عمليات كربلاي پنج
نام عمليات : كربلاي 5
تاريخ عمليات : 65
10
19
ساعت شروع عمليات : يك بامداد
رمز عمليات : يا زهرا(س )
محور عمليات :
شلمچه و شرق بصره
مناطق آزاد شده :
12 كيلومتر پيشروي به طرف بصره و آزادسازي 150 كيلومتر
مربع
پاسگاههاي بوبيان
شلمچه
كوت سواري و خين
14 كيلومتر از جاده آسفالته شلمچه ـ بصره
جزاير بوارين ـ فياض ـ ام الطويل ـ روستاهاي خرنوبيه
سعيديه
حنين
سليمانيه
هسجان
جاسم
عطيه و شهرك
دوعيجي . عبور از كانال ماهيگيري نهر دوعيجي و جاسم .
استقرار در 10 كيلومتري بصره
تصرف درياچه بوبيان و بخشي از كانال ماهيگيري
عملكرد پشتيباني و مهندسي رزمي جنگ جهاد
سازندگي :
احداث
تكميل
ترميم و شن ريزي بيش از 324 كيلومتر
انواع جاده هاي درجه 1
2 و 3 در مناطق مختلف باتلاقي و
داخل آب .
احداث و ترميم بيش از 502 كيلومتر خاكريز يك جداره و دو
جداره با ارتفاع 4 ـ1 تركه بخشي از آنها با استفاده از
بلدوزرهاي « باتلاق رو » و در داخل مناطق آب گرفتگي رمضان
احداث گرديده است .
احداث 6 دهنه پل لوله اي بزرگ
احداث يك دهنه پل شناور « نفررو » و 2 دهنه پل شناور « نيمه
سنگين »
احداث 4 « اسكله خاكي »
احداث 6 « اسكله خاكي » جهت عبور از رودخانه هاي منطقه
عملياتي
احداث
ترميم و بازسازي 8642 « دژ » مستحكم
احداث 816 متر « كانال آبرو » و 1580 « متر كانال نفررو »
احداث 6200 متر مربع « پد در داخل آب »
احداث 394 مورد انواع سنگر و 106 مورد انواع سكوي ادوات
نظامي
احداث بيش از 97 مورد انواع سنگرهاي انفرادي
اجتماعي
مخابرات و...
احداث 95 سنگر خودروهاي سبك و سنگين
نصب و راه اندازي 7 دستگاه « دكل ديده باني » و « منبع آب »
مين روبي برخي از محورهاي عملياتي در شب قبل از
عمليات با استفاده از بلدوزر.
احداث چندين مقر تاكتيكي و عملياتي باسنگر و
استحكامات مورد نياز جهت استقرار نيروهاي شركت كننده
در عمليات و انجام صدها فعاليت امدادي و... به منظور
پشتيباني از نيروهاي مسلح در اين عمليات
مركز حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس وزارت جهاد كشاورزي

*****
او مي خواست شرف ما باشد
|
براي هنرمند شهيد « سيد علي اصغر ربيع نتاج »
دانشجوي ممتاز دانشكده الهيات دانشگاه تهران و
بنيان گذار مجمع اسلامي كوثر
« سايه عنايت شهيد سيدعلي اصغر ربيع نتاج اكنون پناه
امنيست كه محبان و پيوستگانش را از آتش دور مي دارد. در آن
روز كه همه پيوندها جز پيوند محبت گسيخته ميشود خوشا به
حال بچه هاي مجمع اسلامي كوثر محبت راستينشان به شهيد
عزيزشان رشته شفاعت است . »
« شهيد سيد مرتضي آويني »
يك سالي بود كه از تبعيد امام عشق مي گذشت
پيرمرد
روشن ضميري كه با مجاهدتهاي خويش ايران اسلامي را از
منجلاب 2500 ساله شاهنشاهي رهايي بخشيد .
در اين ايام كودكي پا به عرصه خاكي دنيا نهاد كه بعدها مريد
امام عاشقان گرديد و جان خود را به دستور مراد جاويدان
خويش در راه اعتلاي اسلام ناب محمدي نثار و ايثار
كرد.
