روزنامه جمهوري اسلامي 14/10/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • خاطره
    حاج حسين با يك گالن آب آمد

  • روي خط خبر
  • گلوله بود كه از زمين و زمان مي آمد
  • *****
    خاطره
    حاج حسين با يك گالن آب آمد


  • « احمد خسروي » براي شناسائي به منظور عمليات والفجر 4 رفته بود . وقتي برگشت گفت : « والفجر 3 5 را انجام داديم . » و ادامه داد : « دشمن تمام منطقه را زير آتش گرفته بود متوجه شديم كه آنها از روي كوه بلند سورن ديده باني مي كنند. حاج حسين خرازي گفت : « آنها را از آنجا پايين بياوريد » .
    با بچه هاي اطلاعات و عمليات و فرماندهان گردان حدود دوازده نفر بوديم كه حركت كرديم .
    به بالاي ارتفاع رسيديم . فكر مي كرديم فقط با چند نفر ديده بان روبرو خواهيم شد ولي وقتي درگيري شروع شد با تعداد زيادي از عراقي ها مواجه شديم . سريع به دسته هاي دو نفره تقسيم شديم و به طرف آنها حمله كرديم . فقط يكي از بچه هاي اطلاعات شهيد شده بود و نيروهاي دشمن كشته و اسير شده بودند. همه تشنه بوديم . وقتي خبر به حاج حسين رسيد گفت : « بمانيد تا آب براي شما بفرستم . »
    يكي دو ساعت بعد حاج حسين با يك گالن بيست ليتري آب بالاي ارتفاع آمد.
    راوي : محمد سلماني
    ستاد كنگره سرداران شهيد و 23 هزار شهيد استان اصفهان

  • *****
    روي خط خبر


  • به گزارش روابط عمومي خانه خبرنگاران دفاع مقدس اعضاي اين خانه كه از روز جمعه در غم از دست دادن تعدادي از مردم شريف و داغدار سياه پوش شدند به مردم مصيبت زده بم خصوصا جامعه خبرنگاران تسليت مي گويد.
    به همين مناسبت خانه خبرنگاران دفاع مقدس در فرهنگ سراي پايداري ستادي را براي دريافت كمك هاي نقدي و غيرنقدي برپا كرده است .
    علاقمندان مي توانند جهت كسب اطلاعات بيشتر با شماره تلفن 3355035 (روابط عمومي ) تماس حاصل نموده و براي ارسال كمك هاي خود به آدرس خيابان پيروزي خيابان شكوفه خيابان شهيدكاظمي فرهنگ سراي پايداري مراجعه نمايند.

