66
ميراحمد كسروي از اهل تبريز است . در محله حكم آباد كه
از محلات خارج شهر است ساكن بود. مدتي در مدرسه طالبيه
تبريز بطلبگي اشتغال داشت و چندي هم گويا در مسجدي امام
جماعت بوده است . گويا از همان ايام طلبگي با ساير طلاب
فرق داشت . بعضي كتب جديد و مطبوعات مصر و بيروت را
مطالعه مي نمود و به اصطلاح روشن فكر بود. پيش علماي تبريز
درس مي خواند. از جمله پيش مرحوم آقاي حاجي شيخ
حسين آقا معروف به توتونچي هم فقه و اصول درس مي خواند.
من اطلاع ندارم كه رسما پيش مرحوم والد من هم درس
خوانده است يا نه
گمان مي كنم كه پيش آن مرحوم رسما درس
نخوانده باشد. به مناسبت روشن فكري ميراحمد كه به
مناسبت وطنش حكم آباد
به ميراحمد حكم آبادي مشهور بود
با آقاي ميرزا علي آقا هيئت و رفقاي وي كه از صنف روحانيون
و اهل علم به تجدد و روشن فكري معروف بودند مربوط گرديد.
آقاي هيئت كه فعلا مستشار تميز و يك شخص فاضل و
درستكار است با پدر من و عموما با خانواده مجتهد دوست
بود. منزل ما خيلي مي آمد. گويا ميراحمد كسروي هم توسط
آقاي هيئت يا آقا ميرزا باقر براغوشي كه حالا مشهور به طليعه
است و از رفقاي مرحوم والد من و آقاي هيئت بود
با والد من
مربوط شده باشد.
در هر صورت كسروي آن وقت ها سنه 1330 هجري من
يادم مي آيد كه گاه گاه به منزل ما مي آمد. چند دفعه هم مرحوم
والد مرا به خانه خودش در حكم آباد دعوت نموده بود. آن
وقت ها آقا ميراحمد در مدرسه آمريكايي ها معلم بود. در همان
ايام گاهي هم به معلمي
به خانه بعضي اعيان مي رفت . مير
احمد كه از اول گويا تندخو و مجادل بود
در مدرسه
آمريكايي ها از يك طرف با مبلغين به مباحثه و مجادله
مي پرداخت و از طرف ديگر با ارمني ها كه به مدرسه مي آمدند
سر مسائل سياسي طرفيت مي نمود. آن ايام كه مصادف با جنگ
بين المللي اول بود
آقا مير احمد هم مثل بسياري از متجددين
و روشن فكران ايران
طرفدار آلمان و عثماني بود كه عداوت
ارمني ها با آن ها مخصوصا با عثماني ها محتاج به بيان نيست .
طرفيت ميراحمد با ارمني ها كم كم به ستيزه كشيد. يك روز در
كلاس
ارمني ها گفته بودند كه انگليسها بغداد را گرفتند
برويم
آنجا خرما بخوريم . اين حرف را ميراحمد تعريضي به خودش
فرض مي نمايد. چند روز ديگر كه خبر استرداد بغداد در تبريز
منتشر مي شود
ميراحمد در كلاس مي گويد كه آن آقايان كه
براي خوردن خرما مي خواستند به بغداد بروند
حالا اگر بروند
غير از لاشه سربازان انگليس چيزي پيدا نخواهند نمود كه
بخورند.
طرفيت با ارمني ها شدت مي كند. روزي ميراحمد كه در
كوچه راه ميرفته
چند نفر ارمني از عقب آمده عباي ميراحمد
را از دوش وي ربوده و فرار مي نمايند. ميراحمد براي استرداد
عباي خود به كوميسري مراجعه مي نمايد و عباي خود را
مي گيرد. با آن وضع ديگر ماندن در مدرسه آمريكايي براي وي
ممكن نمي شود. از مدرسه آمريكايي بيرون ميرود و در مدرسه
متوسطه كه تازه تاسيس شده بود
به معلمي عربي و شرعيات
پذيرفته مي شود.
