پس از عمليات پيروزمند والفجر هشت و فتح شهر استراتژيك
فاو مسوولين نظام مقدس جمهوري اسلامي و فرماندهان عالي
جنگ سال 1365 را سال سرنوشت ساز ناميدند و درنظر داشتند كه
با عمليات كربلاي چهار ابوالخصيب را تصرف نمايند و شبه جزيره
فاو را كاملا سقوط دهند.
ليكن اطلاعات مربوط به اين عمليات از طريق سازمانهاي
جاسوسي و اطلاعات ماهواره اي آمريكا در اختيار عراق قرار گرفت
و بدين ترتيب معبر اصلي عمليات را نيروهاي عراق مسدود نمودند
به طوري كه به ناچار پس از 48 ساعت از شروع عمليات
دستور
توقف آن صادر شد.
عمليات كربلاي چهار در مورخه 3 دي ماه سال 1365 در جبهه
جنوبي ابوالخصيب بصورت تك گسترده با فرماندهي سپاه پاسداران
انقلاب اسلامي و با رمز « محمد رسول الله (ص ) » آغاز گرديد و در 5
دي ماه خاتمه پيدا كرد.
در اين عمليات كه نيروهاي عراقي با استعداد93 گردان پياده
9
گردان زرهي
8 گردان مكانيزه
9 گردان كماندو گردان ويژه گارد در
مقابل نيروهاي ما قرار گرفتند 8000 كشته و زخمي و 60 اسير
تلفات تلفات دادند و 70 تانك و نفربرشان به دست رزمندگان اسلام
به غنيمت گرفته شد.

*****
شعر پايداري
سرنوشت سبز
|
به خاطر مي سپارم اسم تان را
اسم هاي آسماني را
زمين طاقت ندارد چرخش اين چشم هاي كهكشاني را
كجا بوديد تا امروز
اي امروز و فرداي شما آبي
كه دارد سرنوشت سبزتان را
هجرت رنگين كماني را
پلاكي بود و ديگر هيچ
سهم انتظار چشم هايم
چه مي كردم نمي ديدم اگر اين آفتاب ناگهاني را

*****
آنها هميشه منتظر بودند...
|

خاطراتي از حضور همسران سرداران شهيد در اهواز
اشاره : نقش همسران و مادران شهدا بخصوص
سرداران شهيد كه در كنار آنها بودند نقش بسيار مهم
و تعيين كننده اي در دوران دفاع مقدس بود كه پس
از گذشت سالها از اين روزهاي پرمخاطره به اين
مقوله پرداخته شده است و جا دارد نويسندگان و
پژوهشگران تاريخ دفاع مقدس به اين امر بپردازند
تا نقش زن مسلمان ايراني مشخص گردد.
آنچه در پي مي آيد خاطراتي است از همسران
سرداران شهيد كه از زبان دكتر عبدالمهدي
بخشنده
معاون اقتصادي وزير جهاد كشاورزي در
همايش سنگرسازان بي سنگر بيان گرديده است .
در قرارگاه مهندسي
رزمي خاتم الانبيا(ص ) اهواز
مقري داشتيم به نام « شهيد زين الدين » كه به فاصله يكصد
متري هتل فجر واقع شده بود و معمولا جلسات مهم و
هماهنگيهاي لازم قبل از عمليات در آنجا تشكيل مي شد.
با آغاز جنگ تحميلي و قرار گرفتن شهر اهواز در زير آتش
دشمن كليه بيمارستانها و همچنين هتل تخليه گرديد.
در هفته هاي اول تصميم گرفتيم كه از طبقات زيرين هتل به
عنوان بيمارستان براي مجروحين جنگ استفاده نمائيم و
طبقات بالا را خالي بگذاريم تا در آينده از آن استفاده نمائيم .
بعدها كه عملياتهاي بزرگ و طولاني در منطقه اجرا شد
بسياري از فرماندهان سپاه به مدت چند ماه فرصت نمي كردند
تا به ديار خود بروند و خانواده خود را ببينند تا اينكه سردار
رضايي (فرمانده محترم وقت سپاه ) پيشنهاد دادند كه
فرماندهان
خانواده هاي خود را به اهواز بياورند و در اتاقهاي
هتل مستقر كنند. لذا اكثر سرداران خانواده هاي خود را به هتل
آوردند و هر كدام يكي از اتاقها را براي زندگي انتخاب نمودند.
