« با همراهان » عنوان مجموعه اي است كه توسط نشر شاهد
بنياد شهيد انقلاب اسلامي وارد بازار نشر گرديده است .
اين كتاب كه توسط نماينده محترم ولي فقيه و رئيس بنياد
شهيد انقلاب اسلامي حضرت حجت الاسلام والمسلمين
« محمد حسن رحيميان » تاليف گرديده , رويكردي ست به
فرهنگ ايثار و شهادت و تاثير آن بر جو جامعه و همچنين الگو
سازي مديريت اسلامي شهيدان براي مسئولين كشور.
« با همراهان » در 138 صفحه قطع رقعي و در شمارگان
3000 نسخه و با قيمت 6000 ريال در اختيار علاقمندان قرار
گرفته است .

|
درخواست بنياد; اعتراض جانباز
|

با كمال تاسف و تاثر در آستانه هفته دفاع مقدس و هفته
تجليل از جانبازان , يكي از مسئولين جانبازان كشور , آقاي
نصرت الله كاشاني (جانشين سازمان امور جانبازان ) طي
نامه اي به شماره 10,2,4,8353 مورخ 82,5,22 به كليه
جانبازان 25 درصد به بالاي سراسر كشور از آنها خواست از
گرفتن مستمري كه به صورت علي الحساب به جانبازان 25
درصد به بالا پرداخت مي گرديد صرف نظر كنند.
شگفتا! بيش از نيم قرن از جنگ جهاني دوم مي گذرد اما
معلولين آنها هنوز مدال افتخار دريافت مي كنند و روز به روز از
چنان مهري برخوردار مي شوند كه انجام امورشان بوسيله افراد
و دست اندركاران حكومتي افتخار محسوب مي شود , اين در
حالي است كه تنها 15 سال از دوران دفاع مقدس ملت ما
نمي گذرد و اينگونه با جانبازان و ايثارگران برخورد
مي شود.
شوشتر ـ كورش حاجي پور
متن نامه بنياد
برادر عزيزم جانباز گرامي
سلام عليكم
با آرزوي توفيق و بهروزي براي جنابعالي و خانواده
محترمتان به استحضار مي رساند از بدو تاسيس بنياد مبلغ
ناچيزي بين 15 تا 35 هزار ريال تحت عنوان مستمري بصورت
علي الحساب به جانبازان 25 درصد و بالاتر پرداخت گرديد .
هدف از پرداخت اين مبلغ در زمان خود كمك به بخشي از
هزينه هاي زندگي جانباز تا دستيابي او به شغل مناسب بوده
است . اكنون كه با عنايت خداوند متعال و مساعدت مسئولان
نظام و بنياد بيش از 81886 نفر از جانبازان عزيز در بخش هاي
مختلف دولتي و غيردولتي استخدام شده اند و تعداد 53359
نفر تحت پوشش قانون حالت اشتغال قرار گرفته و برابر نظام
هماهنگ پرداخت كاركنان دولت حقوق دريافت مي كنند و از
سوي ديگر امتيازات ايثارگري (افزايش يك تا دو گروه تشويقي
ارتقا , يك مقطع تحصيلي معافيت مالياتي كسر ساعت كار و...)
كه متضمن افزايش حقوق و مزاياي اين عزيزان نسبت به افراد
عادي مي باشد نيز به آنان اعطا گرديده است . لذا پرداخت اين
مبلغ ناچيز علاوه بر اينكه منطبق با شان جانباز نبوده تاثير قابل
توجهي نيز در تامين هزينه زندگي او ندارد. مضافا از جايگاه
قانوني در قوانين و مقررات كشور برخوردار نيست و تصوير
نامطلوبي در اذهان عمومي بجاي گذاشته است بطوريكه اين
مساله مانع پيگيري مسئولان بنياد براي احقاق ساير حقوق
ايثارگري شما عزيزان شده است . با حذف اين مبلغ از سبد
درآمد جانبازان شاغل دست مسئولان را در مطالبه حقوق
قانوني شما باز خواهد گذاشت تا ضمن برقراري عدالت در
توزيع اعتبارات بنياد جانبازاني را كه طي سال هاي اخير به
بالاي 25 % ارتقا يافته اند و داراي مشكلات معيشتي مي باشند
تحت پوشش طرح معيشت و برقراري حقوق حالت اشتغال
قرار دهند. ضمن اينكه تصوير منفي در افكار عمومي نيز مرتفع
مي گردد.
