روزنامه جمهوري اسلامي 16/09/1382 صفحه مقالات

  • در حسرت پنج بهار جاودانه
  • در آستانه حيدر(ع ) منتشر شد
  • *****
    در حسرت پنج بهار جاودانه


  • عرض ارادتي به ساحت مولا اميرالمومنين (ع )
    ث كاظم كامران شرفشاهي
    ... سرشارم از مهرت اي آنكه تمام خوبيها از تو معنا مي گيرد. نام مقدس تو ابتدا و انتهاي همه جستجوهاست ... انديشه تو خورشيدي است كه غروب نمي شناسد... نگاهت بارقه اي آسماني است كه ديو ظلمت ياراي نگريستن به آن را ندارد... كلامت بهار بي خزاني است سبز و جانفزالله و قلبت ... آه چگونه بگويم !
    لبريزم از عشقت اي قامت بلندي كه سرمشق تواضعي و پهلوانان اخلاص و فروتني را از تو مي آموزند و گاه سختي از تو مدد مي جويند و نام تو را بر زبان مي رانند. كيستي اي خدايي مردي كه كليد همه درهاي بسته اي و مراد همه جانهاي خسته
    كيست كه تو را بشناسد و نستايدت اي كسي كه خداو رسولش تو را ستوده اند به پرهيزكاري و فضائلي كه در هيچكس جز تو اجتماع نكرده . تو معيار سنجش حقي اي يگانه همه دوران ها كه عدالت از تو آبرو يافت و شرف از تو معنا.
    بي نام تو جهان صحيفه بي مقداري بود. هرچه بود ناقص و ناتمام بود. و احسان واژه گنگي بود گمشده در انبوه واژه ها و هيچكس نمي توانست « ابوالايتام » باشد و نان و خرما و محبت را به تساوي قسمت كند.
    متمايزتر از تمامي ممتازاني . نامدارتر از تمامي ناموران . آميزه اي شگفت و برتر از اساطيري . مجموعه اي عظيم از همه ناممكن ها. آيينه « جلال » و « جمال » خدا تويي .
    اوصاف تو فزون و قلم لنگ است . فرصت اگرچه قرنها باز هم تنگ است . تو آن حقيقت والايي كه چون كوه قد برافراشته اي و تنها آنان مي توانند عظمتت را دريابند كه گامي به تو نزديك تر شوند.
    ژرف تر از اقيانوس و گسترده تر از كهكشان هايي و در پيشگاه تو ما چون كودكاني در اول راه .
    اي « مظهر العجائب » چگونه بايد از تو سخن گفت وقتي كه قرنهاست زبانها و قلمها از تو مي گويند و مي نويسند و باز هم اين عطش عطش از تو گفتن از تو سرودن سيراب نمي شود. چه بسيار آمده اند و رفته اند. مرداني با علم و صولت و قدرت اما جز نامي از آنان بر صفحه تاريخ نقش نبسته است . و زمان آنان را در زير غبار خاموشي و فراموشي از ياد برده است . اما تو حرف هميشه ها و هر روزي . حتي ثانيه ها از رايحه نجيب تو آكنده است و ديوان سخن سرايان نامدار متبرك از مدح و منقبت توست .
    هيچكس چون تو اينگونه محبوب خاص و عام نبوده است اي « سلطان قلبها » كه باب الحوائج حاجتمندان دنياو شفيع ديار آخرتي .
    باران به كرامتت رشك مي برد و ابرها بي گمان سخاوت را از تو آموخته اند كه به هنگام نماز نيز نيازمندي را نراندي و با بخشيدن انگشترت چون نگيني بر تارك جانها نشستي .
    مقام تو آنقدر رفيع است كه حتي در ولادت نيز با هيچكس همسان نيستي اي « مولود كعبه » . كي در خانه خدا ديده به جهان گشودي و شهادت را در خانه خدا به تجربه نشستي . مگر مي توان از ياد برد نخستين دعوت توحيد را كه هيچيك از مردان جز تو دست بيعت دراز نكرد. اي « يعسوب الدين » كه پيشگام ترين مرداني در لبيك گفتن به دعوت حق در هنگامه اي كه ده بهار را بيشتر پشت سر نگذرانده بودي اي پسر عمي كه رسول خدا سرپرستي تو را برعهده گرفت و تو را برادر و وصي خود خواند.
