روزنامه جمهوري اسلامي 11/10/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي كتاب
    حرفهايش به دل مي نشست

  • ديدار در كنار نخلهاي بي سر
  • واگويه
    اينجا! بي غروب هم زيباست
  • *****
    معرفي كتاب
    حرفهايش به دل مي نشست




  • « حرفهايش به دل مي نشست » عنوان سومين شماره از مجموعه از عشق بايد گفت ; خاطرات همسران سرداران شهيد استان اصفهان است كه به همت كنگره بزرگداشت سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان منتشر مي گردد .
    اين مجموعه كه اختصاص به خانم عفت ميرغفوريان همسر شهيد فريدون بختياري قائم مقام لشكر ويژه 25 كربلا دارد در 48 صفحه قطع پالتويي توسط مرثا صامتي زينب عطايي و زينب اسماعيلي تهيه و تدوين گرديده است .
    « حرفهايش به دل مي نشست » از حرفهايي مي گويد كه هميشه بوي ايثار و شهادت مي داد ايثار فريدوني كه هميشه در جنگ بود و حتي هنگام تولد فرزندانش نيز در كنار همسرش نبود.
    « حرفهايش به دل مي نشست » در شمارگان 3300 نسخه و با قيمت 3500 ريال توسط انتشارات كنگره سرداران شهيد استان اصفهان به زينت طبع آراسته شد.

