خاطراتي از شهداي لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع )
مثل بقيه بچه ها
در آن چند سالي كه احمد جبهه بود
دلم مي خواست
وقت
مرخصي بيشتر به خانه بيايد تا به قد و قامت بلند و رشيدش نگاه كنم .
كمي بنشيند و از خاطرات جنگ برايم تعريف كند. اما او تنها سري به
من مي زد و مي رفت . شب را در بسيج به صبح مي رساند و روز هم به
مشكل و گرفتاري بچه ها رسيدگي مي كرد.
يك روز همين طور كه در اتاق نشسته بود
بي مقدمه گفتم : احمد
شنيده ام تو هم فرمانده شدي ! گفت : نه مادر
من مثل بقيه بچه ها هستم
اما فرقي كه با آنان دارم فقط نان خور اضافي هستم ! گفتم : احمد دلم
مي خواهد بدانم تو چه پست و مسئووليتي در جبهه داري
گفت : دوست داشتم مثل بقيه بچه ها اسلحه دست بگيرم و هيچ
مسووليتي نداشته باشم امالله
گفتم : مادر بالاخره تو را شناخته اند
اخلاق و رفتارت را ديده اند
كه چنين مسووليتي را به عهده ات گذاشته اند.
ولي او با ايمان و اعتقادي راسخ گفت : نه مادر همه كارها بدست
خداست ما چه كاره ايم !
راوي : مادر شهيد احمد كريمي
نوبت من
وقتي در عمليات بدر سيد احمد ميرقيصري به درجه رفيع
شهادت نايل آمد
مانده بوديم چگونه خبر شهادت او را به برادرش سيد
محمد بدهيم . تا يكي از بچه ها اين خبر را به اطلاع ايشان رساند. سيد
با شنيدن اين خبر شكر خدا را به جا آورد و گفت : الحمدلله ما هم جزو
خانواده شهدا قرار گرفتيم . حالا بگو ببينم . نوبت من كي مي رسد !
بعد از چند روز مسوولين لشكر به او گفتند : شما چند روزي به
مرخصي برويد و در مراسم تشييع جنازه برادرتان حاضر شويد. اما او
نپذيرفت . تا اين كه چند روز بعد در كنار سردار اسماعيل صادقي
مسوول ستاد لشكر با انفجار خمپاره اي به آرزوي خود كه همانا
شهادت بود رسيد.
راوي : جانباز حسين عروجي
نبرد تن به تن
عمليات بستان
اولين عملياتي بود كه شهيد اسكندري در آن
مجروح شد. در آن وقت او تنها شانزده بهار از زندگي را سپري كرده
بود. مي گفتند : علي تانكي را هدف قرار داده بود
خدمه آن پا به فرار
گذاشته بودند. با اين كه خشاب اسلحه او از فشنگ خالي شده بود ولي
با سرنيزه به دنبال دشمن دويده بود
دشمن اسلحه را به طرف علي
مي گيرد اما شليك نمي كند. در نبرد تن به تن علي از ناحيه سر و چشم
آسيب مي بيند و دشمن پا به فرار مي گذارد.
بچه ها به كمك علي مي آيند و نگاهشان به اسلحه بر جاي مانده
دشمن مي افتد كه روي ضامن بود اما دشمن تصور كرده بود اسلحه اش
از كار افتاده است !
شايد خواست خدابود برادرم
شهيد علي اسكندري تا پايان دفاع
مقدس زنده بماند و عاقبت به شهادت برسد.
راوي : خواهر شهيد علي اسكندري
خاك مذلت
در مرحله چهارم عمليات رمضان
بچه ها بر اثر پاتك سنگين و
اجراي آتش شديد دشمن
روحيه خود را از دست داده بودند. در همين
حال شهيد محمد حسين كبيري كه فرماندهي گردان را عهده دار بود
با
حالتي خاص و بياني زيبا شيرين ميان بچه ها آمد و گفت : بگوييد ببينم
دشمن كجاست تا او را بخورم !
بعد هم سلاح به دست گرفت و نيروهاي دشمن را به خاك مذلت
نشاند. اين عمل چنان به بچه هاي گردان روحيه داد كه همه از جا
برخاستند و با شعار الله اكبر به قلب دشمن زدند.
راوي : محمد حسن جعفري
آخرين نامه
از آن روز كه خبر توفيق شهادت به برادرم ناصر شهرياري الهام
شد
او دندان وابستگي به دنيا را كند و آماده رسيدن به اين فيض عظما
شد. انگار به او فرصتي داده بودند تا دفتر زندگي را ببندد و سبكبال با
شهادت پرواز كند.
يادم مي آيد
در روز شهادت او بچه ها طبق معمول روزهاي قبل
آتشي را برافروخته بودند بساط چاي را آماده مي كردند. آقا ناصر آمد
و نامه اي را كه از همسرش به دستش رسيده بود پاره كرد و به داخل
آتش انداخت .