در پايان ضمن تشكر از همكاري جنابعالي خواهشمند
است چنانچه با اين تصميم بنياد موافق يا مخالف هستيد نظر
خود را با ذكر دلايل در فرم ضميمه اعلام نموده و به بنياد
مربوطه تحويل نمائيد تا پس از بررسي اقدام مقتضي بعمل آيد.
بديهي است عدم پاسخگويي بمنزله موافقت حضرتعالي تلقي
خواهد شد.
اميد است با مساعدت حضرتعالي زمينه تحقق اين هدف
ميسر شود.
نصرت الله كاشاني
جانشين سازمان امور جانبازان
« جبهه و جنگ » : حرف ما به خادمان جانبازان همان وصيت
امام (ره ) است كه فرمود : « نگذاريد پيش كسوتان جهاد و
شهادت در پيچ و خم زندگي روزمره به فراموشي سپرده
شوند » . شايد رقمي كه بنياد درباره آن صحبت مي كند ناچيز
باشد اما جانبازان عزيز ما شايسته بيشترين خدمتند و چنين
درخواستي كه از آنان شده . آن هم در سال خدمت رساني به
مردم كمي دور از انصاف است .
اگر مسئولين عزيز كمي به حقوق و مزاياي خود نگاهي
مي انداختند آنگاه تاملي به رقم مستمري جانبازان و ميزان
حقي كه اين جانبازان به گردن همه ما دارند مي كردند قطعا بعد
از اين مقايسه چنين تصميمي را نمي گرفتند.

|
مي خواستند بمانند , اما به قيمت ...
|

تقديم به ملت سرافرازي كه نگذاشتند حتي براي
لحظه اي عراقي ها در خاك ما بمانند
نيروهاي متجاوز بعثي عراق در ابتداي ورودشان به خاك
ميهن اسلامي ما , با افتخار در چندين نقطه از مناطق مسكوني
شهرهاي مرزي , اين شعار را نوشتند : « جئنا لنبقي ! » يعني
آمده ايم تا بمانيم . تحولات منطقه , هراس كشورهاي عربي و
همجوار از صدور انقلاب اسلامي , سرگرمي نيروهاي متجاوز
شوروي در افغانستان , وضعيت خاص سپاه و ارتش , مناقشات
سياسي اجتماعي داخل كشور و بالاخره چراغ سبز اروپا و
آمريكا به حكام عراق اين جسارت را به او داد تا چنگال طمع و
حرص تصرف خود را در اندام و پيكره ي جمهوري اسلامي
فرو برد و كيلومترها از شمال غرب تا ساحل اروند را زير
گام هاي مغرورانه و شني هاي تانك و نفربرهاي اهدايي شرق و
غرب طي كنند و به خيال خام تصرف چند روزه و سرنگوني
حكومت اسلامي ايران , تازه ادعا هم مي كردند : « اعلام مواضع
و هدف تجاوز را پس از تصرف تهران در روزهاي آتي خواهيد
شنيد!!! »
آري ! آمده بودند بمانند , ولي ديديم و ديدند كه غيرت و
شعور , همت و حضور و همراهي رهبري و مردم نگذاشت آن
طورها هم كه مي پنداشتند به راحتي نصيبشان شود . 34 روز
تنها خرمشهر مقاومت كرد , آبادان به محاصره كشيده شد ولي
نه تصرف و اشغال , هويزه و قصرشيرين تخريب و معدوم
شدند اما نه واگذار.
كشوري نبود كه مشاركت يا حداقل رضايت نسبت به اين
تجاوز در كنار عراق را نداشت باشد , حتي آنهايي كه ادعاي
روابط مناسب سياسي و اقتصادي با ما را داشتند , هم از توبره
مي خوردند و هم از آخور , با اين تفاوت كه با ما چند برابر
حساب مي كردند و به بهانه ي تحريم تحت فشارمان
مي گذاشتند و به عراق سرازير مي كردند.
آري ! آمده بودند بمانند و مي خواستند , اما از همان
زمستان 59 روند خروج شان به دست ايثارگران ما رقم زده
شد. هويزه , سوسنگرد , فتح المبين , بيت المقدس و ... دشمن را
رساند به مرزهاي رسمي تا به ناچار فرياد بر آورد : « ما
عقب نشيني استراتژيك كرده ايم . »
مي خواستند بمانند , ولي به قيمت زنده به گوركردن ها ,
غارت و تخريب منازل و مغازه ها , پر كردن چاله ها و قطع
درختان , تخريب مساجد و بيمارستان ها و مدارس .
