
اشاره
« نوام چامسكي » زبان شناس و تحليلگر برجسته سياسي
آمريكا در مصاحبه اي با « ديويد بارساميان » موسس و مسئول
راديو « آلترناتيو »
به نقش زبان و تبليغات در فراهم آوردن نظام
سلطه اشاره كرده است . بارساميان كه خود مولف كتابهائي از
جمله انحطاط و سقوط نظام سخن پراكني عمومي تبليغات و
تفكر عامه (همراه با نوام چامسكي ) ـ مقابله با امپراطوري
(همراه با اقبال احمد) ـ و فرهنگ و مقاومت (همراه با ادوارد
سعيد) مي باشد در اين مصاحبه توانسته است زمينه افشا نظام
تبليغاتي حاكم بر آمريكا را از زبان چامسكي بوجود آورد.
« چامسكي » كه مدرس هيئت علمي گروه زبان شناسي و فلسفه
دانشگاه « ام آي تي » مي باشد
خود تاكنون كتابهاي زيادي در
معرفي چهره آمريكا در خاورميانه به رشته تحرير درآورده كه
« قدرت و وحشت و توهمات در خاورميانه » « دمكراسي
بازدارنده » و « يازدهم سپتامبر » از پرفروش ترين كتب وي در
جهان مي باشد. با هم مصاحبه وي با « ديويد بارساميان » را
مي خوانيم .
در سالهاي اخير ابتدا پنتاگون و بعد رسانه هاي غربي عنوان
« تخريب جنبي » را براي توصيف نابودي و مرگ غيرنظاميان
استفاده كرده اند. لطفا راجع به نقش زبان در شكل دهي ادراك
مردم نسبت به وقايع توضيح دهيد.
خوب
اين مسئله قدمتي به بلنداي تاريخ دارد و با زبان
ارتباط چنداني ندارد. زبان شيوه فعل و انفعال متقابل و وسيله
ارتباطي ماست پس طبيعتا وسيله ارتباطي و پيشينه ذهني
ماوراي آن كه اهميت بيشتري را هم دارا هستند در جهت شكل
دادن به ديدگاهها و عقايد و ايجاد هماهنگي و تبعيت بكار
ميروند. جاي تعجب نيست كه اين رويه در جوامع به اصطلاح
دموكراتيك تر آفريده شده است .
اولين وزارت تبليغات متناسب و هماهنگ كه وزارت
اطلاع رساني ناميده مي شد طي جنگ جهاني اول در بريتانيا
پديد آمد. وظيفه اين تشكيلات آنگونه كه گفته مي شد كنترل و
نظارت بر اذهان عمومي تمامي دنيا بود. آنچه كه آنها خصوصا
بدان علاقمند بودند تفكر آمريكائي و به شكل خاص تر تفكر
عقلاي آمريكائي بود. آنها چنين مي انديشيدند كه چنانچه
بتوانند فرهيختگان آمريكائي را نسبت به اصالت و صحت
تلاشهاي جنگي بريتانيايي ها متقاعد سازند
آنگاه همين
انديشمندان آمريكائي موفق مي شدند به يكباره مردمان اساسا
صلح جو و رفاه طلب ايالات متحده را كه نمي خواستند خود را
درگير جنگ اروپائيان كنند به ورطه هيجاناتي از تعصب و
تشنج بكشانند تا نهايتا آنان را نيز مشغول جنگ سازند. بريتانيا
نيازمند پشتيباني آمريكا بود پس وزارت اطلاع رساني اش را
واداشت تا در وهله نخست عقايد آمريكا و صاحبان و رهبران
عقايد در آمريكا را مورد هدف قرار دهد. وزارتخانه ويلسون
(نخست وزير اسبق بريتانيا) با تاسيس اولين آژانس تبليغاتي
ايالتي كه « كميته اطلاعات عمومي » ناميده مي شد به اين مسئله
واكنش نشان داد.
