روزنامه جمهوري اسلامي 07/07/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • يادداشت
    ذوالفقار علي

  • امير داوري :
    اسارت ما را به وقايع بعد از عاشورا نزديك كرد
  • *****
    يادداشت
    ذوالفقار علي


  • زماني كه ارتش عراق هجوم سراسري خود را به مرزهاي ايران اسلامي آغاز نمود ذهنيتش اينگونه بود كه با مقاومت كسي مواجه نمي شود و اگر هم ارتش ايران در مقابلش قد علم كند مقاومتش چند ساعت عمر نخواهد كرد. چرا كه در جريان پيروزي انقلاب اسلامي ارتش دچار تحولات عمده اي گرديد و عده اي از نيروهاي نظامي به دستور حضرت امام (ره ) پادگانها را ترك كرده و به مردم پيوستند و پس از انقلاب نيز عده اي از امراي ارتش كه مستشاران آمريكا و قدرتهاي استعماري بودند كشور را ترك نمودند و عده اي نيز به علت سابقه بد و رويارويي با مردم به اعدام محكوم شدند و ارتش عملا با توطئه ضدانقلاب درحال انحلال بود. اما با تصميم گيري به موقع حضرت امام خميني (ره ) مبني بر بازگشت نظاميان به محل خدمت همه توطئه ها در نطفه خفه شد و آن سازمان درحد توان برپايه اصول جديد انقلابي و اسلامي احيا گرديد و زماني كه ارتش بعث را در مقابل ديد شامل يكصد و بيست هزار نفر نيروي زميني بيست هزار نفر نيروي دريايي شصت هزار نفر نيروي هوايي و بيست و چهار هزار و پانصد نفر نيروهاي ژاندارمري بود كه با همكاري مردم مقاوم و جوانان ايثارگر به مقاومت پرداخت و در طول هشت سال دفاع مقدس عملياتهاي مختلفي را چه منفردا و يا مشتركا با سپاه پاسداران انجام داد و پيروزيهايي بيادماندني را براي مردم به ارمغان آورد.
    ارتش جمهوري اسلامي ايران كه به گفته مقام معظم رهبري ارتش حزب الله است امروز با افتخار تقديم 48000 شهيد همچون سالهاي دفاع مقدس پرتوان و آماده است تا هيچ قدرتي حتي فكر حمله به ايران اسلامي به ذهنش خطور نكند. پايدار و پرتوان باشند. انشاالله

  • *****
    امير داوري :
    اسارت ما را به وقايع بعد از عاشورا نزديك كرد




  • گفت و گو با امير سرتيپ دوم آزاده علي داوري ; رئيس سازمان ايثارگران نزاجا
    گفت و گو از : حسين ذكريائي
    اشاره :
    اولين بار او را در روستاي نياك ; يادواره امير سرلشگر شهيد « سيد مسعود منفرد نياكي و شهداي آن روستا ديدم . پر تلاش و پر تكاپو. اگر مي ديدي باورت نمي شد امير ارتش است مانند بسيجي ها مشغول فعاليت بود و به اين طرف و آن طرف مي رفت . از آنجايي كه شنيده بودم با امير شهيد هداوند ميرزايي هم بند بوده است دنبال بهانه بودم تا با او به صحبت بنشينم اما موفق نشدم تا اينكه بعد از يادواره شهداي نياك عازم دفتر كارش شدم . آنجا هم بند نيست يعني بند هيچ چيز نيست مانند روزهاي اسارت كه حاضر نبود در بند بماند و هميشه بخاطر فعاليتهايش از اين بند به آن بند در انتقال بود. خلاصه دوستان دفتر بخصوص برادر بزرگوار سرهنگ بسيج شدند و ايشان را كه براي پيگيري كار يكي از خانواده هاي شهداي ارتش به ستاد نيروي زميني رفته بودند يافتند و ما بعد از مدتها با ايشان هم كلام شديم . البته ; به همه هم كلامي هاي ما فرق مي كرد وقتي بخوانيد متوجه مي شويد; چون هرچه امير داوري مي گفت ناگفته بود. شايد 3 ساعت طول كشيد . همه اش را كه نمي توانيم برايتان بياوريم بقيه اش بماند براي فرصتي بعد. ياعلي
    ثبا تشكر از حضور شما در اين گفتگو خيلي علاقمنديم از شما بيشتر بدانيم و از فعاليتتان در دوران دفاع مقدس .
