روزنامه جمهوري اسلامي 22/08/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي كتاب
    تيتر سرخ

  • ياد كردي از مردان خاكي پوش ديروز
  • مي خواست اسمش را از صفحه روزگار حذف كند
  • *****
    معرفي كتاب
    تيتر سرخ




  • « تيتر سرخ » عنوان مجموعه اي است كه در آن زندگي نامه و سوابق كوتاهي از وقايع نگاران شهيد (خبرنگاران ) دفاع مقدس گردآوري گرديده است .
    اين مجموعه كه توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و زيرنظر « عليرضا تاپش » به زينت طبع آراسته گرديد 42 تن از شهداي خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي 10 تن از شهداي موسسه و روزنامه اطلاعات 60 تن از شهداي خبرگزاري جمهوري اسلامي يك تن از شهداي روزنامه رسالت و 6 تن از شهداي موسسه و روزنامه كيهان را معرفي نموده است .
    اين مجموعه در 80 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 5000 جلد توسط روابط عمومي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در مرداد ماه امسال انتشار يافته و به مناسبت روز خبرنگار در دسترس عموم قرار گرفته است .

  • *****
    ياد كردي از مردان خاكي پوش ديروز




  • تقديم به خانواده هاي معظم شهدا
    سالهاست در سكوت و خلوت شب به جبهه مي نگرم و به جدايي بين خود و خاكريزها مي انديشم و در اندوه ياران و مردان خاكي پوش با دلتنگي خود مويه سرايي مي نمايم و هربار دلم را روانه كمين هاي در قلب دشمن « قلاويزان » و سنگرهاي متروك شده « چنگوله » مي كنم ; همان جايي كه نقطه رهاي و وصل به خدا بود; همان جايي كه بهترين ماوا و گذرگاه مرداني مردي بود كه هنوز خاك پايشان طوطياي چشم مان و رد گامهايشان يادآور حضور سبزشان در ميدان خون و شهادت است .
    مردان خاكي خاكريز نشيني كه ذكر دعا و زمزمه هاي نيمه شبشان در سنگرهاي به ظاهر تاريك و در معنا نوراني جبهه ها عرش را به تسبيح وا مي داشتند و با پشت پازدن به آمال و آرزوهاي دنيوي لحظات شيرين شهادت را تجسم و به انتظار مي نشستند و همچون پرستوي مهاجر تا فراسوي رازها پرواز مي نمودند و با عبور از لابه لاي ابرها و كهكشانها خود را به ستاره پرفروغ مي رساندند و براي هميشه آشيانه خود را ترك و با اين ديار غربت خداحافظي مي نمودند و با شمع وجود خود روشنايي بخش ره گم شده ما در پيچ خمهاي روزمره زندگي شدند.
    باشد كه خداوند روح آنان را با سيد و سالار شهيدان محشور بدارد.
    هنوز هم تو را مي سرايم اي شهيد
    در نهان شعرم تو را مي خوانم اي شهيد
    آن روز كه سفر كردي تا ابد
    مي دانستم با سالار شهيداني اي شهيد
    تو به نام عشق سفر كردي ورفتي
    از اينجا تا مقام عشق رفتي
    شبانه به همره تركشي داغ
    به ديدار امام عشق رفتي
    تو رفتي ليك رازها ناگفته ماند
    خاطرات خوب جنگ در سينه ماند
    در شبي تاريك ولي نجواكنان
    بازهم ناگفته ها ناگفته ماند
    دوستان در جبهه ها پرپر شدن
    در ميان شعله خاكستر شدن
    كاش آن روزها نرفت هرگز نرفت
    بخت ما اين گونه از برنگشت
    ستاد كنگره سرداران و 2500 شهيد استان ايلام
    محمد اسكندري