اين كميته خصوصا در تاثير بر انديشمندان ليبرال
آمريكائي موفقيت درخشاني كسب كرد. افراد اين مجموعه
حقيقتا مغرور بودند از آنكه به زعم خودشان براي اولين بار در
تاريخ در زمان جنگ نوعي تعصب و طرفداري نه به واسطه
وجود رهبران نظامي و سياستمداران بلكه توسط آحاد
مسئوليت پذير و جدي تر جامعه يعني انديشمندان متفكر پديد
آمده بود و در همين راستا مبارزه اي تبليغاتي را سازماندهي
كردند كه فقط طي چند ماه موفق شد جمعيتي نسبتا صلح طلب
را به متعصباني ضد آلماني و غوغاسالار مبدل سازد كه
مي خواستند هر چيز آلماني را نابود كنند. اين حركت به جائي
رسيد كه اركستر سمفوني بوستون اجازه نيافت قطعات
موسيقي باخ را اجرا كند. بدين ترتيب كشور دچار تشنج شد.
از اعضاي آژانس تبليغات ويلسون افرادي همانند « ادوارد
برنيز »
پير صنعت روابط عمومي و « والتر ليپمن » انديشمند
پيشرو قرن بيستم و مشهورترين شخصيت رسانه اي را مي توان
نام برد. آنها بوضوح از تجربه ذكر شده استفاده كردند. اگر به
نوشته هايشان در دهه 1920 نظري بيافكنيد اذعان داشته بودند
ما ياد گرفته ايم كه مي توان اذهان عمومي را كنترل كرد
مي توان
نگرشها و عقايد را كنترل كرد. همانجا كه ليپمن مي گفت : ما
مي توانيم رضايت عامه را بوسيله تبليغات توليد كنيم . برنيز
گفت كه آحاد باهوش تر جامعه مي توانند افراد يك ملت را با
آنچه كه او « مهندسي رضايت » ناميده بود به هر سمت و سوئي
كه مي خواهند بكشانند. او معتقد بود اين مهندسي جوهره
دموكراسي است .
از همين مرحله بود كه اوج گيري صنعت روابط عمومي نيز
شكل گرفت . بررسي تفكر دهه 1920 به هنگام آغازش جالب
است . اين همان دوره تيلوريسم در صنعت است يعني همان
هنگام كه به كارگران آموخته مي شد مثل روبوت باشند و هر
حركتي تحت كنترل بود. اين باعث شده بود صنعت فوق العاده
كارآمدي پديد آيد كه در آن انسانها مبدل به آدمهائي بي اراده و
تحت كنترل شوند. بولشويكها هم بسيار تحت تاثيرش قرار
گرفته بودند و سعي كردند از آن نسخه برداري كنند. در حقيقت
تمامي مردم دنيا سعي كردند چنين كاري كنند. اما متخصصين
كنترل تفكر متوجه شدند كه تنها كنترل در محل كار كافي نيست
بلكه كنترل خارج محل كار نيز لازم است . اينها همان جملات
آنهاست . افراد را با تهييج نوعي فلسفه پوچي در خارج محل
كار كنترل كنيد
مردم را بر سطحيات زندگاني مانند مصرف
مطابق مد روز متمركز سازيد و اصولا آنها را از تفكر بازداريد.
بگذاريد افرادي كه قرار است نمايش را اجرا كنند بدون هيچ
مداخله اي از سوي سياهي لشگري كه هيچ نقشي در صحنه
عمومي ندارد به كارشان بپردازند. از آن به بعد بود كه صنايع
متعددي بوجود آمدند كه از تبليغات تا دانشگاهها را شامل
مي شود و همگي آگاهانه به اين ايده متعهد گشته اند كه
مي بايست نگرشها و عقايد را كنترل كرد چون توده مردم
مي توانند خطري بسيار جدي باشند.
بسيار تكان دهنده است كه اين شرايط در جوامع
دموكراتيك تر صورت پذيرفت . آنها در آلمان و روسيه
بولشويك و آفريقاي جنوبي و جاهاي ديگر سعي كردند همين
كار را تكرار كنند. اما هميشه آمريكائي بودن اين الگو قابل
تشخيص بود. دليل خوبي هم براي آن وجود دارد. اگر بتوانيد
مردم را به زور كنترل كنيد ديگر تسلط بر تفكر و احساس آنان
چندان مهم نيست اما اگر توانائي به زور كنترل كردن آنها را از
دست داديد آنگاه تسلط بر نگرشها و عقايدشان بسيار اهميت
مي يابد.