واقعا بايد گفت اين خانواده ها در آن محل غربت زندگي
مظلومانه اي داشتند بطوريكه نهارشان را هنگام ظهر از سپاه
مي آوردند و خودشان امكانات آن چنانه اي نداشتند كه
بخواهند غذايي درست كنند.
هنگام عمليات كربلاي چهار كار گره خورده بود. ساعت
3
5 شب با آقاي فروزنده
در قرارگاه مهندسي صراط كه آن
زمان سردار شهيد سيد محسن صفوي فرماندهي آن را به عهده
داشت مشغول صحبت و مذاكره بوديم . بعد از مدتي براي
هواخوري از قرارگاه بيرون آمديم . تمام چراغهاي هتل فجر
روشن بود و اين نشان ميداد كه همه خانواده ها هنوز بيدارند و
منتظر.
يك هو يكي از فرماندهان با لنكروز جلوي هتل توقف كرد.
همزمان با توقف اتومبيل
50 يا 60 نفر از پنجره هاي هتل
سرشان را بيرون آوردند كه ببينند چه كسي آمده و تعدادي از
بچه هاي سرداران هم سريع آمدند داخل محوطه و حياط هتل
و هر كدام سراغ پدرشان را مي گرفتند.
من به آقاي فروزنده گفتم : اين صحنه مرا به ياد روز
عاشورا مي اندازد; آن زماني كه سواري از ميدان مي آمد
همه
زنان و بچه ها از خيمه بيرون مي آمدند و سراغ عزيزشان را
مي گرفتند. واقعا صحنه دردناك و مظلومانه اي بود. صحنه اي از
دفاع مقدس كه هيچگاه به تصوير كشيده نشد.
معمولا هر چند وقت يكبار كه فرماندهي در عمليات به
شهادت مي رسيد خبر شهادتش را به سختي به خانواده اطلاع
مي دادند و يك لنكروز مي آمد و مايحتاج زندگي آنها كه يك
چمدان بيشتر نبود را سوار مي كرد و خانواده را به شهر خودش
انتقال مي داد و بقيه خانواده ها كه در انتظار چنين سرنوشتي
براي خودشان بودند او را بدرقه مي كردند.
در قرارگاه مهندسي خاتم الانبيا(ص ) برادر بزرگواري
داشتيم بنام « مهندس آقاسي » . ايشان اهل مشهد بود و فوق
ليسانس مهندسي عمران از كانادا و دانشجوي دكتراي همين
رشته و زماني كه حضرت امام (ره ) فرمان بسيج عمومي دادند
ايشان درس را رها كرد و به جبهه آمد و در قرارگاه در كنار ما
مشغول فعاليت شد تا اينكه معاونت قرارگاه به ايشان محول
گرديد.
ايشان دو روز قبل از عمليات كربلاي ده كه قرار بود در
غرب كشور انجام شود
به خط رفت و بر اثر اصابت تركش
خمپاره به شهادت رسيد.
همان زمان آقاي فروزنده با من تماس گرفت و گفت :
« مهندس آقايي شهيد شده و خانواده اش در هتل فجر اقامت
دارند. به هر طريق ممكن او را به مشهد بفرست و ماهم از اين
طرف پيكر شهيد را به مشهد مي فرستيم » .
من بلافاصله با خانمش تماس گرفتم و گفتم : « آقاي آقاسي
از غرب تماس گرفتند و گفتند كه شما به مشهد برويد. من بعد
از عمليات خودم مي آيم مشهد. » ايشان گفت : « نه ! من نميروم .
من عهد كرده ام كه بدون ايشان به مشهد نروم . برايم فرقي
نمي كند كه كي عمليات تمام مي شود. من منتظرش مي مانم تا
خودش بيايد و با هم برويم . »
هر چه اصرار كردم فايده اي نداشت . حتي اشخاصي از
جمله برادر شهيد كه در قرارگاه بودند را فرستادم ولي فايده اي
نداشت . به برادرش گفتم : « پس واقعيت را به او بگوئيم . » او
گفت : « من جرات نمي كنم . »
خلاصه به نتيجه رسيديم كه قضيه را با سردار قاليباف كه
آن زمان فرمانده لشكر 5 نصر خراسان بودند و رفت و آمد
خانوادگي با شهيد آقاسي داشتند
در ميان بگذاريم . لذا به
آقاي فروزنده زنگ زدم و گفتم
سردار قاليباف را در غرب پيدا
كنيد تا با خانواده اش بيايد با ايشان صحبت كند
شايد به
نتيجه برسيم .
