روزنامه جمهوري اسلامي 20/08/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • علاقه اي در حد بي حدي
  • دو برادر; غريب و زخمي
  • واژه هايي كه هنوز سخن مي گويند
  • *****
    علاقه اي در حد بي حدي


  • به ذوق و شوق او علاقه وافري پيدا كرده بودم ! علاقه اي وصف ناشدني ! علاقه اي در حد كمال و در حد بي حدي و حدي در نهايت خدا. به او دل بسته بودم . او را نمونه مي دانستم و او را الگوي خود قرار داده بودم . امام را مي گويم . ميدان نبرد محل آزمايش فرداست . آزمايشگاهي كه در آن پيروز بيرون آمدن و سرافراز شدن نشانه ي لياقت و كارآيي يك فرد را مي رساند . اما چه آزمايشگاه سخت و طاقت فرسايي بود. آزمايشگاهي كه خون وجان خود را بايد فدا مي كردي بايد از همه چيز مي گذشتي دلت را براي رفتن براي رهسپار شدن آماده مي كردي !
    رفتن و آن هم چه رفتني !
    دل كندن و آن هم چگونه !
    دست كشيدن چگونه و به چه صورت !
    از همه چيز رو گرداندن و به خدا رو كردن .
    از تعلقات مادي دل بستن به سوي رها شدن از همه قيود مادي از گفتن به سوي عمل از اميد داشتن به ملت و توكل بر خدا كردن . از همه چيز جز خدا گذر كردن . از پشت پنجره ي تاريخ به درون آزمايشگاه نبرد نگاه كردن ودر مرحله بعد به درون آن رفتن .
    آنان كه رفتند خوشا بحال شان ! چه سعادت عظيمي !
    آنان كه ماندند و از رفتن ترسي به دل راه دادند بدانند كه حضور در نزد خداوند حتمي است با روي سياه ره رفتن و حاضر شدن چه زشت و كريه است . ميدان نبرد هنوز هم پا برجاست مردان نبرد در پيكاري سخت و جانانه هر روز به لذتي خاص دست پيدا مي كنند بيائيد از قافله اين مردان عقب نمانيم .
    سعيد آقائي جشوقاني ـ ستاد كنگره سرداران شهيد استان اصفهان

  • *****
    دو برادر; غريب و زخمي




  • به مناسبت سالگرد شهادت سرداران شهيد « مجيد و مهدي زين الدين » ـ 27 آبان ماه
    بوي دود و خون به هم آميخته است و فضاي جاده را پر كرده است .
    مهدي آرام تبسم مي كند و مجيد زير لب اشهد ان لااله الا الله سرمي دهد.
    دو برادر غريب و زخمي در جاده كنار هم آرميده اند و براي نوشيدن جام شهادت لحظه شماري مي نمايند. ديري نمي گذرد كه فرمانده جوان « مهدي زين الدين » چشم هايش را بر هم مي نهد و به سوي خدا پرواز مي كند. از بال هاي كبوتر سفيدي كه لب پنجره ماشين نشسته است خون مي چكد گويا خمپاره شرك و نفاق از ميان پرهاي زيباي او عبور كرد تا راه آسماني شدن سردار را بگشايد
    اما در جايي ديگر نوجوان هجده ساله اي نيز گرفتار است كه با گلوي پاره پاره اش دست به گريبان است تا آخرين نداي عشق را زمزمه نمايد : السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك .
    السلام علي الحسين (ع ) وعلي علي بن الحسين (ع ) و... ناگهان كبوتر بر زمين افتاد....!
    مجيد بيش از هجده سال ندارد وبه تازگي از دبيرستان فارغ التحصيل شده است .
    السلام علي الحسين (ع ) و علي علي بن الحسين (ع )...
    چرا كبوتر طاقت نياورد و بر خاك افتاد !
    مگر « علي بن الحسين (ع ) » كيست كه نامش دل يك پرنده را به آتش مي كشاند !
    همان جوان هجده ساله اي كه با عمه سادات به اسارت رفت ودر خرابه شام حبس شد !
    همان مردي كه زنجير به پايش بسته بودند و او را همراه زينب (س ) به كاخ يزيد بردند !
    همان ....
    مجيد كتاب هاي درسي اش را به خاطر مي آورد و در ذهن خويش مرور مي كند اما حرفي از « حسين (ع ) و قيامش » « سجاد(ع ) و اسارتش » و « زينب (س ) و رسالتش » در آن ها نمي يابد !
    خدايا! بعد از من چه مي شود ! آيا پيام رساني هست كه قصه تنهايي ياوران خميني را به گوش جهانيان برساند وپرده دروغ و ريا را از چهره خيانت كاران بركشد !
    آيا پس از ما سجاد(ع ) و زينبي (ع ) هستند كه رسالت شهدا را در قلب ديگران زنده نمايند و كاخ يزيديان را زيرو رو كنند !


