سال 1375 براي تصدي
ماموريتي از سوي دولت به
تركيه اعزام شدم
در همان
روزهاي اول
تلفن دفتر به صدا
درآمد و خانمي كه خود را
پزشك فرزند مستخدم محل
كار ما معرفي مي كرد پشت خط
بود و حال آن كودك را از من
سئوال كرد و خواهش كرد كه به
محض دسترسي به والدين آن
كودك از آنها بخواهم كه هر چه
زودتر فرزندشان را نزد آن
پزشك ببرند. و من اين كار را
كردم و موضوع را به اطلاع
والدين آن كودك رساندم .
روز بعد
از پدر آن كودك
پرسيدم موضوع چه بود گفت :
پزشك فرزند من اصرار داشت
كه ما را ببيند و گوشزد كند كه
واكسن كودك را تزريق كنيم و
توصيه هاي لازم را براي
فرارسيدن فصل سرما به ما
بكند.
به ياد توصيفي افتادم كه در
خصوص نبي گرامي اسلام
حضرت محمد(ص ) در متون
روائي ديده بودم : « طبيب دوار
بطبه » (طبيبي است كه براي
مداوا به دنبال بيمار است ).
چند روز پيش فرزند دو
ساله ام بر اثر سرماخوردگي
دچار تب شد و به توصيه
پزشكان او را به بيمارستان
طبي كودكان (اهري ) منتقل
كردم
بلافاصله به درمانگاه
مراجعه كردم و توضيح دادم كه
فرزندم دچار تب بالايي است .
هيچكس به گفته من اهميت
نداد و مرا به صف بيماران در
انتظار معاينه پزشك راهنمايي
كردند. نامه اي را كه پزشك
فرزندم در خصوص وخامت
حال او نگاشته بود نشان دادم
ولي وضعيت تغييري نكرد.
بالاخره ساعتها در انتظار
معاينه بودم كه ناگهان فرزندم
در آغوش مادرش دچار تشنج
شد و سراسيمه به اتاق پزشك
دويدم و او نيز ما را به
اورژانس راهنمايي كرد. در
اورژانس
برخي اقدامات اوليه
انجام شد و مقرر گرديد فرزندم
در بخش عفوني بيمارستان
بستري مي شود.
به اتاقي كه بر روي آن
كلمه « پذيرش » درج شده بود
راهنمايي شدم . متصدي
پذيرش فردي كم حوصله و
فاقد توانائي لازم براي استفاده
از رايانه بود به گونه ايي كه براي
تايپ نام فرزندم مدت زماني
بيش از ده برابر مدت زمان لازم
صرف كرد و وقتي چهره مرا كه
از اضطراب حكايت مي كرد
ديد
با بي اعتنايي گفت : همين
كه هست !!
پس از يكساعت
كودك را
در بخش عفوني كه فاقد
امكانات بهداشتي است بستري
كرديم ; اتاقي كمتر از 7
مترمربع و چهار كودك بيمار
عفوني !!!
صندلي و تخت موجود
شكسته بودند و نظافت محل
عجيب مورد غفلت واقع شده
بود. پرستار بلافاصله مرا براي
خريد درجه حرارت كه با آن
ميزان تب بيمار را بسنجند به
سوپر ماركت راهنمايي كرد و
من بلافاصله براي امتثال اين
امر
راهي شدم .
وقتي آمدم چندين نفر را
بر بالين فرزندم ديد كه همسرم
را احاطه كرده بودند و
سئوالات خود را كه بيشتر به
سئوالات درسي مي مانست
مي پرسيدند. و پاسخ
مي شنيدند پرستارها به هيچ
سئوالي بدون تلخ زباني و
تندخويي پاسخ نمي گفتند و
حتي براي اينكه داروي فرزندم
را در ساعت مقرر به او
بخورانند
چندين بار تذكر
مي دادم و آخرالامر با غرولند
حاضر مي شدند.