آمدند بمانند , منتهي با دستاني پر از زهر شيميايي براي
چشم ها و ريه ها و پوست و خون و اعصاب شيعيان ايراني ,
انگليس و آلمان و اتريش و ايتاليا و در راس همه شان شيطان
بزرگ آمريكا اظهار مي كردند عراق را به چنين سلاح هاي
شيميايي مجهز كنند كه بعثي ها پس از اسارت مي گفتند : « وقتي
اعلام مي كرديم ما حريف هجوم تاكتيكي و حساب شده اين
جوانان كم تجربه و كم تجهيزات , ولي پر همت نيستيم و غريو
الله اكبر آنها دل ارتشيان مجهز ما را به لرزه مي اندازد » , از آن
طرف فرمان صادر مي شد : « مگر اين همه سلاح شيميايي داريد ,
بريزيد چشم و اعصاب و خون ايراني ها را مسموم كنيد تا
حمله نكنند و مقاومت نشان ندهند » راستي دنيا مي خواهد
بداند; از بيش از صد هزار نفر مصدوم شيميايي تنها سي هزار
نفر شناسايي ( نه درمان ) شده اند و هفتاد درصد آنها حتي
صددرصد آسيب ديدگي شان روشن نشده است
آمده بودند به بهانه ي تصرف و سرنگوني حكومتي كه بلاي
جان و روح شيخ نشين ها و حكام به ظاهر مسلمان عرب منطقه
شده بود. گفتند : « مي مانيم تا ديگر ايراني ها ادعاي اسلام ناب
نكنند. مگر مكه و مدينه دست ما عرب ها نيست و عتبات زير
سلطه حكومت عراق نمي باشد آنها كه نمي دانند اسلام
چيست » ... اصلا ايراني ها نماز مي خوانند... ! اي كاش اين
اعتراف سرهنگ عراقي را در اردوگاه اسراي ايراني همه
مي شنيدند كه گفته بود : « شما با رفتار و اخلاق و عبادت هايتان
ما را به اسارت كشيديد. ما اسير شماييم نه شما اسير ما »
خدايش بيامرزد آن حكيم عارف و بسيجي , امام الشهدا را كه
در دوران طاغوت فرموده بود : « تنها يك ساعت راديو را در
اختيار ما بگذاريد تا با مردم سخن بگوييم آن وقت معلوم
مي شود كه كي طرفدار دارد. » چه كنيم كه هشت سال طول
كشيد تا بالاخره دنيا با نارضايتي بپذيرد كه از اول هم حرف
حق را ما مي زديم نه عراقي ها.
اي كاش در ميان آن همه افسر و فرمانده و عوامل حزب
بعث و استخبارات يك با سوادي مي شد و به اين خيل عظيم
متجاوز مي گفت : بر ديوار خانه ها و معابر ايرانيان بنويسيد
« آمده ايم تالله بمانيد » شايد ابتدا اين عبارت بعيد بود و
نامانوس جلوه مي كرد ولي تاريخ و حقانيت ثابت كرد كه
آمدند , ولي ما مانديم . آمدند ولي هم رفتند و هم تحقير شده و
بي آبرو رفتند , آمدند ولي جز ظلم و جنايت و ويرانگي چيزي
باقي نگذاشتند , آمدند , اما آنچه مانده براي ما باقي ماند :
افتخار ماند , مقاومت و صبر ماند , عزت و پايداري در سايه ي
مكتب و رهبري ماند و اصلا مگر باقي ماندن آن هم در اين
كوران حوادث و فتنه ها چه بود كه حتي در مقام انجام تكليف
نه كسب نتيجه باز عايد ما جز ماندگاري و سرافرازي نشد اگر
چه محال است فراموش كنيم كه آمدن دشمن بعثي و جنايات
گروهك ها و منافقين در سالهاي 58 تا 67 , چه اسوه ها و
چهره هايي اصيل و شاخصي را از اقصي نقاط ميهن
اسلامي مان گلچين كرد و چه ايثارگري ها كه از جانبازان و اسرا
و خانواده هاي ايشان كه غيرقابل توصيف و تمجيد است
مشاهده نشد تازه در سايه همين آمدن ناخواسته و نامردانه ,
تجارب و دست آوردها و ثمراتي نصيب ملت ما شد كه امروز
شايد , متوجه شويم آن روزها كه امام مي فرمود : « جنگ براي ما
يك نعمت بود , يعني چه »
نعمات فراواني كه شايد بتوان به تعداد محدودي از آنها
اشاره نمود : نعمت انس و تبعيت ميان مردم و رهبري , نعمت
صبر و مقاومت , نعمت غيرت و مبارزه , نعمت همياري و
همدردي ميان اقشار جامعه , نعمت خودباوري و استقلال و
خودكفايي , نعمت ظلم ستيزي و عدم پذيرش ننگ و سازش و
خلاصه كنيم : بزرگترين و مهمترين دست آورد جنگ تحميلي
در سايه انقلاب اسلامي كه ريشه در فرهنگ والا و غني تشيع
داشت كه : « اسلام ناب كارآمد است و توان حضور و تشكيل و
ارايه حكومت اسلامي را دارد اگرچه دلها و چشمان ناپاك و
مغرض نخواهند و تحمل مشاهده اش را نداشته باشند. »
سيدمحمود خيرلامور
كارشناس ارشد علوم سياسي

خاطره
او حاج همت بود
|
دومين مرحله از عمليات والفجر چهار را با موفقيت
پشت سر گذاشته بوديم . انفجارهاي پي در پي گلوله هاي توپ و
خمپاره سكوت و آرامش كوه ها را مي شكست و گرد و غبار و
بوي متصاعد از انفجار آنها منطقه را فرا گرفته بود.