اين نكته به يكباره ما را به حال حاضر مي رساند. تا بحال
عامه مردم تمايلي به پذيرش آژانسهاي تبليغاتي ايالتي
نداشته اند پس دستگاه ديپلماسي عمومي وادار به طي كردن
راههاي پرپيچ و خم گرديد. آنچه جاي چنين آژانسهائي را
گرفت حكومتهاي ظالمانه خصوصي يا اصولا همان
سيستمهاي شركتي بود كه نقش كنترل عقايد و نگرشها را ايفا
مي كرد. از دولتها دستور نمي گرفتند اما البته كاملا به آنها
متصل بودند. اين سيستم معاصر ماست . فوق العاده خودآگاه .
نيازي نيست چندان راجع به آنچه كه انجام مي دهند فكر كنيد
چون آنقدر رئوف هستند كه اين مطلب را آشكارا در انتشارات
صنعتي و همين طور مكتوبات آكادميك بيان نمايند.
پس به دهه 1930 مي رويد كه احتمالا اين بخش از تاريخ
بنيان گذار قطعه جديدي از علوم سياسي نوين باشد. هاروك
لازول
ليبرال و يك عضو آژانس ويلسون در سال 1933
مقاله اي تحت عنوان « تبليغات » را در دائره المعارف بسيار
معتبر علوم اجتماعي به چاپ رساند كه پيامش اين بود : « ما
نبايد نسبت به دگماتيسمهاي دموكراتيك كه انسانها را بهترين
داور علائق خود مي دانند سر تسليم فرود آوريم
اين ما هستيم
كه بهترين قاضي هستيم نه آنها و از آنجائيكه مردم نادانتر و
غافلتر از آنند كه بهترين علائق خود را درك كنند
پس به نفع
آنهاست كه به حاشيه رانده شوند و تحت كنترل باشند.
تبليغات بهترين وسيله براي تحقق اين امر است . » لازول معتقد
بود « هيچ چيز منفي راجع به تبليغات وجود ندارد. تبليغات به
اندازه دسته يك پمپ خنثي است . آن را در جهت مقاصد
خوب بايد مي توانيد بكار گيريد و چون ما مردماني نجيب و
شگفت انگيز هستيم تبليغات را در راه نيكي ها استفاده مي كنيم
تا آنكه مطمئن شويم توده هاي نادان و غافل در حاشيه مانده و
از هرگونه توانائي و ظرفيت تصميم گيري به دور مي مانند. »
دكترينهاي لنيني هم تقريبا مشابه چنين وضعيتي را دارند.
تشابهات بسياري وجود دارد. نازيها هم چنين رويه اي را
برگزيدند. اگر نبرد من را خوانده باشيد متوجه مي شويد كه
هيتلر بسيار تحت تاثير تبليغات آنگلو آمريكائي بود. او با
استدلال بحث مي كرد كه همين تاثير باعث بسيج مردم آلمان در
جنگ جهاني اول مي شود. او وعده كرد كه آلمانها بار ديگر هم
مي توانند آماده باشند و برهمين اساس سيستم تبليغاتي آلمان
را مبتني بر الگوي دموكراسيها توسعه داد. روسها هم آن را
آزمودند اما اين الگو خام تر از آن بود كه بتواند موثر واقع شود.
تا امروز آفريقاي جنوبي و ديگر كشورها هم آن را
آزموده اند اما طلايه دار واقعي آمريكاست چون مدعي است
آزادترين و دموكراتيك ترين جامعه را دارا است و به همين دليل
كنترل ديدگاهها و عقايد در آن بسيار مهمتر
است .
مي توانيد اين قضيه را در نشريه نيويورك تايمز بخوانيد.
آنها مقاله جالبي در مورد « كارل راو » مدير برنامه رئيس
جمهور يا در اصل متفكر او يعني كسي كه به وي ياد مي دهد چه
چيزي بگويد و يا چه كاري انجام دهد چاپ مي كنند. اين مقاله
فعاليتهاي فعلي « كارل راو » را توضيح مي دهد. راو مستقيما
درگير برنامه ريزي جنگ نبود
بوش هم نبود. دست افراد
ديگري در كار بود. اما كارل راو مي گويد مسير عملياتي وي
ارائه تصويري از رئيس جمهور به عنوان رهبري قدرتمند در
دوران جنگ و نيز انتخابات رياست جمهوري بعدي را مورد
هدف قرار داده است آنچنانكه جمهوريخواهان بتوانند از
برنامه عملياتي داخلي شان كه او بر آن متمركز شده عبور كنند.
