قسمت هشتم
چهارشنبه 21 آذر
امروز صبح رفته بودم منزل آقاي انگجي . (1 ) دكتر هم كه
مطلع شده بود
آمد. بعد از ختم روضه با هم آمديم . دكتر رفت
به اداره ; آنقدر كه با هم بوديم
چه در كوچه و چه در بازار
چيز غيرعادي حس نكرديم . نزديك مسجد مقبره (2 ) كه
رسيدم
ملتفت شدم كه دكانها بسته است . از يك نفر از طلاب
كه نزديك من بود سئوال نمودم . گفت مگر صداي تيرها را
نشنيديد گفتم : خير. گفت در اثر صداي تيراندازي بازار را
بستند. من راه خود را برگردانده
از طرف راسته بازار به طرف
خانه راه افتادم . مردم مثل سيل داشتند مي رفتند. هيچ كس
نمي دانست چه خبر است . در دلاله زن ديدم بچه هاي مدرسه
مي آيند. گفتند : شاگردان مدرسه حافظ هستند. از جلو مدرسه
حكمت عبور نمودم . ناظم مدرسه با چند نفر دم در مدرسه
ايستاده بود; مصطفي پسر من به اين مدرسه مي رود
پرسيدم .
ناظم گفت : شاگردها را مرخص كرديم . آقاي حاجي شيخ
ابوالقاسم سلطان القرا كه از دوستان پدرم است
در بازار
همراه من شد. راه خودش را برگردانده تا دربند مرا همراهي
نمود; هر چه اصرار كردم برگردد
قبول ننمود. خانه رسيدم .
ديدم وضع علي حده است . مشهدي علي آقا را فرستاده اند
عقب من منزل آقاي انگجي . مصطفي هم كه از مدرسه آمده
است اظهار رجوليت نموده رفته است كه خواهرش را از
مدرسه بياورد. پروين دختر ميرزا علي اصغر كه مدرسه او سر
كوچه ما است
با دختر عمويش آمده اند خانه . پروين هفت
ساله است و از امسال به مدرسه مي رود; همه روزه ناهار را
منزل ما مي آيد. صداي تير كه تك و توك مي آمد
قطع شد.
خانم والده من هم به عيادت همشيره خود كه ناخوش بود رفته
بود. بعد از مدتي جده پروين كه خاله ما است با نوكرشان
آمده
پروين را برد. مصطفي هم با همشيره خود از مدرسه
مراجعت نمود. با تلفون از حالت ميرزاعلي اصغر كه در بانك
بود اطمينان به هم رساندم . فقط از مهدي خبري نبود. خانم
اظهار نگراني مي نمود. من هم دلداري مي دادم . صداي تير
گاه گاه مي آمد. ناهار خورديم . من مشغول خوردن چايي بودم و
محرمانه مشهدي علي آقا را فرستاده بودم كه برود از عدليه
مهدي را بياورد. در اين بين در خانه را زدند. گفتند عيسي آقا
امامي است ; شما را مي خواهد عيسي امامي پسر چهارم حاجي
ميرزا علي آقاي امام جمعه است . از عموزادگان ما است . رفتم
دم در; گفت كه صدرالاشرافي را ملاقات نمودم . مي گفت كه از
عدليه با مهدي و موسي خارج شديم . مهدي و موسي
مجتهدي را گرفته با درشكه بردند (موسي هم عموزاده و عضو
عدليه است .) حال من منقلب شد. مكالمه من با عيسي قدري
كه طول كشيد
صداي بي صبري و نگراني خانم از اطاق بلند
شد. من براي رفع نگراني و اغفال خانم يك دسته پول از جيب
خودم بيرون آوردم كه حاجي ميرزا علي آقا توسط پسرش
عيسي براي شيخ علي نجفي فرستاده است .