ميراحمد مدت زيادي در مدرسه متوسطه معلمي
نمي نمايد. در عدليه تبريز شغل قبول مي كند. در اين اثنا دو
كتاب هم تاليف مي نمايد : يكي (در موضوع ) شرعيات گويا به
نام جامع احمدي
يكي هم النجمه الدريه براي تعليم زبان
عربي به اطفال ايراني . كتاب النجمه را كه به عربي نوشته بود
بعد از تاليف و پاك نويسي آورده بود منزل ما كه والد مرحوم
من آن را ملاحظه نمايد
اشكالات آن را تصحيح نمايد. آن
مرحوم هم حوصله نكرده بود كه آن را بخواند. يك روز آقا
ميراحمد رقعه به والد مرحوم نوشته و وقت خواسته بود كه
بيايد آن كتاب را تصحيح نمايد. عنوان مكتوب جعلت فداك
بود. والدم يك روز معين نمود
ظاهرا از ايام هفته جمعه را كه
آقا ميراحمد براي تصحيح كتاب بيايد. عنوان جواب سيدي و
مولاي بود. آن روز را آقا ميراحمد آمدند
ناهار را هم منزل ما
بود. كتاب را كه كوچك بود از اول تا آخر خواندند. چند جا كه
اشتباه يا غلط عبارت داشت
تصحيح نمودند. والدم آقا
ميراحمد را در اطاق داخل خارج كه كتابخانه هم بودند
پذيرايي نمود و ناهار هم آنجا صرف شد. من هم ملازم خدمات
از قبيل آوردن كتاب و غيره بودم . آقا ميراحمد آن وقت جوان
بود و لباس وي هم لباس روحاني غير فرنگي مآب بود. سرش
را مي تراشيد و قبا و مصري (لباده ) بلندي داشت . عمامه اش
هم به وضع قدما بود. خودش هم چوپوق مي كشيد و به نظر
چوپوق كشيدن وي خيلي غريب مي آمد. خيال مي كردم كه
چوپوق را آدم هاي حسابي نمي كشند من رفتم از اندرون يك
چوپوق خالي آوردم . آقا ميراحمد از كيسه خودش پر كرده
مي كشيد.
يك روز ديگر هم معين شد كه براي تصحيح جلد دويم
كتاب صرف بشود. به همان منوال بعينه گذشت . در اثر انقلاب
روسيه در ايران هم انقلابي به عمل آمده بود. در تبريز جنب و
جوش سياسي و فعاليت هاي فرقه ها شروع شده بود. ترور و
آدم كشي و روزنامه نويسي شايع گشته بود. آقا ميراحمد هم در
جريانات سياسي وارد گرديد. رفقاي سياسي وي آقاي هيئت
كه ليدر ايشان بود و آقا ميرزا باقر طليعه مدير روزنامه طليعه
سعادت و آقا مير عبدالحميد غياثي 8 و چند نفر ديگر ربودند
كه در مقابل نوري و خياباني كه افراطي دست چپ بودند
عناصر نسبتا معتدل بودند. ميراحمد در روزنامه طليعه سعادت
مقالاتي مي نوشت و گاه گاه به مسيونرهاي آمريكايي رفقاي
قديم خود حمله مي نمود و مضارات موسسات تبليغاتي آنها را
به مردم اطلاع مي داد.
انقلاب آذربايجان كه مصادف با مجاعه شده بود
شدت
مي كرد. ديگر آقا ميراحمد را من در منزل خودمان نديدم . آن
مجلس دويم تصحيح كتاب آخرين بار بود كه منزل ما آمد.