    در مقام جانبازي و وفا شايسته تر از تو كيست كه لياقت خفتن در بستر پيامبر را داشته باشد و در هنگامه خوف و خطر سراز پاي نشناسد و در راه اعتلاي دين محمد(ص ) خود پاي به قربانگاه نهد و مرگ را به بازي گيرد
    كدام پهلوان اساطيري شجاعت را چون تو تجسم بخشيد كه در ميدان كارزار هيچگاه پشت به دشمن نكند و با زرهي قدم به ميدان نبرد بگذارد كه پشت نداشته باشد كدام جنگجوي دلاوري چون تو در ميدان رزم بر كافران تاخته است كه آسمان را به تحسين وادارد كه : « لافتي الاعلي لاسيف الاذوالفقار »
    ذوالفقار بي تو مفهومي ندارد. ذوالفقار دردست تو در مشت با كفايت تو ذوالفقار است . اگر اذن تو نباشد ذوالفقار در نيام خود آرام مي گيرد هرچند كه اين آهن آبديده مشتاق آن است كه قبضه اش بردست تو بوسه زند و آنگاه چون صاعقه بر سر و روي مشركان و مستكبران فرود آيد و جان پلشت آنان را به ضربه سهمگين تيغ دو دم خود بستاند و از اين رهگذر دلهاي مجروح ستمديدگان را التيام بخشد.
    ذوالفقار تنها يك شمشير نيست ذوالفقار يك پاسخ قاطع ذوالفقار مجري كيفري ذوالفقار تحقق وعده راستين الهي به ستمگران است .
    ذوالفقار معجزه اي است سترگ تر از عصاي موسي كليم الله . ذوالفقار تيغي است كه پليدي در مقابل آن تاب ايستادگي ندارد. هيچ شمشيري چون ذوالفقار برنده و كوبنده نيست و هيچ شمشيري چون ذوالفقار براي اقامه قسط و عدل و اجراي احكام الهي تا اين اندازه در ميدان كارزار زير تيغه آفتاب ندرخشيده است .
    ذوالفقار خط شكن وصف شكن است . ذوالفقار تبلور روياي حق جويان و كابوس دائم حق گريزان است .
    ذوالفقار سلاح اصلاح است آنگونه كه حتي در چكاچك شمشيرها صدايش متمايز است و آشنا و متفاوت است و هراسناك .
    ذوالفقار در كف مردي است كه جهادش تنها براي رضاي خداست . كسي كه در غزوه « خندق » آنگاه كه بر پهلوان نامدار سپاه شرك چيره مي شود خشم خود را فرو مي نشاند و به جهاد نفس برمي خيزد به قول « مولانا » بنده حق است و نه مامور تن . آنكه حتي دشمنانش به جوانمردي و اخلاص او معترفند.
    « فاطمه » (س ) بزرگ بانوي دو جهان است . بانوي آب و آيينه پاره تن محمد مصطفي (ص ) و خديجه كبري (س ) كه بزرگان مهاجر و انصار به طمع كسب افتخار همسري با او گوي سبقت را از يكديگر مي ربودند اما به راستي چه كسي لايق همسري زهراي مرضيه بود اگر « ابوتراب » نبود
    فاطمه (س ) نور بود. فاطمه (س ) كوثر بود و تو ساقي كوثري . و پيوندتان باب رحمت ديگري بود بر ما كه به تماشاي زيباترين فصل خدا بنشينيم و هنگامي كه فرزندانمان از ما معني « ايثار » را مي پرسند بگوييم يعني علي (ع ) يعني فاطمه (س ).
    هيچ خانه اي خانه تو نمي شود. خانه اي كه هنوز خشت هايش بوي عشق مي دهد و عطر نفس هاي مقدسي كه زماني در آن خانه مي زيسته اند هنوز هم به مشام مي رسد. خانه اي كه پس از گذشت قرنهاي متمادي در قرن آهن و سيمان زيارتگه صاحبدلان جهان است .
    زير سقف اين چهار ديواري كه به اندازه تمام تاريخ سخن هاي ناگفته و ناشنيده دارد و از گزند باد و باران مصون مانده است آدمي احساس مي كند كه گويي پاي بر تكه اي بهشت برين نهاده و تمام عصب هايش براي درك كردن به تكاپو مي افتد. حسن (ع ) و حسين (ع ) سيد جوانان اهل بهشت عباس (س ) علمدار و اسوه از خودگذشتگي و جانبازي زينب (س ) شيرزن كربلا در اين خانه تربيت شده و باليده اند. به راستي كدام پدري چون تو فرزنداني چنين بزرگ تربيت كرده است اگر تو نبودي هيچگاه حماسه عاشورا سروده نمي شد. مگر نه اينكه هر شير مرد و شيرزني وارث خصايص پدران خويشند و به اين اعتبار عجيب نيست كه از « اسدالله غالب » فرزنداني چنين پديد آيد كه جهانيان را به حيرت وادارد و « ابوالعجائب » روزگاران لقب گيرند.