او در زمره سربازاني بود كه سكاندار كشتي درياي متلاطم
انقلاب در وصفشان فرمود : « سربازان من يا در شكم مادران
خويشند يا در گهواره خوابيده اند. »
اين كودك را كه از تبار پاك مظهر آل الله بود است علي
اصغر ناميدند.
كسي گمان نمي كرد در آينده اي نه چندان دور
اين كودك
علمدار قافله عشق خواهد شد و مرشد و مرادي مي شود كه نه
تنها جان خويش را در راه معشوق فدا مي كند بلكه جمله
مريدانش نيز در اين مسير به او اقتدا مي نمايند و به عنوان جاويد
هميشه تاريخ
ابدي مي مانند.
وقتي انقلاب سرخ غيور مردان و شيرزنان ميهن اسلامي به
پيروزي رسيد
سيد علي اصغر 14 سال بيشتر نداشت . اما
همگان به ديده حيرت مي ديدند كه او با اين سن و سال كم چطور
پوزه منافقين و كمونيست ها را به خاك مذلت و خواري
مي كشاند.
در سال 58 يك روز در شهر فريدونكنار بحث و مناظره اي
بين انقلابيون و كمونيست ها برگزار مي شود و بزرگ مردان
انقلابي شهر در پاسخ به شبهات آنها عاجز مي مانند. در اين زمان
يكي از مدعوين از ميان جمع بلند مي شود و خطاب به
كمونيست ها مي گويد كمي مجلس را طول دهيد تا من يكي از
دوستانم را براي مناظره با شما بياورم .
اين عزيز در شهر سراغ « سيدعلي اصغر » را مي گيرد و با خبر
مي شود كه او در ساحل رودخانه مشغول ماهيگيري است لذا
خود را به سرعت به سيد مي رساند و قضيه را براي او تعريف
مي نمايد سيد بي درنگ قلاب ماهيگيري را در گوشه اي رها
مي كند و با همان لباس ساده ماهيگيري به سمت محل مناظره
حركت مي نمايد.
وقتي وارد مجلس مي شود عده اي كه او را نمي شناختند با
استهزا به سر وضع سيد علي اصغر مي خندند
اما كمونيست ها
كه قبلا ضرب شصت او را خورده بودند با ديدن او به لكنت و من
و من مي افتند آن روز « سيد علي اصغر ربيع نتاج » با اقتدار به
شبهات و سئوالات آنان پاسخ مي دهد و برگ زرين ديگري در
زندگي او ورق مي خورد.
او جوان 15 ساله اي است كه ديگر به سن تكليف رسيده
است و بايد واجبات شرعي را در حد توان و سن و سال خويش
انجام دهد
اما او از همان اوان كودكي يعني از هشت سالگي نماز
خوان شده بود. پدرش « سيد عباس » او را همراه خود به مسجد
مي برد تا لااقل دلبندش نماز را در مسجد اقامه نمايد و حال و
هواي مسجد روحش را ملكوتي كند.
آري ! او در 15 سالگي جلسه سرود كوثر را داير نمود و از
اين طريق تعداد زيادي از نوجوانان را دور هم جمع كرد. بعدها
اين نوجوانان
غيور مرداني شدند كه آوازه نامشان سربلندي
ايران عزيز را به دنبال داشت .
حميد ديلمي و محمد تقي شيري از جمله تك خوانان گروه
سرود كوثر بودند كه بعدها به درجه رفيع شهادت نائل
آمدند.
شهيد حميد رضا اسفندياري
حميد رضا كريمي و... نيز
دست پرورده سيد علي اصغر ربيع نتاج بودند اما اين نوجوانان
در كنار جلسه سرود مي بايست مسائل شرعي مبتلا به خويش را
نيز مي آموختند اينجا هم سيد با جديت تمام ايستادگي نمود و
جلسه احكام كوثر را راه اندازي كرد كه شهيدان نقي شكري و
علي محمد علي پور نيز از اين جلسه بهره ها بردند.
