قسمت دوم
از فرودگاه كرمان كه وارد
جاده بم مي شوي
ناخودآگاه پا
در مسير حادثه و اضطراب
مي گذاري . مسير 180
كيلومتري جاده « كرمان ـ بم »
داغدار حادثه اي بزرگ است هر
چند كه رد پاي مصيبت
خود
به خود همه را به سمت حادثه
مي كشاند.
ماشين هاي امداد
كمكهاي مردمي و ماشين آلات
سنگين حتي در سومين هفته
پس از زلزله در حال تردد
هستند. از سه راهي جيرفت و
قرارگاه مرصاد كه عبور
مي كنيم
ترافيك كمي سنگين تر
مي شود. اين مسير كه يكي از
دو گذرگاه منتهي به زاهدان
است به گفته دوستان نيروي
انتظامي مسير تردد قاچاقچيان
موادمخدر و انتقال موادافيوني
به ساير نقاط كشور است .
بعضي ها از حوالي بم به عنوان
« بار انداز موادمخدر » نام
مي برند كه پس از ورود از
مرزهاي شرقي در آنجا رسوب
مي كند زيرا كه قرارگاه مرصاد
به عنوان گلوگاه كنترل
موادمخدر
نقش بسزايي در
كشف اين ماده مرگبار و
برخورد با شبكه هاي قاچاق
ايفا مي كند ولي اين روزها به
خاطر ايجاد سهولت در نقل و
انتقال كمكها و مجروحين
فعاليت تجسسي هميشگي روي
خودروهاي عبوري انجام
نمي شود.
هواي منطقه ابري است و
آبستن باران
ولي خدا نكند كه
ببارد. هرچند كه به آسمان حق
مي دهم كه ببارد
زيرا شاهد
حادثه اي بس عظيم و دردناك
در سحرگاه پنجم دي بوده
است . زوزه باد هم حرفهايي
براي گفتن دارد. گر چه مسير ما
به سمت كوير و قلب تشنگي و
خشك آبي است
ولي خدا
آنچنان نعمت رابر منطقه تمام
كرده كه هر چه به بم نزديكتر
مي شويم نخلستانهاي دو طرف
جاده
چشم ها را به خود خيره
مي كند. هر چند منطقه سهمي
از باران و بارندگي سالانه ندارد
ولي سفره هاي زيرزميني بم
انباشته از آبهايي است كه
ارتفاعات مناطق دور دست و
استانهاي مجاور براي آنجا به
ارمغان مي آورد.
هنوز اثري از زلزله ديده
نمي شود. قهوه خانه هاي
نزديك بم همچنان سرحال و
استوار و پا برجا هستند. گويي
هيچ اتفاقي نيفتاده ولي به
دروازه ورودي شهر كه مي رسي
همه چيز به يكباره تغيير
مي كند. وحشت و حادثه بر
دلت آوار مي شود. انگار قلب ها
هم مثل پاهاي تمناي توقف
دارند.
قاب چشمان هر بيننده اي
فقط در يك تصوير واحد و
ممتد مي ماند
فقط « ويراني » !
خدايا مگر مي شود در يك
فاصله كوتاه از آبادي
به
ويراني محض رسيد ! مثل
اينكه دور شهر بم را خط
كشيده و حادثه فقط در يك
محدوده مكاني رقم خورده
است و بس .
به جاي خانه و كاشانه
چادرهاي بي رمقي را مي بيني
كه در كنار ويرانه ها بر پا شده و
از خانوارهاي پرجمعيت
ديروز
فقط يادگاراني براي
مويه در انتظار سرنوشتي
جديد
شب را به روز
مي رسانند; شب ها را به فكر آن
شبي كه همه با هم سر بر بالين
گذاشتند و روزها را در لا به
لاي ويرانه هاي خانه به دنبال
آنچه كه سالها براي بدست
آوردنش زحمت كشيده بودند
كند و كاو مي كنند.

خيابان به خيابان
كوچه به
كوچه به جاي خانه هاي مسقف
و جنب و جوش هاي روزانه در
پي كسب معاش
بهت و
ناباوري و فعاليت امدادگراني
را مي بيني كه دور از خانه و
كاشانه با چفيه هاي دوران نبرد
و با قيافه هاي غبار آلود
مشغول كارند تا جسدي را از
زير خروارها خاك بيرون
بياورند و يا زندگي و اميد به
آينده را در ميان بازماندگان
زلزله تقسيم كنند.
