
حدود شش ماه از آغاز جنگ تحميلي مي گذشت كه در
هنرستان صنعتي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران
(مسجد سليمان ) در حال آموزش بوديم
اخبار مربوط به
اتفاقات جنگ را بطور روزانه از طريق راديو و تلويزيون
مي شنيديم . حضور در جبهه آرزوي قلبيمان بود و دلمان براي
رسيدن به آن پر ميزد ولي باتوجه به وضعيت آموزشي و
استخدام خود در ارتش نمي توانستيم به جبهه اعزام شويم . به
لطف خدا و با سعي و كوشش دوستان
موافقت رئيس
آموزشگاه و فرماندهان ذيربط در ارتش را براي اخذ دو الي سه
ماه مرخصي كسب كرديم تا اينكه بالاخره بعد از چند روز به
اتفاق چند تن از همدوره اي ها بعنوان نيروي بسيجي از طريق
سپاه مسجد سليمان به جبهه هاي جنوب اعزام
شديم .
ابتدا در اهواز توسط مسئولين و فرماندهان امر
سازماندهي و تجهيز شده و سپس به منطقه اي معروف به
ميدان تير در حوالي آبادان عزيمت نموديم . حضور در منطقه
جنگي آن هم در كنار نيروهاي مخلص بسيجي برايمان افتخار
بزرگ و خاطره اي فراموش نشدني بود. در محل استقرار ما
سنگرها و خاكريزهايي وجود داشتند كه در پشت آنها بعنوان
نيروي تامين بصورت نوبه اي پست مي داديم
شبها جهت بالا
بردن ضريب امنيتي
تعداد نگهبانها به دو برابر افزايش
مي يافت
هر روز هم به تعداد سنگرها و خاكريزها افزوده
مي شد.
يكي از برادران بسيجي بنام « عليزاده » از فرماندهان
موقعيت ما بود. همسنگراني كه نسبت به اين فرد آشنايي
داشتند مي گفتند او فارغ التحصيل رشته مهندسي در يكي از
دانشگاههاي آمريكا
و ايران الاصل مقيم آمريكا بوده كه بعد از
آغاز جنگ تحميلي براي مقابله با دشمنان وطنش به ايران
بازگذشته است .
تا آنجائيكه به ياد داريم از مشخصات ظاهري او ميتوان به
قامت بلند
سيماي نوراني
اخلاق نيكو و لباس چريكي اش
اشاره نمود كه در آن زمان فعاليت شبانه روزي اش در منطقه
براي همه برادران مشهود بود.
فداكاري و ايثار شبانه روزي اين مهندس بسيجي كه براي
حفظ اسلام و مملكت خود
خاكريزها و سنگرهاي خاكي جبهه
را بر زندگي در كشور بيگانه (آمريكا) ترجيح مي داد واقعا
تحسين برانگيز بود
بطوريكه همگي به حال معنوي او غبطه
ميخورديم .
يك شب اطلاعات رسيده بود كه تحركات و احتمال حمله
نيروهاي بعثي را تقويت مي كرد به همين دليل برادر عليزاده به
طور مرتب و با جنب و جوش خاصي به نگهبانها سر مي زد و
مي گفت : بچه ها مواظب باشيد امشب شب خواب نيست
بايد
هوشيار باشيد
احتمال حمله دشمن وجود دارد....
انگار خواب در چشمان اين برادر عزيز راه نداشت و...
در تاريكي نيمه شب يكي از نيروها به شدت مجروح شد و
مهندس عليزاده براي انتقال او به عقبه (اهواز) دنبال آمبولانس
مي گشت ولي ناگهان در همين لحظه خمپاره اي از سوي دشمن
بر زمين فرود آمده و انفجارش اين مهندس بسيجي را به
شهادت رساند.
شهادت اين مرد غيرتمند كه عاشق اسلام و مملكتش بود
همه ما را غمگين و تحت تاثير عميق قرار داد و شايد بعضي از
برادران چند ساعت براي شهادت اين عزيز گريستند.
هنوز كه هنوز است ياد و خاطره اين شهيد والا مقام از ذهن
ما محو نشده است ... از كساني كه اين شهيد بزرگوار را
مي شناسند و آدرسي و شماره تلفني از خانواده محترمش دارند
خواهشمنديم جهت آشنايي بيشتر خوانندگان با صفحه جبهه
و جنگ روزنامه تماس بگيرند.