ناخوشي والد من هم شدت نمود تا در 15 رمضان 133 ( )
وفات نمود
رحمه الله عليه . همان مقاله را كه قبلا اشاره نمودم
آقا مير احمد به مناسبت فوت آن مرحوم در روزنامه تبريز درج
نمود. تقريبا يكسال بعد از آن قيام شيخ محمد خياباني در تبريز
پديد آمد. شيخ رقباي سياسي خود را دستگير نموده و به
طهران تبعيد نمود. از جمله آقاي هيئت و آقا ميرزا باقر طليعه و
ظاهرا آقاي غياثي بودند. ميرا حمد هم ترسيد كه مثل رفقاي
خود گرفتار بشود. از راه غير معمولي فرار نموده و خود را به
طهران رسانيد

*****
بوسه بردار
|
انتشارات سوره مهر كتاب « بوسه بردار » را كه زندگينامه
داستاني شهيد آيت الله حسين غفاري مي باشد
در 123 صفحه
و 2200 نسخه منتشر كرده است . نويسنده كتاب مذكور
محمدجواد مرادي نيا مي باشد. در بخشي از صفحات پاياني
كتاب مذكور مي خوانيم :
زنگ تلفن خانه آيت الله غفاري به صدا درآمد
هادي گوشي
را برداشت
شخصي از آن سو خواست كه خانواده آيت الله
غفاري براي ديدنش به زندان قصر بروند. دلهره و اضطراب بر
اهل خانه سايه افكند. سابقه نداشت از زندان
خانواده زنداني را
تلفني به ملاقاتي دعوت كنند. عذرا
هادي و همشيره اش به
سرعت خود را به زندان قصر رساندند. ماموران به آرامي و
ملاطفت با آن ها برخورد كردند. حتي به هادي كه به تازگي از
زندان آزاد شده بود
اجازه ملاقات با پدرش را دادند. محل
ملاقات جايي در ضلع شمالي زندان بود
جايي كه همه به نام
قفس مي شناختندش . در آن جا
فضايي وجود داشت كه چهار
طرف آن تور سيمي بود و تنها يك در داشت كه به داخل زندان
باز مي شد. به قول خودشان زنداني هاي خيلي تند و مسئله دار را
براي ملاقات درون آن قفس مي آوردند. خانواده غفاري را جلوي
توري نگه داشتند و گفتند : « منتظر باشيد تا پدرتان را بياورند » .
لحظاتي بعد او را آوردند
آيت الله قادر نبود با پاي خودش
بيايد
دو نفر زير كتف او را گرفته بودند و روي زمين مي كشيدند.
او را وسط قفس روي يك صندلي نشاندند. خيلي ناراحت بود
سر و صورتش هم به شدت مجروح شده بود
وقتي سرش را بلند
كرد
خطاب به اهل خانواده گفت : « اين آخرين ملاقات من با
شماست
من ديگر بعيد مي دانم بيش از اين بتوانم مقاومت كنم » .
همه گريه شان گرفت
آيت الله نيز به گريه افتاد
پسر به پدر
اعتراض كرد كه در مقابل دشمن گريستن جايز نيست .
پدر گفت : « پسرم ! نمي خواهم گريه كنم
ولي بدنم خيلي درد
مي كند
بدنم را خرد كرده اند » .
بعد
خم شد كه با دست هايش اشك ها را پاك كند
اما
نتوانست دست ها را بالا بياورد.
سرش را پايين برد و با سر زانو اشك هايش را پاك كرد. بعد
خطاب به هادي
پسر بزرگش
چند سفارش كرد : « به حاج آقا
عبدالله انيسي ـ كه مسئوليت بازسازي مسجد شيخ فضل الله
نوري در پشت پارك شهر را داشت ـ سفارش اكيد كنيد كه كار
اين مسجد نخوابد. اگر مي خواهيد در قبر آسوده باشم
مسجد را
به سرانجام برسانيد » . بعد روبه دخترش كرده و گفت : « بالاخره
ديديد كه راه همين است
اين راه را رها نكنيد » .
پاسبان مامور با صداي بلند گفت : « خفه شو. »
آيت الله پاسخ داد : « آقا! مي بيني كه من دارم جان مي دهم
ديگر به من چه كاري داري » و دوباره روبه هادي كرد و گفت :
« پسرم ! روحانيت را رها نكن
من راضي نخواهم بود
اگر تو شغل
ديگري انتخاب كني
همين درس را كه شروع كرده اي و به اين جا
رسانده اي ادامه بده
و مبادا از اين راه برگردي » .