پرسيدم : آقا ناصر چرا نامه را پاره كردي و سوزاندي
گفت : در اين نامه همسرم نوشته بود كه دخترم
دلش براي من
تنگ شده است و بي تابي مي كند
من هم نامه را سوزاندم تا ديگر آن
را نخوانم . چون حالا وقت اين حرفها نيست .
آتش زبانه مي كشيد و خاكستر نامه را به هوا مي برد و ناصر با
تامل مي گفت : بچه ها به زودي روح من از بدن خارج مي شود و مثل
اين كاغذها در هوا پخش مي شود.
آن روز كسي اين حرفها را باور نداشت تا اين كه خبر شهادت آقا
ناصر در بين بچه ها پيچيد و همه را به سوگ نشاند.
راوي : رضا جعفري
لباس سبز پاسداري
از سالهاي قبل از انقلاب با شهيد بزرگوار عباس حاجي زاده از
طريق برگزاري جلسات مذهبي آشنا شدم . در همان ابتدا
او را انساني
متواضع و مودب ديدم .
در جلسات شبهاي چهارشنبه و جمعه افتخار خدمتگزاري را
داشت . او هميشه يادآوري مي كرد كه خودمان را بايد جزو
خدمتگزاران خانه آقا امام زمان (عج ) قرار دهيم . در جلسات
خصوصي كه دور هم مي نشستيم تاكيد مي كرد بايد مواظب باشيم
خداي نكرده خود را به تهمت و غيبت آلوده نكنيم . به ما ربطي ندارد
پشت سر كسي حرف بزنيم !
عباس قبل از انقلاب ارتباط تنگاتنگي با مسجد و جلسات
مذهبي داشت
آن روز هم كه به خيل پاسداران پيوست
هم چنان
حضور فعال خود رادر جلسات مذهبي حفظ كرد او مي گفت : ما هر چه
داريم از بركت ائمه اطهار(عليه السلام ) است .
بايد هدف امام حسين عليه السلام را دنبال كنيم و در اين راه از
هيچ كوششي دريغ نكنيم . او با همين انگيزه لباس سبز پاسداري را به
خون سرخ خود زينت داد و به شهيدان كربلا پيوست .
راوي : حاج علي خورشيدي

*****
انفجار مين
|
خاطره اي از برادر جانباز « مهدي فائضي »
هنوز چهره مظلوم و ناشناخته آن سرور عزيز
در يادم و
صداي انفجار مين در گوشم طنين افكن است و صحنه قتلگاه
او از نظرم محو نمي شود.
ساعت هشت بعد از ظهر بود. همگي در سنگر
سر سفره
نشسته بوديم . چون بچه ها مي دانستند كه قرار است امشب به
شناسايي بروند
هر كدام چيزي مي گفتند. بيشتر صحبت ها
درباره « شهادت » بود. حتي برادر سيد عباس اعتصامي هم كه
هميشه چهره مظلوم و ساكتي داشت و در كناري در خودش فرو
مي رفت
آن شب صحبت مي كرد و مي خنديد. درباره جبهه
شهر
خانواده و شهادت صحبت مي كرد و همه اش با خنده
توام بود.
قرار بود ساعت 1
30 دقيقه نيمه شب حركت كنيم .
ساعت 12
30 دقيقه بچه ها بيدار شدند و خودشان را آماده
حركت كردند. پس از چند دقيقه صحبت براي برادران
حركت
كرديم . « قطب نما » در دست برادر اعتصامي بود و دوربين
دست من
بچه ها يكي يكي پشت سر هم
از خاكريز خودي به
طرف دشمن راه افتادند و به طرف ميدان مين دشمن حركت
كرديم . در عصر همان روز و روزهاي قبل
موقعي كه ديد
مي زديم . چند تپه خاكي كوچك
دنبال هم
به طرف ميدان مين
قرار داشت و ما آنجا را ديده بوديم . آن شب برادران علي
كريمي و قرباني رفته بودند و گراي معبر را گرفته بودند
قرار
بود فردا شب عمليات شود. موقعي كه مي خواستيم برويم
به
ما گفته بودند محل مورد نظر آخر تپه هاست .