    منزلت تو آنقدر بزرگ است كه محمد(ص ) آن پيام آور رحمت و عزت نسبت تو را با خويش همچون نسبت هارون با موسي ذكر فرمود و تو را ميزان رستگاري برشمرد.
    اي برادر رسول خدا اگر تو نبودي چه كسي در بدر و احد و خندق و خيبر به دفاع از دين خدا برمي خاست
    اي فاتح خيبر اگر تو نبودي آنگاه كه رسول اكرم (ص ) به ديدار معبود شتافت چه كسي لياقت آن را داشت كه آن تن نازنين را با گلاب اشك غسل دهد
    بگذار آنان كه خود را صحابه قلمداد مي كنند در « سقيفه » براي خلافت اجتماع كنند. بگذار فرمايش خدا و پيامبرش در « غدير خم » را ناديده انگارند. بگذار كه تو را به جرم جواني و بذله گويي از حق جانشيني پيامبر و خلافت بر مسلمين كنار بگذارند. بگذار كه « فدك » را غصب نمايند. بگذار كه خانه ات را به آتش بكشند و ياس كبودت را زهراي بتول را به فجيع ترين شكل ممكن به شهادت برسانند. بگذار... اما خورشيد حقيقت هيچگاه در پس ابرهاي گذرا نخواهد ماند و ننگ و رسوايي دامان سياهكاران را رها نخواهد كرد. وجدان آگاه جهانيان در مسند قضاوت حق را از باطل باز خواهند شناخت و سيه روي خواهد شد هركه در او غش باشد.
    « ولتر » فيلسوف و اديب نامدار فرانسوي گفته است : « آخرين درخواست رسول اسلام كه همانا جانشيني پسر عم او علي بن ابيطالب (ع ) بود اجابت نشد. » نمي دانم كه چرا هرگاه به ياد اين سخن « ولتر » مي افتم اندوه و حيرت عجيبي بر قلبم چنگ مي زند. در اين جمله كوتاه جاذبه اسرارآميزي نهفته كه همراه با تاسفي جانگداز و توان فرساست .
    25 سال سكوت و شكيبايي 25 سال انحراف ها را ديدن و دندان به جگر فشردن 25 سال خانه نشيني 25 سال گستاخي ها را تحمل كردن و دم بر نياوردن 25 سال ...
    چه طاقت شگفتي مي خواهد اينگونه 25 سال به سر آوردن براي مردي چون تو كه 23 سال در صف اول جهاد و محبوب ترين مردمان نزد رسول خدا بودي . و اينك ناگزيري از سكوت تا جامعه نوپاي اسلامي به آسيب تفرقه و تشدد دچار نشود و در معرض اضمحلال و فروپاشي قرار نگيرد. كيست كه اينگونه حق خود را فداي مصالح جامعه كند و رضاي خدا را بر رضاي خويش مقدم شمارد
    و عاقبت آن 5 بهار دلپذير فرا رسيد و تو به اصرار امت به تنگ آمده از فساد و انحراف مسند خلافت را كه ارزشش از كفشهاي وصله خورده ات در نگاهت كم بهاتر بود را پذيرفتي . اما ديگر دير بود و آن 25 سال فضا را براي رشد انگل ها آنگونه مساعد كرده بود كه بازگشت براصول نخستين و ارزشهاي اصيل سخت دشوار بود. به راستي حق با تو بود كه زمانه آنقدر پست شد آنقدر پست شد آنقدر پست شد كه گفتند علي (ع ) و معاويه !!
    به راستي چه تلخ است كه اوضاع به صورتي دگرگون شود كه نام فرزند فاسد ابوسفيان و هند جگر خوار در كنار نام مبارك تو برده شود و سياه كاران و نيرنگ بازان از لانه هاي بويناك خود بيرون خزند اشباح كفار و مشركان از گورها سر بر آورند و جاهليت عرب باز جان تازه اي بگيرد !
