شب بود. داشتم فكر مي كردم
چون خانم معلم گفته بود
انشايي بنويسيد. همين طور كه فكر مي كردم ياد « حسين فهميده »
افتادم .
« حسين فهميده » نوجواني بسيجي بود. خوشابه حالش !
اينك او در بهشت است . جدا خدا چه بندگاني آفريده است !
بندگاني كه جان خود را براي خدا و دين اسلام فدا مي كنند. كمتر
كسي جرات چنين كارهايي را دارد. كاش من جاي « حسين
فهميده » بودم و مي توانستم در جبهه با كساني كه مخالف دين
اسلام و رهبر عزيز كشورمان هستند مي جنگيدم . ناگهان تانكي
منفجر مي شد. خوشا به حال آن هايي كه شهيد شده اند. شهيد
يعني دوري از گناهان . يعني جان خود را براي دين اسلام دادند.
حالا مي دانيد چرا من اينقدر دوست دارم شهيد شوم . بله !
درست است . براي اين كه من از همه ي كثيفي ها پاك شوم . من
قول مي دهم اگر خدايي نكرده دشمن به ايران حمله كند با
شجاعت با آن ها مانند حسين فهميده بجنگم .
جان من فداي خاك ميهن عزيزم ايران .
ساجده قرباني
10 ساله از تهران

*****
سردار بي قرار
|

براي سردار شهيد « محمد حسن قاسمي طوسي » قائم مقام
لشكر 25 كربلا
در غروب يك روز پائيزي
و در كشاكش روشن و تاريكي
كوبتري آرام به لانه مي خزيد
و گرماي وجودش را
با جوجه هايش تقسيم مي كرد
شب سايه سياهش را بر همه جا مي گستراند
و قاصدكهاي بي قرار آرام آرام
بر دامن پر مهر شب بخواب مي رفتند
به ناگاه در اين ميان
صدايي مهيب سكوت شب را شكست
و دود و آتش بر همه جا مستولي شد
جنگ آغاز شده بود
دشمن سرمست از پيروزي
سايه وحشت هديه مي كرد
آباديها
يكي پس از ديگري
از صحنه زمين محو مي شد
و مادري نااميد از يافتن فرزندش
راه بيابان در پيش مي گرفت
و در آن دورتر
پيرمردي حيران و سرگردان
با دستانش بر سرش مي كوفت
خبر تجاوز به ميهن به سرعت شكل گرفت
و مردان قبيله صداقت مهياي جهاد گشتند
در نقطه اي از مازندران لاله خيز
جوانمردي شجاع عزم ميدان كرد
كه در نگاه آسماني اش صداقت موج مي زد
او باقي مانده اي از عاشوراي حسيني بود
حيا و نجابت در مقابلش احساس فقر مي كرد
او تابلوئي از شاهكار آفرينش بود
نامش « محمد حسن طوسي » بود
« محمد » با جمعي از دوستانش پا به معركه عشق و شهادت
گذاشت
او بزودي تبديل به يكي از فرماندهان جنگ شد و
آوازه « طوسي » در ميادين جنگ طنين انداز شد
او ميادين جنگ را يك به يك پشت سرگذاشت
روح تشنه اش مترصد پرواز بود
و سرانجام سفير الهي تقدير شهادت را
در دفتر پر بار زندگاني اش نگاشت
روح بلندش تا آسمانهاي دور پرواز كرد
و فرشتگان الهي بر مقام عرشي اش رشك بردند
و بدينسان پرچمي از دست تواناي پرچمداري بر زمين افتاد
سردار پرافتخار ما به قافله شهدا پيوست
و اينك راه و رسم جاويدانش پيش روي ماست
و قافله شهادت با الحاق سربازان ديگري از
جبهه اسلام همچنان به پيش مي رود
ياد و نامش گرامي باد
روابط عمومي نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