  • *****
    ديدار در كنار نخلهاي بي سر




  • براي « يدالله » كه براي رفتن لحظه شماري مي كرد
    مسئول دسته ي سه از گروهان « عبدالله » بودم . گردان ما در عمليات فتح فاو صد گل پرپر داشت . هيچكس جز بچه هايي كه برگشتند و چند نفري كه اسير شدند نفهميد آن شب در كارخانه نمك بر ما چه گذشت .
    ... دو ماه از عمليات كارخانه نمك گذشته بود و منطقه توسط گردانهاي ديگر فتح شده بود. براي يافتن اجساد مطهر عمليات قبلي به منطقه رفتم و گاهي به ياري خداوند برگشته و خبر يافتن جنازه اي عطرآگين را به دوستاني كه از آن عمليات سالم برگشته بودند اطلاع مي دادم . هرگاه از منطقه برمي گشتم . يدالله در آغوشم مي كشيد و سخنهاي ناگفتني مي گفت يك روز عصر در كنار نخلهاي بي سر ديدمش . غم غريبي چهره اش را پوشانده بود و من مشتاق حرفهاي جهانبخش و روح نواز او بودم .
    گفت : « چند شب پيش يكي از بچه ها نماز شب مي خواند و تا صبح گريه مي كند و حال معنوي خوشي پيدا مي نمايد. در سايه روشن هوا چند مرد روحاني در هيئتهاي پوشيده در لباس عربي را مي بيند كه دور سنگرها مي گردند. پس از آنكه تمامي سنگرها را ديدند داخل سنگر دسته ها مي شوند و در حالي كه نظر خاصي نسبت به بسيجيان داشته اند آنها را مورد عنايت و لطف خود قرار مي دهند. »
    نگاهم به او دوخته شده بود هواي باراني چشمانش دلم را چنگ مي زد. او حتي با اصرار من نام او را نگفت و ادامه داد : « از آن شب به بعد هر روز عصر مسير قدم مبارك آن عزيزان را آب مي پاشم و جارو مي كنم شايد يك بار ديگر آنها عنايتي فرمايند. »
    گريه مجال حرف زدن نداد سر به روي زانو گذاشت و من ديدم شانه هايش تكان مي خورد. دو هفته بعد كنار يدالله در سنگر كمين بودم او ارادت خاصي به خواجه حافظ شيرازي داشت گفت : « به ديوان حافظ سري بزنيم » نيت كرد و ديوان را باز كرد :
    « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
    واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
    بي خود از شعشعه ي پرتو ذاتم كردند
    باده از جام تجلي صفاتم دادند
    چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
    آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند »
    گفت : « من در اينجا يا شهيد مي شوم يا زخمي آن هم يا سحر يا شب » و دوباره خواند :
    « چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
    آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند »
    اين كلام او آنقدر جدي و با نفوذ بود كه دلم لرزيد.
    صبح روز آخري كه در خط بوديم يدالله در همان سنگر كمين نگهبان بود. رفتم سراغش .
    « خبري نشد چرا من هيچ طوري نشدم . »
    گفتم : « فقط براي يك هفته استراحت به عقب مي رويم و برمي گرديم . »
    اشك از چشمانش جاري بود نتوانستم بنشينم . از سنگر زدم بيرون . بعد از ناهار براي سركشي به سنگرهاي ديگر رفتم تا بچه ها را براي چگونگي تعويض توجيه كنم . سنگرها را براي مسئول جديد خط توضيح مي دادم زاغه هاي مهمات سنگرهاي كمين وضعيت دشمن چگونگي نگهباني خمپاره ها و... . تمامي آنچه مي بايست بداند. اواخر كار بود كه غلامحسين سراسيمه آمد و گفت : « زود بيا يدالله زخمي شده . »
    خودم را به جلوي خط رساندم . دير شده بود. يدالله در آمبولانس فقط برايم دست تكان داد و رفت . نيمه شب جاي خود را به نيروهاي تازه داديم . ياد صحبتهاي يدالله افتادم و اينكه چرا عصر زخمي شد.
    پدافند خط و حكايت و تلخي ها و شيريني هايش تمام شد و به مرخصي رفتيم .
    آدرسش را برداشتم و رفتم . پيدا كردن خانه شان زياد طول نكشيد وقتي ديدمش جاني دوباره پيدا كردم . رسايي صدايش را از دست داده بود و به سختي صحبت مي كرد. گفت : « ديده باني آمده بود براي شناسايي من هم جديدترين تغييرات دشمن و محل استقرار تانكهاي جديد را به او نشان دادم بعد از آنكه او رفت چون سنگر به هم ريخته بود شروع به تميز كردن آن كردم . چند دقيقه گذشته بود كه يك خمپاره شصت داخل سنگر آمد و تركشي به گردنم خورد تركش از كنار نخاعم رد شده و مي گويند تارهاي صوتي ام را از بين برده است . »
    تا مرخصي بودم دوبار ديگر او را ديدم با همان حال . هنوز هم پيگير درمان بود تا بتواند رسايي صدايش را به دست بياورد. هنگام رفتن من به منطقه به موتوري سپاه آمده بود. هر چند ما رفتيم و او نيامد ولي دلش در كنارمان بود و من آن را حس مي كردم . ديگر از او خبري نداشتم .
    تا اينكه يك روز فرمانده گردان صدايم كرد و گفت : « از اصفهان خبر رسيده كه يدالله در گلستان شهدا شفا يافته است » .
    با شنيدن اين خبر قلبم به تپش افتاد و عرق سردي به پيشانيم نشست تاب ايستادنم نبود. تا ماموريت جديد تمام بشود و برگرديم اصفهان بيست روز طول كشيد كه گويي براي من بيست سال طول كشيد. من صبح زود خانه ي يدالله بودم . همديگر را درآغوش گرفته با هم به گلستان شهدا رفتيم . حس مي كردم عطر معنويت خاصي مي دهد چهره ي استخواني اش هم روحاني تر از قبل شده بود. گفت : « عصر پنجشنبه به بيمارستان صدوقي پيش دكتر رفتم و گفتم : « چرا جواب قطعي نمي دهيد » و دكتر اميد به بهبودي ام نداشت . شب به گلستان شهدا براي دعاي كميل رفتم . ميان قبور مطهر شهدا مي گشتم و از اينكه ديگر نمي توانستم خدايم را با صداي بلند بخوانم محزون بودم و دلشكسته ! نمي فهميدم چكار مي كنم . براي دعاي كميل زير خيمه حسيني رفتم و جلوي خيمه بين جانبازان نشستم به چند نفري از آنها التماس دعا گفتم .
    دعا شروع شد و من بي اختيار اشك از چشمانم سرازير بود و قادر به كنترل خود نبودم دعا خوانده شد تا رسيد به فراز « يا غياث المستغيثين » ; بار سوم كه اين ذكر را گفتم صدايم خوب شد ديگر حال خود را نفهميدم وقتي به خود آمدم دعا تمام شده بود و چراغهاي مجلس را روشن كرده بودند. چند بار بلند صلوات فرستادم صدايم خوب شده بود.
    شنبه كه سراغ دكتر رفتم با تعجب گفت : « علم پزشكي توجيهي براي اين مساله ندارد. تارهاي صوتي شما پاره شده است ولي صدايتان جوهر دارد. اين را خداوند خواسته و از حساب و علم معمول خارج است . »
    به ذهنم غزل حافظ آمد « شب قدر » همان شب جمعه بود...
    « آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند »

    مدتي گذشت عمليات كربلاي ده از راه مي رسيد و من از چندي پيش توفيق حضور در جبهه را از دست داده و خانه نشين و زمين گير بودم .
    يك شب سر زده آمد وگفت : « برويم گلستان كارت دارم . »
    رفتيم چرخي زديم و از هر دري سخني گفتيم . به او گفتم : « فكر مي كنم بيش از اين حرفها با من كاري داري . »
    گفت : « بله ! مي خواستم خداحافظي كنم . »
    « كجا »
    « فردا اعزام دارم آخرين اعزام . »
    تمام حرفهايش را در يك جمله خلاصه كرد و گفت : « اين بار من شهيد مي شوم » .
    باورم نشد هر چندبارها از او چيزهايي ديده بودم كه باوركردني نبود. گفتم : « از كجا فهميدي اين بار شهيد مي شوي » .
    گفت : « مادرم تا اكنون راضي نمي شد دعا كند من شهيد شوم ولي ديروز اين سيده ي مومن قبول كرد و دعا كرد. »
    چندان جدي نگرفتم ساعتي بعد همديگر را در آغوش گرفتيم و خداحافظي كرديم .
    من گيج شده بودم . يك هفته بعد تلفن كه زنگ زد دلم گرفت آن سوي خط صداي محزون گفت : « يدالله پرپر شد. »
    توان ايستادن نداشتم نشستم سرم را ميان دو دستم فشردم . اشك بي اختيار بر صورتم دويد ... تنها شده بودم .
    راوي : احمدرضا كريميان
    ارسال : ستاد كنگره سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان
    خودم را به جلوي خط رساندم .. دير شده بود. يدالله در آمبولانس فقط برايم دست تكان داد و رفت . نيمه شب جاي خود را به نيروهاي تازه داديم . ياد صحبتهاي يدالله افتادم و اينكه چرا عصر زخمي شد.
    شنبه كه سراغ دكتر رفتم با تعجب گفت : « علم پزشكي توجيهي براي اين مسئله ندارد. تارهاي صوتي شما پاره شده است ولي صدايتان جوهر دارد. اين را خداوند خواسته و از حساب و علم معمول خارج است . »

