روزنامه جمهوري اسلامي 23/09/1382 صفحه جبهه و جنگ
*****
مرد درد آشنا




  • نگاهي به زندگي امير سرلشكر شهيد ولي الله فلاحي
    شهيد سرلشكر ولي الله فلاحي به سال 1310 خورشيدي در قريه كولج شهرستان طالقان به دنيا آمد. چهارده ساله بود كه براي ادامه تحصيل به تهران رفت . سه سال اول دوره متوسطه را در دبيرستان علامه گذراند و سه سال دوم را در دبيرستان نظام .
    در مهرماه سال 1330 به دانشكده افسري رفت . دوره كارشناسي علوم و فنون نظامي را سه ساله تمام كرد و با درجه ستوان دومي خدمت خود را در نيروي زميني ارتش ـ در لشكر 92 زرهي اهواز ـ شروع كرد .
    به سال 1337 به تهران بازگشت و در سمت فرماندهي گروهان دانشجويان و بعدتر فرماندهي گردان دانشجويان دانشگاه نظام وقت انجام وظيفه كرد . سالهاي 39 تا 43 را در آمريكا با طي دوره پرسنل نظامي و دوره عالي آجوداني گذراند تجربيات او در آمريكا باعث شد كه دوره مقدماتي آجوداني را به سال 1341 و دوره عالي آجوداني را به سال 1343 ـ در دانشگاه نظام وقت ـ تاسيس كند.
    به سال 1348 افسر عمليات منظم دايره عمليات ستاد نيروي زميني بود كه به او ابلاغ مي شود دوره فرماندهي و ستاد (دافوس ) را بگذراند. پس از اتمام دوره دافوس مديريت دانشكده فرماندهي و ستاد به وي واگذار شد و هشت سال در اين مقام ماند . به سال 1351 به عنوان افسر ايراني ناظر صلح سازمان ملل در آتش بس ويتنام با درجه سرهنگ دومي ـ به همراه گروه ديگري از افسران ايراني ـ به آن كشور رفت و تا اواسط سال 1353 در آنجا ماند .
    پس از بازگشت از ويتنام دو مرتبه در دانشكده فرماندهي و ستاد به تدريس ادامه داد تا آن كه به تاريخ 12 مهر 1357 به درجه سرتيپي ارتقا پيدا كرد و در سمت معاونت فرماندهي مركز پياده شيراز مشغول كار شد.
    حضور فلاحي در شيراز همزمان بود با مبارزات انقلابي مردم عليه رژيم پهلوي . اصرار و پي گيريهاي او باعث شد دستور حكومت نظامي در شيراز لغو شود. با اين حكم نيروهاي ارتش از سطح شهر جمع شدند و مسئوليت بر عهده شهرباني گذارده شد. فرمانده وقت مركز پياده شيراز سرلشكر ده پناه به تاريخ 22 بهمن 1357 دستوري صادر مي كند با اين مضمون « شهرباني از تيراندازي به سمت مردم پرهيز كند » اما به رغم اين دستور و بدون توجه به پي گيريهاي شهيد فلاحي مبني بر جلوگيري از برقراري حكومت نظامي در شيراز مشتي انقلابي نماي شتابزده مي گويند فلاحي ضدانقلاب است و او و خانواده اش را به قتل تهديد مي كنند.
    با پيروزي انقلاب اسلامي حكم بازنشستگي سرتيپ فلاحي صادر مي شود ولي با اصرار و حكم سپهبد شهيد قرني ـ اولين رييس ستاد مشترك ـ و موافقت شوراي عالي انقلاب اسلامي به خدمت اعاده و با عنوان فرمانده نيروي زميني به خدمت خود در ارتش ادامه مي دهد.
    در اواخر سال 1357 چند روز پس از انتصاب تيمسار فلاحي به فرماندهي نيروي زميني گروهكهاي تجزيه طلب پادگان سنندج را محاصره مي كنند. افسر نگهبان پادگان بلافاصله با كميته انقلاب تماس مي گيرد و دستور مي گيرد كه با همان دو گروهان مستقر در پادگان مقاومت كند . صبح روز 25 اسفند 1357 تيمسار فلاحي از حمله به پادگان سنندج با خبر مي شود و با مراجعه به لشكر يكم گارد سابق مستقر در لويزان در صدد جمع آوري نيرو قرار مي گيرد و در عرض يك روز سه گردان سازمان دهي مي كند و آنها را به كرمانشاه و بعد به سنندج مي فرستد.