    ثعلي داوري هستم متولد 1338 و جزو دانشجوياني بودم كه پس از پيروزي انقلاب به همراه شهيد صياد و شهيد كلاهدوز در منطقه كردستان براي پاكسازي اشرار و منافقين حضور پيدا كردم و بعد از اينكه جنگ شروع شد شهيد بزرگوار نامجو فرمانده وقت دانشگاه افسري امام علي (ع ) يك روز بعد از بمباران سراسري هواپيماهاي عراق به تهران و شهرهاي كشور همه دانشجويان را در دانشكده جمع كرد و آنجا يك سخنراني جالبي نمود كه تكه كلام آن هيچ وقت از يادم نمي رود. ايشان فرمود : « اينجا اردوگاه حسين (ع ) است و شما علي اكبر حسين (ع ).... » اين جملات پرمحتوا خيلي ها را به جوش آورد و بعد از سخنراني همه سوار هواپيماي (سي ـ سيصد و سي ) شديم و به طرف خرمشهر حركت كرديم . وقتي به نزديكي شهر آبادان رسيديم صحنه تاسف باري نظر ما را جلب كرد. از يك طرف پالايشگاه آبادان در آتش مي سوخت از طرفي پادگان دژ را زده بودند و آنجا نيز در آتش مي سوخت و از طرف ديگر خورشيد در حال غروب بود كه اين مثلث انسان را ناراحت و غمگين مي نمود و اين سوال در ذهن آدم نقش مي بست كه چرا بايد چنين اتفاقي بيفتد !
    نهايتا وقتي به خرمشهر رسيديم متاسفانه در همان روز اول سه بار مكان استقرارمان را عوض كرديم . چون نيروهاي ستون پنجم مكان استقرار ما را شناسايي مي كردند و با خمپاره شصت ما را هدف قرار مي دادند و ما مجبور بوديم محل استقرارمان را عوض كنيم . در نهايت گروه بندي شديم و با تكاورهاي نيروي دريايي به صورت گروه 12 نفري تقسيم شديم و به طرف يكي از سه محوري كه دشمن با تانكها و تجهيزاتش پيشروي كرده بود حمله مي كرديم . جالب است بدانيد كه وقتي يكي از تانكهاي آنها را مورد هدف قرار مي داديم آنها با وحشت عقب نشيني مي كردند. با اين حال تقريبا حدود يكماه در آنجا مقاومت شد. البته من روز سوم يا چهارم بود كه زخمي شدم و مرا به عقب منتقل كردند.
    ثچه شد كه زخمي شديد
    عرض كنم ما در اين ميان اولين گروهي بوديم كه در بين پادگان دژ و محور جنوبي خرمشهر در دهكده اي در آن طرف خرمشهر (پشت كارخانه سنگبري ) مي جنگيديم من آنجا آرپي چي زن بودم و روز دوم يا سوم فرمانده مان به شهادت رسيد و چند تا زخمي داديم و همچنين چند تا از هم دوره اي هاي ما هم در آنجا به شهادت رسيدند. روز سوم و يا چهارم بعد از آنكه ماشين مهمات و يك تانك عراقي را زديم آنها جاي ما را شناسايي كردند و با گلوله مستقيم محل ما را زدند آنجا بود كه من زخمي شدم . دو تا از بچه ها هم در آنجا اسير شدند و مرا با وضع اسفناك و بدي به بيمارستان خرمشهر آوردند كه آن شب بيمارستان را هم زدند و آنجا هم تركش خوردم . بعد مرا آوردند بيرون كه سوار آمبولانس كنند مجددا آمبولانس را هم زدند آنجا هم دو سه نفر شهيد شدند. ولي من زنده ماندم كه اين هم حكمت الهي و يا حجت خداوند بود كه انسان بماند و اين قضايا را مطرح كند.
    بعد مرا آوردند به بيمارستان طالقاني در مسير بين خرمشهر و آبادان بستري كردند و چون حالم خوش نبود از آنجا مرا با هواپيما به بوشهر بردند و عملم كردند و فرستادند مرا به نيروي دريايي . به نيروي دريايي كه آمديم بعد از حدود هفت هشت ده روز دكتر از من سوال كرد : مگر شما كسي را نداريد و آن زماني بود كه هواپيماها مي آمدند بمباران مي كردند و بر سر مردم عروسك و نبشي و از اين جور چيزها مي ريختند. همان زمان به خانواده ما گفتند كه بيائيد فرودگاه و ايشان را تحويل بگيريد و چون با بچه هاي نيروي دريايي عمل كرده و همچنين با هواپيماي نيروي دريايي تخليه كرده بودند اينها آمدند تو فرودگاه هر چه گشتند ديدند من نيستم بعد به خودشان گفتند كه وقتي آنها گفتند بيائيد تحويل بگيريد حتما تو سردخانه است . برادرم صحبت مي كرد : رفتيم سردخانه كشوها را مي كشيديم و تك تك پيكرهاي شهدا را مي ديديم تا شما را پيدا كنيم . تا اينكه بعد از ده روز از بيمارستان نيروي دريايي با منزل تماس گرفتم و گفتم : « من زنده ام و اينجا هستم . » كه بعد مادرم آمد به ديدنم .