    اين بار مگر جرم تو چه بود كه از سه جهت محاصره ات كردند و تو را به تجديدنظر فراخواندند. قاسطين مارقين و ناكثين سه تكه از چهره شيطان بودند كه جهل و تمنيات پليد خود را در زير صورتكي از دين عرضه مي داشتند و تو مي دانستي اما جامعه ساده لوح نمي دانست و باور نمي كرد كه مخالفت برخي از اصحاب رسول خدا با تو نه از سر دلسوزي و دين خواهي بلكه از شدت زياده طلبي آنان است و آنان زباني نمي فهميدند جز زبان ذوالفقار. و ذوالفقار پس از سالها آرميدن در بستر صبر تو بار ديگر از غلاف بيرون آمد تا سركشان را بر سر جاي خودشان بنشاند . « جمل » « صفين » و « نهروان » ميوه هاي تلخ 25 سال كژي و انحراف بود.
    تنهايت گذاشتند آنگاه كه كيسه هاي زر معاويه و دسيسه هاي تزوير آلود « عمروعاص » كتاب خدا را بر سر نيزه ها برد. آنگاه كه گردنكشان به دروغ بانگ برآوردند كه مطيع « حكم الله » هستند. و تو فرياد برآوردي كه « قرآن ناطق من هستم » و هشدار دادي كه فريب توطئه هاي اهريمني را نخوريد. اما هروله كردند تا صداي تو در هياهو گم شود. و لشكريانت كه مكر ابليس خرد آنان را به زنجير كشيده بود به سويت يورش آوردند تا حكميت را بپذيري و ابله مقدس مابي چون « ابوموسي اشعري » را بر تو تحميل كردند و... شد آنچه نبايد مي شد.
    هيچ زباني ياراي آن را ندارد كه تنهايي تو را شرح دهد. تنهايي تو را بايد از نخلستانهاي كوفه پرسيد. تنهايي تو را بايد از آن چاه پرسيد كه آب زلالش هنوز و هميشه طعم اشك تو را مي دهد.
    حق با تو بود كه بنالي از جماعتي كه وقتي دعوت مي كني اجابت نمي كنند و وقتي فرمان مي دهي اطاعت نمي كنند. حق با تو بود و تقواي تو اجازه نمي داد از هر وسيله اي براي رسيدن به هدف استفاده كني .
    جرم بزرگ تو آن بود كه مي خواستي « عدالت » را جاري كني .
    هيچكس چون تو « حقوق انسانها » را محترم نشمرد و براي احقاق آن تا پاي جان ايستادگي نكرد.
    هيچ اميري همانند تو ساده نزيست و از تجمل و اسراف اجتناب نكرد. اي « اميرالمومنين » كيستي كه به هنگام مراجعه بر سر اختلاف مالكيت زره با غيرمسلماني از قاضي مي خواهي كه تو را در محكمه « اميرالمومنين » خطاب نكند و در داوري تنها « حق » را ملاك قرار دهد !
    كيستي تو اي اميري كه سر از كاخ هاي باشكوه در نياوردي و چون مردم زيستي و جز به نيت احسان نكوشيدي و به « قناعت » آبرو دادي و به چشم حقارت بر هيچ تهيدستي ننگريستي .
    هيچكس چون تو كاخ و كوخ را با هم نديد و از ثروتي سخن نگفت كه به قيمت پايمال شدن حقي از ديگران جمع آوري شده .
    هيچكس چون تو به نان جوين اكتفا نكرد. تو گرچه مي توانستي اما هرگز حاضر نشدي بر سر سفره اي از غذاهاي چرب و خورشت هاي رنگارنگ بنشيني ... تو گرچه مي توانستي اما هرگز جامه هاي فاخر و زربفت نپوشيدي ... تو اگرچه مي توانستي اما هرگز سهمي از ديگران بيشتر براي خود و يا اقوام ات نخواستي ... تو اگرچه مي توانستي امالله مرگ در بستر براي كسي چون تو كوچك بود. مرد صحنه هاي نبرد كه با آغوش باز بارها تا آستان شهادت پيش رفته بود و پيكرش با زخم الفتي ديرينه داشت تقديري ديگر را مي طلبيد.
    و تيغ زهرآگين « ابن ملجم مرادي » مي دانست كه توان رويارويي با او را ندارد. او مي دانست كه حيدر كرار تنهادر هنگام نماز آنچنان از خود بي خود مي شود كه مي توان پيكان به استخوان رسيده را بي هيچ احساس دردو ناله اي از جسم او بيرون كشيد. پس سحرگاه محراب مسجد كوفه را به ضربتي رنگين كرد.
