« علي » (1 ) همه جا با حسين خرازي (2 ) بود و در تصور ما
علي دست حسين بود و در زماني كه دست حسين قطع شد اين
تصور شكل قوي تري گرفت . حسين گاهي از دست مصنوعي اش
استفاده مي كرد.
آن روزها موضوعي طنز در نظرم آمده بود كه هيچ گاه جرات
بيانش را نداشتم . راستش را بخواهيد. من نام دست مصنوعي
حسين را به شكلي نمادين
علي موحد دوست گذاشتم آن دست
مصنوعي از نظر من نماد و تمثيل علي موحد دوست بود. مثل
مولا علي (ع ) كه دست پيغمبر بود و مالك اشتر
دست مولا
علي (ع ) و عباس دست حسين (ع ).
علي موحد دوست سخت مجروح شده بود و ما با آمبولانس
در حال انتقال او به اصفهان بوديم . حسين خرازي هم دستور
داده بود كه دست مصنوعي اش را برايش به اصفهان ببريم . در
ميانه راه آمبولانس از جاده منحرف و به صورت وحشت ناكي
پرتاب شد. همگي به صورت حيرت انگيز و باور نكردني از مرگ
نجات پيدا كرديم اما به جراحات و زخمهاي موحددوست
اضافه شد. به هر حال همه از آمبولانس خارج شديم . وقتي
مي خواستيم با ماشين ديگري راه را ادامه دهيم
متوجه شديم كه
دست مصنوعي حسين نيست .
كاوش شروع شد و بالاخره دست « حسين » را در 25 متري
صحنه ي حادثه پيدا كرديم . دست مصنوعي حسين را كنار دست
اصلي حسين يعني علي موحددوست قرار داديم و با همراهي دو
دست حسين به سفر ادامه داديم !
راوي : مرتضي شريعتي
ستاد كنگره سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان
1 ـ سردار شهيد حاج علي موحد دوست ; فرمانده تيپ از لشكر
14 امام حسين (ع )
2 ـ سردار شهيد حاج حسين خرازي
فرمانده لشكر 14 امام
حسين (ع )

*****
برادر شفيعي :
ما در جنگ جز زيبايي چيزي نديديم
|
پاي صحبت بردار حاج حميد شفيعي ; از فرماندهان 8 سال
دفاع مقدس در لشكر 41 ثارالله (ع )
اشاره :
حاج حميد شفيعي از جمله رزمندگاني است كه دلش گنجينه خاطراتي
است چون صندوقچه اسرار . او از يادگاران 8 سال دفاع مقدس و فرمانده گردان
408 غواص لشكر 41 ثارالله است . وي كه بيش از ده بار در جبهه مجروح گشته
تركشهاي زيادي را هنوز در بدنش به يادگار دارد و از آنها به نيكي ياد مي كند.
آنچه در پي مي آيد حاصل نشست ما با ايشان است كه ما را تا عمق ايثار و از
خودگذشتگي برده است . پس شما هم با ما همراه شويد تا ژرفاي خاطرات او...
بسم الله .
سال 57 در تهران سرباز بودم و دعاي هميشگي من خلاصي از رژيم
طاغوت بود. خوشبختانه به لطف خدا يكي از بهترين خلق خدا
رهبري امت
را به عهده گرفت و رژيم طاغوت را سرنگون نمود. نذر كرده بودم كه براي
انقلاب كاري انجام دهم
كه درگيريهاي كردستان آغاز شد. آن زمان هنوز
بسيج تشكيل نشده بود. به سنندج رفتم . ابوشريف فرمانده سپاه سنندج بود.
ما را نپذيرفت و گفت بايد از كرمان اعزام شويد. لذا به كرمان برگشتم و با
بسيج به اتفاق تعداد ديگري از برادران از جمله شهيدان « كازروني » و « عرب
نژاد » به مهاباد اعزام شديم و با شروع جنگ تحميلي به جنوب رفتم . باوجود
اينكه در گارد آموزشهاي سختي ديده بودم و در كردستان هم كارهاي
چريكي انجام مي داديم وقتي به جبهه كرخه رفتم آنجا هم آموزشهاي سختي
را گذراندم كه سردار حاج قاسم سليماني يكي از مربيان آموزشي ما
بود.
