« روشن تر از آبي » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد
بنياد شهيد انقلاب اسلامي به زينت طبع آراسته
گرديد.
« فرزام شيرزادي » مولف كتاب
خاطراتي از زندگي
سرلشكر شهيد حسن آبشناسان با فرمانده لشكر 23 نوهد
ارتش جمهوري اسلامي ايران را بصورت داستاني در 11 فصل
مجزا به رشته تحرير درآورده است و انتشارات بنياد شهيد
انقلاب اسلامي اين مجموعه داستاني را در 160 صفحه قطع
رقعي و در شمارگان 3000 نسخه منتشر و در اختيار
علاقمندان قرار داده است . آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از
مقدمه كتاب است : در طول هشت سال دفاع از ايران
فرماندهان چريكي بودند كه با بيست نفر يا بيشتر از آن مي رفتند
براي جدال با دشمن و بارها و بارها گروهي كه بازمي گشت حتي
كمتر از پنج نفر بود
اما حسن آبشناسان هيچ گاه پشت سر
گروهش حركت نكرد
او هميشه نوك پيكان خط حمله بود و
هنگام بازگشت نيز با فاصله اي عقب تر از بقيه گروه حركت
مي كرد...

*****
قلم پايداري
ماهيت جنگ هشت ساله
|
اشاره : « حسين داداشي » از رزمندگان بنام گيلان و از
نويسندگان ادبيات مقاومت اين استان به شمار مي رود كه
خاطرات جنگ را با قلم شيوايش مزين مي كند. او پس از جنگ
در منصب هاي مختلف فرهنگي انجام وظيفه كرده است و امروز
بعنوان رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس گيلان
و همچنين مديريت مسوول « ستارگان درخشان » ماهنامه كنگره
بزرگداشت سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان مشغول
فعاليت است .
با گذشت بيش از پانزده سال از پايان جنگ ايران و عراق
هنوز تحقيق جامعي درباره ماهيت اين جنگ ارائه نشده است .
هرچند تبيين ماهيت اين جنگ امر دشواري است
اما روشن
شدن آن به طور در خور توجهي تكليف پرسش هايي مانند دلايل
آغاز جنگ يا حتي طولاني شدن پايان آن را مشخص خواهد كرد.
با ظهور پديده انقلاب اسلامي در ايران استراتژي راهبردي
آمريكا در منطقه متزلزل شد. در نتيجه
اين كشور درصدد برآمد
تا به نوعي منافع حياتي خود را در منطقه بازسازي كند.
اين هدف مي توانست در نخستين گام با به سازش كشاندن
انقلاب ايران و در دومين گام
با تضعيف نظام نوپاي جمهوري
اسلامي ايران به دست آيد.
در اين ميان
تمامي اقدامات و تدابير آمريكا در ايران
از
قبيل تحريك گروه ها و قوميت ها
تشديد بحران هاي داخلي
حمله نظامي به تهران براي آزاد كردن گروگان ها
كودتا و... با
بن بست روبر شد. در نتيجه طبيعي بود كه در جستجوي يك
راه حل نهايي (جنگ ) باشد تا اهداف و منافع حياتي خود را
تامين كند.
از سوي ديگر پيروزي انقلاب اسلامي در ايران و بي ثباتي
سياسي
اقتصادي و نظامي اي كه اين كشور با آن رو به رو بود
فرصت طلايي مناسبي را در اختيار راهبران عراق قرار داد تا از
طريق تحميل يك جنگ پرشدت
اهداف و منافع ملي خود را
تامين كنند.
شوروي
سومين بازيگر صحنه
محتاطانه مترصد فراهم
شدن شرايط مناسب بود. تا از طريق آن
هدف و آرزوي ديرينه
خود را (دستيابي به آبهاي خليج فارس ) تامين كند.
در نتيجه بهار انقلاب اسلامي و تضعيف نظام سياسي جديد
ايران مي توانست هم هدف سياسي جنگي باشد كه عراق عليه
ايران آغاز كرد و هم تامين كننده اهداف بين المللي آمريكا
اهداف ملي عراق و اهداف بين المللي شوروي باشد.
با روشن شدن هدف سياسي جنگ
مي توان به صورت نسبي
ماهيت جنگ هشت ساله را درك كرد و در نتيجه
به خوبي به
دلايل آغاز و تداوم و چرايي پايان آن پي برد.