من وظيفه داشتم به وسيله بي سيم بين فرمانده لشكر 17
علي بن ابيطالب (ع ) (شهيد حاج مهدي زين الدين ) و گردانهاي
عمل كننده اين لشكر ارتباط برقرار كنم . در همين لحظات بود كه
رزمنده اي با سر و صورت خاكي اما گشاده رو در مقابل سنگر
مخابرات (بي سيم ) نمايان شد و تقاضا كرد در صورت امكان با
فركانسي كه خودش ارائه مي داد ارتباط برقرار كنم تا او دستور
يا پيامي ضروري را به يگانهاي خود صادر كند. من بدليل
موارد حفاظتي و همچنين به جهت جلوگيري از تغيير فركانس
و اختلال در ارتباط خودمان از قبول اين تقاضا امتناع ورزيدم
ولي او بدون آنكه خود را معرفي كند با ملاطفت و خواهش و
تمناي زياد اصرار به برقراري ارتباط با يگانهاي خودش
داشت . اصرار بيش از حد ايشان سبب شد تا تقاضاي او را
قبول كنم مشروط بر اينكه پيامش توسط شخص من به
يگانهايش منعكس شود. فركانس بي سيم را تغيير دادم ولي من
براي يگانهاي او ناشناس بودم . تصميم عوض شد و گوشي
بي سيم را به خود او دادم تا صحبت كند. با احترام خاصي از
من گوشي را گرفت و سريعا دستوراتي به يگانهاي تابعه خود
صادر كرد. از نحوه صدور دستوراتش احساس نمودم كه او از
فرماندهان سپاه مي باشد ولي با مشاهده ظاهر خاكي اش دچار
ترديد مي شدم . وقتي پيامش به اتمام رسيد با تشكر مجدد از
من , دستي به سرم كشيد و موقع خروج او از سنگر يكي از
نيروهاي مخابرات (همسنگرانم ) سر رسيد و طوري با او
مشغول صحبت شد كه فهميدم با شخصي كه براي من ناشناس
بود آشنايي كامل دارد. بعد از خداحافظي و جدا شدن از
يكديگر , از همسنگر خود پرسيدم او چه كسي بود كه اينطور
صميمانه با او صحبت كردي ! گفت مگر او را نشناختي ! گفتم :
نه نشناختم ! گفت : او حاج همت بود .. فرمانده لشكر 27 محمد
رسول الله (ص ) , بمحض اينكه متوجه موضوع شدم از سنگر
خارج گرديدم تا بلكه آن سردار را بيابم و از جسارتي كه كرده
بودم عذرخواهي كنم ولي افسوس كه حسرت به دل مانده گم
گرده خود را هرگز نيافتم و متحير ماندم از اينكه اين سردار
بزرگ چقدر متواضعانه با نيروهاي بسيجي رفتار ميكند.
بعد از گذشت چند ماه كه خبر شهادت آن سردار عزيز در
عمليات پيروزمندانه خيبر به گوشمان رسيد داغ تازه اي بر دلم
نشست , نالان و گريان بودم از اينكه سردار گمنامي از دست
بسجيان رفت ...
او گمنام و بي نشان بود ولي در نهايت گمنامي و بي نشاني ,
نام ونشاني گرفت كه هرگز در تاريخ دفاع مقدس و از ياد و
خاطره ها محو نخواهد شد.
يادش گرامي , راهش پر رهرو باد.
سيدمحسن نبئي ـ ابهر

|
|
| |