*****
بايدها و نبايدها در فرهنگ سازي
دفاع مقدس
|

پاي صحبت سردار سرتيپ پاسدار « حاج احمد
قديريان »
اشاره :
« حاج احمد قديريان » از جمله سرداراني است كه از قبل
از انقلاب در صف ياران گمنام حضرت امام (ره ) و بعد از
انقلاب در كنار ياران صديق حضرت امام (ره ) در حال خدمت
بود و با آغاز جنگ تحميلي همراه با يارانش همچون شهيد
مظلوم اسدالله لاجوردي در جبهه هاي جنگ حضور پيدا
مي كرد. او علي رغم مسئوليتهاي زياد و مهمي كه بر دوش دارد
امروز در خاكريز فرهنگي نيز مي جنگد و جوانان و نوجوانان
زيادي را در گرد شمع خود مي پروراند تا اينكه آينده انقلاب
اسلامي بدست اين آينده سازان روشن و منور باشد.
فرصتي شد تا خدمتشان برسيم و به مناسبت هفته دفاع
مقدس گفت و گويي با ايشان داشته باشيم . اگر چه پيرمرد است
ولي جوان مي نمايد حركاتش اين را مي گويد سعادتي بود تا در
مجتمع فرهنگي شهيد بهشتي با ايشان همكلام شويم .
صحبتهاي زيادي بين ما رد و بدل گرديد و قرار شد اين
گفت وگو را در يك شماره برايتان چاپ كنيم ولي حيفمان آمد
لذا آن را به سه قسمت تقسيم كرديم تا در مناسبتهاي مختلف
به چاپ برسانيم . آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از صحبتهاي
ايشان در مورد بايدها و نبايدهاي فرهنگ سازي دفاع مقدس
است كه با هم مي خوانيم . در پايان از حسن توجه اين بزرگوار
نسبت به صفحه جبهه و جنگ تشكر مي نمائيم .
گاهي اوقات پيش خودم فكر مي كنم
هفته ها
ماه ها و
سالها از اين حادثه بزرگ يعني جنگ و دفاع مقدس مي گذرد
ولي آن خاطراتي كه مورد نظر مقام معظم رهبري (حفظه الله )
مي باشد و در آن فرصتي كه بنده خدمت ايشان بودم و فرمودند
كه اين جنگ
گنج است و ما بايد آن را استخراج نمائيم
اين
استخراج صورت نگرفته و انجام نشده است
لذا اگر جنگ و
اين گنج كه ايشان اشاره فرمودند استخراج شود ما هيچ مشكلي
نخواهيم داشت و در اين عرصه شما برادران بزرگوار اهل قلم
نقش مهمي داريد و اگر بتوانيد اين گنج نهفته را استخراج
نمائيد و با كساني كه به هر نحوي در خط مقدم خدمت
مي كردند يا به هر نحو و روشي در پشت جبهه نقش داشتند
مثل خانمهايي كه در مساجد مي نشستند. شال گردن
كلاه
پشمي
و جوراب پشمي مي بافتند و با روحيه اي والا براي
بچه ها مي فرستادند بنشينيد و صحبت كنيد و خاطرات آنها را
به قلم بياوريد خيلي كار ارزشمندي انجام مي دهيد.
و اگر بتوانيد و بتوانيم با رزمندگان ارتش جمهوري
اسلامي ايران
سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ديگر نيروهاي
نظامي مانند شهرباني و ژاندارمري سابق (نيروي انتظامي ) و
مخصوصا بسيج كه درجبهه ها رزميدند و جنگيدند صحبت
كنيد و مطالب و خاطرات را از سينه اين بزرگواران استخراج
نمائيد
خيلي مي توانيد استفاده كنيد.
يادم مي آيد كه چندين مرتبه مقام معظم رهبري فرمودند كه
چرا آنهايي كه اهل قلم هستند بخصوص كساني كه در جبهه و
8 سال دفاع مقدس حضور داشتند
خاطرات جبهه را
نمي نويسند من فكر مي كنم اين گنجي كه « آقا » فرمودند
مانده
و استخراج نشده و اگر كساني كه اهل قلمند يك مقدار تلاش
كنند و با تك تك كساني كه به هر نحوي در جبهه ها حضور
داشتند و خدمت كردند مانند رزمندگان
جانباران
آزادگان و
بخصوص خانواده معظم شهدا بنشينند و مصاحبه كنند به
راحتي مي توانند آن گنج را استخراج نمايند.
يادم مي آيد زماني كه « آقا » به رهبري منصوب شدند و بنياد