در كرخه كه بوديم اوائل جنگ بود و امكانات خيلي كم بود يك روز به
شهيد « منصور ايرانمنش » گفتم : حتي براي غذا خوردن ظرف نداريم
چه كار
كنيم بعضي از بچه ها برنج را روي نان يا كف دست مي ريختند و
مي خوردند. ما وقتي به حميديه رفتيم ديديم يك قابلمه دولايه شده در
جوي آب افتاده
آن را برداشتم آورديم آنقدر آن را كوبيديم تا صاف شد و
همان ظرف غذايمان شد و هم ظرف چاي خوري .
صداقت و پاكي و عشق بچه هاي بسيجي به خدا آنها را در تحمل
سختي ها ياري كرد. يكي از اين عزيزان شهيد « علي آقا ماهاني » است كه
پيراهنش در موزه جنگ در معرض ديد عموم قرار دارد. علي آقا در تمام
مدتي كه در جبهه بود همين يك پيراهن را مي پوشيد. بعضي وقتها احساس
مي كنم اين پيراهن مثل پيراهني است كه حضرت يوسف براي حضرت
يعقوب فرستاد تا چشمهايش بينا شود. در اين پيراهن شبها و روزها قرآن و
نماز خوانده شده و عبادت شده است . من معمولا بعدازظهرها مي رفتم كنار
اروند سنگرها را كنترل مي كردم . چون نفوذي ها و ستون پنجمي ها بعضي
وقتها مي آمدند و مين كار مي گذاشتند.
يك روز ساعت 5 عصر ديدم شهيد علي آقا ماهاني كنار اروند با 16 ـ
15 نفر از بچه ها دور هم نشسته اند و علي آقا به آنها قرآن درس مي دهد . رفتم
تيرباري كه همراهم بود به داخل سنگر بگذارم
نيم ساعتي گذشت وقتي
برگشتم ديدم جلسه قرآن تعطيل شده و علي آقا هم نيست و 6 ـ 5 نفر از
بچه ها نشسته اند و هندوانه مي خورند.
گفتم : هندوانه از كجا آورده ايد گفتند : وقتي درس قرآن علي آقا تمام
شد
گفت : بچه ها الان چي دوست داريد هر كس چيزي گفت ولي علي آقا
گفت : الان هندوانه خنك براي شما خوب است .
گفتيم : بارك الله علي آقا انتخاب درستي است همانطور كه نشسته بوديم
ديديم هندوانه اي روي آب مي آيد يكي از بچه ها به داخل آب رفت آن را
گرفت و آورد. هندوانه بزرگي بود شايد ده كيلو وزن داشت علي آقا اين
صحنه را كه ديده بود از آنجا رفته بود. بعدها علي آقا مي گفت من اشتباه
مي كنم چيزي از خدا ميخواهم چون فورا مهيا مي شود و آبروريزي مي شود.
آن پاكيها و صداقتها در بچه هاي جبهه واقعا بي نظير بود امكان نداشت
يك مورد غيبت انجام شود يا شوخي ناپسندي صورت پذيرد واقعا در اين
بچه هاي 22 ـ 20 ساله رفتارها و صحنه هايي مي ديديم كه در بين اوليا خدا
متصور است .
يك بسيجي داشتيم بنام شهيد « عباس زاده » يك شب در موضع انتظار
بوديم كه او در ميدان مين تير خورد. در آن موقعيت ما نبايد لو مي رفتيم او از
بس درد مي كشيد چفيه اش را در دهانش فرو كرد كه صداي ناله اش بالا نيايد
او اين كار را براي رضاي خدا و لو نرفتن بچه ها كرده بود و در همان حال به
شهادت رسيد.
يك روز يكي از بچه هاي سيرجان كه بسيار هم رشيد و زيبا بود به اتفاق
چند نفر ديگر آمدند پيش من و گفتند طنابي آورديم و ميخواهيم برويم جلو
نگهباني بدهيم . طناب را به پايمان مي بنديم و يكي يكي مي رويم هر وقت
ديديد طناب تكان نخورد آن را بكشيد.
يكي رفت بعد از چند دقيقه شهيد شد و ما او را عقب كشيديم آن
جوان 17 ساله سيرجاني كه رفت يك دفعه خودش بلند شد و آمد و گفت
پشتم ! نگاه كردم ديدم به اندازه يك بشقاب از پشت او جدا شده و من
بخوبي داخل بدن او را مي ديدم همه اعضا كار مي كردند. گفت : چطور
شدم
گفتم : طوري نيست ! اگر مي تواني اشهد خود را بخوان . او هم شروع كرد
به خواندن . به محمدا رسول الله كه رسيد تمام كرد و به شهادت
رسيد.
