دانستم كه مرگ
ناگهان تگرگ وار بر گرده عمر فرود مي آيد
قدر لحظه لحظه
زندگي را مي دانستم
ثانيه ها را چنان با شما در برمي گرفتم كه
زمان از حركت بايستد و ساعت ها به تماشاي ترانه هاي شما و
كودكانتان مي نشستم
به كبوترها و ابرها لبخند مي زدم و سنگ ها
و خاكها را كنار مي زدم
كنارتان مي ايستادم و عكس يادگار
مي گرفتم و ويرانه هاي دلم را رو به ملكوت مي ساختم .
خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي ابركوه ـ ابوالفضل كارگر

*****
نواي شب هاي هفت تپه
|
براي مردان مردي كه تاريخ را تحولي عظيم
بخشيدند
چه مي توان نوشت در وصف مردان مردي كه تاريخ را
تحولي عظيم بخشيدند. آنانكه عشق را به عمق وجود خويش
درك نمودند و در صراط عاشقي
منصوروار به دار عروج به
سوي معشوق بسنده كردند همان هايي كه شلمچه بوسه بر نعال
رزمشان مي داد و قله ماووت عظمشان را
مي ستود.
دريادلاني كه اروند را به ستوه درآوردند; شيرمرداني كه
بهمنشير براي زيارت رخسار نوراني شان لحظه شماري مي كرد.
آري ! عباسهايي كه دستهايشان در كنار نخلستان هاي
بوفلفل علمداري
لشكر عشق را به عهده دارند و چشمان
حقيقت بينشان هنوز در قله هاي قلاويزان ديده باني مي دهد.
حسين سيرتاني كه نه تنها از نثار سر در مسير عشق به دلبر
دريغ نكردند
بلكه قامت رعنايشان نيز در زير شني تانكهاي
دشمن له شده است .
آري ! مي خواستند بگويند : « اگر پيكر مطهر ارباب غريبمان
اباعبدالله الحسين « ع » در زير سم اسب يزيديان له شده است
جسم ما را چه قابل »
آيا مي شود بر جريده كاغذ نگاشت
شرح سرخ روزگار
عاشقي را از آن مجنون هاي دشت مجنون و از آن فرهادهاي
قله هاي سرد كردستان ! همان هايي كه در شبهاي سرد زمستان
در كمينگاه عاشقي ـ برروي قله هاي عشق ـ برف و يخ را آب
مي كردند و با آن وضو مي ساختند و نماز شب خويش را دور از
چشمان همسنگران خويش اقامه مي نمودند. اين همه اخلاص
به فهم نگنجد چه رسد كه جريده اي بار نوشتن آن حقايق را
بردوش خويش تحمل نمايد.
رعنا قامتاني كه طائر دل را از شلمچه به سوي كربلاي
حسين (ع ) پرواز دادند و حسيني شدند و در لحظه هاي آخر
نيز سرور و سالار شهيدان اباعبدالله الحسين (ع ) صورت به
صورت خونينشان نهاد و در آغوششان كشيد.
... يادم نمي رود حرفهاي مادر شهيدي كه مي گفت : « در
شب شام غريبان پسر شهيدم
امام حسين (ع ) به خوابم آمد.
ديدم سر و صورت و لباس مولاخوني است . پرسيدم : آيا اين
خون براي لحظه اي است كه صورت بر صورت علي اكبر
نهاده ايد
فرمودند : نه
گفتم : آيا براي آن موقعي نيست كه در ميان نخلستان
دستان
قلم شده عباس را بوسيده ايد فرمودند : نه . گفتم : پس اين
خون كيست
فرمودند : مادر شهيد ... نبودي در جبهه
آن لحظه اي كه
پسرت بر اثر اصابت گلوله اي به زمين افتاد در لحظه هاي آخر
عمر
دست بر سينه اش نهاد و گفت : السلام عليك يا اباعبدالله
من هم جواب سلامش را دادم
خودم را به بالينش رساندم .
مانند علي اكبرم او را در آغوش گرفتم و صورت به صورت پسر
شهيدت نهادم .
آري اين خون
خون چهره فرزند توست . »
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند
... چه روزهاي زيبايي داشتيم
در زير آفتاب سوزان چه ها كه
نمي كرديم .
چه شبهاي قشنگي بود. شبهاي هفت تپه
وقتي در
نيمه هاي شب
ملائكه الله به حال جوانان هفت تپه قبطه
مي خوردند. آن لحظاتي كه در گوشه گوشه هفت تپه چفيه پهن
مي نمودند و نماز شب خويش رااقامه مي كردند.
... و او(1 ) هميشه اهل نماز شب بود . وقتي
صاحبخانه اش
ردپايي را بر روي ماسه هاي حياط خانه ديد و
گمان كرد دزد به خانه شان آمده است .