شب شد و من بيمارستان
را ترك كردم و همسرم در كنار
فرزند بيمارم ماند. با اينكه
بسياري از مسئوليتهاي
پرستاران را به دوش مادران
منتقل شده بود
اما در عين
حال پرستارها حاضر نبودند
كوچكترين اقدامي را بدون
عصبانيت انجام
دهند.
همسرم مي گفت شب از
نيمه گذشته بود كه گربه اي به
بخش عفوني وارد شد و
كودكان بيمار از ترس به آغوش
مادران پناه بردند!
دعاي مادرم به يادم آمد كه
هميشه مي گفت : « خدا پاي هيچ
مسلماني را به بيمارستان باز
نكند »
فرزند من يكي از فرزندان
اين مرز و بوم است كه در مركز
چنين مورد بي مهري قرار
مي گيرد. تن آنها كه در روستا
زندگي مي كنند به ناز طبيبان
نيازمند مباد.
الف ـ تركمان

*****
به كدامين گناه !
|
خبر كوتاه ولي سنگين بود :
جمعه گذشته « امير تهراني »
پرنده پاراگلايدر در آسمان
امامزاده هاشم دچار سانحه
شد و جان خود را از دست داد.
اين خبر ممكن است براي
آنها كه مي گذارند و مي گذرند و
به نحوي خود را در سيطره
موج ارتباطات و در نظام مبتني
بر « انفجار اطلاعات » غرقه
مي بينند
بسيار ساده معمولي
ومثل ساير اخبار
باشد.
واقعيت هم آن است كه
چهره پر زرق و برق دنيا
مجالي براي آدمهاي زميني
باقي نمي گذارد تا حداقل
گوشه چشمي به آن سوتر و يا
اندك تفكري درباره پديده
« مرگ » داشته باشد. اما براي
اينجانب كه خود عزيزي را در
اين راه از دست داده ام و غم
ماتم برادرم « بهروز » هنوز بر
پشتم سنگيني مي كند
اين
خبرتكان دهنده و دردناك بود.
امير تهراني ششمين
قرباني پاراگلايدر در سال
جاري و جز دهها نفر كشته و
زخمي طي سالهاي اخير است
كه فقط به خاطر عشق به پرواز
و همنوايي و همسازي با
طبيعت و آسمان و احساس
زيباي نزديكي به خداوند
بلندمرتبه (احساسي كه اكثريت
قريب به اتفاق ورزشكاران
هوايي آن را حس كرده و به آن
ايمان دارند) جان شيرين خود
را از دست داد و متاسفانه بايد
گفت تهراني
شفيعي
مسن آبادي
اخباري
نامجو
سبزگل و... قرباني نوعي عدم
هماهنگي و ناكارآمدي و ضعف
مديريت پروازي در كشور ما
شده اند.
اينجانب چندي پيش طي
مقاله اي در روزنامه جمهوري
اسلامي در رابطه با مرگ چند
تن از عزيزانمان (كه آخرينشان
مرحوم نامجو بود) تذكر داده
بودم كه اگر اين روش بخواهد
در سيستم آموزش هوايي ما
ادامه پيدا كند قطعا ما شاهد
آخرين مرگ نخواهيم
بود.
مرگ مرحوم تهراني
گذشته از بار محنتي كه به
همراه دارد
حس
مسئوليت پذيري و بيداري ما را
بايد دو چندان كند. اينجانب نه
بعنوان يك خلبان
بلكه به
عنوان يك فرد ايراني مسلمان
چند سوال از مسئولين دارم .