يك بسيجي بود بنام « عرسيا » كه الان هم زنده است . به او گفتم : مهمات
تمام كرده ايم مي تواني بروي بياوري
گفت : آره هر چه بخواهي مي آورم .
آتش دشمن خيلي شديد بود بطوريكه يك بسيجي به حالت خوابيده
مي آمد به ما كمك كند 10 ـ تا 12 تير به پشت و پاهايش خورد . به « عرسيا »
گفتم : دولا دولا برو خودت را به كانال برسان و برايمان مهمات
بياور.
گفت : من در مقابل دشمن كمر خم نمي كنم .
خدا شاهد است بسيار با طمانينه كاملا ايستاده رفت به طرف كانال .
گلوله مي آمد به لباسش مي خورد او به چپ و راست مي رفت
من هم فقط
دستهايم را بالا گرفته بودم و دعا مي كردم . او رفت يك گوني مهمات انداخت
روي كولش و برگشت و ما مي ديديم كه گلوله ها به او اثر نمي كند. گوني
مهمات را تقسيم كرديم بچه ها سر و ساماني گرفتند. عراقي ها هم آتششان كم
شد . حدود 3 صبح تا 11 من آنجا بودم . ساعت 11 بود كه من خم شدم چيزي
بردارم يه گلوله تانك به شانه من خورد و قسمتي از پشتم را جدا كرد و دستم
را مجروح نمود. اگر حالت خميده نداشتم كلا نصف مي شدم . وقتي اينجور
شدم پيرمردي آنجا بود مقداري پارچه برداشت توي زخم من گذاشت كه
جلوي خونريزي را بگيرد. بعد دستم را بست . گريه مي كرد و مي گفت : صدام
خدا لعنتت كنه با جوونهاي مردم چه مي كني !
نوجوان 16 ـ 15 ساله اي بود بنام « صانعي » كه ديگران پشت سر او نماز
مي خواندند و شايد ده دقيقه سجده ها و ركوعش طول مي كشيد. البته بچه ها
با عشق پشت سر او نماز مي خواندند. يك روز به من گفت : من كنار اين تخته
سنگ شهيد مي شوم .
و همينطور هم شد. يك روز هم در خيبر نشسته بوديم روباهي كه
شيميايي شده بود از آنجا مي گذشت و ما ديديم كه اين روباه گريه مي كرد. ما
خيلي دلمان براي او سوخت و به حال او گريه كرديم . بچه ها مي گفتند خدايا!
ما كه آبرويي پيش تو نداريم اين حيوان چه گناهي نمود كه بايد اشك بريزد.
پيرمردي بود بنام آقاي « خقيه » كه از خمپاره خيلي مي ترسيد. يك روز
صبح ديدم كه بلندگو بدست گرفته و در خط مقدم در حال توزيع غذاست از
او پرسيدم چطور شده كه ديگر نمي ترسي
گفت : شما مي دانيد من از خمپاره خيلي مي ترسيدم و بخاطر همين از
سنگر هم بيرون نمي آمدم . ديشب خواب ديدم امام آمد مرا صدا زد وگفت :
خقيه بيا بيرون .
گفتم : آقا خمپاره مي زنند.
گفت : بيا بيرون . و در حالي كه تمام خط را خمپاره مي زدند; رفتيم
بيرون و با امام هم قدم شدم . امام گفت : ببين تركش خمپاره به من نمي خورد
به تو هم نمي خورد بنابراين غذاي بچه ها را بايد جلو سنگرها به آنها بدهي
نبايد آنها پياده بيايند از تو غذا بگيرند و نشاني حرف من اين است كه در
مدتي كه اينجا هستي نه تو زخمي مي شوي و نه اين بچه ها كه اينجا هستند
شهيد مي شوند برو با خيال راحت كار كن .
از آن به بعد با بلندگو و ماشين در خط مقدم حركت مي كرد و غذاي
بچه ها را توزيع مي نمود.
يك روز هم ما خط را از ارتش تحويل گرفتيم . بچه ها كه مستقر شدند
يك سرگرد عراقي با سربازانش در 500 متري ما در حال ورزش بودند يكي
از بچه ها با سيمونف آمد و گفت : حميد من كجاي اين سرگرد را بزنم كه
بفهمد اينجا چه خبر شده
گفتم نافش را بزن .