اين خود به زعم آنان به معناي كاهش ماليات در جهت اعتلاي
اقتصاد است اما در اصل اين كار را بخاطر ثروتمندان انجام
مي دهند. كاهش ماليات و ديگر برنامه هائي كه از زحمت
شمارش آنها را به خود نمي دهد فقط براي بهره مند ساختن
بخش فوق العاده كوچك
فوق العاده غني و مصون جامعه
طراحي شده و به توده مردم آسيب مي رساند. اما مهمتر از اين
نكته ـ كه در مقاله ذكري از آن نمي شود ـ سعي در جهت
تخريب پايه بنيادين سيستمهاي تامين اجتماعي
سعي در
حذف نقش جاهائي مثل مدرسه و مقولاتي مانند امنيت
اجتماعي و هر آن چيزيست كه مبتني بر تفكر
علاقه و توجه
مردم به يكديگر است . ايده وحشتناكيست كه مي بايست از
اذهان مردم زدوده شود! اين ايده كه مي بايست احساس
همدردي و همبستگي داشته باشيد
كه مثلا آيا بيوه زن معلول
اطراف شهر توانايي خوردن دارد يا نه مي بايست از فكر مردم
بيرون رود!
در جنگ عراق آشكارا بين عقيده عامه مردم آمريكا و بقيه
دنيا شكاف بزرگي بوجود آمد. آيا اين را ناشي از تبليغات
مي دانيد
هيچ شكي راجع به آن نيست . مبارزه تبليغاتي در
خصوص عراق سپتامبر سال گذشته آغاز شد. اين مسئله آنقدر
واضح است كه حتي در نشريات مهم نيز مورد بحث قرار
گرفت . مثلا « مارتين سيف » تحليلگر ارشد اتحاديه بين المللي
مطبوعات
مقاله مفصلي در خصوص چگونگي واقع شدن اين
امر به رشته تحرير درآورد. در ماه سپتامبر كه تصادفا ماه آغاز
مبارزه ميان مدت كنگره اي بود صداي طبل تبليغات دوران
جنگ نيز شروع شد. اين تبليغات چند موضوع دائمي و
تكراري را دربرداشت . يك دروغ بزرگ آن بود كه عراق تهديد
قريب الوقوعي براي امنيت ايالات متحده است . ما آمريكائيها
مي بايست همين حالا عراقيها را متوقف سازيم وگرنه آنها ما را
نابود خواهند كرد. دومين دروغ آن بود كه عراق پشت جريان
يازده سپتامبر قرار دارد. هيچ كس مستقيما چنين چيزي را به
زبان نمي آورد. نوعي بيان ضمني است . نگاهي به نتايج
نظرسنجي ها بياندازيد. آنها مستقيما نتيجه تبليغات را منعكس
مي سازند. اين تبليغات توسط رسانه ها توزيع مي گردد. آنها
نمي سازندش بلكه فقط توزيعش مي كنند. مي توان آنرا به
مقامات بلندپايه دولتي و يا هر كس ديگري داد. اما اين مبارزه
بسرعت در آراي انتخابات منعكس شد. تا ماه سپتامبر و بعد از
آن فقط 60 درصد يا چيزي در همين حدود از مردم آمريكا
معتقد هستند كه عراق تهديدي براي كشور ماست . اگر نگاهي
به بيانيه ماه اكتبرشان بياندازيد متوجه مي شويد هنگامي كه
كنگره مي خواست به رئيس جمهور اجازه استفاده از نيروي
نظامي را بدهد عراق را تهديدي براي امنيت ملي آمريكا
مي دانست . در حال حاضر نيمي از مردم آمريكا يا حتي كمتر
اعتقاد دارند كه عراق مسئول يازده سپتامبر است ; كه اين
عراقيها بودند هواپيماها را هدايت مي كردند و هم اكنون
طرحهاي جديد مي ريزند.
