روزنامه جمهوري اسلامي 17/07/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي نشريه
    جانباز

  • پروانه ها در گرد او پر مي كشيدند
  • كمتر شبي چشمان او را خشك ديدم
  • خاطره
    امدادگر خندان

  • دست نوشته
    پشت كوچه هاي گل فروشي ...
  • *****
    معرفي نشريه
    جانباز




  • هشتمين شماره نشريه « جانباز » ماهنامه عقيدتي فرهنگي اجتماعي و سياسي بنياد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامي بر روي پيشخوان قرار گرفت .
    « جانباز » كه دوره جديد چاپ را پشت سر مي گذارد در اين شماره كه ويژه مرداد ماه مي باشد مطالب متنوعي را در خود جاي داده است .
    هنر ورزش و خدمات متقابل ـ اخبار جانبازان ـ اخبار ورزشي ـ خواندني هاي سياسي ـ اين جا گنج پنهان است ! ورزش براي آقاي مفيد براي خانم ها واجب ـ شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي ـ چند دقيقه لطفا ـ مددكار فرد خانواده و جامعه را با هم مي بينيدـ آيا عشق شادابي را به زندگي باز مي گرداند خود را باور كنيدـ سوال از شما پاسخ از متخصصان ماـ خاله عروسك من ـ مامان ! من سر عروسك را نكندم ـ تولد سه قلوها در خانواده جانباز70 درصدي ـ با افكار نو و آغوش باز براي خدمت آماده ايم ـ خاطرات و خطرات و...
    از جمله مطالبي كه در اين شماره از جانباز جالب و خواندني به نظر مي رسد مطلب » بفرماييد هوا! » مي باشد كه گزارش تصوير است از زندگي جانباز 70 درصد « علي النقي حسيني جدي » كه به اين شماره از « جانباز » زينت بخشيده است .