  • *****
    واگويه
    اينجا! بي غروب هم زيباست


  • مرثيه اي براي جاماندگي از قافله
    سلام بر شقايق هاي عاشقي كه سراز پا نشناختند و سراسيمه كلام مقتدايشان حسين عليه السلام را لبيك گفته و به ديار يار شتافتند.
    درود بر آنان كه قطعه هاي بدن هاي پاكشان ميان بالهاي ملائك خداوند دست به دست ميگردد. سلام بر آرزومندان شهادت و بر آنان كه اگرچه از قافله جامانده اند اما هرگز از وصل دوباره نااميد نخواهند گشت و هنوز مسيرشان را تا به كربلا ادامه خواهند داد.
    سلام بر خطه خونين خوزستان ; سرزمين لاله خيز خوزستان ; ميعادگاه عاشقان حسيني همچون شلمچه طلائيه هويزه دهلاويه دوكوهه و همه سرزمين هايي كه آغشته به خون شهيدان است . از تربت پاك اين ديار رايحه شهيدان به مشام مي رسد. اينجا ميعادگاه كربلائيان است .
    نخلهايي بي سر
    مردان دريايي در يادل
    دستهايي پر از اميد
    شبهايي آبي به رنگ رود فرات
    شرمنده از لعل عطشان حسين عليه السلام
    خاكي پر از خاطرات مقدس
    پر از حرف و حديث بي پايان
    در اوج سكوتي پر معني .
    به راستي اينجا كجاست و چيست كه همه دلهاي دريايي تشنه جرعه اي از ياد دورانهاي كهنش مي باشند چشمهايم در ميان اين همه تركش و گلوله در پي كدام كلام كدام خاطره و كدام عشق مي دوند
    پاهايم مال خودم نيستند كه اگر هم بودند نمي دانم مرا به كدام سو رهنمون مي كردند هزاران حديث هزاران نكته خاكسترهايي كه گويي شهادتين شهيدان را در ذهن دارند و سر مي دهند.
    كجايند مردان حق جو كجايند دريادلان جبهه هاي شهادت چه شد آن همه سوز و گداز دم صبح كجاست آن سحرگاهي كه هر غروبش رنگي از سرخي شقايق هاي پرپر آن دوران را با نسيم سكوت به تماشاي ديدگان بيمار مي نماياند. آنجا حتي بي غروب هم زيباست خاك آنجا چون نسيم سحرگاهي روحبخش و شبهاي سياهش پر از ستاره هاي سرخ رنگ و هرچه بيني كم ديده اي و هر چه بگويي كم گفته اي .
    آيا هيچ شنيده اي از مردان كه هر سحرگاه به اميد استجابت دعاهايشان سر بر همين خاك خونين رنگ مبارك نهاده و دل به اميد رحمت الله سپرده اند و هنگام سربرداشتن خود را در جايي ديگر و در دنيايي فارغ از رنگ و بوي دورويي و ريا يافته اند.
    هر غروب كه به هواي مرغان دريايي مي سوختم دل دل مي زدم و به سمت كارون مي رميدم و اينجا مي ديدم رد پاهاي خسته شهيدان را كه به سوي كارون درپروازند و من فارغ از هياهوي بي كسي ام برهنه پا حتي به گرد آن تند پايان ره يافته هم نمي رسيدم رسيدم اما فقط به مرز خلوص دلهاشان . مي ديدم اما فقط نظري از نگاه آبي شان را و مي شنيدم مناجات پرخروششان را و باز با دستاني پر از طعنه روزگاران به اتاقك تنهايي بازمي گشتم و باز در همين جا; در همين خاك بي ريا و با حيا به ياد عاشقان شلمچه مي گريستم و مي گريم .
    باشد كه سوز اشكهايم تشنگي تن بي تابم را آرام بخشد و ديوانه وار در افق نگاههاي مجنون كه جزيره عاشقانش خوانند سودايي يار گرفته و خيره به آن سوي مرزهاي خفته در آب پر زكينه عدو به ياد سرو بي سر كربلا سر بر خاك بسايم تا شايد نسيمي از كوي حضرتم مرا به خود باز دارد و باز با ديدگان بيمارم در زير خروارها خاك بي ريا و با حيا روان شود.
    به اميد شفاعت آن خاكي نشينان س ـ سابقي از كرج