    شش ماه بعد در سحرگاه 24 مرداد 1358 شهر پاوه به محاصره گروهي نزديك به 5000 نفر مهاجم ـ كه تعدادي از آنها چريكهاي ماركسيست فدايي خلق بودند ـ در مي آيد. تيمسار فلاحي به همراه شهيد دكتر مصطفي چمران و فرمانده سپاه پاسداران با هلي كوپتر خود را به پاوه مي رسانند. دامنه تهاجم تا به سنندج كشيده شده است . از سنندج خبر مي رسد كه يكي از گروهك هاي مسلح غيرقانوني مستقر در كردستان با همكاري حزب دموكرات زنان سنندج را به گروگان گرفته و با هجوم به پادگان سربازان را خلع سلاح كرده است .
    امام (ره ) در 28 مرداد 1358 ابلاغ مي كنند كه اشرار سريعا و با تمام قوا سركوب شوند. سرانجام به ساعت شش بامداد روز 28 مرداد 1358 شهر پاوه دوباره به دست نيروهاي ارتشي و بسيجي آزاد مي شود و عناصر ضدانقلاب متواري مي گردند.
    فلاحي در نامه هايش سختي اوضاع در غائله كردستان و منطقه پاوه را چنين توصيف مي كند :
    مهاجمان وارد بخشي از شهر پاوه شده بودند. (آنها) پزشكان و حتي بيماران را سر بريده بودند.
    سر يك پاسدار را با موزاييك از گردنش جدا كرده بودند. شهر در آستانه سقوط بود.
    و در توصيفي موجز و دقيق مي نويسد :
    نيمه هاي شب آخرين پيام شهيد چمران را دريافت كردم . هنوز هم آنرا با خود دارم . فقط نوشته بود : « تيمسار فلاحي ! خداحافظ خداحافظ خداحافظ » و جاي ديگري اشاره مي كند :
    من و چمران روزه بوديم . از افطار كه خبري نبود سحر هم كه چيزي نخورديم . سحر از داخل آفتابه توالت آب خوردم تا بتوانم روز بعد را روزه بگيرم . اين اوضاع شهر بود...
    فلاحي در كشاكش درگيري با گروهك هاي مسلح نيز از هجمه انقلابي نماها مصون نماند. اين اتهامات هنگامي به او نسبت داده شد كه مشغول سازمان دهي نيروي زميني براي مقابله با نيروهاي مسلح كردستان بود. فلاحي در قسمتي از نامه اش به هادوي ـ دادستان وقت انقلاب ـ در پاسخ به اين اتهامات چنين نوشت :
    تاريخ انقلاب ايران و ملت حق شناس و كبير ايران درباره سرتيپ ولي فلاحي بعد از او قضاوت خواهد كرد و سرانجام قضاوت نهايي در رستاخيز الهي و با راي خدا اعلام خواهد شد...
    اين هجمه عليه فلاحي با نسبت دادن اتهاماتي چون ضدانقلابي برانداز و... و بيان جملاتي چون « كارنامه سياه و مشكوك تيمسار فلاحي » ادامه پيدا كرد تا اين كه او قاطعانه در ارديبهشت 1359 پاسخي به مطبوعات ارسال كرد و با صلابت و پرشكوه نوشت :
    با اراده ملت و رهبر انقلاب خدمت را پذيرفته ام و در اين راه نه از مرگ هراسي دارم و نه از سرزنش هاي اهل زمان .
    سال 1359 فرا مي رسد . سپهبد قرني در اين سال ترور مي شود و به تاريخ 29 خرداد 1359 حكم جانشيني رياست ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران به سرلشكر فلاحي ابلاغ مي شود. ابوالحسن بني صدر ـ اولين رئيس جمهور جمهوري اسلامي ايران ـ از مقام فرماندهي كل قوا عزل مي شود و اختيارات او طي نامه اي از حضرت امام (ره ) به تاريخ 1360 3 21 به تيمسار فلاحي تفويض مي شود .