آقا فروزنده هم سردار را پيدا كرد و در اسرع وقت سردار
قاليباف با خانمشان . خود را به اهواز رساندند. سردار قاليباف
هم رفت و بعد از نيم ساعت برگشت و گفت : « راضي نشد.
مي گويد فقط آقاسي بايد بيايد ما با هم به مشهد برويم . من
عهد خودم را نمي شكنم . »
يادم است همانجا سردار قاليباف به همسرشان گفتند :
« خانم ! بالاخره دير يا زود نوبت من هم مي رسد. اگر يك روز
آمدند و گفتند
قاليباف گفته به مشهد برو
برو و مردم را اذيت
نكن »
بالاخره به اتفاق رفتيم و اصل قضيه را به همسر شهيد
آقاسي گفتيم و ايشان راضي شد كه برود. رفت اما
تنها.
ثارسالي : دفتر سرپرستي روزنامه در كرمان ـ همتي
گفتم : اين صحنه مرا به ياد روز عاشورا
مي اندازد; آن زماني كه سواري از ميدان مي آمد
همه زنان و بچه ها از خيمه بيرون مي آمدند و سراغ
عزيزشان را مي گرفتند. واقعا صحنه دردناك و
مظلومانه اي بود. صحنه اي از دفاع مقدس كه
هيچگاه به تصوير كشيده نشد.
بعد مدتي براي هواخوري از قرارگاه بيرون
آمديم . تمام چراغهاي هتل فجر روشن بود و اين
نشان مي داد كه همه خانواده ها هنوز بيدارند و
منتظر.

*****
مجنون هم به حالش غصه مي خورد
|

براي همه خيبرنشيناني كه مجنون را در نورديدند
اين بار هورالهويزه نيز شاهد حماسه آفريني هاي سربازان
اسلام بود. آري ! بار ديگر رزمندگان اسلام دل به دريازده و با
بهترين سلاح ايمان يعني الله اكبر بسوي دشمن سر تا پا مسلح به
مدرنترين سلاحهاي مرگبار دنيا
مي تاختند.
مرحله اول و دوم عمليات خيبر با رمز مقدس يا رسول
الله (ص ) با موفقيت كامل به اجرا در آمده بود. رزمندگان اسلام
چندين كيلومتر از آبها و نيزارها را بطور باور نكردني بوسيله
قايقها تا هورالهويزه پشت سر گذاشته بودند . نيروهاي لشكر 17
علي بن ابيطالب (ع ) مواضع خود را در جزيره جنوبي مجنون
تثبيت نموده و براي انجام مرحله ديگري از عمليات
خود را
مهيا مي ساختند. دشمن زبون كه در چند روز گذشته ضربات
جبران ناپذيري از قواي اسلام تجربه مي كرد منطقه عملياتي را
زير آتش شديد پيشرفته ترين سلاحهاي روز قرار داده بود. هر
لحظه صداي وحشتناك هواپيماها و هلي كوپترهاي موشك انداز
دشمن به گوش مي رسيد كه با اندك زمان كوتاهي از شنيدن اين
صداها
بمبها و موشكهاي شديد الانفجار به سمت نيروهاي
اسلام سرازير مي گشتند.
پرواز هواپيماها بطور بي سابقه در ارتفاع بسيار كم صورت
مي گرفت و علاوه بر بمباران با مسلسل و كاليبرهايشان بچه ها را
مورد هدف قرار مي دادند.
جنگ سختي ميان نيروهاي اسلام و سربازان بعثي در گرفته
بود. تعداد زيادي از نيروهاي دشمن به دست رزمندگان اسلام
كشته
مجروح و يا به اسارت در آمده بودند
البته در اين نبرد
سخت و نابرابر عده اي از رزمندگان اسلام نيز به فيض شهادت
نائل آمده و يا مجروح شده بودند
اما همچنان فرياد حماسه
آفرينان و خيبرشكنان زمان از آبهاي مجنون بگوش ميرسيد.
هنوز صداي الله اكبر رزمندگان از كنار دجله
لرزه بر اندام صدام
و صداميان مي انداخت . گويي هر سرباز اسلام يك تنه به مصاف
دشمن هجوم مي برد.