طبق قوانين اساسي
ومدون كشور
هرگونه آموزش
و مجوز صدور براي فعاليتهاي
هوانوردي در حوزه « سازمان
هواپيمايي كشوري » مي باشد و
بس
پس چگونه انجمن
موسوم به « انجمن ورزشهاي
هوايي » كه زير نظر فدراسيون
كوهنوردي سازمان تربيت بدني
مي باشد و از بودجه بيت المال
ارتزاق مي كند
خودسرانه و
بدون پشتوانه اقدام به تاسيس
دفتر و دستك نموده و بدون
هيچگونه امكانات كافي
آموزشي
خدماتي
عملياتي
ايمني
مراقبتي
هواشناسي
پزشكي و... جوانها را به كام
مرگ مي فرستد
چرا سازمان تربيت بدني
سياست سكوت را در پيش
گرفته است
چرا مسئولين سازمان
تربيت بدني قريب به دوماه
است كه خانواده هاي قربانيان
را پشت درهاي بسته نگاه
داشته و اجازه ملاقات به آنها
نمي دهند
سازمان تربيت بدني بگويد
كه اصولا بر چه مبنايي و چه
اصولي مجوز فعاليت براي
تاسيس فعاليتهاي هوانوردي به
يك گروه داده است
چرا در مورد مرگ اين
عزيزان
سازمانهاي مسئول
سكوت كرده اند
ما از مراجع قانوني مانند
سازمان هواپيمايي كشوري
سازمان بازرسي كل كشور
مجلس شوراي اسلامي
قوه
قضائيه
دادستاني كل كشور
و... مي خواهيم كه به فرياد
جوانان برسند.
تا به كي بايد دست روي
دست گذاشت و شاهد
ماجراهايي تلخ از اينگونه بود
من دعا مي كنم كه هيچ
زماني
هيچ كسي دچار
صدمه اي روحي و يا جسمي
نگردد. ولي آقايان
اگر شما
عزيزي را
برادري را
جگر
گوشه اي را از دست مي داديد
اينگونه سكوت مي كرديد و
بي تفاوت مي مانديد
تا به كي بايد نظاره گر
« مديريتي چندگانه » بر
فعاليتهاي هوانوردي كشور
بود
« انجمن ورزشهاي هوايي »
وابسته به فدراسيون
كوهنوردي
عملكردي غيرقابل
توجيه طي اين سالها از خود
بروز داده و مسئولين آن
جوابگوي خونهاي ريخته شده
و جوابگوي خانواده هاي
قربانيان و ملت رشيد ايران
باشند.
گرچه آقايان همواره سعي
كرده اند كه خود را در سايه
مخفي كرده و كمتر آفتابي شوند
و هميشه گناه را به گردن افرادي
مي اندازند كه دستشان از دنيا
كوتاه شده است .
خلبان بهنام شفيعي

*****
صفحه حوادث
|
اينك
عصر يك روز
پاييزي مهربانترين ماه
خداست ; و من
گريزان از
آلودگي سرسام آور شهرم
در
پي آرامش به يكي از
ايستگاه هاي متروي تهران پناه
مي برم و به انتظار رسيدن
قطار
لحظه شماري مي كنم .
دقايقي بعد
مرد ميانسالي
در حالي كه ماسك محافظ
آلودگي را از صورتش
برمي دارد
لبخندزنان در كنارم
روي صندلي مي نشيند و
روزنامه اش را مي گشايد و به
صفحه حوادث آن چشم
مي دوزد; صفحه اي كه هميشه
حرفه ها با خود دارد :
« ... پدري در مقابل
ديدگان كودكانش با خنجر قلب
همسرش را پاره كرد...
... زني با شليك چند گلوله
مرگبار...
... مردي با بيرحمي هرچه
تمام تر
دو فرزند خردسالش
رالله
... هواي مسموم
شهر... »
ناخودآگاه بر خود مي لرزم
و به شدت احساس تشنگي
مي كنم . دلم مي خواهد افطار
كنم و به اندازه يك دريا آب
گوارا بنوشم و خوب سيراب
شوم : « كجايي اي نواي دلنشين
اذان مغرب !... »
مي خواهم قلم به دست
بگيرم و درباره علت و انگيزه
اين همه حادثه در سرزمينم
در
واقعيت هاي روزگار غوطه ور
شوم تا شايد راهي بجويم .
مگر در سال هاي دور
پدربزرگم و همه پدربزرگ ها
راه چگونه خوب زيستن را به
فرزندان شان نياموختند ! مگر
بعدها پدرم و همه پدران
وارثان پدران شان نبودند و در
جست وجوي آسايش و
آرامش ديگران بر لوح سفيد
جگر
قلم سياه نكشيدند و
سالها در جرايد گوناگون
نگفتند و ننوشتند و عاقبت چه
شد و چه آمد بر سر انسان
امروز اين سرزمين !