    31 شهريور .1359 نيروي زميني عراق وارد خاك ايران مي شود . با دستور سرلشكر فلاحي لشكر 16 زرهي قزوين تجهيزات خود را سريعا به منطقه مي فرستد. فلاحي در اين زمان مرتبا از جبهه هاي شمال غرب تا جنوب غرب بازديد مي كند.
    او در كنار بازديدهاي مكرر از مناطق عملياتي به طور مستقيم در نبرد سوسنگرد عمليات تپه چشمه عمليات نصر الله اكبر عمليات طراح در اهواز عمليات تصرف نوسود و آزادسازي بستان و... شركت مي كند.
    به تاريخ يكم مهر 1360 با حضور لشكر 77 خراسان و تيپ 37 زرهي شيراز و گردانهاي تانك لشكرهاي 16 زرهي قزوين و 92 زرهي اهواز عمليات ثامن الائمه با نظارت مستقيم تيمسار فلاحي آغاز مي شود.
    عمليات به ساعت يك دقيقه بامداد پنجم مهرماه هزار و سيصد و شصت آغاز مي شود و به ساعت شش و بيست دقيقه بامداد روز ششم مهرماه با پيام فرمانده تيپ دوم جزيره آبادان پس از يك سال محاصره آزاد مي شود.
    چند ساعت پس از آزادسازي جزيره آبادان فلاحي با فرماندهان تيپ هاي 1 و2 و3 لشكر 77 خراسان فرمانده توپخانه لشكري فرماندهان پشتيباني خدمات رزمي روساي اركان ستاد لشكر 77 فرمانده تيپ 32 زرهي شيراز فرماندهان گردانهاي تانك لشكرهاي 16 و 92 و فرمانده لشكر 77 جلسه اي تشكيل مي دهد و اقدامات بعدي را به آنها توصيه مي كند.
    بعد از جلسه به درخواست سرهنگ كهتري از مناطق آزاد شده بازديد مي كند. مي گويند فلاحي از جاده اي به سمت آبادان رفت كه هميشه آرزو مي كرد روزي از وجود عراقي ها پاكش كند.
    صبح روز بعد يعني 7 مهرماه 1360 در قرارگاه عملياتي لشكر 77 در ماهشهر رژه اسراي عراقي را سان مي بيند و همانجا لشكر 77 خراسان را به نام امام هشتم لشكر 77 پيروز ثامن الائمه ميخواند.
    بعد از مراسم رژه فلاحي به همراه سرهنگ نامجوي (وزير دفاع وقت ) سرهنگ فكوري و تيمسار ظهيرنژاد به قرارگاه لشكر 92 مستقر در اهواز مي روند . نهار مي خورند و آماده مي شوند براي رفتن به فرودگاه و از آنجا عزيمت به تهران .
    تيمسار ظهيرنژاد از مسافرت با هواپيما امتناع مي كند و بقيه يعني نامجو فلاحي فكوري و كلاهدوز ـ به فرودگاه مي روند. شهيد جهان آرا را در فرودگاه مي بينند. هواپيماي اختصاصي آنها آمادگي پرواز ندارد. خلبان هواپيما مي گويد : « نشان دهنده هواپيما از كار افتاده . » سرهنگ خلبان شهيد فكوري نيز گفته خلبان هواپيما را تاييد مي كند. خلبان به فلاحي پيشنهاد مي دهد كه صبح زود حركت كنند تا اول وقت در تهران باشند.
    از هواپيما كه خارج مي شوند روي پله كان فلاحي چشمش مي افتد . هواپيماي مذكور براي C به يك فروند هواپيماي 130 ـ انتقال پيكر شهدا و مجروحين به تهران درنظر گرفته شده . تيمسار پيشنهاد پرواز با آن هواپيما را مي دهد. مي گويد : همين خوب است . شهدا را هم مشايعت مي كنيم .