همه ابنيه به خاك نشسته
حتي ساختمانهاي تازه ساز
اداري شهر كه با تيرآهن و يا
سازه هاي بتوني به هم تنيده
بودند ولي امروز همه نقش بر
زمين شده اند. فقط چند مغازه
قديمي با طاق ضربي هاي سنتي
و برخي ساختمانها كه در
اسكلت بندي آنها از بادگير
استفاده شده توانسته اند تاب
زلزله را بياورند
ولي آنها هم
در مسير بازسازي شهر بايد
مثل بقيه ابنيه شهر بم تخريب
و مجددا ساخته شوند.
به ياد مي آورم بم را كه با
آسمان پرستاره اش
هنگامي كه
عقربه هاي ساعت
5 و
27 دقيقه صبح جمعه
پنجم
دي ماه 82 را نشان مي داد و
طلوع فجر به روي سياهي شب
خنده مي زد
زير آوار ماتم فرو
رفت و تسليم تكان هاي هول
انگيز زمين شد. سقف خانه ها
به يكباره روي مردم آوار گشت
و ويراني امان نداد كه پلك هاي
فروبسته از هم باز
شوند.
خوابي ابدي همه را در
آغوش گرفت و آنها كه رفتند
هماغوش آوار شدند و آنها كه
ماندند در هاله اي از گرد و غبار
محشرگونه ي صبح حادثه به
محاصره درآمدند.
« بم فروريخت » و اين تيتر
اول رسانه ها شد ولي اين تنها
بم نبود كه فرو ريخت بلكه قلب
ميليونها ايراني در سوگ اين
مصيبت به لرزه درآمد و همه
ايران داغدار شد. حادثه اي به
وسعت ايران ـ كه نه به بزرگي
جهان ـ همه را تكان
داد.
حاج حسين بمي
اولين
نفر از اهالي بم بود كه او را در
مقابل ويرانه هاي بازار قديمي
شهر
بر روي موتور سيكلتش
كه همچون او از اين حادثه به
ظاهر سالم به درآمده ملاقات
كردم . او براي ما چنين روايت
مي كند : شامگاه پنجشنبه منزل
يكي از اقوام ميهمان بوديم .
دير وقت به خانه برگشتيم تا
صبح علي الطلوع پس از نماز با
اهل و عيال به جلسه هميشگي
دعاي ندبه برويم . ساعت 5 و
ربع كه با زنگ ساعت از خواب
بيدار شدم تا همه را براي نماز
بيدار كنم
همه در حياط و بر
سر حوض مشغول وضو گرفتن
بوديم كه ناگاه زمين به غرش
درآمد و آنچنان لرزيد كه گويي
قيامت برپا شده است . همه
خانه در چند ثانيه فرو ريخت .
وحشت عجيبي همه جا را فرا
گرفت . تاريكي محض
شدت
زمين لرزه و غبار مصيبت همه
جا را پر كرده و فرياد استغاثه از
همه جا به هوا بلند بود.
پس از چند دقيقه كه به
خود آمدم
اطراف را كه نگاه
كردم
همسر و فرزندان را ديدم
كه زير غبار غليظ حادثه
نقش
بر حياط هستند ولي يكي از
دخترانم كه هنوز در خواب ناز
بود
زير آوار مانده بود.

چشم
چشم را نمي ديد
صحنه دهشتناكي بود. ما كه
محشر را نديده ايم ولي اگر قرار
بود محشر صغرايي در اين
زمين صحنه آرايي شود
همين
مي شد كه ما ديديم .
حاج حسين 50 ساله كه
پس از اين مصيبت به هفتاد
ساله ها مي ماند
در حاليكه
اشك غم
بر روي گونه هاي
غبار گرفته اش مي غلتيد
ادامه
داد : با دست خالي
آوارها را
پس مي زدم
مگر مي شد ! ولي
آرزوي رسيدن به بدن نيمه
جان دخترم
دستانم را توان
داده بود. هوا كم كم روشن شد
تا توانستيم ابعاد عظيم فاجعه
را درك كنيم . همه ناله
مي كردند
همه مويه گر بودند.
صورت و لباس آدم هايي كه
شانس آورده بودند و زير آوار
نبودند
زير غبار حادثه
پوشيده شده بود و فقط
چشم هاي بي رمقي از آن
نمايان بود.