    آيالله اين كبوتر قادر است بار ديگر از خاك برخيزد و پرواز كند !
    درد تمام وجود مجيد را فرا گرفته است . دستي به گلوي زخمي اش مي كشد و دوباره زير لب زمزمه مي نمايد : السلام علي الحسين (ع ) و علي علي بن الحسين (ع ) و علي اولاد الحسين (ع ) و علي اصحاب الحسين (ع ) و... نفس هايش به شمارش افتادند.
    خدايا! من مي خواهم گم نام باشم . اجازه نده مرا به چهره بشناسند ويادي از من در ميان مردم باشد بگذار به جاي چهره ام عقيده ام در ميان جوانان و همسالانم زنده بماند تا روزي كه ديگر اثري از ظلم و تجاوز روي زمين باقي نماند و كسي مجبور به اطاعت از ظالم نگردد.
    خدايا! سفيران قافله سيدالشهدا(ع ) را جان تازه اي ببخش و به آنان بياموز كه چگونه زينب (س ) و سجاد(ع ) رسالت امام خميني (ره ) را در جهان امروز زنده و منتشر نمايند.
    خدايا!....
    ولي ديگر به جاي صداي مجيد آواي خوش پر و بال كبوتراني را شنيدم كه از پنجره شكسته ماشين به داخل پرواز كردند و گرد سر و تن بي جان شهيدان جوان حلقه زدند! نمي دانم چه انديشه اي در ميان آنان جان گرفته است ...
    شهادت !
    اسارت !
    يا رسالت !
    ولي گويا بند آخر است !
    آري ! پيام است و رسالت زيرا سفيران غربت عشق را ديدم كه سرهاي زيباي خود را بر قلب گرم و پر تپش شهدا نهاده اند تا « عظمت » معناي « زندگي و عاشقي » را دريابند و « هيهات من الذله » را در دل جوانان وطن بار ديگر زنده نمايند!
    و آخرين سفير نيز...
    مثل سجاد به قافله « زينب (س ) » پيوست و با پيكر مجروح از مظلوميت عشق سخن گفت . من نيز پرنده زخمي را ديدم كه بر درد غالب شد تنهايي را رها كرد و هر چند سخت ... اما پر و بال به خون آغشته اش را باز كرد ـ آرام آرام تكان داد خاك و گل زمين را از آنان فرو ريخت و...
    هر چند سخت .... ولي او تلاش كرد و به پرواز درآمد.
    خود را به جمع « سفيران عشق » رساند و پس از شنيدن پيام « زندگي » از تپش قلب شهيدان همه با هم به گلستان وطن كوچ نمودند تا معناي عاشقي را در دل يكايك جوانان وطن زنده نمايند!
    قم ـ سميه عبديايي
    بگذار بجاي چهره ام عقيده ام در ميان جوانان و هم سن و سالانم زنده بماند تا روزي كه ديگر اثري از ظلم و تجاوز روي زمين باقي نماند و كسي مجبور به اطاعت از ظالم نگردد.
    ولي ديگر به جاي صداي مجيد آواي خوش پر و بال كبوتراني را شنيدم كه از پنجره شكسته ماشين به داخل پرواز كردند و گرد سر و تن بي جان شهيدان جوان حلقه زدند! نمي دانم چه انديشه اي در ميان آنان جاي گرفته است ...