هدف گرفت و ناف سرگرد را زد. تازه آنها فهميدند كه بسيجيها به اينجا
آمده اند . روزي 2 هزار گلوله خمپاره شصت به ما مي زدند ولي امام كه در
خواب به فقيه گفته بود شما هيچكدام شهيد نمي شويد زير اين آتش بچه ها
كار مي كردند و آسيب نمي ديدند.
ما در جنگ جز زيبايي چيزي نديديم
حتي خاطرات تلخ هم
زيبائيهايي داشت . يك شب در كرخه بوديم
مردم برايمان آلوزرد فرستاده
بودند. رفتم كلمني پيدا كردم
يخ هم گرفتم و آلوزردها را با يخ در كلمن
ريختم . گفتم سرد مي شود و مي خوريم . « محمود » گفت : حميد من ديشب
خواب ديدم كه ما يك دانه از اين آلوزردها را هم نمي خوريم .
من گفتم : ما كه ديشب آلوزرد نداشتيم كه تو چنين خوابي
ديدي .
گفتم : برو سريع كلمن را از توي سنگر بياور كه آلوها را بخوريم . رفت
پائين كلمن را آورد من سر كلمن را باز كردم دست در كلمن كردم كه آلو
بردارم يكهو سراسر خط را برق گرفت و 60 ـ 150 قبضه توپ خمپاره را
آتش كردند و در حالي كه دستم در كلمن بود خمپاره اي آمد و ما ديگر نه
كلمني ديديم و نه آلوزردي . موج انفجار مرا هم به بيرون پرت كرد. بچه ها
آمدند مرا كه زخمي بودم به آمبولانس برسانند در اثر موج انفجارها مرتب
مرا مي انداختند و دوباره بر مي داشتند. ديدم اينجوري بيشتر صدمه مي بينم
دست به كمر گذاشتم و شروع به دودين كردم تا به آمبولانس رسيدم . محمود
را هم به آمبولانس رساندند و ما را به حميديه بردند از آنجا تا اهواز اكسيژن
به ما وصل كردند. به بيمارستان كه رسيديم دكتر گفت : كدامتان را اول
سوراخ كنم
من گفتم : محمود! و او گفت : حميد! دكتر يك قيچي آورد بدون بيهوشي
زد توي پهلوي ما. اگر دير جنبيده بود كارمان تمام بود چون موج ما را گرفته
بود و از داخل خرد كرده بود. خونها كه بيرون زد نفس راحتي كشيديم و
بيهوش شديم .
يك رزمنده بسيار شجاعي بود بنام « شهيد ميرزايي » كه اخوي او هم قبلا
شهيد شده بود. يك روز قبل از عمليات بدر به من گفت : شنا
بلدي
گفتم : درحد دست و پا زدن بلدم .
گفت : نگران من نباش من هم بلدم .
شب رفتيم عمليات صبح روز بعد شهيد « ميرحسيني » كه معاون لشكر
بود مجروح شده بود و نمي توانست حركت كند او را كول گرفتم .
نمي گذاشت . مي گفت : مرا بگذار و برو سلام مرا به حاج قاسم
برسان .
گفتم : تو را جا نمي گذارم و حركت كردم . تانكي در نزديكي ما بود
گلوله اي به سمت ما شليك كرد از زير بغل من رد شد. دعايي بود به نقل از
امام صادق (ع ) كه وقتي مي خوانديم گلوله هاي دشمن از نزديكترين فاصله
هم به ما بي اثر بود. هلي كوپترها هم از بالا مي زدند. نگاهم به آب افتاد ديدم
ميرزايي و چند نفر ديگر زخمي شده و توي قايقي روي آب سرگردانند. من
ميرحسيني را در يك گودال گذاشتم كه در معرض تير دشمن نباشد و بعد
خودم را به آب زدم و به قايق رسيدم . طناب قايق را به دهان گرفتم و شروع
به شنا كردن نمودم قايق را به 15 متري كناره رساندم كه يك راكت ديگر به
قايق خورد و همه پرت شدند بيرون و به زير آب رفتند. ميرزايي دستش را
بالا آورد و با من و ميرحسيني خداحافظي كرد و رفت زير آب و به شهادت
رسيد. ميرحسيني شروع به گريه كرد و گفت : مرا نبر ولي من او را به پشت
گرفتم . داشتم مي آمدم رسيدم به رزمنده مجروحي كه در گل بود و فقط
صورتش بيرون بود با چشم به من علامت داد كه زنده ام ! ايستادم دستهايش
را بيرون كشيدم . دهانش را باز كرد و گفت : به من آب بده ! و با دست اشاره
كرد كه خودم دارم . پاهايش را از گل بيرون كشيدم قمقمه اش را درآوردم به
او آب دادم
تبسمي كرد. اصلا رويش نمي شد كه بگويد مرا هم ببر. مثل او
20 ـ 10 نفر ديگر بودند . آمدم پشت يك سنگر
ميرحسيني را خواباندم
قايقي پيدا كردم و او را در قايق گذاشتم و به عقب منتقل كردم .