ابهر ـ محمد رضا ربيع جماعت

*****
خاطره
اين بار مي روم مجنون
|
چهره شادش را خاك كاملا پوشانده بود
تبسم هميشگي اش اينك شكفته تر به نظر مي رسيد.
مي گفت : نمي دانم چطور تا بچه ها حمله مي كنند عراقيها
« دخيل يا خميني » مي گويند
گفتم : عكس گرفته اي گفت : چه عكس هايي پسر!
دست در كيف خاك آلودش كرد و چندين حلقه فيلم از آن در
آورد.
گفتم : گودرزي ! چرا اينقدر دير آمدي دو روز از عمليات
گذشته است .
عكس ها تا به تهران برسد ارزش خبري خود را از دست خواهد
داد.
با صداي آرام گفت : چاره اي نداشتم
هر بار كه خواستم به
پشت جبهه بيايم مي ديدم مجروحين احتياج به كمك دارند.
انتقال آن ها مهم بود. مگر نه
پرسيدم : چرا كيف وسايلت اينقدر خاك گرفته
با خنده ملايمي گفت : پاتك ديروز دشمن سنگين بود فكر
مي كرديم اسير خواهيم شد.
زمين را كنده و دوربين را خاك كردم ... دستي به كيفش
كشيد.
لباس گل آلودش را تكاني داد و به دوستانش كرد درحالي كه
حركت مي كرد ادامه داد :
اين بار مي روم « مجنون » سوژه هاي آن جالب تر و بيشتر از آن
جبهه هاي شمال است .

*****
در آن دم كه خوش دل بوديم
|

براي شهيد غريب ; وزير بسيجي
« سيدمحمدجواد تندگويان »
اشاره : از تندگويان چه مي توان گفت و يا توصيفش كرد. فقط
و فقط مي توان گفت : او يك بسيجي بود و بسيجي صفت . چرا كه
به همه چيز
پست وزارت
ميز رياست پشت و پا زد و احساس
حضورش را از حرف به مرحله عمل رساند. همين و بس . آنچه
درپي مي آيد خاطراتي است از زبان فرزندانش كه توسط آقاي
فرزاد جمشيدي تدوين گرديده است .
ث
تازه ديده به جهان گشوده بودم كه پدرم در چنگ دژخيم
اسير گرديد. روزهاي كودكي را در كنار مادر سپري مي كردم از
همان دوران آموختم كه فرزند يك مبارز راه خدا مي بايست با
سايه ساري از خاطرات پدر روزگار بگذراند. در آن ايام كه قومي
كوردل سعي بليغي مي نمودند تا چشمان هم ميهنان را از شهد
خواب آلود نيرنگشان بپاكنند
ديدگان پر آب من و مادرم در
حسرت خوابي آسوده در كنار پدر
ناشكيباي مي كرد و آن
بزرگوار در دل شبهاي سياه ظلمت زخم ستم نااهلان روزگار را در
مذاق مي چشيد. ليكن در آن دم نيز خوشدل بوديم كه دست كم
در كنار هم و در درياي اشك خويش ساغري به غم
داريم .
پاي پدرم را در همان دوران در نهايت شقاوت با مته سوراخ
كرده بودند تا از صراط الهي در ماند و سرانگشتان احساسش را
جراحت قساوت نشانده بودند تا دست از ولايت حق بشويد.
پدرم با دندان هاي خرد شده اش
دندان خشم بر جگر مي سود تا
قلبش به رضاي دوست آسوده گردد. اما رنج و تعب او پس از
زندان نيز پاياني نداشت كه معبود
جان دردمندش را در بوته
سودا نهاده بود.
پدرم در سال هاي نخستين دفاع مقدس به اسارت دشمن
درآمد و به واسطه مقام و مرتبي كه در مملكت دارا بود به قطع و
يقين
شكنجه هاي فراواني را متحمل مي گرديد. مدتها پس از
ورود سر و قامتان آزاده به خاك ميهن
پيكر مطهر پدرم به گلزار
وطن بازگشت . آن بزرگوار را دل در گرو جانان بود. سنگ مزار او
كه گوشه اي از سنگستان وجود اوست هنوز نيز مزين به تاريخ
شهادت وي نگرديده است . به راستي نيز بر كسي معلوم نيست كه
او را كجا و چگونه به شهادت رسانيدند. اما جمجمه و سينه
بشكسته و ديگر اعضا و جوارح بدنش كه در نخستين برخورد
حكايت از تحمل شكنجه هاي هولناك و سهمگين دارد
از يك
سو بيانگر ميزان دردهاي جانكاه و از سوي ديگر نماينده روح
بلندي است كه يقينا از انديشه هاي اسلامي آن مرشد فقيد
عرفاني حاصل نموده است .