نزديك ميدان مين شديم و چند متري پيش رفتيم
هنوز
تپه ها را پيدا نكرده بوديم . مايوس شديم و مي خواستيم
برگرديم قصد داشتم اعتصامي را خبر كنم
هنوز قسمتي از راه
مانده بود كه به او برسم . دستم را دراز كردم كه با اشاره به او
بگويم : « باز مي گرديم ! » كه ناگهان انفجار مين ديدگانم را تار
كرد. سرم گيج رفت . خون زيادي از بدنم مي ريخت . به برادر
تخريبچي كه روي زمين خوابيده بود
با صداي ضعيف گفتم :
« دوربين را بگير و سيد را به عقب بياوريد! » خودم اسلحه ام را
برداشتم و با اينكه خونريزي شديدي داشتم
به طرف عقب راه
افتادم . بحمدالله عراقيها متوجه نشدند و اين در حالي بود كه
كمتر از پنجاه متر با آن فاصله داشتيم . البته كمي تير بار آنان كار
كرد و چند تايي منور هم زدند. ولي منور كجا و « وجعلنالله »
كجا
تنظيم : فاطمه باباشاهي ـ ستاد كنگره سرداران و 23 هزار
شهيد استان اصفهان

*****
پرشور و حماسه ساز
|
در رثاي فرمانده شجاع و شهادت طلب لشكر
ظفرمند علي بن ابيطالب (ع )
« سرلشكر شهيد مهدي زين الدين »
در كشاكش طولاني ترين جنگ معاصر و در هنگامه خوف و
خطر رعنا جواني شجاع فرمانده گروه عاشقان شد. قم شهر
خون و قيام بار ديگر فرمانده اي اسطوره اي را در دامان پر مهر
خويش پروريد و كريمانه به ميدان جانبازي فرستاد. زين الدين
زينت دين و علمدار سپاه عشق و ايثار شد. مهدي ما ره صد
ساله را به يك شبه پيمود و مصداق بارز حملو ابصائرهم علي
ابيافهم گرديد او باقي مانده اي از پناه خورشيد بي غروب كربلا
بود صلابت
تواضع
عشق به شهادت در وجود فرمانده جوان
ما موج زد
ث ث ث
گلوله هاي آتشين ميدان جنگ را به جهنمي از دود و
باروت مبدل كرده بود و دشمن سرمست از پيروزي هاي ظاهري
وحشيانه بسوي شهر و ديار ما مي تاخت گروهي از رزمندگان
اسلام در فاصله اي كوتاه از ميدان جنگ گرد هم آمدند جوانها
و نوجوانهاي حميان جهاد و شهادت چشمان منتظر به جايگاه
سخنراني دوخته شد ناگاه از ميان جهادگران راه خدا جواني
زيبارو و سربزير انداخته خرامان
خرامان پشت تريبون قرار
گرفت . او « مهدي زين الدين » فرمانده دلير لشكر علي بن
ابيطالب (ع ) بود مهدي پس از نام و ياد خدا وظائف لشكريان
را يك به يك برشمرد او از مظلوميت مسلمين و شقاوت
دشمنان مي گفت سخنان آتشين فرمانده شجاع ما درياي غيرت
عاشقان را به تلاطم درمي آورد. جوانان شجاع و شهادت طلب
با شعارهاي آتشين سخنان مهدي را تائيد مي كردند سخنان او
به پايان رسيد. مهدي همچون نگيني در ميان سپاهيان قرار
گرفت فرمانده عارف و متواضع غرق در خجلت و شرمندگي
شد او مي خواست به گوشه اي پناه ببرد و در تنهايي با خداي
خويش نجوا كند
ث ث ث
بارها اورا مي ديدي كه لباس خاكي به تن كرده و در خط
مقدم نبرد بر روي تلي از خاك قرار گرفته و به ارزيابي تحركات
دشمن مي پرداخت و سپس آرام در آن سنگر كوچك نشسته و
به فكر عميق فرو مي رفت او نگران تجهيزات سنگين دشمن و
فقدان امكانات خودي بود مهدي شبانه به سنگرها سركشي
مي كرد و نگهبان خسته را براي استراحت مي فرستاد و خود
بجاي او به نگهباني مي پرداخت او خواب و خوراك را بر خود
حرام كرده بود.
ث ث ث
در اين اواخر ديگر نشاط جواني را در چهره مهربان او
نمي ديدي بي خوابي و كم خوراكي و تلاش شبانه روزي توان را
از فرمانده دلير ما گرفته بود روح بلندش مترصد پرواز بود هر
چندگاه چشمان را به آسمانهاي دور مي دوخت تامل و تفكر در
آفاق و انفس كار دائمي او بود تا سرانجام در يك معامله
عاشقانه و در پايان نرد عشق جان شيرين فرمانده اي عاشق و
اسطوره اي به بهاي بهشت جاويدان خريداري شد و سردار
پرشور جبهه اسلام به خيل عظيم شاهدان راه عزت و شرف
پيوست پرستوي بي قرار
دنياي خاكي را رها كرده و هلهله كنان
به ضيافت الهي باريافت و « مهدي » زينت دين و شاهكار
آفرينش شد پرچمي از دست تواناي سرداري فداكار به زمين
افتاد و خيل عظيم مجاهدان راه خدا پرشور و حماسه ساز
بسوي قله هاي عشق و ايثار در حركتند و راه و رسم شهادت را
به پرچمداري علمدار جانباز انقلاب ادامه ميدهند
روابط عمومي نيروي زميني سپاه

| | |