تا زماني كه عراق از برتري نظامي برخوردار بود
آغاز و
تداوم جنگ مي توانست انقلاب اسلامي را مهار و نظام سياسي
ايران را تضعيف كند
اما برتري نظامي ايران نه تنها اهداف
سياسي آنها را از جنگ تامين نمي كرد
بلكه مي توانست نتايج
معكوسي را نيز دربرداشته باشد و ماهيت جنگ را تغيير
دهد.
به همين دليل با آغاز برتري هاي ايران در جنگ
زمزمه هاي
پايان جنگ قوت گرفت و در پي انجام دو عمليات والفجر هشت
و كربلاي پنج
قطع نامه 598 تصويب و فعاليت سياسي براي
پايان جنگ آغاز شد
بدين ترتيب ماهيت جنگ و مهار و
تضعيف ايران كه در سال هاي پاياني آن درحال تغيير بود
زمينه هاي پايان جنگ هشت ساله را فراهم آورد و آغاز كنندگان
جنگ را به اين نتيجه رساند كه بايد هرچه سريع تر به جنگ پايان
دهند.
حسين داداشي

*****
او فقط هفت سال داشت
|
ناگفته هاي اسارت از زبان امير سرتيپ علي داوري
رئيس سازمان ايثارگران نزاجا
تهيه و تنظيم : حسين ذكريائي
اشاره : چندي پيش با اميرسرتيپ دوم « علي داوري » رئيس سازمان
ايثارگران نزاجا گفت وگويي را به چاپ رسانديم و قول داديم كه در آينده
گوشه هايي از ناگفته هاي اين بزرگوار را جداگانه در فرصتي مناسب زينت بخش
صفحه نمائيم . آنچه درپي مي آيد خاطراتي است كه از زبان ايشان بيان
گرديده
اميد آنكه مقبول افتد :
تقريبا چهار پنج ماه بعد از اسارت بود كه بخاطر مشكلاتي
كه بر ما از طرف عراقي ها حادث مي شد
اقدام به اعتراض
كرديم
كه از جمله اين مشكلات مخالفت با نماز جماعت و
كارهاي مذهبي ما مثل برنامه هاي عزاداري و غيره بود كه ما اصلا
به دشمن تن نمي داديم . چون ما را صليب نديده بود و ثبت نام
نشده بوديم آنها به خيالشان مي توانستند هر كاري كه دوست
دارند بكنند ولي ما معيارمان چيز ديگري بود; معيار وقتي قرآني
باشد كسي نمي تواند در مقابل
كاري بكند. به نظر من آنجا هم
جبهه بود ولي به مراتب سخت تر
چون در جبهه شما يك
اسلحه داريد و ميدان براي شما باز و مشخص است . ولي در
اسارت نه تنها اسلحه نداريد بلكه حصاري هم دور شما است
بعلاوه شكنجه هاي مختلف و همچنين فيلم هاي فحشا كه آنها
هميشه براي اينكه فكر اسرا را بدزدند مي آمدند فيلم نمايش
مي دادند. يعني حتي در آنجا نيز با ما مبارزه مي كردند و مقابل ما
قرار مي گرفتند و در ابتدا نيز با همين حربه وارد ماجرا شدند.
وقتي كاري از پيش نبردند
برنامه جداسازي را انجام دادند بعد
آمدند تحريم كردند و پوشاك و موادغذايي را منع نمودند ولي با
همه اينها ما به آنها بها نمي داديم و فقط مي گفتيم ما بايد به
مسائل شرعي خودمان برسيم . آن روز هم قضيه اينگونه بود و ما
گفتيم : « نماز جماعت بايد در اينجا برگزار شود. » و همانطور كه
كه عرض كردم آنها مخالفت كردند و سر همين مسئله ما با آنها
درگير شديم و شهيد و مجروح داديم
ولي عزت اسلام و عزت
جنگجويان دين را حفظ كرديم و اين ارزش كار بچه ها
بود.
يك صحنه بسيار جالبي در آنجا بود كه خوب است برايتان
بگويم . يك برادر بسيجي بود كه در حمله شرق بصره آمده بود به
رزمندگان در خط شربت بدهد
بعد به همراه خودش
بچه اش را
هم آورده بود. پسرش « عليرضا » كه الان مشغول تحصيل در رشته
پزشكي است و در آنجا هم به چند زبان دنيا مسلط شد. تقريبا آن
زمان 6 سال يا 7 سال داشت . من در بعضي از مسيرها اين پدر و
پسر را ديده بودم تا اينكه وقتي رفتم اردوگاه موصل آنها را در
آنجا ديدم ; زماني كه حدود 3 تا 16 روز درها را بر روي ما بسته
بودند. البته در زمانهاي عادي هم فرق چنداني نمي كرد چون
فقط از ساعت 9
5 تا 10 صبح حدود 1
5 ساعت درها را باز
مي كردند كه آن هم بچه ها بايد به كارهاي شخصي خودشان
مي رسيدند كه متاسفانه بخاطر ازدحام جمعيت و كمي امكانات
بعضي ها نمي رسيدند كارهايشان را انجام دهند.