  • *****
    مي خواست اسمش را از صفحه روزگار حذف كند




  • خاطراتي از روحاني آزاده حجت الاسلام محمدرضا دائي زاده حافظ كل قرآن كريم
    پائيز سال 61 بعنوان نيروي بسيجي به جبهه اعزام شدم . آن زمان هنوز لشكر 41 ثارالله تشكيل نشده بود و در قالب يك تيپ فعاليت مي كرد . بنده آنموقع 17 سال داشتم كه براي سه ماه ماموريت به جهه رفتم . مدت ماموريتم كه تمام شد با خبر شديم قرار است عملياتي انجام شود لذا از بازگشت به پشت جبهه امتناع نمودم و در عمليات والفجر مقدماتي كه ناموفق بود و والفجر يك حضور يافتم . قرار بود در اين عمليات سه لشكر شركت كنند. بچه هاي لشكر ثارالله خط شكن بودند و جلو رفتند ولي دو لشكر ديگر نتوانستند پيشروي كنند. من جز گردان فتح بودم كه محاصره شديم و سپس به اسارت دشمن درآمديم .
    دقيقا در تاريخ 62 1 22 به اسارت درآمدم و مدت 7 5 سال اسير بودم . خاطره از اسارت بسيار زياد است كه بعضا بسيار تلخ و دردناك و غيرقابل بيان مي باشند. لحظه لحظه اسارت خاطره بود. خاطراتي كه برپايه واقعيتها استوار است . يكي از خاطرات مربوط به زماني مي شود كه در بيمارستان كار ميكردم . بيمارستان كه مي گويم يعني يك اتاق در زندان اسارت با كمترين امكانات . اوائل اسارت بچه ها عموما مجروح بودند و نياز به استفاده از پني سيلين بشدت احساس مي شد. عراقيها از يك سرنگ براي اسرا آنقدر استفاده مي كردند كه سر سوزن كج مي شد بعد مي گذاشتند روي موزائيك و مي سابيدند تا صاف شود . چگونه ميتوان باور كرد كه با يك سرنگ يكبار مصرف 100 بار آمپول زد ! ولي اين اتفاقات در آنجا بسيار عادي بود.
    از آنجا كه عضله دست ظريفتر بود آمپول را به پا نمي زدند تا سر سوزن ديرتر خراب شود. من مدتي در بيمارستان بودم و در تزريق آمپول كمك مي كردم . به قدري سرسوزنها كند شده بود كه وقتي آن را وارد عضله بچه ها مي كردم صداي (جرجر) پاره شدن پوست و گوشت را مي شنيدم . يكي از سربازان عراقي فردي بود بنام « جمعه » كه خيلي خشن و بدذات بود يكبار با لگد به كمر يكي از اسرا زد و او را قطع نخاع كرد بطوريكه اين اسير كاملا فلج شده بود و در گوشه اي از اسارتگاه افتاد با پيگيري بچه و شكايت به صليب سرخ ويلچري در اختيار اين اسير قرار دادند و از آنجا كه تحركي نداشت وضع گوارشي او هم دچار مشكل شده بود مدتي را نيز در بيمارستان بستري بود كه نهايتا جلسه كميسيون پزشكي گرفتند و موافقت شد كه او را به ايران بفرستند. بعد از اينكه اين برادرمان به ايران آمد پس از مدتي برايمان نامه اي فرستاد با عكسي كه در كنار پسرش گرفته بود خوشبختانه صحيح و سالم بود و در نامه توضيح داده بود كه خدمت آقا امام رضا(ع ) رفتم و به واسطه ايشان از خداوند متعال شفا گرفتم .
    در اسارت پيرمردي بود بنام « صدام » كه اهل خوزستان بود. سن بالايي داشت و عراقيها روي او حساسيت خاصي داشتند علتش هم اين بود كه در زمان اسارت از او پرسيده بودند چرا با اين سن و سال به جبهه آمده اي و او گفته بود « آمده ام كه اسم خودم را از صفحه روزگار حذف كنم . » از همان زمان عراقي ها به او حساس شدند و خيلي او را زدند. وقتي كه وارد اردوگاه شد وسط زمستان بود; زمستان موصل هم بسيار سرد است بطوريكه لباس را كه مي شستيم و روي سيم خاردار مي انداختيم تا خشك شود يخ مي زد. بچه ها زمستانها خيلي اذيت مي