  • *****
    گلوله بود كه از زمين و زمان مي آمد




  • خاطره اي خواندني از واقعه تاريخي جنگ ; عمليات پيروزمند كربلاي پنج
    اشاره : بااينكه بيش از يك دهه از پايان جنگ تحميلي ايران و عراق گذشته ليكن هنوز ياد وخاطره رشادتهاي رزمندگان اين مرز و بوم را فراموش نكرده ايم . هر گاه فيلم و يا برنامه اي مانند روايت فتح رااز تلويزيون مشاهده مي كنيم و يا كتاب و مقاله اي پيرامون رشادتها و جان فشاني هاي دلاور مردان بسيجي مطالعه مي كنيم با حسرت و آه از درون مي گوييم يادش بخير. عجب دوره و زمانه اي بود. واقعا چه سعادتي داشتيم كه خدا ما را در چنين وضعيتي قرار داده بود.
    جنگ با همه زشتي ها و بديهايي كه داشت خوبيهاي فراوان را به همراه داشت . ايثارگريهاي دريادلان بسيجي حماسه نبرد با دشمن قدار و تا دندان مسلح ارتش بعث عراق و... آنچه در پي مي آيد گوشه اي از خاطرات دوران هشت سال دفاع مقدس است كه خود از نزديك شاهد آن بودم اميد آنكه مقبول افتد.
    شب قبل از عمليات كربلايي 5 تمامي بچه ها آماده براي انجام عمليات بودند و همه كارها انجام شده بود.. حنابندان و شب راز و نياز و خدا حافظي از يكديگر و...
    ساعت 9 شب داخل سنگر گروهي جا گرفتيم و برايمان شام آوردند. تن ماهي بود وبرنج سفيد داخل نايلكس . هر كيسه نايلكس براي دو نفر بود. من كه سمتم در اين عمليات امدادگر و آرپي جي زن بود هميشه يك قاشق غذاخوري تاكرده داخل جيب لباسم داشتم . لذا شروع كردم به خوردن . مي دانستم كه نبايد زياد بخورم لذا كم خوردم و بعد منتظر مانديم .
    فرصت را غنيمت شمرده و سرم را روي زانو گذاشتم و چشم هايم را بستم و خوابيدم و خواب بسيار خوبي ديدم . خواب ديدم در يك كوچه اي هستم بنام كوي بني هاشم . ديوارهاي دو طرف آن كاه گلي و بسيار قديمي بود. ديدم يكي از همرزمان ساعد دست راستش را گرفته و مشغول دويدن است . به او گفتم : چه شده
    گفت : تير خوردم .
    گفتم : بگذار دستت را ببندم .
    در اين حال ديدم خانمي با چادر سفيد و صورتي پوشيده آمد و گفت : من از طرف خانم فاطمه زهرا سلام الله عليه آمده ام . به ايشان عرض كردم : بگوييد ما در اين عمليات پيروز مي شويم يا نه
    گفت : خانم گفته اند با توكل به خدا به پيش برويد و مطمئين باشيد كه پيروز مي شويد.
    ناگهان احساس سردي عجيبي كردم و از خواب بيدار شدم . احساس خوبي داشتم . خلاصه ساعت 11 30 شب اعلام حركت كردند..
    سوار بر كاميون به سمت نقطه شروع عمليات به راه افتاديم . رسيديم به جايي كه ديگر با كاميون امكان پيشروي نبود و مجبور شديم پياده راه را طي كنيم .
    تا ساعت 4 صبح نزديك طلوع آفتاب همچنان در حال حركت بوديم . ديگر ناي راه رفتن نداشتيم . ليكن نمي دانم خداوند چگونه اين قدرت را به ما داده بود كه به راه خود ادامه دهيم . رسيديم به جاده اي كه دو طرف آن را آب پوشانيده بود و فقط تنها راه پيشروي ما بود همين مسير بود كه عراقي ها با كاتيوشا و خمپاره بدون وقفه جاده را زير آتش گرفته بودند . از روبرو تير بارها و ضدهوايي هايي بود كه به طور مستقيم شليك مي شد و ما به وضوح سرخي تير را مي ديديم كه از كنار گوشمان مي گذشت و بچه ها يكي يكي جلوي چشمان مان پرپر مي شدند.
    فرمانده گروهان « عباس شهرابي » بود كه شجاعانه به پيشروي ادامه مي داد و هر كس كه تير مي خورد را شناسايي مي كرد و شروع به حركت مي نمود. يادم مي آيد كه دست مرا مي كشيد و مي گفت : بايد زودتر به خاكريز مقابل برسيم و خلاصه با هر دردسري بود خود را به خاكريز مقابل رسانديم .
    عراقي ها يك خاكريز عقب نشيني كردند. آن قسمت كه ما قرار گرفته بوديم همان جايي بود كه به سه راهي شهادت معروف است . ديگر هوا داشت روشن مي شد و ما هم مشغول سنگر سازي بوديم . ساعت 8 30 صبح ديدم برادر « شهرابي » فرمانده دسته ايمان به همراه فراهاني و عباس ظهيري و عبدالهي قصد دارند بروند شكار تانگ . گفتم : من هم مي آيم !