ديگر هيچ كس در دنيا اين حرفها را باور ندارد. هيچ
كشوري در دنيا نيست كه عراق تهديدي براي آن محسوب
شود. كويت و ايران كه هر دو كشورشان مورد تعدي عراق قرار
گرفت اين كشور را تهديدي براي امنيتشان نمي بينند. عراق به
ضعيف ترين كشور منطقه مبدل شده و در نتيجه تحريمها ـ كه
صدها هزار نفر را كشته و حدود دو سوم جمعيت عراق را در
آستانه گرسنگي و قحطي قرار داده ـ عراق ضعيف ترين اقتصاد
و نيروي نظامي منطقه را پيدا كرده است . مخارج اقتصادي و
نظامي عراق يك سوم كشورهائي مثل كويت است كه ده درصد
جمعيت عراق نفوس دارد و در رده پائين تري از ديگر كشورها
قرار گرفته است . البته همگان در منطقه مي دانند كه ابرقدرتي
در آنجا وجود دارد
پايگاه نظامي ساحلي آمريكا يعني اسرائيل
كه صدها سلاح هسته اي و نيروهاي نظامي عظيم دارد كه بر هر
چيزي دست مي يازند.
اما فقط در ايالات متحده اين نوع ترس و يا عقايد فوق
وجود دارد. شما مي توانيد رد اين عقايد را در تبليغات جستجو
كنيد. جالب است كه ايالات متحده چنين مستعد است .
پيشينه اي وجود دارد آنهم پيشينه اي فرهنگي كه در خور تامل
است . بهر صورت جداي از دلايل اين امر
در مقايسه با
استانداردهاي موجود
آمريكا كشور واهمه زده اي محسوب
مي شود. در اينجا درجات ترس از همه چيز مثلا جنايت
بيگانگان و غيره
از معيار معمول خارج است .
چرا جامعه آمريكا مستعد پذيرش تبليغات است
نمي گويم براي پذيرش تبليغات مستعدتر است بلكه
بيشتر پذيرنده ترس است . آمريكا كشوري وحشت زده است .
دلايل اين امر كه راستش را بخواهيد دركشان نمي كنم به تاريخ
آمريكا برمي گردد. شايد به اشغال قاره آمريكا و دوره اي كه
مجبور به نابودي بوميان منطقه شدند برمي گردد
به برده داري
بازمي گردد. يعني زماني كه مجبور شدند افرادي به اصطلاح
خطرناك را كنترل كنند آنهم به آن دليل كه نمي دانستند چه
موقع به آمريكائيان حمله ور مي شوند. شايد فقط انعكاسي از
امنيت زياد باشد. مقوله امنيت ايالات متحده و راي امنيت هر
كشور ديگريست . ايالات متحده نيمكره را تحت كنترل دارد
دو
اقيانوس اصلي جهان را تحت كنترل دارد. آمريكا طرفين مقابل
دو اقيانوس را كه هيچگاه تهديد نشده تحت كنترل دارد.
آخرين باري كه آمريكا تهديد شد جنگ 1812 بود . از آن به
بعد آمريكا فقط بر ديگران پيروز بوده است و اين به نحوي اين
احساس را بوجود مي آورد كه كسي در تعقيب آمريكاست . پس
چنين كشوري بسيار وحشت زده است .
دليلي وجود دارد كه « كارل راو » مهمترين فرد حكومت
است . او كارشناس روابط عمومي مسئول دستكاري در تصاوير
است . بدين ترتيب مي توانيد از مسير عمليات سياست داخلي
عبور كنيد
سياستهاي بين المللي را با ترساندن مردم و القاي
اين احساس كه يك رهبر قدرتمند قصد دارد شما را از نابودي
سهمگين برهاند به اجرا درآوريد. نشريه تايمز اين نكته را
بصورت مجازي بيان مي كند چون مخفي كردنش سخت است .
ذاتا اينگونه است .
يكي از تركيبات جديد لغوي كه مايلم شما راجع به آن
توضيح دهيد « روزنامه نگاران محاط شده » است .