اگرچه حتي به واسطه شدت جراحت بر پيكر آن عزيز
توفيق بوسيدن جسد مطهرش را نداشتيم و هيچگاه در زندگاني
او را آنقدر فرصت نبود كه از خويش
دست نوشته اي باقي گذارد
كه ترجمان احساسات و بيانگر بخشي از خاطرات او باشد
اما
من و سه خواهر كوچكترم « هاجر و مريم و هدي » پيوسته دستي
به دعا داشته ايم كه خداوند
مقام امن و رضاي خويش را نصيب
او و ديگر شهيدان راه حقيقت فرمايد.
آنچه در پي مي آيد « سوگسرودي » است به تحرير فرزندان آن
شهيد و از زبان خود او در مقام تقرير گوشه اي از زندگي آميخته
با جهاد و مبارزه او :
« بار خدايا
در نهايت فقر و مسكنت مادي و معنوي خويش
قابليت تمكن در مقام جهاد در راه تو را يافتم و در زير
شكنجه هاي بي امان دشمنان دين تو در غريو و غرش مته اي كه
وجودم را مي خراشيد و دردي جانكاه را برايم به ارمغان
مي آورد
تنها به ياد تو بودم و به ياد آن شقايق معصومي كه در
تنگي دلتنگي قطعه اي از آهن
آواي خون آلودش را در گلوگاه
خشكاند و سينه دردمندش را در فشار در و ديوار به خون نشاند.
سنگدل قوم شيطان
ناخن انگشتان مرا به جرم قنوت سبز
توحيد به قساوت و گستاخي جدا كردند.اما من با همان انگشتان
بي ناخن
دستانم را فلاخن انزجار كردم تا هر آينه دل ستمديده
خويش را به سوي ستمكاران نشانه روم .
و اين بود تا پرده خواب دريده شد و خورشيد انقلاب بر
دميد. مرا سعادت دادي تا در كميته استقبال از قافله نور آستان را
به اشك مژگان برو بم و سپس ياريم كردي تا در مقام وزارت
از
كيان و شرف مردم ميهنم پاسداري نمايم .
با سينه سينه ياد و خاطره دوستان شهيد در كابينه عشق و
اميد روبه سوي بهشت پرگل انديشه هاي تو از هنر ايمان دم زدن
و بازو ودر بازوي رجائي و بهشتي و با هنر داشتن
سعادت ديگر
من بود
تا آن موقع كه ديگر بار خورشيد آزمون گلگون تو
درخشندگي آغاز كرد و جاي جاي فرش وطن
پر زنقش عرش تو
گرديد.
هنوز توفيق شهادت نيافته در چنگال اسارت
اسيرم
گردانيدند و هنوز در آستان جانان
گام ننهاده
حصار هجران به
دورم تنيدند. لحظه لحظه شهادت بود و من و دم هايي كه شكنجه
بيداد مي كرد. من به اميد لقاي تو از كوي « صفاي » سعادتمندان تا
كوه « مروت » مردان راه قرآن
هروله مي نمودم و تو « هاجر » را به
من حبه كردي و سپس با ذكر حيات خود « مريم » را به من ارزاني
داشتي .
آينده بود و قصه اسارت من و طوفان سهمگين كابل هايي كه
جمجمه مرا در هم مي شكست اما توان خردكردن نهال انديشه
مرا نيز در خود نمي يافت . بدنم از اصابت تازيانه رد سرخ خون
به خود گرفته بود و من به ياد آن نيمروز پرعطش بودم كه زمين
قتلگاه از بندبند لباس شعله عرقسوز شده بود. كف پاهايم از داغ
آتش آزار و شراره شكنجه دشمن مي سوخت اما در همان حال با
ياد آن پاهاي كوچك خون آلود كه در اطراف خيمه ها به دنبال پدر
بر روي خارها مي دويد
تك تك ياخته هاي بدنم گداخته
مي گرديد. و در اينحال كه قناره هاي قفس
بال هاي قناري روحم
را درهم مي شكست تو به من « هدي » را عنايت فرمودي كه نشانه
هدايت من بود.