    هيچ سجده اي زيباتر از سجده گلگون تو نيست اي شهيد محراب كه صدايت هنوز در مسجد كوفه مي پيچد كه « به خداي كعبه سوگند كه رستگار شدم . »
    جز توكيست كه حتي در قبال قاتل خود احساس تكليف كند و از نوشيدن شيري كه برايش آورده اند صرفنظر كند و آن را براي قاتل خود بفرستد. و در قصاص قاتل خود سفارش كند كه بيش از يك ضربت به او نزنيد و او را نيازاريد.
    مظلوم تر از تو كيست كه وقتي خبر شهادت تو در محراب مسجد كوفه به شهر « شام » مي رسد همه از يكديگر مي پرسند : « مگر علي (ع ) نماز هم مي خواند ! »
    مظلوم تر از تو كيست كه تو را همچون همسرت زهراي اطهر شبانه غسل و كفن كردند و در مكان نامعلومي پيكر مطهرت را به خاك سپردند.
    شگفتم از كساني كه 63 سال در كنار تو زيستند اما تو را نشناختند و دم مسيحايي تو را به جان نپذيرفتند تا از خواب گران زمستان بيدار شوند.
    شگفتم از آناني كه در چشمان تو ننگريستند تا بهشت را در آيينه زلال چشمانت به تماشا بنشينند و دست از عجوزه مكار دنيا بردارند و با تو بيعت كنند.
    با تو تا بهشت راهي نيست . بهشت يعني پناه يافتن در سايه سار نخل كرامت تو. بهشت يعني غوطه ور شدن در درياي بيكران نگاه تو و تنفس در هوايي كه عطر نفس تو در آن موج مي زند. براي ما كه پيروي از پيشوايي چون تو برترين سعادت و بالاترين افتخار است هر جا تو باشي آنجا بهشت است . مهر تو را به دل داشتن اگرچه قرنها جرم بوده است و سرانجامي چون شكنجه و تبعيد و مرگ به دنبال داشته است اما مهر تو را نتوانستند از دلهايي كه براي تو مي تپد بربايند. و شيعه يعني عاشقانه زيستن تا سرحد مرگ . و شيعه يعني دست از جان شستن اما از مهر تو هرگز و شيعه يعني چون تو زيستن و به امامي چون تو اقتدا كردن . و شيعه يعني همنوايي با محرومان و ستيز با ستمگران و جهاد در راه برقراري عدالت و رفع تبعيض و فتنه از جهان .
    اينك ماييم و راه و تويي رهنماي ما
    ايستاده ايم چون كوه استوار بي هراس
    سرشار مهر تو لبريز از انتظار
    سبزيم از آنكه بيعت با تو كرده ايم
    سرخيم از آنكه حتي به زير تيغ نشكسته ايم عهد و به تو دل سپرده ايم
    ما شيعيان توايم اي شهسوار عشق
    برما گواه باش روز رستخير...

  • *****
    در آستانه حيدر(ع ) منتشر شد




  • به مناسبت فرا رسيدن شهادت جانگداز مولاي متقيان امام علي بن ابيطالب (ع ) كتاب « در آستانه حيدر » از سوي فرهنگسراي ولا وابسته به سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران چاپ و منتشر شد.
    در مقدمه اين كتاب آمده است : « مناقب و مكارم اخلاقي حضرت علي (ع ) را نه زبان ياراي گفتن است و نه قلم را توانائي نوشتن زيرا آن حضرت در تمام فضايل اخلاقي و ملكات نفساني وارث رسول اكرم (ص ) بود و به مانند كوه مرتفع و بلندي مي ماند كه طاير خيال به قله آن پرواز نتواند نمود و چون اقيانوس ژرفي است كه غواص انديشه را قدرت رسيدن به قعر آن نخواهد بود. »
    در اين مجموعه كه به كوشش مهدي تقي زاده گردآوري شده از سي و هشت شاعر معاصر 44 شعر انتخاب و به چاپ رسيده است .
    در ميان آثار چاپ شده در اين مجموعه اسامي تعدادي از شاعران نام آشناي معاصر برمي خوريم كه عبارتند از : سيد حسن حسيني قيصر امين پور عبدالجبار كاكائي عليرضا قزوه سلمان هراتي مشفق كاشاني سهيل محمودي و...