به عذرا نيز گفت : « كتك خوردن
ارثيه اي بود كه ما از موسي
بن جعفر(ع ) به ارث برده ايم . شما هواي فرزندانت را داشته
باش » .
آيت الله مشغول سفارش به مادر هادي بود كه ناگهان سرش
به پايين افتاد. عذرا و هادي فرياد كشيدند
ولي ماموران خونسرد
و عادي گويي كه پرنده اي در حال جان دادن است
او را برداشتند
و بردند.
صبح فردا
خانواده نگران آيت الله غفاري براي گرفتن خبري
از او راهي زندان قصر شدند : هرچه پرسيدند خبري نشنيدند.
سر آخر
سرگرد زماني با لگد به سينه هادي كوفت و داد زد :
« برويد گم شويد! »
خانواده آيت الله روز ششم دي ماه 1353 براي يافتن
واسطه اي كه به داد او برسد
به قم رفتند اما آنان كه كاري از
دستشان ساخته بود
ساكت ماندند.
غروب ششم دي ماه
خانواده آيت الله غفاري حيران و
نگران در خانه بودند كه زنگ تلفن به صدا درآمد.
من سرهنگ بهداد
دادستان ارتش هستم
آقاي هادي غفاري
صحبت كند.
بفرماييد
خودم هستم .
آقاي غفاري ! بدون اين كه كسي از اقوامتان را مطلع كنيد
فردا
صبح به همراه مادر و خواهرتان به اين جا بيائيد
هيچ كس
ديگري همراه شما نباشد.
عمويم چه
اشكالي ندارد
ايشان مي تواند بيايد.
اعضاي خانواده ساعت هشت صبح هفتم دي ماه در
دادستاني ارتش حاضر بودند
ماموري آمد و برگه اي به هادي داد
و از او خواست كه امضا كند. روي آن نوشته بود : « زنداني
حسين غفاري فرزند عباس
... صادره از تبريز
به دليل بيماري
در بيمارستان فوت كرده است » .
هادي خطاب به مامور گفت : « جناب سرگرد! من كه مي دانم
پدرم در كجا از دنيا رفته است . شما او را كشتيد
ما در آخرين
ملاقات ديديم كه صورتش مجروح و دست هايش شكسته بود » ...
بالاخره هيچ كس ورقه را امضا نكرد
افسر كه عصباني شده
بود داد زد : « به جهنم كه امضا نمي كندي برويد بيرون
جنازه
بي جنازه ! » .
خانواده شهيد آيت الله غفاري به منزل بازگشتند
اما بار
ديگر سرهنگ بهداد تلفني از آن ها خواست كه به دادستاني
بروند
در دادستاني به آن ها گفتند : « پدرتان را در زندان كشتيم
جيكتان درآيد شما را هم مي كشيم
براي ما هيچ مهم نيست
جنازه را تحويل بگيريد و تنها با اقوام نزديك خود به بهشت
زهرا برويد و او را در آن جا دفن كنيد. بعد از دفن هم به خانه تان
برويد و ساكت بمانيد » .
صبح روز هشتم دي ماه 1353
اعضاي خانواده شهيد
غفاري زير سايه سنگين رعب و وحشتي كه ماموران مسلح بر
محله تهران نو حاكم كرده و هر حركتي را زير نظر داشتند
سوار
اتوبوسي كه خود كرايه كرده بودند
شده و همراه تعدادي مامور
مسلح راهي بهشت زهرا شدند
آمبولانس زندان قصر زودتر به
بهشت زهرا رسيده و در كنار خياباني سرد و يخ زده
كمي دورتر
از غسال خانه ايستاده بود. افسري كه لباس شخصي بر تن داشت
با لحني تهديدآميز خطاب به خانواده غفاري گفت : « جنازه بايد
در همين غسال خانه شسته و در بهشت زهرا دفن شود
اين جا
نبايد كسي جنجال راه بيندازد » .
راننده آمبولانس زندان هم گفت : « من بايد جنازه را اين جا
توي آمبولانس بهشت زهرا بگذارم
شما يك آمبولانس كرايه
كنيد » .