از طرفي بعضي بچه ها مريض بودند و نياز به عمل جراحي
داشتند مثل بعضي از خلبانها يا خود من كه وقتي اسير شدم
زخمي بودم و نياز به عمل جراحي داشتم ولي آنها به اين چيزها
اهميت نمي دادند و بعضي از بچه ها بخاطر اين نارسايي ها به
شهادت مي رسيدند. همه اينها و مسائلي كه قبلا عرض كردم
دست به دست هم مي داد تا ما اعتراض كنيم . خلاصه بعد از
اعتراض
ما را 3 تا 16 روز در داخل كمپ ها حبس كردند و
اجازه نمي دادند
بيرون بياييم تا اينكه روز آخر بچه ها همه
آمدند پشت پنجره هاي مشبكي و شعار دادند.
عراقي ها هم آمدند دور تا دور اردوگاه را مين گذاري كردند و
تانك مستقر نمودند و بالاي اردوگاه نفر گذاشتند. واقعا از بچه ها
وحشت داشتند و شما در آنجا قدرت خدا و بچه مسلمانها را به
عينه مي ديديد. اصلا يك نيرويي بود كه آدم را تشويق مي كرد كه
ما با آنها درگير شويم و اين نيرو
نيروي الهي بود كه ما را در آن
جنگ نابرابر پيروز كرد.
من در آن زمان قاطع روبروي قاطع همين « عليرضا » بودم .
يك روز متوجه شدم سرباز عراقي
پارچ آب به دست به طرف
« عليرضا » مي رود تا به او آب بدهد
بعد ديدم وقتي سرباز رسيد
به نرده ها پارچ را به زمين انداخت و سرش را به نرده ها كوبيد
به
گونه اي كه خون از سرش فواره زد
بعد افتاد روي زمين . بعدها
متوجه شديم كه وقتي سرباز به عليرضا گفت : « بيا آب بخور. »
ايشان گفت : « تا همه اسرا آب نخورند و اين حصر را باز نكنيد
من آب نمي خورم . » اين كلامي بود كه از يك بچه مسلمان 6 يا 7
ساله صادر شد. شما چه فكر مي كنيد.
پدرش چون پيرمرد بود
او را به عنوان مسئول آسايشگاه
انتخاب كردند
بعد كه اوضاع شلوغ شد فكر كردند او كاره اي
است لذا او را بردند بالا براي شكنجه .
بعد از درگيري به بهانه زخمي شدن من
مي خواستند مرا
ببرند بيرون
لذا چشمهاي مرا بستند و دور اردوگاه گرداندند
بعد از مدتي پياده روي احساس كردم با كليد دري را باز كردند و
مرا داخل اتاقي بردند. داخل اتاق كه شدم ديدم تمام اتاق خوني
است و جاي كابل روي ديوارها مشخص بود. دور تا دور اتاق هم
پر از پتوهاي مشكي بود. در يك آن ديدم پتوهاي مشكي تكان
مي خورد وقتي پتو را كنار زدم ديدم بچه هاي خودمان هستند.
آنها بچه هايي را كه احساس مي كردند مزاحمشان هستند را يكي
يكي مي آوردند بالا و شكنجه مي كردند. پدر « عليرضا » را هم
بخاطر اينكه فكر مي كردند در اين درگيري نقش داشته است
آوردند بالا و بدن او را خيس كردند و با كابل زدند. آنقدر او را
زدند كه ناي حرف زدن نداشت .