    هواپيما با نيم ساعت تاخير حركت خواهد كرد. فلاحي به همراهش ستوانيار هوشنگ حاجي بابايي مي گويد : برو آن ماشين بليزر را از آن سرباز بگير و شخصا ببر به مقر فرماندهي و تحويل بده . هنوز نيم ساعت وقت هست . برو و برگرد.
    حاجي بابايي به دستور فرمانده خارج مي شود. به در خروجي فرودگاه كه مي رسد زني و پيرمردي را مي بيند كه مجروحي بر دست دارند و التماس به مامورين فرودگاه ميكنند كه اجازه بدهند با هواپيما بروند تهران ولي مامورين مانع شده اند. حاجي بابايي برمي گردد پيش فلاحي و ماجرا را براي او تعريف مي كند. فلاحي دستور مي دهد آنها را به داخل راه بدهند. حاجي بابايي دستور را ابلاغ مي كند و ماشين را مي راند به سمت مقر فرماندهي .
    ميانه هاي راه چرخ ماشين پنچر مي شود و حاجي بابايي كه معطل گرفتن پنچري چرخ شده با تاخير به فرودگاه برمي گردد. وقتي مي رسد هواپيما را مي بيند كه در غروب ساعت هفت عصر آسمان اهواز اوج گرفته و چون قطره جيوه اي در سرخي آسمان حل مي شود.
    هواپيما تا 80 مايلي تهران به آسودگي پرواز مي كند . خلبان با برج مهرآباد تماس مي گيرد و اجازه كم كردن ارتفاع پرواز را مي خواهد . موافقت مي شود . 15 مايلي تهران . خلبان دوباره مي خو اهد ارتفاع را كمتر كند. باز موافقت مي شود. ارتفاع پرواز تا 8500 پايي زمين پايين مي آيد . به محض كم شدن ارتفاع هر چهار موتور هواپيما از كار مي افتد.
    روياي صادقه
    نزديك به سه ماه پيشتر از 7 مهر.1360 به تاريخ 1360 4 25 نامه اي به نشاني سازمان اتوبوسراني شهر و حومه بندرعباس توسط يكي از اهالي بندرعباس به همراه يك جلد قرآن حكيم به دست تيمسار فلاحي مي رسد. متن نامه كه نعل به نعل نقل مي شود چنين است :
    بسم الله الرحمن الرحيم
    تيمسار معظم آقاي فلاحي
    پس از عرض سلام شب جمعه گذشته بعد از فراغت از نماز شب در خواب بودم كه منظره اي را ديدم كه تاكنون در هيچ جاي ايران نديده ام . چون راننده هستم خيلي از جاها را ديده ام ولي تا حال جايي را به اين زيبايي نديده بودم . خواب ديدم كه در گلستاني در كنار يك نفر حركت مي كنيد و آن شخص شما را به چهار نفر معرفي مي كند. شخصي كه از همه بزرگتر و مورد احترام همگي بود كتابي در دست داشت و با شخص ديگري كه حسن نام داشت سخن مي گفت . چون شما و آن شخص كه در راه بوديد و آنها نزديك شدند سخن را قطع كرد و چون شما نزديك شديد كه سلام دهيد شخص ميانه كه بعد فهميدم مولايمان علي ابن ابي طالب (ع ) است پيشدستي كرد كه از طرف شخصي كه با رسول خداست و آن نفر كه روبرو نشسته است مولاي متقيان علي ابن ابيطالب (ع ) است و آن دو تن كه در اطراف رسول خدا نشسته اند امام حسن (ع ) و چون خواست نام ديگري را ببرد همه سر به تعظيم فرود آوردند. سپس رسول خدا(ص ) فرمود : فرزند دلبندم حسين (ع ) است و دست دراز نمود و دست او را در دست خود گرفت و فشار داد و چون نوبت رسيد كسي كه خود را معرفي مي نمود گفت : اين ولي عجم مي باشد. از نزديكان سلمان است . سپس رسول خدا فرمودند آفرين بر سلمان باد كه بيشمار از ايشان دين خدا و فرزندان ما را ياري كرده اند. رنگ چهره شما تغيير زيادي كرده بود و لبهاي