  • *****
    پروانه ها در گرد او پر مي كشيدند


  • خاطره اي از سردار شهيد « اسلامي نسب » فرمانده گردان امام رضا(ع ) از لشكر 19 فجر
    عالم معني ! در وراي خاك جاي آناني است كه پاك مي زيند آنسوي زرق و برقهاي مادي فراتر از رنگ و لعابهاي محسوس با حسهاي پنجگانه روزگاري دوران تلالو اين نورها بود حال هم هست ! بهتر است بگويم آن روزگار روزگاري بود كه چشم و گوشهاي دل بيشتر باز مي شد و اگر سعادت و لياقت همسنگري و همرزمي مي يافتي ـ هر چند اندك زماني كم ـ باز مي شد با همين « سوسوي » ايمان و اعتقاد حقايقي از كساني ديد كه پاي دل بر فرش عرش باور و حضور دارند و در اين گرداب براي دست گيري ما به رنج ماندن تن مي دهند . اواخر سال 61 بود كه با هزاران بگير و ببند از شر شيطانهاي مختلف رها شديم و لياقت حضور در رزم دليران يافتيم ـ پس از همه مقدمات لازم اعزام كه به اهواز رسيديم و از آنجا به منطقه اعزام شديم ما را در گردان 922 لشكر 19 فجر جاي دادند گرداني كه پايه و اساس گردان ثارالله و سپس امام مهدي (عج ) گرديد و بعدها از نيروهاي ثابت برخوردار شد ـ همان گرداني كه شهيد ولي نوري بعنوان فرمانده اش شهيد و جسد مطهرش مفقود ماند ـ اما آنزمان فرماندهي آن به عهده برادري بنام صمد بادرام بود كه خود نيز برادر دو شهيد بود و حاج علي قنبرزادگان نيز فرمانده عملياتي آن را بعهده داشت شرايط خاص زماني ايجاب كرده بود كه گرداني با كادر ثابت شكل گيرد و اين گردان با آموزش و مانورهاي خاص و ويژه خود را براي شركت در عملياتهائي كه مدنظر بود پرورش دهد ـ ابتدا مدتي در خط پدافندي موسيان و زبيدات بوديم كه آن نيز گفتنيهائي شيرين دارد اما بحث ما نيمه دوم مدت ماموريت است كه بيشتر شب و روزهاي آن در آموزش رزمهاي شبانه عبور از رودخانه صخره پيمائي و... گذشت و در انتهاي آن نيز با حالتي خاص روحي برخورديم كه بالهاي وجودهر كس جوانه مي زد براي اوج گيري در شعاع لايتناهي حضور شايد به جرات مي شود گفت كه بيشتر شبها به آماده باش و سوار شدن به خودروهاي مختلف و حركت بسوي خط كه گوياي شروع عمليات بود مي گذشت در آن نيمه هاي شب نوحه سرايي سينه زني گريه وداع شور و حال اوج گيري و... آنقدر اين جريان همراه با آموزش و مانور همراهيمان كرد كه به انتهاي مدت ماموريت و از راه رسيدن عيد نوروز برخورد كرد ـ خستگيهاي مفرط آموزش و رزم و از همه بالاتر حركتهاي شبانه كه گوياي شروع عمليات و شركت ما در آن بود با آن تناسب حال و هواها ديگر مي رفت كه تاب و تحملها را كاهش دهد و نياز به يك ديدار و ديد و بازديد از خانواده و فاميل و اقوام و مسكن و ماوا ايجاد كند ـ از سوئي ديگر گويا مجموعه شرايط موجود اقتضا داشت كه نيروهها با آمادگي كامل جهت هرگونه اقدام باقي باشند منتهي اين مهم را نمي شد با زبان عادي و معمولي به نيروها گفت زيرا كه گوشهاي نامحرم ... پس مي طلبيد كه با بياني خاص رزمندگان عزيز گردان را در جريان اين مهم قرار داد ـ لذا يكي دو سه بار از سوي فرماندهي گردان براي نيروها صحبت شد كه از درخواستهاي مرخصي حتي محدود صرف نظر شود اما مسئله جا نمي افتاد چون مجموعه عواملي كه نيروها در جمع بندي هاي خود لحاظ مي داشتند پاسخي منطقي نمي داد كه در فهم عام باشد كه بعد از 70 الي 80 روز با آنهمه خستگي هاي گوناگون نياز به گونه اي باشد كه از مرخصي آنهم در آستانه عيد باستاني نوروز صرف نظر كنند لذا همچنان تعدادي متقاضي مرخصي بودند...
    گويا عصر بود كه نيروهاي گردان به محل تجمع فراخوانده شدند چيزي نگذشت كه قامتي متين با گامهائي دلربا و نگاههائي آرام بخش و لباني متبسم و چهره اي گيرا در مقابل چشمان جستجوگر و گوشهاي منتظر و چهره هاي تقريبا متعجب قرار گرفت . ـ بسم الله الرحمن الرحيم و...
    هنوز بحث در ابتداي بيان قرار داشت كه چهره ها تغيير يافت حالتها فرق كرد نگاهها از هر سوي گرفته و در لاك پلك با چهره هائي خاص در بين زانوها و دستها قرار گرفت برخي اشك ريزان برخي اشك و ناله برخي گريه در عمق دل و... چهره گردان تغيير يافت ـ كلامش از عمق دل مايه داشت حتي حرارت كلامش را در تن خاكي خود حس مي كردي ! وقتي به نام مقدس ائمه (ع ) مي رسيد گويا خود بدنش به لرزه مي افتاد. از مظلوميت ائمه اطهار(ع ) مي گفت و دفاعي كه بايد از مظلوميت آنها شود هنگامي كه نام مقدسه حضرت زهرا(س ) مي رسيد رعشه در اندامش حس مي شد و...
    گردان به نشاط نشست ـ مرخصي فراموش شد ـ اصلا گويا چنين تقاضايي از هيچ كس صورت نگرفته بود.
    بعد از 13 سال مصاحبه اي از او ديدم كه گويا قبل از يكي دو عمليات كربلاي 4 و 5 با وي شده بود . در آنجا نيز ديدم وقتي به نام دختر پيامبر گرامي اسلام (ص ) حضرت فاطمه (س ) رسيدند بغض اندوهناكي گلويش را فشرد چهره اش تغيير كرد ـ بيانش متوقف شد. اشكش جاري گشت . بعد خود اعتراف كرد كه من در هنگام تلفظ نام اين مظلومه عالم از خود بي خود مي شوم .
    برادر ابراهيمي به نقل از سردار رودكي فرمانده وقت لشكر 19 فجر نقل مي كرد در زمان سفر رهبر معظم انقلاب به جبهه هاي جنگ ـ زمان رياست جمهوري ـ (اواخر جنگ ) اين تكه از فيلم را كه ايشان ديدند فرمودند : (نقل به مضمون ) در ايشان معرفتي عجيب بود و شايد ايشان آن شهيد را درك كرده باشند و از كسب و كار ايشان در قبل از انقلاب و جنگ سئوال فرموده بودند :
    اللهم احشرنا مع شهدائنا يا ارحم الراحمين
    عبداله عميدي