به اتفاق همسر پيرش شبي را نگهباني مي دهد و در كمال
ناباوري مي بيند كه ابراهيم تازه داماد نيمه شب از اتاق بيرون
مي آيد و آرام و پابرهنه به سمت درخت انگور در حياط خانه
مي رود و به دور از چشم نوعروسش نماز شب خويش را اقامه
مي نمايد. اشك از چشمان پيرمرد و پيرزن سرازير مي شود.
اينجاست كه مي گويد : ابراهيم ! شيرمادر حلالت
باد
راستي آنها كه بودند و از دسترنج كه خورده اند و بر سفره
پربركت كه نشسته اند كه ايزدمنان « عند ربهم يرزقون » را به آنان
حواله كرد.
آنها كه بودند كه چنين مقرب درگاه دوست شدند. در
قنوت نماز شبشان چه گفتند كه معشوق لم يزلي
آنان را پاك و
پاكيزه پذيرفت .
در مناجات سنگرها چه خواستند كه حضرت دوست « جنات
نعيم » را براي آنان زينت نمود و فردوس برين را ...
آري ! هرچه كه بودند مقرب درگاه باري تعالي بودند و هر
آنچه كه نصيبشان گرديد نوش جانشان باد چون لايق آن بود.
باشد كه ما نيز به طرفه العين مردان طريقت خداگونه
گرديم .
علي اصغر حسين زاده فر
(1 ) سردار شهيد ابراهيم زماني ; فرمانده منطقه هورالعظيم در
عمليات هاي مهم جنوب
به اتفاق همسر پيرش شبي را نگهباني مي دهد و
در كمال ناباوري مي بيند كه ابراهيم تازه داماد نيمه
شب از اتاق بيرون مي آيد و آرام و پابرهنه به سمت
درخت انگور در حياط خانه مي رود و به دور از
چشم نوعروسش نماز شب خويش را اقامه مي نمايد.

*****
من از سرزمين شهيدان مي آيم
|
براي همه آنهايي كه شلمچه را درك نمودند
اي دنيا! من از سرزمين شهيدان مي آيم
از سرزميني پاك ;
ديار شرافت و غيرت . من عمري را با كساني گذرانده ام كه ياد تو
لرزه بر اندامشان مي افكند. هنوز از پيراهنم بوي خوش آنان
مي آيد و هنوز عطر دل انگيز آن شهيدي كه در آخرين لحظات بر
بالينش بودم در مشامم مي پيچد. چگونه من چهره ي پاك
شهيدان را كه در زير مهتاب خلوص مي درخشيد فراموش كنم و
چشم به صحنه ها بيندازيم كه تو مرا بدان مي خواني
چگونه اين
دست كه بارها و بارها به زير جنازه ي شهيدان رفته
ياراي
سركشي فرمان خدا را داشته باشد چگونه اين گوش كه جايگاه
زمزمه هاي آخرين بچه هاي بسيجي مظلوم بوده اكنون آماج
گريه ي تو شود
آزارم مده اي دنياي خاكي ! رهايم كن . من آن نيستم كه تو در
تعقيبش هستي . ناسلامتي قرار است پيام بچه ها را به گوش
غايبين برسانم
ناسلامتي من با آنها پيمان بستم كه به خونشان
خيانت نكنم اگر از دلم خبر داشتي خوب درمي يافتي كه بيخود
وقتت را صرف من مي كني .
اي گناه ! نمي دانم تا به حال دل به جايي بسته اي يا نه . من
دلسوخته ام
فريب لبخندهايم را مخور دل من در شلمچه
شكست و اكنون فقط يك مرهم مي تواند التيامش بخشد و آن راه
امام است . اين را هم كه مي بيني هنوز در هواي دنيا نفس مي زنم
از بي سعادتي من است .
كاش رفته بودم . كاش الاذن در بهشت با شهيدان بودم . كاش
جز كساني بودم كه امام در نيمه شبها برايشان اشك مي ريخت
كاش آن شب در زير بارش گلوله دعوتش را پذيرفته بودم ... كاش
يكي از آن هزاران تركش نصيب من مي شد. كاش الان نبودم ;
كاش نبودم و قبري نداشتم تا تو بداني از تو و ظواهرت بيزام تو
سراغ همان فريب خوردگاني برو كه كالايت را روي دست
مي برند
سر كوچه ها و كنار خيابان ها موج مي زنند وقتت را روي
من تلف نكن . من مانده ام فقط به دو اميد :
اول ادامه ي راه امام
آن تنها قلبي كه به خاطر محرومان و
گرسنگان و اسلام روي زمين مي طپيد. آن مسيح گونه اي كه
امام زمان در چشمش روح شرافت و ايمان دميد.
و دوم رساندن پيام بچه هاي مظلومي كه در سرماي كشنده غرب
به انسانها درس گرمي دادند و در حرارت سوزان جنوب در عشق
خدا سوختند.