شما مرتب به هم مي خورد و سپس رسول خدا(ص ) فرمود : اي ولي ما! از سلمان جز نيكي نديدم و حال آنچه بر ما روشن است آنجا كه فرزندم حسين (ع ) تنها ماند شما به ياري او آمديد. خداوند شما را و پدر و مادر تو را قرين رحمت فرمايد. سپس ظرفي كه از سفال بود را پر از آب كرد و به شما تعارف كرد و شما آن آب را نوشيديد و مقداري كه باقي ماند شخصي كه با شما بود گرفت و بقيه آب را نوشيد و رسول خدا(ص ) فرمود : ولي ! تو ياري دهنده ما در دين خدا هستي و به فرزندم مهدي (عج ) كه اكنون همراه توست سفارش شما را نموده ام . دست شما را در دست مهدي (عج ) گذاشت و آنگاه ديدم كه حسين (ع ) گريه مي كرد. شما را تا راه زيادي بدرقه كردند و از خواب بلند شدم كه موقع نماز صبح بود. اي كاش آنچه شما مقام داريد در پيش خدا و رسول خدا(ص ) به ما نيز تعلق گيرد كه شنيدم رسول خدا فرمود كه تو از نزديكان سلمان هستي و سلمان با رسول الله است . خواب حيات است و ما معتقديم به آن . آنچه ديدم و شنيدم برايت نوشتم و وظيفه داشتم كه براي حضرتعالي بنويسم و با يك جلد قرآن كريم براي شما ارسال نمودم تا جزئي از شما باشد.
    با تقديم احترام
    نوربخش ظهراب زاده ـ بندرعباس 60 4 25
    آدرس : سازمان اتوبوسراني شهر و حومه بندرعباس
    ناصر فلاحي برادر تيمسار فقيد نقل مي كند : « از طالقان برمي گشتيم . به منطقه نظامي آبيك كه رسيديم بي سيم از كار افتاد. توقف كرديم . عيب بي سيم كه رفع شد پيام امام (ره ) توسط مرحوم سيد احمد خميني به تيمسار ابلاغ شد. همين وقت سرهنگ نامجو و سرتيپ فكوري هم رسيدند. »
    نيم ساعت بعد به وقت خداحافظي شهيد فلاحي يك قطعه عكس نظامي از خودش را به همراه نامه اي كه خوانديد به برادرش مي دهد. او را مي بوسد و به راننده مي گويد : حركت كنيد به طرف تهران . برادر مي پرسد : براي ملاقات بعدي بيايم تهران تيمسار مي گويد : با وجود اين نامه ; برگشت بعدي با خداست . متوجه نگاه خيره دو برادرش مي شود. مي گويد : خوب مرا نگاه كنيد. و دوباره تكرار مي كند : من ديرم شد بايد بروم .
    شهيد فلاحي به تاريخ 7 مهر 1360 در شبي تاريك با همسفران ابدي اش فكوري كلاهدوز نامجوي و آن زن و پيرمرد و مجروح كه براي معالجه به تهران مي رفتند به آسماني آبي و هميشه روشن پرواز كردند.
    فلاحي رفت و ما را تنها گذاشت . با عصايش كه هديه ترور شدنش در كردستان بود ما را تنها گذاشت . كافي ست نگاهي به آن عصا بياندازيد تا راز تنهايي و مهرباني اش را در يابيد. او بدون عصايش رفت . ديگر لازمش نداشت .
    سازمان ايثارگران نزاجا
    شهيد فلاحي :
    مهاجمان وارد بخشي از شهر پاوه شده بودند. (آنها) پزشكان و حتي بيماران را سر بريده بودند. سر يك پاسدار را با موزاييك از گردنش جدا كرده بودند. شهر در آستانه سقوط بود.
    نيمه هاي شب آخرين پيام شهيد چمران را دريافت كردم . هنوز هم آنرا با خود دارم . فقط نوشته بود : « تيمسار فلاحي ! خداحافظ خداحافظ خداحافظ »
    من و چمران روزه بوديم . از افطار كه خبري نبود سحر هم كه چيزي نخورديم . سحر از داخل آفتابه توالت آب خوردم تا بتوانم روز بعد را روزه بگيرم . اين اوضاع شهر بود...