گروه سرود كوثر آنچنان ابهتي پيدا كرده بود كه هر وقت براي
اجراي سرود به مدرسه اي مي رفتند معلمين ناچار مي شدند
كلاس ها را تعطيل نمايند.
يكي از معلمان شهر فريدونكنار در اين زمينه مي گويد : « يك
روز قرار بود در مدرسه ما جشني به مناسبت ايام الله دهه فجر
برگزار شود و مقرر شده بود كه به خاطر بارندگي مراسم در سالن
مدرسه منعقد شود چون سالن خيلي كوچك بود قرار شد جشن
در دو روز و هر روز با حضور دانش آموزان 3 كلاس برگزار شود .
براي روز اول نيز برنامه ريزي شده بود كه گروه سرود كوثر
سرودي را به همين مناسبت در مدرسه اجرا نمايد و قرار بر اين
بود بچه هاي كلاسي كه من در آن زنگ در آنجا تدريس مي كردم
فردا در جشن شركت نمايند اما باور كنيد هيچ كس دل به درس
نمي داد همه مي گفتند : « آقا اجازه مي شه ما امروز در جشن
شركت كنيم »
آقا اجازه : « قراره بچه هاي گروه كوثر سرود بخونن . »
آقا اجازه : « ما فردا جشن نمي ريم بذاريد امروز برويم سرود
گوش كنيم . »
و... عاقبت كاري كردند كه من كلاس را تعطيل كردم و به آنها
اجازه شركت در جشن را دادم . »
آري ! چون كارش را براي رضاي خدا
مخلصانه انجام
مي داد. خدا نيز چنان ابهتي به او و كارش بخشيد كه تا هميشه
تاريخ او را جاويدان ساخته است .
او فرد خاصي بود و به قول معروف از هر انگشتش هنر
مي باريد در كمال ناباوري همگان مي ديدند سيد با اين سن و سال
كم
شعر هم مي گويد; شعرهايي كه وقتي معلمان ادبيات آن را
قرائت مي كردند در كمال تعجب مي پرسيدند سيد اين شعر را از
ديوان چه كسي گرفته اي و او با خنده مي گفت : « از ديوان سيد. »
يكي از دوستان تعريف مي كرد : در كلاس چهارم دبيرستان
درس مي خواندم سر كلاس نشسته بوديم كه يكي گفت : معلم مان
سيد علي اكبر ربيع نتاج (برادر سيدعلي اصغر) امروز نمي آيد. ما
هم سو استفاده كرديم و كلاس را روي سرمان خراب كرديم كه
ناگهان مدير مدرسه داخل كلاس شد و گفت : « معلم شما آقاي
ربيع نتاج امروز مرخصي گرفته است اما معلم ديگري را جاي
خودش معرفي كرده كه شما از درست عقب نمانيد. » آن معلم
كسي نبود جز بسيد علي اصغر ربيع نتاج » . آن روز سيد علي اصغر
كتاب بينش را چنان تدريس نمود كه ما از تدريس او لذت برديم .
بعدها فهميديم كه سيدعلي اصغر خودش در كلاس دوم
دبيرستان درس مي خواند.
با شروع جنگ تحميلي سيد علي اصغر پا به عرصه جديدي
در زندگي خويش نهاد و با اولين كاروان
خود را به جبهه هاي
حق عليه باطل رساند آن روزها قاسم ميرزا بابائيان و رضا
نسياني و عده ديگري از اعضا مجمع اسلامي كوثر او را در اين
راه پرخطر همراهي مي كردند; همان هايي كه بعدها در خون
خويش غلطيدند و حسيني شدند.
او در جبهه نه تنها از كارهاي عقيدتي فرهنگي دست نكشيد
بلكه در قسمت معاونت تبليغات گردان
برگزاري مراسم دعا و
نيايش را به عهده گرفت و مدتها در جبهه ماند تا اينكه نام خود
را در فهرست سربازان امام زمان « عج » جا داد. وقتي از جبهه به
خانه مي آمد طاقت ماندن نداشت
كبوتر دل بي قرارش را به
سوي كربلاي ايران پر مي داد
در گوشه اي مي نشست و در وصف
غيور مردان دفاع مقدس مقدس شعر مي سرود. آرام قرار نداشت
حتي سازمان تبليغات و ستاد برگزاري نماز جمعه شهر نيز از او
در انجام امورات خويش ياري مي جستند.