از موارد ديگري كه آن دعاي حضرت امام صادق (ع ) را مي خوانديم و
گلوله ها بي اثر مي شد اين بود كه يك روز با شيخ علي زنگي آبادي از اروند
رد مي شديم كه يك عراقي از 2
5 متري حدودا 150 ـ 100 تير به من زد .
شيخ علي در قايق نشسته بود دستهايش را بالا برده بود و مرتب دعاي
مخصوص خودش را مي خواند. من سه بار اشهد خودم را گفتم . عراقي
تعجب كرد. او يك نارنجك برداشت انداخت وسط زانوهاي شيخ علي
ولي
شيخ علي نه دستهايش را پائين آورد و نه دعايش را قطع كرد. عراقي ديد او
هم طوريش نمي شود با تعجب فرار كرد.
شبهاي ذليجان در زمستان خيلي سرد بود. عزيزي بود بنام شهيد
« سيدحسن موسوي » كه شبها جوراب به دست مي كرد و ساعتهاي 2 مي رفت
در گوشه اي مشغول نماز شب مي شد و 7 صبح برمي گشت يك شب مرا هم
برد. آنقدر لرزيدم كه ديگر نرفتم . يك روز به من گفت : حميد! من ديگر اين
دفعه مي روم . گفت : خواب ديده ام كه زخمي شده ام و جاي زخم خودم را هم
ديده ام .
بسيار رشيد و زيبا بود. شهيد صياد شيرازي عاشق او بود و نهايتا به
همان وصفي كه گفته بود شهيد شد.
يكي از برادران آزاده تعريف مي كرد كه در زمان اسارت يك روز در
اردوگاه سرگرد عراقي آمد و گفت : شما بايد روزي 2 هزار تا بلوك براي ما
بزنيد وگرنه انگشتهايتان را قطع مي كنيم .
در اين ميان يكي از بچه ها سريع يك تيغ از توي يقه اش درآورد و
انگشتش را بريد
آن را شكست و جلو سرگرد عراقي انداخت . سرگرد عراقي
سه چهار متر از ترس به عقب پريد و همين سبب شد كه اين قضيه لغو شود.
كار براي اسلام اينجور كساني را مي خواهد.
يك شب در شلمچه حاج قاسم آمد و گفت : كدام گردان الان در خط
مقدم است . گفتم : گردان .414
گفت : سريع بياورشان عقب .
گفتم چرا
گفت : من ديشب خواب ديدم عراق حمله مي كند و گردان 414 خيلي
خسته است . گردان 409 را بفرست جلو .
ما شب گردانها را جابجا كرديم و صبح عراقي ها حمله كردند. سردار
سليماني از ذخيره هاي انقلاب است كه مانند ايشان از لحاظ خدمت
صداقت
پاكي و شجاعت كم پيدا مي شود. ايشان در اعتقادات محكم و قوي
و در كار جدي
مدير و مدبر بودند و هستند.
تهيه و تنظيم : دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ همتي
آتش دشمن خيلي شديد بود. بطوريكه يك
بسيجي به حالت خوابيده مي آمد به ما كمك كند در
مسير 10 تا 12 تير به پشت و پاهايش خورد . به « عرسيا »
گفتم : دوان دوان برو خودت را به كانال برسان و
برايمان مهمان بياور. گفت : من در مقابل دشمن كمر
خم نمي كنم . رفت و آمد كلي مهمات آورد و هيچ
نشد.
يكي از آزاده ها تيغي در آورد و انگشتش را بريد
آن را شكست و انداخت جلو روي سرگرد
عراق .سرگرد عراقي كه ترسيده بود سه چهار متر
عقب پريد و همين امر سبب شد كه قضيه بلوك زدن لغو
شود.

| |