در ميان آن برادرها كه شكنجه شدند يك برادري بود بنام
« حاج حسين » كه راننده تريلي بود. او تا مرا ديد گفت : « پائين چه
خبر شده » گفتم : « چيزي نيست !. نگران نباش خدا كريم است . »
بعد دلداريش دادم . در همين حين حدود يك ربع بعد از اينكه مرا
انداختند داخل سلول
« عليرضا » را هم آوردند. وقتي « عليرضا »
وارد سلول شد و من و پدرش را با اين وضع ـ خوني مالي ـ ديد
وحشت كرد. (چون موقع درگيري او را از اردوگاه بيرون بردند تا
در جريان نباشد.) لذا وقتي اوضاع را ديد پريد در آغوش پدر و
شروع كرد به گريه كردن
همان زمان آن نامردها آمدند دوباره
پدرش را بردند و به قصد كشت زدند و انداختند پيش همين
« عليرضا »
تا عليرضا ديد خودش را انداخت روي پدرش
من
كه طاقتم تمام شده بود با همان كتف شكسته آنقدر خودم را زدم
به در سلول تا اينكه نامردها آمدند
گفتم : « يا اين بچه را از
پدرش جدا كنيد يا همه ما را بكشيد. »
يكي از آنها گفت : « نه ! اول شما را مي بريم . »
بعد هلم داد و من افتادم . بعد پايم را گرفت
تا خواست مرا
بكشد بيرون
به والله قسم اين پسر
پدرش را رها كرد و خودش
را انداخت روي من و جيغ كشيد. آنها تا اين صحنه را ديدند
وحشت كردند و در را بستند و بعد از نيم ساعت آمدند و بچه را
بردند بيرون و صورتش را شستند و غذا به او دادند. ظاهرا اين
گونه بود كه غذا نمي خورده و آنها به او كلك زدند و گفتند : « آنها
خوردند
شما بخور. » و او خورده بود. من يادم است وقتي او را
وارد اتاق كردند يك پرتقال و يك سيب در دستش بود. البته
ناگفته نماند آن روزها براي ما برنامه هايي داشتند. مثلا يك روز
ما را مي زدند و غذا مي دادند و يك روز نمي زدند و غذا هم
نمي دادند. آن روز
روزي بود كه ما را زدند و غذا هم به ما دادند
ولي ما آن روز غذا نخورديم
وقتي « عليرضا » وارد اتاق شد و
فهيمد ما غذا نخورديم
اين ميوه ها از دستش ول و اشك از
چشمانش جاري شد
گفتم : « چرا گريه مي كني » گفت : « عراقي ها
به من كلك زدند و گفتند
شما غذا خورديد. » گفتم : « عيبي ندارد
ما هم مي خوريم . بيا بنشين
مشكلي نيست . » و حدود يك ساعت
به او دلداري دادم كه اين مسئله اشكالي ندارد و به حرمت او ما
مجبور شديم آن روز غذاها را بخوريم . بعد كه ما را تقسيم كردند
و به اردوگاههاي مختلف فرستادند
بعد از 4 سال ناخواسته او را
ديدم .
ظاهرا ايشان وقتي فهميد من آمدم به همان اردوگاهي كه او
در آنجاست
خيلي تلاش كرد مرا ببيند. گراي مرا هم گرفته بود و
به يكي از اين سربازها سپرده بود كه من مي خواهم فلاني را
ببينم
آن سرباز هم آدم با معرفتي بود و اين همكاري را با او كرد.
تا اينكه يك روز وقتي سرباز غذا آورد داخل
ديدم يك جواني
دم در ايستاده و به من نگاه مي كند. خب ! من نمي شناختمش ولي
وقتي خوب نگاهش كردم به من گفت : مرا نمي شناسي من
عليرضا هستم .
واقعا در آن لحظه احساس كردم دنيا را به من دادند. بلند
شدم
بغلش كردم و صورتش را بوسيدم . ايشان گفت من و پدرم
هر دو اينجا هستيم . خلاصه ما هم مدتي را در آنجا بوديم . در
آنجا بچه ها به ايشان درس مي دادند و الحمدالله زبانها را ياد
گرفت . بعد كه آمد ايران در كنكور امتحان داد و الان مشغول
تحصيل در رشته پزشكي است .
عراقي ها يك روز ما را مي زدند و به ما غذا
مي دادند ولي آن روزهايي كه ما را نمي زدند غذا
هم به ما نمي دادند
داخل اتاق كه شدم
ديدم تمام اتاق خوني است و
جاي كابل روي ديوار مشخص است . دور تا دور اتاق
هم پر از پتوهاي مشكي بود. در يك آن ديدم پتوها
تكان مي خورد
وقتي پتو را كنار زدم
ديدم بچه هاي
خودمان هستند
گفتم : « يا اين بچه را از پدرش جدا كنيد يا همه ما را
بكشيد. » يكي از آنها گفت : « نه ! اول شما را مي بريم . »
بعد هلم داد و من افتادم . بعد پايم را گرفت
تا
خواست مرا بكشد بيرون
اين پسر
پدرش را رها كرد
و خودش را انداخت روي من و جيغ كشيد.

| | |