او كه اكنون همچون كوه
صبر عليرغم از دست دادن 13
نفر از اعضاي فاميل درجه اول
خود
ما را كه به گريه افتاده ايم
دلداري مي دهد
مي گويد :
دقايق به سنگيني سالها بر ما
گذشت
آنچنان كه هيچ زبان و
قلمي تاب و توان انتقال آنرا
ندارد.
در حاليكه چشم به خاك
دوخته
مي گويد : پس از آنكه
جسد بي جان دخترم را از زير
آوار بيرون آوردم
حتي فرصت
مويه بر او را نيافتم زيرا بايد به
سراغ ياري همسايه مصيبت
زده خود مي رفتم . هيچكس جز
خدا و امام زمان (عج ) در آن
لحظه ما را ياري نكرد. ساعتها
بر همين منوال گذشت كه برخي
نيروهاي مردمي از شهرهاي
مجاور به كمك ما آمدند ولي
وسعت حادثه و عمق فاجعه
آنچنان وسيع و عميق بود كه
كسي كاري از پيش نمي برد.
حاج حسين با حسرت
مي گويد : اگر همان ساعتهاي
اول
« فرصت طلايي » را درآوار
برداري و نجات مجروحين از
دست نداده بوديم شايد اكنون
آمار تلفات اين قدر سنگين
نبود. هيچكس نمي دانست
چكار بايد بكند. هيچ وسيله اي
و هيچ نيروي آموزش ديده اي
به همراه پزشك در ساعتهاي
اوليه حادثه در بم نبود. اگر
پيش از وقوع حادثه
مديريت
صحيحي وجود داشت و
نيروهايي كه براي مقابله با
حادثه آموزش ديده اند با
امكانات لازم به سراغ ما
مي آمدند و هر كس آنچه كه
وظيفه اش بود
انجام مي داد
قطعا ابعاد تلفات انساني حادثه
اين قدر عظيم نمي شد.
وي كه مثل بقيه افراد بومي
بم و اهالي كوير
قانع و صبور
است
مي گويد : البته اگر همين
كمكها نبود
معلوم نبود كه چه
اتفاقات ديگري روي مي داد
ولي مديريتي كه بتواند
نيروهاي آموزش ديده در
اختيار داشته باشد و آنها را به
خوبي در تقسيم وظايف
هدايت و رهبري كند
در
ساعات اوليه حضور نداشت .
حاج حسين و آنچه را كه
قبلا بازار قديمي شهر بم
ناميده مي شد و اكنون به تلي از
خاك تبديل شده
تنها
مي گذاريم و درست در همان
دست خيابان
پا به حياط
مدرسه اي مي نهيم كه هيچ چيز
از آن باقي نمانده جز دو كلاس
مخروبه كه روزي محل شور و
شادي كودكانه دانش آموزان
بود. در قسمتي از حياط و در
لابلاي آجرها و تيرآهن هاي
زمين گير شده
تعدادي پرونده
در لابلاي باد غروب ورق
مي خورد كه شايد عمر
صاحبانش هرگز ورق نخورده و
همچون پرونده تحصيلي شان
هميشه بسته باقي مانده باشد.

در گوشه اي از حياط
مدرسه راهنمايي پسرانه بم
حلقه بسكتبالي خودنمايي
مي كند كه تا ارتفاع حلقه به زير
آوار ديوار مجاور فرو رفته و در
انتظار ضرباهنگ زندگي لحظه
شماري مي كند ولي دريغ از
يك لحظه زندگي .
گويي در اين لحظه كسي به
من نهيب مي زند كه :
اينجا بم است
در سايه ي
ديروز زندگي
اينجا خم است
قامت از اندوه
حادثه
بر سر بزن كه محشر كوچك به
پا شده
بر سر بزن كه جان برادر فنا
شده
همه بناهاي شهر بم مثل ارگ اين شهر به خاك
نشسته اند
حتي ساختمانهاي تازه ساز اداري شهر
كه با تيرآهن وسازه هاي بتوني به هم تنيده
بودند
يكي از بازماندگان حادثه : « اگر همان
ساعتهاي اول زلزله
درآواربرداري و نجات
مصدومين
فرصت طلايي از دست نرفته بود و
نيروهاي آموزش ديده وتجهيزات فني در
محل حضور داشتند
شايد آمار تلفات اين قدر
سنگين نمي شد. »