اصطلاح جالبي است . جالب است كه روزنامه نگاران
علاقمند به پذيرش آن هستند. هيچ روزنامه نگار صادقي مايل
به توصيف خودش تحت عنوان « محاط شده » نيست . گفتن اين
جمله كه من يك روزنامه نگار محاط شده هستم مترادف با اين
عبارت است كه من يك مبلغ دولتي هستم . اما بهر صورت
پذيرفته شده است و به القاي اين ذهنيت كه هركاري انجام
مي دهيم درست و برحق است كمك مي كند. بنابراين اگر در
تشكيلات آمريكائي محاط شده ايد منفعل هستيد. در حقيقت
وضعيت مشابهي كه تا حدي نمايشي تر مي نمود در قضيه « پيتر
آرنت » رخ داد. آرنت روزنامه نگار با تجربه و محترميست كه
اعتبار زيادي براي خود كسب كرده است . او به همان علت ذكر
شده در نظام حكومتي آمريكا مورد نفرت است . به همان علت
كه مردم از رابرت فيسك متنفرند.
فيسك بريتانيائيست ولي آرنت اصالت زلاندنوتي دارد.
رابرت فيسك ژورناليستي به مراتب با تجربه تر و مورد
احترام تر در خاورميانه است . هميشه آنجا حاضر بوده
فعاليت
بي نظيري داشته
منطقه را مي شناسد
گزارشگر
فوق العاده ايست اما اينجا از او متنفرند. ندرتا كلمه اي در مورد
او مي شنويد
اگر هم ذكري از او بشود بنحوي تقبيحش
مي كنند. دليل آن است كه فيسك فرد مستقلي است . وي مبدل
به يك روزنامه نگار تحت تسلط نخواهد شد. « پيتر آرنت » مورد
سرزنش است چون در تلويزيون عراق مصاحبه داشت . آيا در
ايالات متحده كسي بخاطر انجام مصاحبه سرزنش مي شود. نه !
شگفت انگيز است .
حمله افغانستان در آذر 1380 شماري از اين اصطلاحات
جالب را پديد آورد كه شما آنها را تفسير كرده ايد. يكي از اين
اصطلاحات « موجد آزادي » و ديگري « جنگجوي نامشروع »
است . حقيقتا ابداعي در زمينه حقوق بين الملل محسوب
مي شود.
ابداعي از دوران پس از جنگ است . بعد از جنگ جهاني
دوم چهارچوب نسبتا جديدي از حقوق بين الملل بنا نهاده شد
كه كنوانسيون ژنو را هم شامل مي شد. مردم جهان مفهومي
چون « جنگجوي دشمن » را آنگونه كه در آمريكا بكار مي رود
مجاز نمي دانند. مي توان زنداني جنگي داشت اما اين به معناي
دسته بندي جديد نيست . در اصل همان طبقه بندي قديمي
مربوط به قبل از جنگ جهاني دوم است . يعني زماني كه حق
داشتيد هر كاري كه فكر مي كرديد درست است انجام دهيد. اما
در كنوانسيون ژنو كه رسما براي بررسي جنايات نازيها تاسيس
شد اين وضعيت تغيير كرد. بنابراين زندانيان جنگي مي بايست
جايگاه ويژه اي داشته باشند. دولت بوش با همكاري رسانه ها و
دادگاهها به دوران پيش از جنگ جهاني دوم باز مي گردد يعني
زماني كه چهارچوب مشخصي از حقوق بين الملل وجود
نداشت تا به مسئله جنايت عليه بشريت و جنايات جنگي
بپردازد. وي نه تنها اجراي جنگ ويران گر را اظهار مي دارد
بلكه مردمان تحت بمباران و اسارتش را بعنوان طبقه جديدي
كه هيچ گونه حقوقي ندارند رده بندي مي كند.
بوش و همكارانش به خوبي اين مرحله را پشت
سرگذاشته اند. دولت آمريكا مدعي است حق دارد افراد را (كه
اين شامل حال شهروندان آمريكائي نيز مي شود) دستگير كند
آنها را تا زمان نامعلومي بدون ارتباط با خانواده و وكلا به
زندان بياندازد و بدون هيچ اتهامي نگه دارد تا رئيس جمهور
تصميم بگيرد جنگ عليه ترور يا هر چه كه او مي نامدش به
پايان رسيده است يا خير. هيچ وقت صدايش را در نمي آورند و
اين وضعيت هم توسط دادگاهها پذيرفته شده است .
اين راز فقط در دوران دستگاه قضاوتي دولت بوش بود
ولي فاش گرديد. هم اكنون مقالاتي چند راجع به آن توسط
اساتيد حقوق و ديگران در نشريات چاپ شده است .