مستضعفان و جانبازان زير چتر ايشان قرار گرفت
ايشان
فرمودند : برويد با جانبازان و خانواده هايشان مصاحبه كنيد و
از خاطراتشان رمان بنويسيد كه هر جواني آن رمان را خواند
تحت تاثير قرار گيرد و از گذشته اش با خبر شود. خب ! شما
مي دانيد كه جوانها خيلي به رمان علاقه دارند و اگر خاطرات
بصورت رمان در آيد موثر خواهد بود. اما متاسفانه اين كار
عملي نشد و روي زمين ماند. اما اميدواريم متوليان به فكر
باشند و اين كار را انجام دهند.
ما اگر بتوانيم فرهنگ ايثار و گذشت كه برگرفته از فرهنگ
عاشورا است را زنده كنيم و بچه هاي جوان را با اين فرهنگ
مانوس نمائيم در حقيقت توانستيم دفاع مقدس را انتقال
دهيم . شما توجه كنيد
ببينيد
همه كارهاي جبهه ايثار بود و
نشات گرفته از فرهنگ عاشورا
مثلا آن جواني كه روي زمين
مي خوابيد و ميدان مين را پاكسازي مي كرد مي دانست كه اگر
مين منفجر شود يا به شهادت مي رسد و يا يكي از اعضاي
بدنش قطع مي شود ولي بخاطر اينكه اين معبر براي رزمندگاني
كه قصد عمليات دارند باز مي شد
از همه چيزش مي گذشت و
الان ما نمونه هايش را زياد داريم كه در اين همين راه برادران ما
دو دستشان را از دست دادند
پاهايشان قطع شد و از ناحيه دو
چشم نابينا شدند. اينها هستند يعني مصاديق ايثار الان در ميان
ما هستند و ما بايد برويم اين گنج را از سينه اين بزرگواران
استخراج نمائيم .
دو سه سال پيش ما چند تن از برو بچه هاي جوان و
نوجوان را برده بوديم شلمچه
آن مكاني كه عراقي ها و سيستم
بعث چند ده تن از رزمندگان ما را به صورت دسته جمعي در
گوري دفن نمودند. الان آن مكان زيارتگاهي شده كه لباسها
پوتين
لوازم نظامي آن بچه ها را داخل ويترين شيشه اي
گذاشتند و همه ساله مردم زيادي براي زيارت و تبرك به آنجا
مي روند. وقتي ما بچه ها را برديم آنجا و قضيه و ماوقع را براي
آنها روايت كرديم
اين بچه ها منقلب شدند و تحت تاثير قرار
گرفتند. برادراني كه در آنجا بودند نيز تعريف مي كردند بعضي ها
از فرط گريه در اينجا غش مي كنند. خب اين را مي گويند يك
كار ماندگار.
يا همان برادران تعريف مي كردند يك خانمي سال گذشته
آمده بود اينجا و اظهار مي كرد من كربلا رفتم
سوريه سر قبر
حضرت زينب (س ) رفتم
مدينه و مكه رفتم و بقيع را هم
ديدم
ولي وقتي اينجا رسيدم و اينها را ديدم حالا مي خواهم
اينجا بمانم . اگر مي شود يك لقمه نان و پنير به من بدهيد تا شب
را اينجا بمانم . آن برادر مي گفت : ايشان آنجا نشست تا اينكه ما
به زور ايشان را فرستاديم .
لذا ما اگر اين گنج ها را استخراج كنيم و كارشناسانه و فني
فرهنگش كنيم و داخل خانواده ها ببريم
در انتقال فرهنگ
پايداري و دفاع مقدس
موفق خواهيم بود.
مسئله ديگر هم اين نمايشگاهي است كه دو سال پيش در
مصلي بر پا شد
اين هم كار خوبي بو دو هر كس از اين
نمايشگاه خارج مي شد منقلب بود
من يادم است آقا همان
زمان فرمودند : شما يك نمايشگاه دائمي برپاكنيد. و اميدواريم
اين كلام آقا به مرحله عمل برسد.
ما اگر بتوانيم فرهنگ ايثار و گذشت كه برگرفته از
فرهنگ عاشوراست را زنده كنيم و بچه هاي جوان و نوجوان
اين نسل را با اين فرهنگ مانوس نمائيم در حقيقت توانستيم
دفاع مقدس را انتقال دهيم .
در آن فرصتي كه بنده خدمت مقام معظم رهبري بودم
ايشان فرمودند : « اين جنگ
گنج است و ما بايد آن را استخراج
نمائيم . متاسفانه اين استخراج صورت نگرفته و انجام نشده
است .