هنوز عيسي از در خانه ما رد نشده بود كه مهدي آقا. من در
حياط با دست اشاره نمودم كه قضايا را مخفي بدارد. گفت
قضيه اي نيست كه مخفي بدارم . معلوم شد كه آنچه راجع به
مهدي بوده است اصلا اتفاق نيفتاده است . گفت موسي آقا و
صدرالاشرافي كه در محكمه جنايي مشغول محاكمه بودند
قبل
از مهدي تقريبا به فاصله پنج دقيقه با هم از عدليه بيرون
آمده اند. من هم از هيچ چيز اطلاع نداشتم . صداي تير هم
نشنيده ام . براي رفع نگراني مهدي در روي كارت براي موسي
آقا مجتهدي استطلاعا نوشته
توسط مشهدي علي آقا به
منزلش فرستاد. مشهدي علي آقا براي دفعه چهارم در اثر اين
حادثه اغتشاش مجهول
حركت نمود. بعد از مدتي جواب
كارت را آورد كه موسي آقا به خط خودش نوشته بود كه براي
من و آقاي امين پور (يك نفر از اعضاي عدليه از خانواده امين )
رسيده بود بلايي و بلي به خير گذشت
و تفصيل وقت ملاقات
و اظهار تشكر از تفقد مهدي نموده بود. معلوم شد كه قضيه
في الجمله اصل داشته است . اشتباه مهدي با امين پور هم بايد
در اثر ضعف باصره تشديد آقاي صدرالاشرافي پيش آمده
باشد.
الساعه كه اين سطور را مي نويسم
ساعت سه و نيم از ظهر
است . صداي تير به كلي خوابيده است . براي ما گوشت
خريده اند. بعضي دكانها باز است . بانك ملي فعلا تعطيل است .
آقاي فروغ براي امروز وعده ملاقات داده اند. بعد از ملاقات با
ايشان اگر مطلب مهمي شد كه مناسب نوشتن اينجا باشد
انشاالله خواهم نوشت .
دكتر اخوي من كه خانواده خودش را فرستاده است به
خانه پدر زنش
در شتربان (دوچي ) آمد منزل ما. در راه
تصادف نموده با دو كاميون تفنگچي كه تفنگها را در حال نشانه
گرفته بودند
مردم ترسيده
به دربند حاجي شيخ كه به ميدان
عالي قاپو و شهرداري باز مي شود
پناه برده بودند. دكتر دو تا
كاميون را ديده بود كه دور اداره شهرباني مي گرديده اند. گويا
كاميون بيشتر بوده است ; ولي تيراندازي نمي كرده اند. دكتر از
كوچه ديگر آمد به منزل ما و با همراهي عين الله نوكر قديم ما كه
خانه اش آن طرفها است
رفت به دوچي احتياطا گوشت و
بعضي لوازم دوباره فرستاديم از بازار خريديم كه در صورت
تعطيل كلي
خانه خالي محض نباشد. حالا كه نزديك غروب و
ساعت پنج ظهر است
صداي تير تك تك مي آيد. همچنين
تصور مي شود كه عده اي از دهاتي ها مسلح از طرف آجي و
صوفيان به شهر وارد مي شوند و خيال دارند كه امشب ; يعني
شب پنجشنبه 21 آذر ادارات و شهر را به كلي تصرف نمايند
چنانچه در مرند و سراب كرده اند.
از كيفيت گشايش مجلس ملي خبري نيست . ظاهرا
كلانتري ناحيه 3 و ناحيه 7 را اشغال نموده اند . نزديك غروب
در كوچه صحبت مي نموده اند كه طپانچه نايب كاظم را در
ناحيه 3 از كمرش باز كرده اند . نايب كاظم افسر شهرباني است .
سنش بايد هفتاد يا هشتاد بايد باشد. از مشاهير تبريز است
(كاظم اصغر دواتگر اوغلي ) از داش هاي دوچي بوده ; در
جنگهاي داخلي تبريز هم قضايايي از او مشهور است . فعلا
يعني تا ديروز افسر جز نظميه بود تا عاقبتش چه
بشود.
پاورقي :
1 ـ مرحوم ميرزا ابوالحسن انگجي (1282
1357 ق ـ
1317
1245 ش ) از علماي برجسته تبريز در طول سالياني
چند بود كه در تحولات سياسي اين دوره و مبارزه با رضاخان
نقشي فعال داشت . اين زمان فرزندان متعدد وي از روحاني و
غيرروحاني در تبريز
چهره هاي شناخته شده و برجسته بودند
كه در اين خاطرات از آنان ياد شده است .
2 ـ اين مسجد در مركز بازار تبريز قرار دارد و به مناسبت
آن كه ميرزا مهدي قاضي در آنجا مدفون شده
به نام مسجد
مقبره شهرت يافته است .

|