تعدد جلسات گروه كوثر باعث شد تا سيد علي اصغر
نام
مجمع اسلامي كوثر را بر آن نهد وقتي مي پرسند چرا كوثر چرا
اسم ديگري انتخاب نكرده ايد.
مي گويد : به عشق مادرم زهرا اين نام را براي جلساتم
گذاشتم .
سيد علي اصغر بعد از چند ماهي كه در جبهه ماند براي
مرخصي به شهر آمد. او در شهر شاهد بود وقتي كه بچه هاي
جبهه به مرخصي مي آيند برنامه اي منسجم ندارند لذا تصميم
گرفت با همراهي احمد بدخشان تيم فوتبال كوثر را نيز داير نمايد
تا رزمندگان در ايامي كه به مرخصي مي آيند در كنار هم فوتبال
بازي كنند اما مدتي نگذشت كه احمد بدخشان هم به شهادت
رسيد.
اين بار كه مي خواست به جبهه برود تصميم عجيبي گرفت او
مي خواست نوجوانان جلسات مجمع اسلامي كوثر را به هفت
تپه ـ پايگاه نظامي لشگر 25 كربلاـ ببرد . جالب اين بود كه تمام
خانواده ها نيز ابراز خوشحالي كردند
چون او را مي شناختند و
به او ايمان داشتند و مي دانستند كه او بچه هايشان را به حول و
قوه الهي صحيح و سالم برمي گرداند.
در اين مدتي كه نوجوانان در هفت تپه بودند
در مقر گردان يا
رسول (ص ) لشكر 25 كربلا سرود مي خواندند و برنامه دعا و
نيايش را برگزار مي نمودند.
سيد علي اصغر بعد از مدتي اين بچه ها را به شهر آورد و
صحيح و سالم تحويل خانواده هايشان داد و خود اين بار براي
شركت در امتحان كنكور در شهر ماند و بعد از كنكور دوباره
رهسپار جبهه ها گرديد. خبر قبولي خود در دانشگاه را او در
جبهه شنيد.
آري ! او در رشته كارشناسي الهيات دانشگاه تهران قبول
شد و در آن دانشگاه ثبت نام نمود اما دل بي قرارش اسير شبهاي
عرفاني جبهه بود. دلش مي خواست تا يك بار ديگر به هفت تپه
برگردد و دعاي كميل را در لشگر عشق زمزمه نمايد به خاطر
همين موضوع
با هماهنگي هايي كه صورت گرفت
قرار شد
درسش را در جبهه بخواند و موقع امتحان به دانشگاه
برگردد.
يكي از اساتيد او در دانشگاه تهران به او گفت : آقاي ربيع
نتاج
دانشجوياني كه سر كلاس من حاضر مي شوند اكثرا پايان
ترم تجديد مي شوند. تو در جبهه چقدر درس مي خواني كه با
اين نمرات خوب قبول مي شوي ...
...او براي مدتي در تيم فوتبال دانشجويان دانشگاه تهران
بازي مي كرد اما به خاطر بازي تكنيكي اش به اردوي تيم ملي
دانشجويان كشور دعوت شد و قرار شد به همراه اين تيم به
خارج از كشور اعزام شود اما در اين هنگام براي او پيغامي رسيد :
سيد! عمليات نزديك است خودت را به جبهه برسان .
آري دانشجوي الهيات ما
اردوي تيم ملي را رها كرد و به
سوي هفت تپه حركت نمود. همه تعجب كرده بودند كه چرا سيد
از اردوي تيم ملي به جبهه آمده است . يكي گفت : سيد تو آبروي
شهرمان بودي چرا اين كار را كردي خنديد و گفت : از اردوي
تيم ملي به جبهه آمدم . تا شرف شهر شما باشم .