  • *****
    كمتر شبي چشمان او را خشك ديدم




  • گفت و گو با سركار خانم زهرا سادات ميرامام ; همسر سردار شهيد احمد صالحي
    اشاره : سردار شهيد « احمد صالحي » يكي از فرماندهان شهيد لشكر 41 ثارالله (ع ) كرمان بود كه در عمليات والفجر يك مورخه 62 1 22 با سمت جانشين فرماندهي گردان كربلا شاهد وصل را در آغوش كشيد و به فيض عظماي شهادت نائل آمد.
    خبرنگار سرپرستي روزنامه در استان كرمان جهت آشنايي نسل امروز با اين شهيد بزرگوار و شناخت ابعاد شخصيتي ايشان با همسر بزرگوارشان كه از طلاب حوزه علميه جامعه الزهرا(س ) قم ميباشند مصاحبه اي انجام داده اند كه با تشكر از اين بزرگواران گوشه هايي از اين مصاحبه را از نظر شما خوانندگان محترم مي گذرانيم .
    ضمن معرفي همسر شهيدتان تاريخ و نحوه شهادتشان را بيان بفرمائيد.
    شهيد احمد صالحي ; معاون فرماندهي گردان كربلا از لشكر 41 ثارالله بودند كه در مورخه 62 1 22 در عمليات والفجر يك به شهادت رسيدند و پيكر مطهرشان پس از 12 سال و سه ماه تشييع و به خاك سپرده شد.
    نحوه آشنايي و ازدواج شما با ايشان به چه صورت بود
    شهيد احمد صالحي پسردائي بنده بودند و ازدواج ما ماجراي جالبي دارد از اين قرار كه من ده ساله بودم كه پدرم از دنيا رفتند و احمد آقا براي سالگرد پدرم گوسفندي را از روستا به منزل ما آوردند كه طبق رسم و رسوم قرباني كنند. آن شب پس از اجراي مراسم سالگرد ايشان به اصرار مادرم در منزل ما خوابيدند و از آنجائيكه عادت داشتند در خواب حرف مي زدند. آن شب مادرم متوجه شده بود كه احمد آقا در خواب با كسي صحبت مي كند و مي گويد : « آقا! من خجالت مي كشم شما خودتان بفرمائيد » .
    صبح كه مادرم از ايشان مي پرسند چه خوابي ديده ايد در جواب مي گويند كه من سيد مرتضي (پدر مرا) را در خواب ديده ام كه روي اسب بالداري در آسمان پرواز مي كردند و مي گفتند : « قرباني شما قبول مي شود. و ديگر به بقيه صحبتها اشاره اي نكردند. بعدها كه ايشان به خواستگاري من آمدند فهميديم كه آن شب پدرم در خواب از ايشان خواسته كه از من خواستگاري كنند و احمد آقا مرتب مي گفتند خجالت مي كشم خودتان بفرمائيد.
    خلاصه مراسم ازدواج ما در نهايت سادگي و معنويت در سال 1358 برگزار شد و ثمره چهار سال زندگي مشترك ما 2 فرزند دختر مي باشد كه هر دو طلبه هستند.
    ظاهرا شما نيز در حال گذراندن دروس حوزه فقه و اصول هستيد لطفا بفرمائيد از چه زماني دروس حوزه را شروع كرديد
    بعد از شهادت همسرم كارهاي زيادي تجربه كردم ولي هيچكدام مرا راضي نمي كرد و تسكين نمي بخشيد تا اينكه در سال 74 وارد حوزه علميه فاطميه كرمان شدم : چهار سال در آنجا تحصيل كردم و در حال حاضر سه سال است كه در قم طلبه دوره ويژه جامعه الزهرا(س ) هستم و در حال حاضر فقه و اصول مي خوانم .
    قدري از خصوصيات اخلاقي شهيد بگوئيد.
    احمد آقا بسيار اهل عبادت و راز و نياز با خداوند بودند. يادم مي آيد قبل از ازدواجمان يك روز مادرشان از روستا به كرمان آمدند و به من گفتند كه با هم برويم سري به احمدآقا بزنيم . به منزل استيجاري ايشان رفتيم خانم صاحبخانه وقتي فهميدند كه مادر احمد آقا آمده گفتند : خانم اين چه پسري است شما تربيت كرده ايد