آمبولانسي كرايه شد
تابوت را پايين گذاشتند
ميرزاعلي
مقدس
برادر همسر آيت الله غفاري در تابوت را برداشت
همه
هجوم آوردند كه پيكر شهيد را ببينند
مقدار زيادي خون بركف
تابوت لخته شده بود
جنازه آيت الله
ساكت و خاموش
پيچيده
در لباس زندان
در تابوت آرام گرفته بود. صداي ضجه و ناله
اطرافيان بلند شد
چند نفر تابوت را برداشته و داخل آمبولانس
گذاشتند
آمبولانس به جاي آن كه به سوي غسال خانه برود
از
بهشت زهرا خارج شد و مسير قم را در پيش گرفت . همراهان نيز
سوار بر اتوبوس به دنبال آمبولانس
قدرت واكنش از ماموران
سلب شده بود. نقشه فرزندان آيت الله براي انتقال جنازه به قم تا
اين جا با موفقيت همراه شده بود.
در قم
خبر آوردن پيكر شهيد غفاري به سرعت در ميان
طلاب مدارس پيچيد
مدرسه حقاني به همت آيت الله قدوسي
تعطيل شده و همگي راهي قبرستان نو شدند. در اندك زماني
جمعيتي چشم گير در قبرستان گرد آمد
جنازه شسته و كفن شد.
جمعيت
پيكر آيت الله را به قصد طواف دادن به دور حرم
حضرت معصومه به آن سو حركت دادند. در ميان راه بارش برف
چهره زمستاني قم را كامل كرد. در حرم
جمعيت زيادتر شد و
آيت الله مرعشي نجفي و يكي ديگر از مراجع نيز به
تشييع كنندگان پيوستند. نماز بر پيكر شهيد خوانده شد و هنگام
خروج از حرم
جمعيت يكپارچه فرياد زد : « در كنج زندان كشته
شد
به خون خود آغشته شد » .
خيابان شلوغ شد
مامورين ساواك و شهرباني جمعيت را
كنار مي زدند
و براي آن كه كسي نفهمد قضيه از چه قرار است
مي گفتند نماينده آيت الله مرعشي به رحمت خدا رفته است .
جمعيت
پيكر آيت الله غفاري را تا قبرستان دارالسلام تشييع
كردند
در آن جا
وقتي جنازه را داخل قبر گذاشتند
آيت الله
قدوسي تلقين را خواند و سپس وداع آخرين با آن شير شجاع به
خون خفته صورت گرفت و پيكر پاكش كه خود عاشقانه بر
پشياني مرگ بوسه زده بود
براي هميشه زير خاك آرام
گرفت .
بلافاصله اوضاع به هم ريخت
پليس كه با نيروي كمكي جان
گرفته بود
در ميان جمعيت افتاده و با باتوم شروع به ضرب و
جرح آنان كرد. پاسبان ها تعدادي را به داخل رودخانه كنار
قبرستان كه حدود سه متر عمق داشت (آب آن كم بود) هل دادند
جمعيت به صورت متفرق در كوچه ها و خيابان ها در حال فرار
شعار مي دادند
خانواده آيت الله غفاري با زحمت به ماشيني
منتقل شده و به سرعت به طرف تهران حركت كردند. دقايقي
بعد
سكوت مرگبار بر قبرستان دارالسلام قم حاكم شد. دانه هاي
سفيد برف آن قدر باريد و باريد كه خاك قبر شهيد غفاري را زير
خود پنهان كرد. به هنگام غروب زودرس زمستان
تمام خاك
قبرستان به زير لايه اي از برف فرو رفته و فقط در گوشه و كنار
تعدادي عمامه و نعلين ديده مي شد كه هنوز در برف سرد و
سنگين محو نشده و خودنمايي مي كردند.

*****
از يورش مغولان تا زوال تركمانان
|
جلد سوم مجموعه تاريخ ايران اسلامي تحت عنوان « از
يورش مغولان تا زوال تركمانان » در 351 صفحه توسط موسسه
فرهنگي دانش و انديشه معاصر منتشر شده است . اين كتاب را
رسول جعفريان به سفارش كانون انديشه جوان تاليف كرده است .