سيد ديگر 22 ساله شده بود و بارها
فرماندهي گروهان و
گردان را به او پيشنهاد دادند اما او مي خنديد و مي گفت : همين
يك كلاش مرا بس است ....
...اين عمليات داغ سنگيني را بر دل سيد انداخت و قاسم
ميرزا بابائيان به شهادت رسيد. قاسم آقا
يكي از بهترين
دوستانش بود از كودكي با هم بزرگ شده بودند مجمع اسلامي
كوثر را به اتفاق شهيد حسين محمد علي پور بنا نهادند
با هم به
جبهه مي رفتند...
اما ديگر از قاسم آقا خبري نبود
قاسم آقا به خيل عاشورائيان
61 قمري پيوست و به تعبير من در آنجا براي دوستش سيد علي
اصغر ربيع نتاج جا رزرو نمود.
سيد علي اصغر هميشه مي گفت : زندگي بدون قاسم آقا برايم
جهنمي بيش نيست
بدون او نمي توانم زنده باشم واز خدا
شهادت خودم را مي خواهم .
سيد براي مراسم تشييع و تدفين شهيد قاسم ميرزا بابائيان
به شهر برگشت و در شهر ماند. به جلسات كوثر سرو سامان
بخشيد
در مراسم روز هفت شهيد ميرزا بابائيان سخنراني نمود
و گفت : بيرقي كه از دست قاسم آقا به زمين افتاده است
انشاالله با دست من برافراشته خواهد ماند.
ديگر كم كم به عيد نوروز نزديك مي شديم اما عيد سيد عزا
شده بود
تا عيد
چندين شهيد ديگر در شهر تشييع و تدفين
شدند و در روز عيد نيز شهر رخت ماتم بر خود پوشيده بود.
كسي گمان نمي كرد كه بر سيد مقدر شده است كه يك ماه و
اندي بعد از عيد به شهادت مي رسد
بچه هاي مجمع اسلامي
كوثر به تنها چيزي كه فكر نمي كردند همين موضوع بود
...
... در دومين شب از سال نو سيدعلي اصغر به يكي از
شاگردانش گفت : باقر! امشب بچه هاي جلسه را جمع كن و بگو به
منزل محمود حسين زاده بيايند. من با آنها كار دارم .
باقر شيري مي گويد : من پيغام سيد را به بچه ها رساندم و
قرار شد بعد از نماز مغرب و عشا به منزل آقا محمود
برويم .
كسي نمي دانست كه سيد مي خواهد پيرامون چه موضوعي
صحبت كند.
سيد آن شب غزل خداحافظي را خوانده بود. كسي كه
تاكنون هيچ وقت در مورد شهيد شدن خود حرف نمي زد اين بار
گفت : بچه ها حلالم كنيد
دلم براي قاسم آقا تنگ شده است
مي خواهم در كنار او بر سر سفره مهماني امام حسين (ع ) بنشينم
و...
... فرداي آن روز سيد به جبهه اعزام شد و قبل از اعزام به
مادرش مي گفت : « مامان ناراحت نباش تا اول ماه رمضان
برمي گردم
در همين موقع بقچه اي را در دستش گرفت و به
مادرش گفت : اين بقچه را به شرطي به شما مي دهم كه قول بدهي
تا زماني كه نيامدم
آن را باز نكني
مادرش گفت : من از لمس
كردن بقچه فهميدم بايد پارچه اي داخل آن باشد. لذا به او گفتم :
انشاالله پيراهن داماديت را با آن برايت بدوزم و سيد در حالي
كه مي خنديد به مادرش نگاه كرد و چيزي نگفت .
... درست شب اول ماه رمضان پيكر مطهرش را براي وداع
به خانه آوردند
مادرش نيز به وعده اش عمل نمود و در همان
شب كه پيكر سيد را به خانه آوردند
بقچه را باز نمود و ديد كفن
سيد در آن قرار دارد. و مادر به جاي دوختن پيراهن دامادي كفن
بر قامت رعناي فرزندش پوشاند.
ث حسين ذكريائي
علي اصغر حسين زاده فر

| |