به اتفاق چند تن از بي سيم چيان فرماندهي لشكر 17
علي بن ابيطالب (ع ) در سنگري واقع در چهارراه شهيد همت
مستقر بوديم . وظيفه دريافت هر گونه پيام و خبر از يگانهاي عمل
كننده و همچنين مخابره دستورات فرمانده لشكر; شهيد حاج
مهدي زين الدين به گردانهاو يگانهاي تابعه
بعهده ما بود. در اين
عمليات قريب به 10 نفر از فرماندهان و مسئولين با سابقه و پر
تجربه لشكر به شهادت رسيده بودند. آتش دشمن بيش از پيش
قوت گرفته و نيروهاي بعثي در صدد پيشروي و باز پس گيري
مناطق و موقعيت از دست رفته خود بودند. شهادت عده اي از
فرماندهان
لشكر را با كمبود جدي كادر فرماندهي مواجه
مي ساخت
در هر پيامي كه به فرمانده لشكر مي داديم شايد خبر
شهادت يكي دو نفر از فرماندهان گردان و گروهانها نيز در لابلاي
اخبار انتقال داده مي شد. تصورش خيلي مشكل و دردآور است ;
آقا مهدي كه چند سال و در عملياتهاي مختلف با فرماندهاني
مثل شهيد رضا حسن پور
اميرحسين نديري
مهدي شالباف
محمد بنيادي
شيخ حسني
علي شالي و... همسنگر و همرزم بود
و با مشورت همديگر ماموريتهاي مهم و حساس را دنبال
مي كردند
حالا هيچكدام از آنها در كنارش نبودند
هر چند آقا
مهدي بخاطر تضعيف نشدن روحيه افراد چيزي را به ظاهر
نمي آورد ليكن ديده هاي اشك آلود اين سردار عاشورايي همه ما
را به گريه مي انداخت و همواره از خود سئوال مي كرديم : مگر
يك انسان
طاقت و تحمل چه اندازه از مصائب توام با خستگي
و بيخوابي چند روزه را بايد داشته باشد !! با درك وضعيت
موجود و عالم دروني اين فرمانده ي دور مانده از ياران خويش
ديگر از خود شرم داشتيم تا خبر شهادت ديگر فرماندهان را به او
بدهيم .
مع الوصف جزيره مجنون هم به حال اين سردار تنها غصه
ميخورد. در اين لحظات حساس و پرمخاطره
يكي از فرماندهان
عزيز بنام غلامرضا جعفري كه آن زمان مسئوليت طرح و عمليات
لشكر را بعهده داشت بشدت مجروح شده و برايش وضعيت
اورژانسي پيش آمده بود
اين برادر مجروح كه يكي از اركان مهم
لشكر بحساب مي آمد در مواجه شدن با آقا مهدي
او را تحت
تاثير بسيار عميق قرار داد و ناگهان آقاي مهدي در حاليكه گرد و
غبار غم در چهره اش هويدا بود با حالتي مايوسانه به اين برادر
گفت غلامرضا! تو هم ميخواهي بروي و ما را تنها بگذاري ! و
برادر جعفري با وجود آن همه جراحت در بدن اظهار داشت : نه
آقا مهدي
چيزيم نشده
ما تا آخر با شما هستيم ...
نه تنها من
بلكه چند نفر از افراد حاضر و ناظر بر صحنه
پيش آمده و صحبتهاي اين دو يار وفادار به همديگر
در ذهنمان
روز عاشورا تجلي يافت و دقايقي به فكر آخرين لحظات فاجعه
كربلا فرو رفتيم ... آنجائيكه حضرت سيدالشهدا(ع ) بهترين
ياران خود را همچون ابوالفضل العباس (ع ) و... از دست داده و
با نداي هل من ناصر ينصرني
قرار است به تنهايي به نبرد با كفار
ادامه بدهند...
آري ! اينان پاكباختگاني بودند كه با پيروي از حضرت ابا
عبدالله الحسين (ع )
هيچ در عهد و پيمان خويش با خداوند
كوتاهي ننمودند.
ابهر ـ سيد محسن نبئي
هنوز صداي الله اكبر رزمندگان از كنار دجله
لرزه
بر اندام صدام و صداميان مي انداخت و گويي هر
سرباز اسلام يك تنه به مصاف دشمن هجوم برده
است .
آقا مهدي گفت : غلامرضا! تو هم مي خواهي بروي
و ما را تنها بگذاري ! و برادر جعفري با وجود آن همه
جراحت در بدن اظهار داشت : نه آقا مهدي ! من
چيزيم نشده
من تا آخر با شما هستم ...

| | | |