برخي از عناوين فهرست كتاب مذكور چنين مي باشد : روزگار
آشفتگي ايران در حمله مغول
چرا مغولان به دنياي اسلام حمله
كردند نقش خواجه نصيرالدين طوسي در حفظ ميراث اسلامي
روزگار ايلخانان
نقش خاندان جويني در آغاز تشكيل دولت
ايلخاني
بناي شهر سلطانيه
گرايش الجاتيو به مذهب تشيع
رواج خانقاه و انحلال تمدن
نثر و نظم فارسي در دوره ايلخانان
دولتهاي محلي ايران پس از زوال ايلخانان
روزگار سربداران
تشيع و انديشه هاي شيعي در قرن هشتم و نهم هجري
روزگار
تيموريان
روزگار مشعشعيان و تركمانان و عناوين بسيار ديگر.
ذيل يكي از عناوين (رواج خانقاه و انحلال تمدن ) كه مربوط
به روزگار ايلخانان است
چنين مي خوانيم :
پيدايش خانقاه
نياز اجتماعي روزگاري بود كه مردم در
معرض تهاجم و يورش قرار گرفته بودند. در چنين شرايطي
مردم
در پناه خانقاه ها و مشايخ
هم جسم خويش را از كشتار دشمن
محفوظ مي داشتند و هم از لحاظ روحي
در خانقاه آرام
مي گرفتند. اين را يكي از مهم ترين دلايل رواج خانقاه سازي در
دوره ايلخانان دانسته اند.
از طرفي
خلافت و سلطنت اسلامي
به طور كلي پناهي براي
مردم ديندار است و آن هنگام كه حكومت در اختيار مشركان
مغول قرار مي گيرد
مردم توجه بيشتري به عالمان
به ويژه
صوفيان كه اهل زهد و عبادت هستند
پيدا خواهند كرد. بنابراين
در اين دوره
خانقاه اهميت بيشتري خواهد يافت .
فساد سياسي و اجتماعي هم
عامل ديگري در روي آوردن
مردم به اهل خانقاه است ; در چنين شرايطي
گروهي ـ حتي به
ظاهر ـ مي بايست اهل تقوا و زهد باشند و مردم تمايلات انساني
و اسلامي و ميل به پاكي خود را در آنان جستجو كنند و بيابند.
در چنين شرايطي
در هر كوي و برزن
خانقاهي ساخته
مي شود. اما اين تنها يك روي سكه است . روي ديگر سكه
پيامدهاي منفي آن است . اين پيامدها در ارتباط با انگيزه ها
انديشه ها
اهداف و كاركردي است كه در تفكر و عمل صوفيانه
وجود دارد.
در اين باره
چندين نقطه نظر قابل توجه در تصوف وجود
دارد :
1 ـ نخست آنكه در اين نگرش
دست كم در بيشتر موارد
زهد و
ورع و تقوا
به مقدار زيادي
به گونه اي تفسير مي شود كه با
مسئوليت اجتماعي و درگير شدن در وظايف سخت زندگي
در
تعارض قرار مي گيرد. يعني انسان زاهد به گونه اي تعريف مي شود
كه نبايد خود را در اجتماع و سياست درگير كند; درغير اينصورت
از زهد خارج مي شود. يك نويسنده در اينباره مي نويسد :
در حالي كه پيشينيان
تصوف را غيرت پرهيزكارانه
دانسته و
اين مساله آنان را به مداخله در امور اجتماعي و امر به معروف و
نهي از منكر مي كشانيد و از اين رهگذر گهگاه با حكومت در
مي افتادند
در قرن چهارم
ابوعمر و اسماعيل جنيد (م 366 ) را
مي بينيم كه تصوف را « صبر كردن در تحت امر و نهي » تعريف
مي كند و اين متضمن رها كردن امور به حال خود و لاقيدي در
امور اجتماعي است .