شدند چرا كه در زندان 150 نفره 2 تا علاالدين مي دادند و با دو تا پتو زمستان و تابستان را مي گذرانديم . زمستان با پتوها كسيه خواب درست مي كرديم به اين شكل كه پتو را پهن مي كرديم و هر چه لباس كهنه داشتيم داخل پتو مي دوختيم تا پتو ضخيم شود بعد پتو را از اطراف مي دوختيم و مثل كيسه خواب استفاده مي كرديم در آن وضعيت آن پيرمرد را به وسط اردوگاه مي آوردند و سطل آب سرد را روي او مي ريختند و او را مي زدند. بعد از مدتي اين پيرمرد به سختي بيمار شد و نياز به عمل جراحي داشت او را به بيمارستان بردند و وقتي ماجراي مقاومت او را بيان كردند در بيمارستان او را بدون بيهوشي از ناحيه شكم عمل نمودند.
    در اسارت كوچكترين تجمع ممنوع بود ولي بچه ها هيچ مناسبتي را از دست نمي دادند. ياد ندارم كه دعا كميلي قطع شده باشد. دعاي ندبه معمولا خوانده مي شد به اين طريق كه دو نفر نگهبان مي شدند و بوسيله آينه هاي كوچكي رفت وآمد عراقيها را كنترل مي كردند و اطلاع مي دادند بعد جلسه موقتا قطع مي شد.
    عراقي ها در هر زندان يك بلندگو نصب كرده بودند كه اين بلندگوها از مقر فرماندهي كنترل مي شد و مرتب از اين بلندگوها نوارهاي غيرمجاز پخش مي كردند به همين دليل بعضي از بچه ها از نظر روحي شديدا آسيب ديدند. هنگامي كه مراسمي دعايي و برنامه اي داشتيم بچه ها با ابر و مقوا سرپوشي درست مي كردند و روي بلندگو مي گذاشتند و در مواقع خطر سريع آن را برمي داشتند و با وجود اينكه بسياري از برنامه ها لو مي رفت و تنبيهات شديدي داشت ليكن بچه ها دست برنميداشتند و ادامه مي دادند.
    محرم سال 62 اولين سال اسارت من در اردوگاه بود . بچه ها از روز اول محرم برنامه و عزاداري اجرا مي كردند كه بسيار با عظمت بود. در آن سال يك شب قبل از تاسوعا عراقيها آمدند كه بچه ها را بزنند ولي منصرف شدند. فرمانده عراقيها شروع به نصيحت بچه ها كرد و گفت : من امشب شما را مي بخشم ولي اگر تكرار شود نمي گذرم . اصلا اين كار شما ظلم به نفس است . يكي از بچه ها بلند شد و با جرات تمام در مقابل سربازان روبه فرمانده ايستاد و گفت : آيا اين ضربه اي كه ما بخاطر آقا امام حسين (ع ) به دست و به سينه خودمان مي زنيم ظلم و نفس است آن وقت چگونه شما كه با اين كابل و ميله هاي آهني و چوب به جان بچه ها مي افتيد و سرتاپاي آنها را سياه مي كنيد ظلم به نفس نيست
    رنگ و روي فرمانده قرمز شد و رگهاي گردنش متورم گرديد. او جلو سربازانش حسابي كم آورده بود و هيچ چيز نداشت كه بگويد در اين ميان يكي ديگر از بچه ها كه اهل كرج بود گفت : جناب سروان شما مي گوئيد ما براي امام حسين (ع ) عزاداري و سينه زني نكنيم من مي گويم از زمانيكه ما طفل شيرخوار بوده ايم مادرمان ما را به مجلس عزاي امام حسين (ع ) برده و در حاليكه اشك مي ريخته به ما شير داده لذا اين عشق به امام حسين (ع ) با تمام وجود ما مخلوط شده حال شما هر كار مي خواهيد بكنيد.
    آن شب گذشت . فردا شب بچه ها طبق برنامه شروع كردند كه يك دفعه صداي جيغ و فرياد و مشت و لگد بگوشمان خورد متوجه شديم كه عراقي ها به جان بچه هاي سلول قبلي افتاده اند بعد كه به سلول ما رسيدند تعدادي از بچه ها را جدا كردند. فرمانده عراقي سيگاري روشن كرده و سوت زد سپس سربازان شروع به كتك زدن آن تعداد نمودند تا وقتي كه سيگار فرمانده تمام شد.