دادستان ها ـ بدون هيچ سند و شاهدي ـ استنتاج مي كند شخص
متهم بنوعي درگير اعماليست كه ممكن است براي ايالات
متحده خطرناك باشد. مي بايست به ايالات توتاليتر باز گرديد
تا حالتي شبيه به اين وضع را بيابيد. برخورد با مردم مثل آنچه
كه در گوانتانامو در حال وقوع است ـ نقض شرم آور
ابتدائي ترين اصول قوانين بشر دوستانه بين المللي از زمان
جنگ جهاني دوم است يعني آن هنگام كه اين جنايات در
واكنش به نازيها رسما تحت تعقيب قرار گرفتند.
نظر شما راجع به ادعاي توني بلر نخست وزير انگليس در
برنامه « نايت لاين » در تاريخ 11 فروردين گذشته چيست كه
گفته بود اين يك تهاجم نيست .
توني بلر عنصر تبليغاتي خوبي براي ايالات متحده
آمريكاست . سخنران ماهريست
جملاتش يكي پس از ديگري
مي آيند
ظاهرا مردم قيافه اش را مي پسندند. او دنباله رو
موقعيت خاصي است كه انگلستان خودآگاهانه از زمان پايان
جنگ جهاني دوم برگزيده است . طي جنگ جهاني دوم
انگلستان آنچه را كه واضح هم بود تشخيص داد ـ اسناد داخلي
زيادي در اين مورد داريم ـ انگلستان قدرت برتر دنيا بود اما
بعداز جنگ جهاني دوم ديگر اينگونه نيست و آمريكا اين
جايگاه را بدست آورده است . انگلستان مي بايست انتخابش را
انجام دهد : آيا مي خواست كشور ديگري باشد و يا آنچه كه
شريك دون پايه ايالات متحده ناميده مي شد انگلستان نقش
شريك دون پايه را برگزيد و از آن پس همين موقعيت را داشته
است . بريتانيا بارها و بارها با ننگينترين وضع ممكن تو دهني
خورده است ليكن به آرامي سر جاي خود نشسته
تحمل كرده
و گفته است « خوب ما شريك دون پايه هستيم . قرنها تجربه
وحشيگري و كشتار مردمان خارجي را به آنچه كه مثلا ائتلاف
ناميده شده مي دهيم و در اين زمينه ماهر هستيم » اين نقش
بريتانياست . شرم آور است .
در سخنراني هاي شما هميشه يك سئوال پرسيده مي شود
چكار بايد بكنم اين همان سئواليست كه شنونده هاي
آمريكائي مي پرسند.
حق با شماست . آمريكائيان اين سئوال را مي پرسند.
هيچ گاه در جهان سوم چنين سئوالي نمي شنويد.
چرا
چون وقتي به تركيه
كلمبيا
برزيل يا هر جاي ديگر
مي رويد از شما نمي پرسند چكار بايد بكنم آنها كاري را كه
انجام مي دهند به شما مي گويند. فقط در فرهنگهاي غربي است
كه افراد چنين سئوالي از شما مي پرسند. ما همه گزينه ها را در
اينجا در اختيار داريم .با هيچ يك از مشكلات روياروي
انديشمندان در تركيه يا كشاورزان در برزيل و يا موارد مشابه
مواجه نمي شويم . مي توانيم هركاري بكنيم . اما آنچه كه مردم
در اينجا طبق تعليم بدان اعتقاد پيدا كرده اند آن است كه
مي بايست چيزي داشته باشيم كه به آساني بتوانيم انجامش
دهيم
چيزي كه بسرعت اثر كند
و بعد از آن به زندگي معمول
خود برگرديم . اما اين گونه كار پيش نمي رود.
شما در دهه 1960 ميلادي در ضديت با مداخله آمريكا در
ويتنام شخص فعال و معاندي بوديد. هم اكنون چشم انداز آنچه
قبلا رخ داد و وقايع كنوني را در ذهن داريد. توضيح دهيد
اختلاف عقيده چگونه در ايالات متحده نشو و نما پيدا كرد.