در تعريف يك زاهد گفته مي شود كه وي تنها براي نمازجمعه
يا نماز ميت از خانه خارج مي شد و در تمام روزهاي ديگر در
خانه مي ماند. در چنين شرايطي
يك صوفي واقعي
چگونه
مي تواند وظايف اجتماعي خود را انجام دهد اگر بيشتر مردم به
تصوف بگروند
در آن صورت وضعي پيش خواهد آمد كه در قرن
هشتم و نهم هجري به وجود آمد
يعني تمدن اسلامي گرفتار
ورشكستگي شد.
2 ـ نكته دوم آن است كه
تاثير آرا و عقايد جبر گونه اي كه
صوفيان رواج مي دادند
در كاهش مسئوليت پذيري اجتماعي
كمتر از آراي جبري گري اهل حديث و سپس اشاعره ـ كه اغلب
سنيان قرن پنجم به بعد را تشكيل مي دادند ـ نبود. زماني كه اين
جبري گري با مسايل رزق و روزي بهم آميخته مي شد
انسان
معتقد به آن را فاقد احساس مسئوليت براي تلاش بيشتر مي كرد.
فهرستي از اين آموزه هاي جبرگرايانه از اين قرار بود :
« قسمت ازلي بي حضور ما كردند »
« هر كسي روزي امروز را
دارد و براي فردا زحمت مي كشد
گناه به پايش مي نويسند »
« روزي به زور و چاره
فراوان نمي شود »
« قسمت هر كس دو هزار
سال پيش از تولد معين شده » و بالاخره به قول وهب بن ورد « اگر
آسمان مس شود و زمين سرب و غم روزي خورم
خويش را
مشرك دانم . »
براي روشن شدن معناي توكل در نظر صوفيان نيز اين
حكايت جالب مي نمايد كه فردي صوفي در دجله افتاد. رهگذري
وي را ديد و دانست كه شنا نمي داند. پرسيد : آيا مي خواهي كسي
را بفرستم كه نجاتت دهد درويش گفت : نه ; پرسيد : پس
مي خواهي غرق شوي گفت : نه
پرسيد : پس چه مي خواهي
گفت : آن مي خواهم كه او بخواهد!
3 ـ در كنار اين مساله
بايد توجه داشت كه بيشتر فرقه هاي صوفيه
علم اكتسابي را عين جهل مي شمردند و مي كوشيدند تا با يافتن
حقايق به صورت وجداني و به دست آوردن علم دروني و لدني
به مقامات عاليه برسند. آنان تحصيل در مدرسه را عيب شمرده و
تنها راه دريافت حقائق را
درك حضوري آن از طريق تصفيه نفس
مي دانستند. به طور يقين
نمي توان انكار كرد كه فساد نفس
مانع
مهمي از درك بسياري از معارف الهي است
اما آموزش و
تحصيل راهي است كه خود قرآن براي انتقال آيات الهي به انسان
در پيش گرفته است . به همين دليل بود كه خانقاه جاي مدرسه را
گرفت و به جاي وعظ و خطابه و نماز
مجلس سماع و قوالي و
غزل خواني رايج شد.
4 ـ يكي ديگر از آموزه هاي بسياري از فرقه هاي صوفي
آن است
كه عمل خارجي انسان مثل خواندن نماز و انجام روزه ارزش
چنداني ندارد. آنچه اهميت دارد
تنها توجه به باطن
تصفيه
درون و خواندن اوراد و اذكاري است كه بايد در مواقع مخصوص
انجام داد. آنان فقيهان را عالمان قشري مي دانستند
چرا كه به
ظواهر اهميت مي دهند; چيزي كه براي آنان اهميت داشت
تصفيه باطن انسان بود و شگفت آن كه راه رسيدن به يك باطن
خوب و مهذب
آن بود كه قطب ـ بزرگ صوفيان ـ بيان مي كرد و
اينها چيزي جز اوراد و اذكار خود ساخته اقطاب صوفيه نبود و
هيچ پشتوانه ديني و فقهي نيز نداشت . درست به خاطر همين
آموزه بود كه خانقاه جاي مسجد را گرفت .