    حمامي از خون براه افتاده بود. اين اتفاق در شب تاسوعاي سال 62 بوقوع پيوست . صبح روز عاشورا هنوز از بدن بچه ها خون مي رفت كه مراسم زيارت عاشورا شروع شد همان سرباز خشن كه جمعه نام داشت پشت ميله هاي زندان ميخكوب شد و مي لرزيد رگش قرمز شده . بود گفت : شما هنوز خون از بدنتان مي رود آن وقت دست برنميداريد
    در مدت اسارت سعادتي بود كه در خدمت مرحوم ابوترابي باشيم ; 4 سال در اردوگاه ما بودند . ايشان وقتي اسير شده بود هويت واقعيشان لو نرفته بود و در زندان بغداد اسير خودفروخته اي را با او هم سلول مي كنند. اسير خودفروخته اعتماد مرحوم ابوترابي را جلب مي كند و از اين طريق مشخص گرديد كه ايشان روحاني و از مسئولين هستند. مرحوم ابوترابي از همرزمان شهيد چمران بودند و قبل از انقلاب نيز با شهيدان اندرزگو و محمد منتظري فعاليت مي كردند كه خاطراتي از آن سالها را نيز برايمان تعريف مي كردند.
    ث ث ث
    ماههاي اول اسارت ما قرآن نداشتيم چرا كه داشتن قرآن جرم بود. يكي از بچه ها مخفيانه قرآن كوچكي با خود آورده بود و ما جز جز اين قران را جدا كرده بوديم و نوبتي بين بچه ها مي چرخانديم . بعدها عراقيها تعداد كمي قران در اختيارمان قرار دادند. آنجا احساس كردم بيشتر نيازمند انس و الفت با قرآن هستم و تصميم گرفتم قرآن را حفظ كنم با يكي از بچه هاي قزوين از قلب قرآن يعني سوره مباركه « يس » شروع كرديم و در مدت كمتر از يكسال آخرين آيه را در شبي كه قرار بود ما را به كربلا ببرند حفظ كردم .
    ث ث ث
    عراقيها در رابطه با بيماري امام (ره ) سعي مي كردند بچه ها را مطلع كنند تا روحيه آنها ضعيف شود. بچه ها نيز مراسم دعا و نيايش برگزار مي كردند تا روز رحلت ايشان .
    ساعت 6 صبح اين خبر ناگوار را از راديو پخش كردند . حال و هواي بچه هاي اردوگاه در آن لحظات قابل وصف نيست . ساعتها ساكت بودند. هيچكس ميلي به خوردن همان يك وعده غذاي روزانه را هم نداشت . كم كم جلسات شروع شد بطوريكه يك نفر صحبت ميكرد و ديگران گريه مي كردند.
    حاج آقا ابوترابي به بچه ها وعده داده بود كه هر كس حافظ كل قرآن شود او را بعد از آزادي خصوصي بديدار امام (ره ) مي برد. بچه ها از زنده بودن و حضور امام احساس دلگرمي مي كردند.
    دو نكته عجيب بعد از رحلت امام بود كه بايد بگويم . اول اينكه عراقيها قبل از آن هر روز حتي روزهاي شهادت ائمه (ع ) از بلندگوها موسيقي پخش مي كردند اما بعد از رحلت امام بلندگوها را يك هفته قطع كردند و دوم اينكه تا قبل از آن تجمع بيش از دو نفر ممنوع بود ليكن با رحلت امام (ره ) بچه ها به راحتي دور هم جمع مي شدند قرآن مي خواندند و براي حضرت امام فاتحه طلب مي كردند. چرا كه عراقيها مي دانستند اگر لب تر كنند اردوگاه منفجر مي شود.
    تهيه و تنظيم دفتر روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ همتي
    به قدري سر سوزنها كند شده بود كه وقتي آن را وارد عظله بچه ها مي كردم صداي جرجر پاره شدن پوست و گوشت آنها را مي شنيدم .
    عراقي ها در هر زندان يك بلندگو نصب كرده بودند كه اين بلندگوها از فرماندهي كنترل مي شد و مرتب از آن نوارهاي غير مجاز پخش مي كردند به همين دليل بعضي از بچه ها از نظر روحي شديدا آسيب ديدند.