براي نوشتن لحظه اي
ترديد مي كنم و قلم از حركت
مي ايستد. با خود مي گويم
بنويسم و بنويسيم تا كه چه
شود ! مگر تاكنون از درد و
درمان كم گفته و نوشته اند !
پس چرا ديروز غروب پيرزن
مظلوم و دردمند همسايه ام با
جيبي تهي از نان و اسكناس
پشت در بيمارستان شهرم جان
سپرد ! پس چرا ديشب پدري
نامهربان در مقابل ديدگان
كودكانش با خنجر قلب
همسرش رالله چرا بايد
پرخواننده ترين قسمت
روزنامه ها صفحه حوادث باشد
و روز به روز بر تعداد مشتاقان
آن افزوده شود !
من به عنوان فردي از اين
دوران
از بودن و چگونه
زيستن خود درتعجبم ! خدايا
من كيستم ! چرا با وجود اين
كه شب و روز از مضرات افيون
مرگ آور مي شنويم و سخن
مي گوئيم
باز به سوي اعتياد
كشيده مي شويم ! چرا ديدن
نگاه غمگين كودكان طلاق
درونمان را مي سوزاند
اما باز
هم سر از دادگاه طلاق
درمي آوريم .
اي خالق مهربان من
چرا
چنين فراموشكاريم ! چرا يك
روز در گورستان ابدي
در
سوگ عزيزانمان غمباريم و از
وحشت مرگ بر خود مي لرزيم
ولي فرداي آن روز با بي خيالي
تمام
همه آموخته ها را به بوته
فراموشي مي سپاريم ! چرا
واژه مقدس « توكل » را گم كرده
و خود را ميدان دار و همه كاره
هر عرصه و ميداني مي دانيم !
يا رب العالمين ! چرا
نمي توانيم در آرامش
سر بر
سجاده عشق بگذاريم و دو
كلمه با تو سخن بگوئيم چرا
در چهار ركعت نمازمان چهل
بار انديشه مان به اين سوي و
آن سوي پرتاب مي شود و
خيالات عجيب و غريب به
سراغمان مي آيد !
يا علي بن ابي طالب ! اي
امير دو عالم ! تو بگو چرا بركت
از سفره مان رخت بربسته است
و هرچه مي دويم و تلاش
مي كنيم
باز هم همچنان
دستهايمان خالي است و راهي
به سوي آرامش نمي يابيم !
چرالله چرالله
... صداي بوق ممتد قطار
مترو
از دل سياهي تونل
مسافران خسته را به سوي خود
فرامي خواند. همه براي سوار
شدن
در پشت خط قرمز سكو
به انتظار مي ايستند. مي خواهم
ازجايم بلند شوم كه در يك
لحظه تكان دهنده
ناگهان مرد
ميانسال كنارم
برخود مي لرزد
و سرش روي شانه ام مي افتد و
روزنامه و ماسك از دستش رها
مي شود.
... قطار هر لحظه از ايستگاه
فاصله مي گيرد و دور و دورتر
مي شود...
حال من مانده ام و مردي
كه لحظاتي قبل مثل همه ما
نفس مي كشيد به ماسك
محافظ آلودگي و مردي
مي نگرم كه سالهاي سال هواي
آلوده تهران را استنشاق كرد;
مردي كه مي خواست يكي از
هفتصد هزار مسافر روزانه مترو
باشد و در آرامش سفر كند
اما
نتوانست حتي چند دقيقه
هواي سالم ايستگاه را تحمل
كند.
... در گوشه اي از سكوي
ايستگاه
صفحه حوادث
روزنامه همچنان خودنمايي
مي كند و همگان را به سوي
خود فرا مي خواند :
« پدري در مقابل ديدگان
كودكانش با خنجر...
زني با شليك چند گلوله ...
مردي با بيرحمي هرچه
تمام تر...
هواي مسموم شهر... »
حميدرضا نظري

| | |