  • *****
    واژه هايي كه هنوز سخن مي گويند




  • ياد « موقعيت » ها بخير كه در آن به فكر موقعيت نبوديم . ياد « پادگانها » بخير كه صبحگاه حضور در آن بر پا مي شد عشق را پرورش مي داد و بازوي اخلاص را ورزيده مي كرد.
    ياد « خودروهاي » بهشت بخير كه انبوهي را سوار مي كرد و از جاده هاي اطراف از ميان دوزخ آتش به مقصد مي رسيد.
    ياد « جاده هايي » بخير كه آدمي را از بيراهگي و انحراف و چند راهگي نجات مي داد. ياد « تابلوهايي » بخير كه راه جاودانگي را مشخص مي كرد.
    ياد « سنگرها » بخير كه مفصل ترين مهماني اشك و خلوص را بدون خرجهاي كلان ترتيب مي داد.
    ياد « خاكريزها » بخير كه كوه دلهاي لغزش را صاف مي كرد. ياد « حسينيه » بخير كه شاهد فرود اهل بيت (ع ) بود. ياد « جزيره مجنون » بخير كه شاهد جنون عشق بود.
    ياد « سنگرهاي استراحت » بخير كه شبها در آن آسايش به زمين مي خورد و غفلت مي گريخت و سنگرهاي نگهباني كه آخرين آشيانه پرستوها بود. ياد « جبهه » بخير كه شميم حضور را پراكنده مي كرد. ياد « شلمچه » بخير كه كبوترهاي بي نشان را در گوشه و كنارش منزل مي داد.
    ياد « بستان » بخير كه مزرعه عشق بود « سوسنگرد » كه آن هم شقايق مي كاشت « آبادان » كه از ويراني دل جلوگيري مي كرد و « خرمشهر » كه شهرداران آسمان به زيباسازيش پرداختند. ياد « قلاويزان » بخير كه نردبان عروج بود.
    ياد « رضا آباد » بخير كه پر از خشنودي بود. ياد « كانالها » بخير كه گنداب خودنمايي در آن جريان نداشت . ياد « منورها » بخير كه به ديدار چهره هاي نوراني مي آمدند. ياد « گلوله ها » بخير كه قاصد وصال بودند.
    ياد « مينها » بخير كه سكوي پرواز بودند.
    ياد « خمپاره » بخير كه پيمانه وصل به همراه داشت .
    ياد « پلاك » بخير كه شماره پرواز بود
    ياد « غنچه ها » بخير كه قبل از شگفتن لبخند زدند پرپر شدند و در دامان محبت ريختند.
    ياد « بسيجي » بخير كه ضريب اخلاص بود.
    ياد « تخريب چي » بخير كه حصارهاي دنيا را فرو مي ريخت .
    ياد « حاج همت » و رفقا بخير كه عشق آوازه شان نمود.
    ياد « لباسهايي » بخير كه از بس عزيز بودند خدا زمين را به رنگ آنها آفريد.
    ياد « عاشقاني » بخير كه پيش از بلوغ رسيدند.
    ياد « پيراهن خاكي » بسيجي بخير كه افتادگي مي آموخت و بي پيرايگي را تسبيح مي كرد.
    ياد « كلاه آهني » بخير كه نگهبان دنيايي از معني بود. ياد « چفيه » بخير كه علامت زهد بود و برآورنده بسياري از نيازها.
    ملتمس دعاـ بسيجي گمنام از كرج