من از آنانم
قرار است در آن دنيا با آنان باشم . آنها بارها و
بارها به من گفته اند كه شفاعتم خواهند كرد. من هر گاه تنها
مي شوم با آنهايم و من هميشه تنهايم . صداي آنها كه خاموش
شد
قرار شد من به جايش سخن بگويم و زبان آنها باشم و زبان
آنها گناه نمي كند. اگر مي خواهي بداني چرا اينگونه ام برو حالا كه
همه جا آرام شده و خطري نيست سري به جبهه بزن
اول برو
اردوگاه بچه ها
هنوز بقاياي آثار چادرهاي بچه ها بجاست
هنوز
اردوگاه برپاست
برو در آن سكوت در كنار رود بنشين و فقط
گوش بده اگر آن موج ها هنوز بر سر قولشان باشند همه چيز را
برايت مي گويند و بعد سري به شلمچه بزن
هروقت بوي خون
شهيدان را استشمام كردي بايست و دوروبرت را نگاه كن
خاكريزي
سنگري
دست و پا قطع شده اي لنگه پوتيني و حتي
لكه خوني گيري آوري
بنشين و گوش بده
گوش بده شايد براي
اولين بار از خودت بيزار شوي
بگو كه آمده اي حرف هايشان را
بشنوي
حالتشان را بداني فقط همين .
بعد بنشين و همه توانت را كه هميشه براي سقوط اين و آن
بكار مي گرفتني به خدمت بگير تا كلماتشان فراموش نشود. اگر
ديدي پاسخت را نمي دهند به امام قسمشان بده خيالت تخت
باشد به تو قول مي دهم جوابت را خواهي يافت .
اي دنيا من با دو چشم خود ديدم آنان كه فرمان امام را به
چشم گذراندند در پايان چشم بركجا دوختند. از آنها بپرس
لذات و خوشيهاي جواني كجا و اين دل سوزان بيابان كجا از
آنها بپرس چرا در اين سن و سال خود را اسير خاك نمودند
بعد مي بيني از ميان انبوه جمعشان يكي پيش رويت مي ايستد و
به عظمت همه پاكي
چشم در چشمانت مي افكند و چنان نگاهت
مي كند كه نفس در سينه ات حبس مي شود و در برابر آن همه
بزرگي بدنت مي لرزد و از شرم خيس عرق مي شوي
آهسته و
مطمئن پاسخت را مي دهد : « اسير خاك آنهايند كه در بهروري از
دنيا ترديدي ندارند.
حالش را بپرس و بگو تا كجا رفته اي
گلخندي بر چهره اش مي نشيند و بدنش را نشانت مي دهد
خون داغ از جاي جاي تنش فوران مي زند. مي گويد تا اينجا. از
او بپرس زيباترين چهره هاي دنيا كدام است
سري تكان مي دهد و مي گويد : « دنيا چهره ي زيبايي براي
ديدن نداشت اما زيباترين چهره اي كه در طول حياطم در دنيا
ديدم چهره ي خدايي امام بود » .
فوري بپرس امام كه بود
اشك چشمانش را مي گيرد و به گوشه اي خيره مي شود و
مي گويد : « امام كسي است كه خوب ماندن را به ما آموخت
امام
عشق به حق را با همه ي ابعادش برايمان معنا كرد. »
آنگاه از او بپرس : « نظرت درباره ي گناه چيست »
و او خواهد گفت : « به خدا هيچ وقت دوستش نداشتم به
خدا به همان اندازه از او متنفرم كه امام را دوست دارم » . بپرس
» از كجا حرفت را باور كنم »
سرش را به زير مي افكند و مي گويد : « دروغگويان را چه به
شلمچه . »
بگو : در آخرين لحظات چه ديدي
مي گويد : « بدنم داغ شده بود
ناگهان قهقهه
عمرسعد را
شنيدم
صداي هل هله لشگرگونه و بعد از آن سوي ديگر نواي
سوزناك يك گريه
گريه يك زن
مي دانم صداي مادرم نبود مدام
تكرار مي كرد : خوش رفته اي فدايي برادرم . آنجا بود كه يقين بردم
كه صداي زينب (س ) است و بعد احساس تشنگي شديدي كردم
كسي سرم را بر بالين گرفت چشمانم را به زحمت گشودم
او بود
پس امام به ما دورغ نگفته بود
مولا به رويم خنديد و مشك آبي
نشانم داد
سوراخ
سوراخ بود و آبي نداشت . گفتم : يا اباعبدالله
تشنه ام با صداي دلنشين گفت سقايم را در علقمه بخون كشيدند
از اين به بعد عاشقان من همه تشنه جان مي دهند تا در آن جهان
از دست پدر مظلوم و جد بزرگوارم سيراب شوند.
تنظيم : ع
تفضيلي بروجردي
ستاد كنگره سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان

| | |