نه
اين بوي مرگ نبود
بوي مرده و مردن نبود. عطر ديگري بود
رايحه ي ديگري داشت . نسيم خوشي از آن برمي خاست
مثل عطر گل محمدي در صبح اول ارديبهشت . شب در سياهي فشرده شده بود. تاريكي
انبوه
هراس
انبوه
صداهاي مبهم شب
وهم و خيال
عبور مشكوك سايه هاو سرك كشيدن ناگهاني شبحي مرموز
تصويرهايي كه در خيال هراسيده ي من در رفت و آمد بودند. اما همه ي اينها برايم تازگي داشت
چون اولين تجربه ي نگهباني ام بود. اصلا براي كسي به سن و سال من طبيعي بود كه حتي بترسم اگرچه هيچ خبري نبود. خدائي اش كمي مي ترسيدم براي همين شروع كردم به زمزمه كردن . ته صدايي هم داشتم
مصيبت حضرت زهرا (س ) را شروع كردم و رفتم تو حال . از خودم بي خبر
از اطرافم بي خبر
اسلحه
مثل نامه ي اعمال به گردنم آونگ بود و دستهايم در جيب
غرق غرق . ...زوزه ي آژير آمبولانس
مرا جا كن كرد
داشتم قالب تهي مي كردم
براي لحظاتي سرم گيج رفت
سرپا نشستم تا حالم سر جايش برگردد وقتي پاسنجش ها از آمبولانس پياده شدند
سعي كردم حالت عادي داشته باشم « بيدخوني » بود و « بامري » ـ يادش به خيرـ الان نمي دانم كجاي بهشتند! گفتند : امشب مهمان داريم
مهماني از بهشت . تابوت را از آمبولانس خارج كردند و كنار اتاقك نگهباني گذاشتند. رعشه ي شفافي از ستون فقراتم عبور كرد. بغضي نخواسته در گلويه جوشيدن گرفت . حدقه ي چشمم در اشك شناور شد. « حاج حسين رحيمي » با ماژيك قرمز روي تابوت نوشته شده بود. به هول و هراس اول نگهباني برگشتم . تا حالا به جسد بي جان بر نخورده بودم
اصلا راستش را بخواهيد از مرده مي ترسيدم . امالله نه
اي بوي مرگ نبود
بوي مرده و مردن نبود. عطر ديگري بود. رايحه ي ديگري داشت . سر تابوت را بالا زدم . كسي با لباسي سبز در آن آرام گرفته بود. دستهايش به حالت تسليم در كنارش دراز شده بود. طرح لبخندي شيوا و شيرين بر چهره اش گل انداخته بود. نسيم خوشي به صورتم خورد
مثل عطر گل محمدي در صبح اول ارديبهشت . راوي : محمد صابر بازآفريني : غلامرضا كافي 
***** گرداني كه داغ تصرف شهر را به دل دشمن گذاشت |
 نگاهي كوتاه به شهرستان دهلران و گردان محرم شهرستان دهلران در دامنه هاي جنوب و جنوب غربي دينار كوه استقرار يافته است و وجود تپه هاي باستاني در سمت جنوب غربي اين شهرستان نشان از قدمت سكونت در منطقه است . از آثار باستاني دهلران مي توان تپه « علي كش » با قدمت بيش از هشت هزار سال يا « تپه ي الخير » و « سنگرنادر » و « قلعه ي شاخ » را نام برد. وجود اراضي كشاورزي مساعد
مركزيت اداري
سيماي شهر دهلران
كشف و ايجاد امكانات جهت برداشت نفت نقش بسزايي در تحولات جوامع شهري
روستايي و عشايري منطقه داشته است . وسعت شهرستان دهلران 6817 كيلومتر مربع مي باشد كه 33