مي دانستم كه نفس هايم به شماره افتاده
ديگر فشار دستان
اهرمن كه راه نفس به گلوگاه من مي بست را احساس نمي كردم .
درهاي هزار روزه هجران
گشوده مي گريد و من كه هزار دستاني با
هزار داستان درد و رنج بودم به عطر حضور مولايم موسي بن
جعفر(ع ) و تداعي تلخكامي هايش در كنج زندان
جان و روحي
دوباره مي يافتم .
آخرين نماز عشق را با امامت او كه مقتداي دردمندان زندان
بود برجاي آوردم و در حالي كه در آن سوي افق
با هنر و ابوذر
و
سلمان و چمران و ديگر شهيدان راه ايمان مرا نويد وصل جانان
مي دادند
به سويت پر كشيدم . مرا بپذير كه بي پاي و سر و بي بال
و پر آمده ام . »
راوي : سيدمهدي تندگويان
ث
كتاب انقلاب از سطور سپيد اسطوره هاي استواري اين
ملك
آكنده است . از سرداران دوران نبرد
بسيار گفته اند از
مسئوليت پذيري و ارادت شهيد تندگويان به آرمان هاي مقدس
نظام بسيار شنيده ايد كه او خود نيز تربيت شخصيتي خويش را
مديون و مرهون فرهنگ انقلاب مي دانست . اما آن شهيد عزيز
براي من جلوگاه عشق و ايمان بود.
چه شيرين است دمي كه شهيدان
خود نقاب تراب از ديده
بردارند و هر يك به زبان ديگري از ايثارشان بسرايند كه گفتن از
طريقت عاشقي تنها از زبان رهروان اين راه
شنيدني است و ما
هرچه بگوئيم
باز بر چهره جان خويش
حجاب ناتواني داريم .
از كودكي با يكديگر بزرگ شده بوديم . اما دريغ كه او
همدوشي چون مرا در كنار خود نپذيرفت و به يك گام از نشيب و
فراز اين طريق عبور نمود. آن چنان كه حوصله تنگش
فرصت
تهيه برگ و ساز سفر را نيز از من ربود. او به تمام معنا در وجود
خدا متمركز بود .عشق به ولايت
نخستين درسي بود كه جواد در
مكتب اباعبدالله (ع ) آموخت .
امروز كه ديدگان را بر هم مي نهم يكبار ديگر قيافه رنجور او
را از پشت ميله هاي زندان ستم شاهي به خاطر مي آورم كه بي پرو
از پرندگان رنگين بال آزادي مي گفت . آنگاه كه با طليعه خورشيد
انقلاب
فصل سرد شكنجه هاي بي امان روزگار اسارتش به
سرآمد به صف عاشقان خميني (ره ) پيوست و همچون دوران
سخت تحصيل با دستمزدي اندك در ركاب موكب انقلاب گام
مي زد تا آنكه مقام وزارت يافت اما باز هم خود را خادم اربابان
ولايت (ع ) مي دانست . تا آنكه در اين راه و در ضمن نبرد با
دشمن
لباس اسارت بر تن پوشيد.
ديگر كمتر از او خبر مي يافتم . اما به گفته دوستانش تا سال
65 نيز در جمع اسرا حاضر بوده و عليرغم شكنجه هاي سهمناك
كه بر پيكرش وارد مي آورده اند كام به دشنام امام (ره ) نمي گشوده
است .
جسد مطهر جواد را بعد از ساليان طولاني به آغوش خانواده
بازگرداندند. هزاران پاروي دست
زورق تابوتش را به سمت
گلزار شهيدان مي راند
آثار شكستگي بر سر و سينه اش هويدا
بود. ليك همه مي دانستند
آن زمان كه در سلولي به اندازه
دلتنگي هايش
اسير بود و در آن هنگام كه دستان پليد
راه عبور
نفس را بر گلو گاهش مي بست
هم چنان گلواژه هاي نور از
حنجره صبور آن غيور در فضا مي تراويد كه :
« خميني عزيزم بگو تا خون بريزم »
راوي : فاطمه تندگويان

| | |