*****
خاطره
آرزوي ديدن روي امام
|

وقتي بالاي سرش رسيدم آخرين دقايق زندگي اش را
مي گذراند پيكر خونينش روي زمين افتاده بود و از گوشه
لبهايش خونابه جاري بود عمامه سپيدش كه غبار گرفته وكمي
خون آلود بود از بالاي سرش فاصله گرفته بود. چشمهايش باز
بود انگار به سمتي خيره شده باشد اما مثل اينكه در عالم
ديگري سير كند حضور مرا حس نمي كرد و حضور هيچ يك از
اشيا را هم همينطور. خم شدم و با ديگر سوراخ سوراخ و خون
آلودش كه گل آلود و غرق خون بود پاره كردم قسمت اعظم
پيراهن نظامي اش كه در زير آن پيراهن سپيد طلبگي پوشيده بود
آغشته به خون بود
خدا مي داند چند تركش بر پيكرش نشسته
است پيراهنش را كه كنار مي زدم دستم به پلاكش خورد كه
وقتي آن را بالا گرفتم هنوز خون تازه از آن مي چكيد و در زير
اشعه آفتاب تلالوي ارغواني داشت ...
ناگاه لبهايش به آرامي لرزيد و چند لفظ نامفهوم و با
صدايي شبيه به ناله از گلويش خارج شد. بيشتر خم شدم تا
بهتر بشنوم خدايا اين مجاهد عاشق
اين روحاني رزمنده
در
اين آخرين لحظات چه مي خواهد بگويد آيا مي خواهد از
شدت دردي كه تحمل مي كند بنالد آيا وصيتي براي خانواده و
دوستانش دارد شهادتين مي گويد مناجاتي را بر لب دارد
دوباره لبهاي خونينش به جنبش آمد
زمزمه كنان و در حاليكه
به سختي نفس مي كشيد. جدا جدا جملاتي را ادا كرد : خدايا!
خد...اياللهتمام عمر آرزو داشتم چهره امام ... را ببينم ...آرزو...
آرزو داشتم از نزديك زيارتش ... كنم و دستان مهربانش ... را
ببوسم ...
قطره هاي زلال اشك كه در چشمانش حلقه زده بود جاري
شد افسوس
.. او را نديده به شهادت مي رسم ...
زبانش مثل فانوسي كه در آخرين لحظات به پت پت
مي افتد كلمات را بريده بريده ادا مي كرد و قطره هاي درشت
اشك كم كم ارتفاع گونه اش را مي پيمود. شيارگونه اش خيس
خيس شده بود و اشكها در گوشه لبهايش به جاري خوناب
تنش مي آميخت .
كم كم شمع عمرش به خاموشي مي گراييد و لحظه اي فرا
مي رسيد كه چهره اش گلگون تر و شكفته تر شده بود. ديگر
زبانش از كار و از حركت باز ايستاده بود زباني كه تا آخرين
لحظه لفظ متبرك « امام » را زمزمه مي كرد. صداي آرام و زلالش
هنوز در فضاي خاطراتم جاري است كه نام محبوب خويش را
تكرار مي كرد : « امام ... امام ... امام ... »
زنده جاويد كيست كشته شمشير دوست
كار حيات قلوب از دم شمشير دوست
گربشكافي هنوز خاك شهيدان عشق
آيد از آن كشتگان زمزمه دوست دوست
ع . تفضلي بروجردي ـ ستاد كنگره سرداران شهيد استان
اصفهان

| | | |