    برادر شهرابي گفت : نه تو بايد در سنگر بماني .
    من علي رغم ميل باطنيم اطاعت كردم . ساعت 1 شد ديدم يكي از بچه ها آمد و گفت كه شهرابي شهيد شده و بچه هاي ديگر مجروح افتادند آن طرف خاكريز.
    سريع كوله پشتي ام را برداشتم و خودم را به خاكريز رساندم و خيلي سريع به آن طرف خاكريز پريدم . دشمن از روبرو كاملا به ما ديد داشت و با قناسه هدف گرفته بود و شليك مي كرد. تير از بغل گوشم رد مي شد. خلاصه رسيدم بالاي سر عباس ظهيري . ديدم خون از سينه اش سرازير است . گفتم : چه شده سيد
    گفت : فكر مي كنم مثل خانم فاطمه زهرا(س ) سينه ام سوراخ شده .
    سريع پيراهنش را پاره كردم ديدم تركش بزرگي سينه اش را سوراخ كرده است . يك پارچه از جيبم درآوردم . و سريع سينه اش را باند پيچي كردم .
    بعد عبدالهي كه پاي راستش قطع شده بود را داخل چاله انفجاري گذاشتم و به سيدعباس گفتم : نمي توانم تو را بلند كنم بايد روي زمين بكشم .
    گفت : اشكال ندارد. مي خواستم او را تكان دهم . ديدم كمرش هم تركش خورده و گويا كه از نخاع قطع شده . به هر ترتيبي كه بود به كمك يكي ديگر از برادران به نام پازوكي او را آورديم تا آن طرف خاكريز. بعد دوباره آمدم سراغ عبدالهي و با خواندن آيه مباركه وجعلنا هرچند كه در تيررس مستقيم دشمن بوديم و ليكن بحول و قوه الهي عبدالهي را كه هر دو پايش تركش خورده بود و يك پايش قطع شده بودآورديم اين طرف خاكريز.
    اين طرف خاكريز بچه هاي مجروح جمع شده بودند و هر از گاهي يك خمپاره مي آمد و از آمبولانس هم خبري نبود چرا كه دشمن جاده را هدف گرفته بود و با انواع سلاحهاي سنگين مرتبا مشغول زدن جاده بود . ساعت 4 بعدازظهر شده بود ديگر هيچ اميدي نداشتيم . پشت سرمان آب بود جاده هم كه زير آتش بود پيشروي هم كه نداشتيم كم كم اميدم را داشتم از دست مي دادم ياد خوابي كه ديده بودم افتادم به اين جهت نور اميد در دلم جاي گرفت و به بچه هاي ديگر اميد و روحيه مي دادم . يك مرتبه متوجه شدم تانكهاي خودي از سمت جاده مشغول پيشروي هستند در همين حين يك پي ام پي پر از مهمات وقتي به دژ رسيد مورد هدف يك خمپاره 120 دشمن قرارگرفت و منهدم شد.
    ساعتها مواد منفجره از داخل آن به بيرون پرتاب مي شد. تانكها آمدند و از دژ گذشتند و فرياد الله اكبر بچه ها بلند شد. تانكهاي عراقي عقب نشيني كردند در همين لحظه « حاج حسين محقق » فرمانده گردان حبيب را ديدم كه چنان با صلابت و استوار به فرماندهي و هدايت نيروهايش مشغول بود كه با مشاهده او روحيه گرفتم . از سنگر خارج شدم و رفتم سراغ سيدعباس ظهيري و ديگر بچه هاي مجروح و به آنها گفتم : نگران نباشيد الان آمبولانس مي رسد. به سيد گفتم : آدرست را بده بنويسم و بگذارم داخل جيبت . آدرس را گفت . چنان عادي حرف مي زد كه انگار اتفاقي نيفتاده همه اش ذكر مي گفت و نام حسين (ع ) را بر زبان مي آورد. به او گفتم سيد اگر شهيد شدي شفاعت يادت نره ! گفت : انشاالله . بعد چهار نفر از برادران آمدند و او را روي برانكار گذاشتند و به عقب منتقل كردند. و ديگر من سيد را نديدم .
    گلوله هاي دشمن همچنان مي باريد. من كنار خاكريز حركت مي كردم و به هر سنگري كه مي رسيدم بچه ها را مي ديدم كه شجاعانه مشغول جنگيدن بودند. بعضي از مجروحين زيرلب زمزمه مي كردند. ديگر هوا داشت تاريك مي شد. يك مرتبه متوجه شدم از سمت چپ عراقي ها مشغول پيشروي و از پشت سر به سمت ما مشغول تيراندازي هستند. به مسئول گروهان اطلاع دادم . ديگر نيرويي نمانده بود. با بي سيم موضوع را به حاج حسين اطلاع دادم . در اين لحظه متوجه شدم يكي از برادران با آرپي جي خود را به آن طرف خاكريز رساند. و يك مرتبه آتش مهيبي پشت خاكريز ايجاد شد. نگاه كردم ديدم يك تانك عراقي را منهدم كرده است و فرياد الله اكبر بار