با رواج يافتن خانقاه كه مركز تبليغ جبري گري
فرار از مسئوليتهاي اجتماعي و سياسي جامعه
اسلامي بود
تمدن اسلامي به ورشكستگي گرفتار
شد. علاوه بر اين
خانقاه ها و انديشه هاي صوفيانه
تلاش در تحصيل علم را عين جهل مي دانستند و
مدرسه رفتن را سرزنش و خانقاه رفتن را تشويق
مي نمودند. اين نيز عامل ديگر ورشكستگي تمدن
اسلامي گرديد.
صوفي ها اوراد و اذكار خود ساخته اي را آموزش
مي دادند كه هيچ پشتوانه ديني و فقهي نداشت .

*****
انديشه حوزه
|
شماره 41 و 42 دو ماهانه فرهنگي و سياسي و هنري
« انديشه حوزه » با عناوين زير از سوي دانشگاه علوم اسلامي
رضوي منتشر شده است : رابطه دين و معرفت شناسي
درآمدي بر معرفت شناسي
معرفت شناسي ديني
بررسي
معرفت شناسي ديني
پلانتينگا
فلسفه نقدي كانت در برابر
جزم گرايي و شكاكيت
پژوهشي در نظريه معرفت شناسي
ملاصدرا
معرفت عقلي و شناخت فطري نزد ابن سينا
راه هاي
حصول معرفت ديني
تجربه ديني و رابطه آن با معرفت ديني
قبض و بسط تئوريك شريعت در ترازوي نقد
تبيين رابطه دين
و تحول فهم ديني و...

*****
سوره
|
ماهنامه فرهنگي و تحليلي سوره با عناوين زير منتشر شده
است : پژواك
چالش با امپراطور
ختم ساغر
در جستجوي
اذان هاي فراموش شده
گرسنگان مغضوب قدرت و پول
دوست دارم با ايراني ها كار كنم . اين بحث اصلا پيچيده نيست
اگر خلاها را پر نكنيم
ما از كدام گروهيم
شما پيروز خواهيد
و ....
كاربر
شماره اول ماهنامه كامپيوتري و اينترنتي « كاربر » با عناوين
زير منتشر شده است : كلاهبرداري و گدايي اينترنتي
نظام
فايل گرداني
پيمان انتقال فايل در اينترنت
استاندارد
رمزنگاري داده ها
انواع كارت هاي هوشمند
وب گردي و وب
نبردي
ويروس شناسي و عناوين متعدد ديگر.

*****
شاهد
|
شماره 343 مجله شاهد با عناوين زير منتشر شده است :
دريچه اي به صبح
بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با
مسئولين نظام
ايران و ماجراي پروتكل الحاقي
تلاش براي
محاكمه سازندگان مرگ
همسفر سرخ
عيد معرفت
نقش
ساده انديشان در از بين بردن وحدت شيعيان
يك چشم پر از
پرواز
ستاره اي بر خاك
لحظات سبز ملكوت و ...
شاهد نوجوان
شماره 348 شاهد نوجوان با عناوين زير منتشر شده
است : كلمات سبز
با رسول خدا در عرصه زندگي
در سايه
سار ولايت
يادهاي ماندگار
خورشيد بي غروب
ايثار در
آتش
نوازش گران جان و ....
ادبيات داستاني
شماره 74 ماهنامه ادبيات داستاني داراي عناوين زير
است : به شرط چاقو
يك كولي فمينيست
رمان عقايد
فرهنگ
و امپرياليسم
جستجو براي ايده اصلي داستان
فراسوي
پرده پندار فرهنگي و ادبي و ....
دنياي مادران
جلد اول و دوم مجموعه « سفر به دنياي مادران » را كه به
ترتيب
بارداري سالم و مراقبت هاي دوران بارداري است
نشر
ريحان به چاپ رسانده است . مولف سفر به دنياي مادران
ميريام استوپارد و مترجم آن الهام زينالي بقا مي باشد.

| | | | | |