    مادرش با نگراني گفت مگر چه شده !
    صاحبخانه گفت : روزها سركار است و شبها بعد از نماز شام خورده يا نخورده به عبادت مي پردازد. شب تا صبح چندبار تجديد وضو مي كند و مرتب در حال عبادت است پس كي استراحت مي كند !
    بعد از ازدواج نيز هميشه در قنوت نمازهايشان با تضرع مي گفتند : « اللهم الرزقناالشهاده في سبيلك » مي گفت آنقدر بايد باتضرع بخواهيم تا نصيبمان شود.
    روز اول ازدواجمان هم ديدم دارند يكسري حساب و كتاب انجام مي دهند كنجكاو شدم قضيه را پرسيدم گفتند كه ميخواهم حساب سال را روز اول زندگي مشترك قرار دهم تا زندگيمان متبرك شود.
    به نظر شما رمز سعادتمندي ايشان چه بود
    خدمت به پدر مادر و ولايت پذيري از رموز موفقيت و سعادت ايشان بود.احمد آقا واقعا حضرت علي عليه السلام را سرپرست حقيقي خودشان ميدانستند. هر شب دو ركعت نماز بعنوان هديه براي حضرت زهرا سلام الله عليها مي خواندند بعد مي خوابيدند. مطمئنا ارادتي كه ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت داشتند موجبات سعادتمندي و عاقبت بخيري ايشان را فراهم نمود.
    چطور شد كه ايشان به جبهه رفتند
    وقتي كه عمليات بيت المقدس انجام شد و خرمشهر آزاد گرديد : آن شب احمدآقا از سركار برگشتند و بعد از اقامه نماز و جلسه قرآن ديدم دارند گريه مي كنند وقتي علت را پرسيدم گفتند : من فرداي قيامت جواب خون شهدا را چه بدهم .
    ميخواست كه به جبهه برود. من گفتم حرفي ندارم و راضي هستم بسيار خوشحال شد. پدر و مادرش هم رضايت خود را اعلام كردند و ايشان به جبهه اعزام شدند. وقتي خبر مفقود شدن ايشان را آوردند پدرش خيلي ناراحت شد و برايش سخت بود. برادر ايشان به پدرشان گفتند كه شما او را حسيني بار آورديد و اين راه پاياني جز شهادت ندارد. و با ايماني كه پدرشان داشتند بالاخره در اين فراغ صبر نمودند.
    رسالت زنان ما در جامعه امروز چيست
    با مطالعاتي كه از زندگي فضه دارم زندگي و فكر ايشان مي تواند براي ما راهگشا باشد. او در خانه حضرت زهراسلام الله عليها بدنبال يافتن ارزش بود و مي گويد دو چيز براي حضرت زهراسلام الله عليها خيلي با ارزش است يكي قرآن كه در حال آسياب نمودن نيز تلاوت مي فرمودند و ديگر ولايت پذيري ايشان . كه نهايتا نيز جانشان را فداي ولايت كردند. نبود ولايت يعني گمراهي انسان پس بايد به اين ريسمان محكم الهي چنگ زنيم و متوسل شويم . ما بايد با عقل و حجت دروني خودمان هدف از خلقت را بيابيم و دريابيم كه چه چيز ما را به سعادت مي رساند واز دستورات ديني اين راه سعادت را بيابيم و بپيمائيم .
    تهيه و تنظيم : دفتر سرپرستي روزنامه در استان كرمان ـ همتي
    خدمت به پدر و مادر و ولايت پذيري از رموز موفقيت و سعادت ايشان بود. احمد آقا هر شب دو ركعت نماز بعنوان هديه براي حضرت زهرا(س ) مي خواندند... مطمئنا ارادتي كه ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت داشتند موجبات سعادتمندي و عاقبت بخيري ايشان را فراهم نمود.