ديگر بلند شد. همه خوشحال شديم و به هر ترتيبي بود تا صبح دوام آورديم . تانكهاي عراقي در فاصله 150 متري آرايش جديدي گرفته بودند . ساعت 10 صبح شده بود . اكثر بچه ها شهيد شده بودند. بچه هاي تداركات را ديدم كه مشغول پخش كردن كمپوت و كنسرو بودند. من كه خيلي گرسنه بودم يك كمپوت گرفتم و با شليك يك تير در آن را باز كردم و خوردم . تا ساعت 3 شب بود چشم روي هم نگذاشته بوديم . خيلي خسته شده بودم . در آن موقعيت حساس بچه ها به هر ترتيب بود با خون خود جلوي پيشروي دشمن را مي گرفتند. آمدن نيروي كمكي و مهمات هم غيرممكن بود چرا كه جاده دائما توسط دشمن در حال كوبيده شدن بود. بي اختيار مي گريستم و به ياد رشادتها و دليريهاي برادران شهيد مي افتادم . صحنه هاي زيبا و ملكوتي كه تاريخ كم به چشم خود ديده است . امدادهاي غيبي كه براي هر كسي اتفاق مي افتاد چه بسيار بود.
    درگيري همچنان ادامه داشت و مااميدي جز توكل به خدا و توسل به خانم حضرت فاطمه (س ) نداشتيم . نيروهاي عراقي را مي ديدم كه همچنان از سمت چپ مشغول پيشروي هستند. به همراه فرمانده گروهان يك آرپي جي برداشتم و رفتيم به سمت چپ . سنگرها خالي بود و پيكر مطهر شهدا بر روي زمين افتاده بود. از كنار اجساد تكه تكه شده شهدا گذشتيم . پشت سر ما آب بود. نمي دانم كه چقدر خون در آن جاري شده بود كه رنگ آب به قرمزي مي گراييد. درگيري شديد شده بود. ومن با آرپي جي هدفي را مي زدم . داشتم مي گشتم گلوله اي پيدا كنم كه ناگهان خمپاره اي در كنار من منفجر شد. خواستم كه بلند شوم ديدم كه پايم ديگر توان ايستادگي ندارد. بچه هاي گردان تا مرا ديدند آمدند و مرا بردند به سمت سنگر مجروحين . ديگر نايي برايم نمانده بود. سريعا پايم را باندپيچي كردند.
    هوا رو به تاريكي مي رفت عده زيادي از مجروحين و شهدا كنار سه راهي شهادت افتاده بودند. بارش بي وقفه انواع و اقسام گلوله هاي توپ و خمپاره دشمن ازچپ و راست ادامه داشت . محمدرضا ربيعي و چند تا از بچه هاي ديگر تا مرا ديدند آمدند و مرا كنار يك بلدوزر كه از كار افتاده بود گذاشتند. ناگهان زمين و آسمان به هم دوخته شد. از يك سو آتش تانكها كه ديگر به پنجاه متري بچه ها رسيده بودند و از طرف ديگر بارش شديد خمپاره ها. در همين لحظه صداي گلوله هاي ميني كاتيوشا با سوتي خوش و آرام كننده بر سر تانكهاي عراقي فرو مي نشستند و آرايش نظامي آنها را به هم مي ريختند. نيروي مافوق به صورت خدايي بود كه اين چنين گلوله ها را به هدف مي زد.
    از سمت جاده مشاهده كردم گردان ما در حال حركت است و در حالي كه از كنار مجروحين و شهداي گردان حبيب مي گذشتند مي رفتند تا انتقام سيلي زهرا(س ) بگيرند. چند روز بعد كه از بيمارستان به منزل منتقل شدم توسط يكي از دوستان كه براي عيادتم آمده بود متوجه شدم عزيزترين دوستم « احمد خبازي » شهيد شده و در عمليات پيروزمندانه كربلاي 5 دوستان فراواني را از دست دادم . شهيد عباس زارعي عباس شهرابي سيدعباس ظهيري فراهاني محمدي غياثوند ميثم سيدمحمدي كلهر و خيلي ديگر از بچه ها كه عكسهاي آنها در آلبوم عكسم موجود است . و فقط از آنها خاطره اي برايم مانده است .
    يادشان گرامي و راهشان پر رهرو باد
    مهردادشهرابي
    يك لحظه متوجه شدم يكي از برادران با آرپي جي خود را به طرف خاكريز رساند و يك مرتبه آتش مهيبي پشت خاكريز ايجاد شد. نگاه كردم . ديدم يك تانك عراقي را منهدم كرده است . فرياد الله اكبر بارديگر بلند شد.
    پريدم آن طرف خاكريز. دشمن با قناسه آنجا را هدف مي گرفت . رسيدم بالاي سر سيدعباس ظهيري . خون از سينه اش سرازير شده بود. گفتم : چه شده سيد گفت : فكر مي كنم مثل خانم حضرت زهرا(س ) سينه ام سوراخ شده ... پيراهنش را پاره كردم . ديدم تركش بزرگي سينه اش را سوراخ كرده است .