83 درصد از مساحت استان را شامل مي گردد و داراي آب و هواي گرم و خشك است . براساس سرشماري سال 1375 جمعيت دهلران 52299 نفر بوده كه 62
69 درصد در شهرها و 31
61 درصد در مناطق روستايي سكني دارند . دهلران با داشتن نزديك به 230 كيلومتر مرز مشترك با عراق كه از فكه تا زعفراني ادامه دارد
قبل از آغاز جنگ بارها مورد تعرض حكومت بعث عراق قرار گرفت و اقدام به انفجار لوله هاي نفتي اين شهرستان نمودند. جاده هاي مواصلاتي را مين گذاري كردند و به حريم پاسگاه هاي مرزي تجاوز نمودند. با آغاز جنگ اولين شهري كه به تصرف عراق درآمد شهر موسيان بود
سپس دهلران را مورد گلوله باران قرار دادند و بعد از آن يگانهاي زرهي دشمن بسوي دهلران هجوم آوردند اما وجود پاسداراني غيور و شجاع و مردمي مقاوم
عراق را مجبور كرد كه در اطراف دهلران موضع بگيرد و مردم داغ تصرف دهلران را به دل دشمن گذاشتند. كمتر شهري و روستايي در دهلران است كه از بمباران و گلوله باران سنگين دشمن در امان مانده باشد. با هجوم همه جانبه و گسترده ي دشمن به 1200 كيلومتر از مرزهاي جمهوري اسلامي ايران مردم دهلران پس از تحمل آوارگي و پراكنده شدن در كوهها
دشتها و روستاها درصدد دفاع از كيان نظام برآمدند. گروههاي كوچك كم كم شكل گرفت و عمليات چريكي آغاز گرديد . موسيان در مورخ 1359
7
3 به تصرف دشمن درآمد و بعد از گذشت 10 روز از اشغال موسيان اولين عمليات منظم در اين شهر در مورخ 1359
7
13 آغاز گرديد . و ضمن گرفتن تلفات از دشمن آنان را از حركت بسوي دهلران منصرف كرد و تنها در مورخ 18 و 1359
7
19 عناصري از دشمن در دهلران نفوذ كه با مقاومت سرسختانه و جنگ خياباني پاسداران و مردم دهلران مواجهه شدند و متواري شدند. فرماندهي اين عمليات با سپاه دهلران بود . در سال 1360 اين گروهها شكل منظم به خود گرفتند و در شناسايي به يگانهاي اعزامي به دهلران پيش قراول بودند. در سال 1361 با شركت در عمليات محرم اين گروه ها جمع شدند و نام گردان 505 محرم بر آن نهادند كه نام محرم بدليل شركت در عمليات محرم و 505 حاصل ابجد محرم است . اين گردان متشكل از نيروهاي سه شهرستان دهلران
آبدانان و دره شهر بود كه باني آن شهيد بزرگوار « عبدالصالح امينيان » فرمانده ي سپاه دهلران بود. پس از استقرار يگانهاي سپاه و ارتش در دهلران گردان 505 با چند گردان ديگر
تيپ اميرالمومنين (ع ) را تشكيل دادند و با شركت در عملياتهاي فراوان و تقديم شهداي گرانقدري تيپ به لشكر 11 اميرالمومنين (ع ) مبدل گرديد و اينك گردان 505 براي هر دهلراني
آبداناني و دره شهري نامي آشناست . شهداي گردان 505 چون خورشيدهاي درخشاني بر تارك آن ديار مي درخشند. يادشان بخير و روحشان شاد باد. 