  • *****
    خاطره
    امدادگر خندان


  • يادي از شهيد حاج حميد قبيتي
    حرف زدن از حميد دل شير مي خواهد. اول جنگ با او آشنا شدم . آدم خونگرم و زودجوشي بود. توي محورهاي عملياتي به عنوان امدادگر انجام وظيفه مي نمود هر موقع او را مي ديدي گل لبخند صورتش را جذابيت بيشتري مي بخشيد.
    چندي پيش سفري به افق بيكران خاطراتم انداختم . ياد روزي افتادم كه « حميد » زير آتش شديد دشمن مجروحي را به بيمارستان رساند. وقتي برگشت انگار دنيايي را به او داده اند با خنده هميشگي گفت : كمك به رزمنده ها زير آتش شديد لذتش وصف شدني نيست و توفيقي است كه نصيب كمتر كسي مي شود.
    در قاموس او واژه اي به نام خستگي و پريشاني وجود نداشت خنده هاي دوست داشتني او در بحراني ترين لحظات جبهه مايه قوت مي شد. بعضي از دوستان به شوخي مي گفتند : كاش وقتي كه مجروح مي شويم حميد ما را براي مداوا به بيمارستان ببرد.
    نخل هاي سرسبز جنوب ياد و خاطره او را براي هميشه در دل خود جاي داده اند تا براي نسلهاي بعدي بهترين راهكار عملي را در مواجهه با مشكلات و سختي ها بازگو نمايند.
    اهواز ـ نخل نور

  • *****
    دست نوشته
    پشت كوچه هاي گل فروشي ...




  • دست نوشته اي از دانشجوي شهيد سردار « بهروز مرادي »
    راستش را بخواهي چيزي براي نوشتن ندارم . بنابراين مجبورم گاهي از پرندگان روي آسمان برايت بنويسم و گاهي از ماهي هاي ته رودخانه .
    نامه قبلي را كه نوشتم (بعد از پيدا شدن استخوانهاي محمدرضا دشتي ) سخت پريشان بودم و دلم مي خواست يك بنده خدايي يك سيلي محكم توي گوشم مي زد تا لااقل بهانه اي براي گريستن پيدا مي كردم . اما خوب چه كنيم كه خيلي از بغض ها در گلو خفه مي شود. هنوز اشك در چشممان نخشكيده يك اتفاق ديگر مي افتد. و اينجا مجالي براي انديشيدن و تفكر بر حادثه ها لحظه ها و صحنه ها كمتر حاصل مي شود. تا مي آيي سرت را بخاراني روزها از پي هم و هفته ها در پي او و پشت سرش ماهها مثل واگنهاي قطار پشت هم از جلوي تو مي گذرند كه در هر كدام از اين واگن ها انباري از خاطره ها نهفته است و بعد كه همه چيز از شور و هيجان افتاد و در گوشه اي مثل اين اتاق كه من در آن نشسته ام آرامشي حاصل شد. تازه مي فهمي كه اي بابا كجا بوده اي و حالا كجا آمده اي
    آن روز در كوچه ها دنبال يك فرغون مي گشتي تا مجروح تير خورده اي را با آن به مسجد جامع خرمشهر برساني . ديروز در كوچه هاي پشت گلفروشي جنازه « سامي » و « محمود » به حالت سجده بر زمين بودند و امروز تصوير آنها بر ديوار نمازخانه . آن روزها فرياد بر سينه آسمان خط سرخ مي كشيد كه آي به داد ما برسيد. بچه ها دارند قتل عام مي شوند و كسي پاسخگو نبود به جز خدا.
    خدايا كجا بوديم چه بر ما گذشت آيا كسي از مظلوميت فرزندان روح خدا چيزي مي داند آيا كسي مي داند كه در كوچه هاي شهر خون اين حماسه آفرينان در ميان دود خاكستري انفجار خمپاره هاي خصم چه سان بر زمين مي ريخت يا هنوز همه در فكر اين هستند كه اي كاش مرزها باز مي شد و ما هم سري به دوستان خارج از كشور مي زديم و در زير سرخي نور چراغ ها و در ميان دود سيگارها جامي شراب سرخ مي نوشيديم و اگر حالي باشد به رقص و پايكوبي ... اين دو كجا آن دو كجا اين سرخي كجا آن سرخي كجا
    آبادان ـ پرشين هتل ـ بهروز مرادي ـ سال 61