در واقع مقاله ديگري در نشريه نيويورك تايمز وجود
دارد كه توضيح مي دهد چگونه استادان جزو فعالان ضدجنگ
محسوب مي شوند اما دانشجويان خير. دست كم نه بدان گونه
كه دانشجويان قبلا جزو فعالان ضد جنگ جنگ فعالي
محسوب مي شدند. اما اين قضيه هشت سال پس از جنگ
آمريكا عليه ويتنام جنوبي بود كه پس از آن تمام هندوچين را
در برگرفت و عملا تمامي ناحيه را با خاك يكسان كرد. در اولين
ساليان جنگي كه در 1962 شروع شد هواپيماها ويتنام جنوبي
را بمباران كردند
استفاده از بمب ناپالم مجاز شمرده شد
سلاحهاي شيميائي براي تخريب محصولات غذائي بكار رفت
و برنامه هائي براي راندن ميليونها نفر به « دهكده هاي
استراتژيك » اجرا شد كه اساسا كمپ هاي متمركزسازي
محسوب مي شدند. عامه مردم بدون هيچ اعتراضي امكان
نداشت كسي را پيدا كنيد در اين مورد حرفي بزند. ساليان
متمادي حتي در مكاني مانند بوستون كه ادعا مي شود مهد
آزاديخواهيست نمي توانستيد گردهمائي بر عليه جنگ راه
بياندازيد چون توسط دانشجويان تحت الحمايه رسانه ها برهم
زده مي شد. مي بايست صدها پليس ايالاتي براي محافظت
وجود مي داشت تا سخنراناني مثل من بتوانند جان سالم بدر
برند. اعتراضات سالها پس از جنگ آغاز مي شدند تا آن موقع
هزاران نفر جان باخته اند
بيشتر ويتنام تخريب شده است .
آنگاه شما شروع به اعتراض مي كنيد.
اما همه اينها از تاريخ پاك شده اند چون حقيقت زيادي را
بازگو مي كنند. ساليان سال سختكوشي افراد زياد و عمدتا
جوان را مي طلبد تا سرانجام چنين جنبش اعتراض آميزي براه
بيافتاد. هم اكنون وضع با گذشته بسيار تفاوت پيدا كرده است .
اما گزارشگر نيويورك تايمز نمي تواند آن را درك كند. مطمئنم
او بسيار صادق است . دقيقا چيزي را گزارش مي كند كه به او
آموخته شده ـ اينكه جنبش ضد جنگ بزرگي وجود داشت
چون تاريخ واقعي مي بايست از هوشياري و آگاهي مردم حذف
و پاك شود. نمي توانيد ياد بگيريد كه تلاش فداكارانه و مصمم
مي تواند تغييرات مهمي در هشياري و ادراك پديد آورد. فكر
بسيار خطرناكيست كه نمي توان اجازه داشتنش را به مردم داد.
(ترجمه محسن معصومي عضو هيئت علمي
دانشگاه آزاد اسلامي واحد سنندج )
معرفي عراق به عنوان عامل تهديد امنيت آمريكا و عامل
حملات 11 سپتامبر
كه زمينه ساز جنگ آمريكا عليه اين كشور
گرديد
بي پايه ترين اتهام بود. زيرا حتي ايران و كويت هم عراق
را عامل تهديد امنيت خود نمي شمردند
تا چه رسد به
آمريكا
اسرائيل پايگاه نظامي ساحلي آمريكا در خاورميانه است كه
با نيروي عظيم نظامي خود و صدها سلاح هسته اي خويش بر
هر چيزي دست مي يازد.
چگونه كشوري كه تحريمهاي جهاني صدها هزار نفوس آن
را كشته و دو سوم جمعيت آن را در آستانه مرگ و قحطي و
گرسنگي قرار داده و به ضعيف ترين اقتصاد و نيروي نظامي
منطقه تبديل شده است مي تواند تهديدي براي امنيت آمريكا
باشد
بوش وقتي جنگ ويرانگري را براه مي اندازد
مردم تحت
بمباران يا اسارتش را به عنوان طبقه جديدي رده بندي مي كند
كه هيچگونه حقوقي ندارند.
آنچه كه در گوانتانامو جريان دارد نقض شرم آور ابتدائي ترين
قوانين حقوق بشر و جناياتي است كه نازيها را بخاطر ارتكاب
آن تحت تعقيب بين المللي قرار دادند.
انگلستان پس از قرنها وحشيگري و كشتار مردمان خارجي
امروز شريك دون پايه آمريكا است و بارها با ننگين ترين وضع
تو دهني خورده و به آرامي سرجايش نشسته است .

|