***** ناخوانده آمدند
وحشيانه و سرزده |
 براي فرزند پر جنب وجوش خرمشهر; فرزاد مرادي فرزاد
بچه پر جنب و جوشي بود. خيلي فعال بود درسش هم خوب بود. دوست داشتيم براي خودش كسي شود
چون بچه درس خواني بود پدرم برايش آرزوها داشت ... تا اينكه ... آمدند. ناخوانده آمدند
وحشيانه و سرزده
ديوانه وار و خونريزان ... سالها بود كه همسايه بودند
ولي اين بار با شني تانكهايشان
سينه خيابانها را دريدند و گلوله هاي خمپاره هايشان
سقف را بر سر خانه نشينان خرمشهري ويران ساختند. مادر و فرزند در آغوش يكديگر
زيرگلوله هاي خمسه خمسه هاشان تكه وپاره شدند... و ... پدر ما
همو كه آرزوها براي فرزندانش داشت
او كه نان آور خانه مان بود
در غم انگيزترين روز زندگي مان
در آغازين روزهاي پاييزي حمله عراق
فرزندانش را تنها گذاشت و با تركشي ناجوانمرد
در شهرمان خرمشهر كه حالا خونين شهر شده بود
به شهادت رسيد
و از آن روز به بعد
ما شديم فرزندان شهيد قربانعلي مرادي . فرزاد هم مثل بقيه مان بود
غيرتمندانه ماند و جنگيد. مثل بهروز
مثل بهزاد
مثل ...همه بچه هاي خرمشهر
و فرزاد هم ... امروز فرزاد نيست . بچه درسخوان خرمشهري . ولي من خيالم راحت است . اگر شاگردان و دانش آموزاني چون فرزاد
در كلاسهاي تركش خورده خرمشهر
مشق عشق نوشتند و شهادت كارنامه قبولي شان شد
نيستند
جايشان خالي نيست . نه فرزادها
كه آموزگاراني كه آنان را مربي بودند بسيارند. امروز كه خاطرات خود را از برادران شهيدم بهروز و فرزاد مرور مي كنم
دلم خوش است كه همكار آموزگاراني چون « سيدحبيب مكتبي » هستم . شايد كه امروزه فعال و كوشا
مديريت آموزش و پرورش منطقه هشت را به دوش مي كشد
ولي همواره معلمي است ساده و فداكار كه هم و غمش پرورش شاگرداني غيرتمند چون فرزاد است و بهروز. حق يارش باد. « بهرام مرادي » كارمند قديمي آموزش و پرورش منطقه 8 تهران
با اداي اين كلمات
در حالي كه ديدگانش امواج اشك را در تلالو دارد
سرش را بلند مي كند و آرام مي گويد : « اينهارا كه گفتم فقط براي اين است كه حق مطلب را ادا كرده باشم
براي اين است كه اگر بهروز و فرزاد نيستند
دلم خوش است امثال آقاي سيد حبيب مكتبي هستند و جاي خالي آنها را پر مي كنند. سخت هم هست بعد از 25 سال
بار شهادت پدر
فرزاد و بهروز و جانبازي بهزاد را بر دوش كشيدن خم به ابرو نياوردن سخت است
مخصوصا اينكه در ماههاي گذشته مادري را كه آن شيردلان را در دامان خويش پرورانده بود چهره در نقاب خاك كشيد و شتافت به سوي عزيزانش
روحش شاد. آنچه مي آيد گوشه هايي از دست نوشته فرزاد مرادي دانش آموز فعال خرمشهري است كه با هم مي خوانيم . ان شاالله از بهروز دانشجوي شهيد نيز مطالبي خواهيم خواند
از آن عكاس نويسنده
و هنرمند غيرتمند خرمشهر. « ...امريكا توطئه اي ديگر ريخت و با تحريك عراق مسلمانان را كه براي او خطري مي بودند به جان يكديگر انداخت
وحشت آنان از اسلام و انقلاب اسلامي است چرا كه نيمي از مردم دنيا مسلمان و اكثرا زير سلطه هستند ولي خداوند وعده داده كه آنان پيروزند
ونريد ان نمن علي الذين استضعفوافي الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين . از دولت و مسئولين مي خواهم كه همچنان كه ما در جبهه هابه وظيفه خود عمل مي كنيم آنها نيز به وظايف خود عمل كنند
دست سرمايه داران و فئودالها را از سر ملت مسلمان كوتاه كنند. برادران
تنها بچه هاي فقير و بيچاره هستند كه در جبهه ها مي جنگند
تنها مردم مستضعف و طبقه سوم و چهارم هستند كه پشتيبان جبهه ها هستند و سرمايه داران مفت خور ضدانقلابند
به آنان نبايد رحم كرد
بايد سرمايه هايشان را مصادره و در جهت مستضعفين خرج كرد
زمين هاي كشاورزان رااز دست فئودالها بايد در آورد
مبارزه با آمريكابايد با نابودي تمام ستمكاران تا ظهور امام زمان ادامه يابد... » « ...حرفهايم بسيار است ولي شهادتم آن را بازگو خواهد كرد
پيشنهاد مي كنم كتاب « پس از شهادت » دكتر شريعتي را بخوانيد
وقتي من فرياد هل من ناصر ينصرني را از امام حسين (ع ) مي شنوم چگونه مي توانم به آن پاسخ ندهم
ما با شهادتمان به زمين مي افتيم تا نشستگان تاريخ را به قيام فرا خوانيم ... » فرزاد مرادي 1360
7
4 
| | |