    بعد از اينكه بهبودي حاصل شد ما ديگر فارغ التحصيل شديم و شهيد بزرگوار رجايي آمدند دانشكده براي فارغ التحصيلي ما بعد با آنكه مجروح بودم مجددا رفتم لشكر قزوين فرمانده گروهان تانك شدم و حدود يك سال در جبهه بودم . در حمله بستان تير خوردم و بعد از يكماه مجددا برگشتم و در حمله شرق بصره (رمضان ) بعنوان فرمانده گروهان شركت كردم ; گروهان چهار صد نفره جانباز. آنجا بود كه زخمي و بعد اسير شدم و اگر خدا قبول كند حدود 9 سال هم اسير بودم .
    ثاگر ممكن است مقداري در مورد اين گروهان جانباز توضيح بفرمائيد.
    ثاين گروهان شامل نيروها و سربازاني بود كه داوطلب بودند و دوست داشتند خط شكن باشند به همين خاطر آن زمان بعنوان جانباز مطرح بودند و در خط اول عمل مي كردند.
    ثفرموديد در عمليات رمضان به اسارت دشمن درآمديد
    ثبله ! نبرد شرق بصره كه عمليات رمضان نام گرفت و اولين حمله برون مرزي ما بود.
    ثخب ! دوست داريم بيشتر از اين عمليات بدانيم .
    ثدر اين عمليات خاكريزي كه عراق در شرق بصره احداث كرده بود يك چيز خارج از قاعده اي بود كه توسط اسرائيلي ها صورت گرفت .
    ثيعني چگونه بود
    ثيعني برعكس همه خاكريزها وسط خاكريز را كنده بودند و هر 5 متر به 5 متر يك چهار لول در نوك خاكريز كاشته بودند و چهار لولي كه براي پدافند هوايي استفاده مي شد را براي انهدام نفر استفاده مي كردند و جلوي اين خاكريز را هم حدود صد متر در امتداد عمق خاكريز سيم خاردار و مين كار گذاشته بودند.
    آن شبي كه ما رفتيم و منطقه را شناسايي كرديم اينها ما را ديده بودند يعني وقتي ما به همراه لشكر قزوين و بچه هاي سپاه لشكر ثارالله و جوادالائمه به منطقه (حسينيه ) كه قرار بود در آنجا عمليات كنيم رفتيم و براي عمليات سه محور باز كرديم آنها ما را در آن ديدگاه ديدند منتهي ما نمي دانستيم و فكر مي كرديم آنها پشت خاكريز مستقر هستند در صورتي كه اين طرح جديد بود و اينها خاكريز را مانند جاده اي بلند احداث كردند وسطش را كندند همانطور كه عرض كردم هر 5 متر به 5 متر يك كانال زدند به طرف نوك خاكريز و يك ديدگاه درست كردند و در آنجا مستقر بودند در حالي كه ما آنها را نمي ديديم . آنها وقتي ما را ديدند تيراندازي نكردند ولي آمدند در همان محورهايي كه ما باز كرديم دوباره مين كاشتند و وقتي عمليات شروع شد ما ديديم بچه ها مي روند در محورهاي باز شده و يكي يكي مين منفجر مي شود و به شهادت مي رسند لذا سريع رفتم جلو تا ببينم به چه نحوي است وقتي وارد محور شدم متوجه شدم عراقي ها شب قبل متوجه قضايا شدند و دوباره در محورهاي ما مين كاشتند همانجا بود كه متوجه شدم آنها در دل خاكريز مستقر هستند لذا رفتم با تيمسار فرماندهي محترم وقت لشكر جناب آقاي جمشيدي هماهنگ كردم كه با توپخانه وسط خاكريز را بزنند تا ديد دشمن نسبت به ما كور شود. توپخانه هم گرا گرفت و وسط خاكريز را نشانه رفت وقتي خاكريزها منهدم شدند بعضي ها از بين رفتند و بعضي ها هم فرار كردند و وقتي ما خاكريز را گرفتيم ديديم از مقابل تيرتراش مي آيد ولي روبروي ما خبري نيست نگو كه اين پدر سوخته ها 500 متر آن طرف خاكريز اندازه يك قبر كانال بزرگي كنده بودند و خاكش را برداشته بودند و وقتي فشار حمله زياد بود آنها مي رفتند داخل آن كانال و زماني كه ما عقب نشيني مي كرديم آنها مي آمدند. در خاكريز مستقر مي شدند. متاسفانه آن شب نتوانستيم كاري از نيروها پيش ببريم و همانجا زمينگير شديم و خيلي شهيد داديم . بعد فردا صبح وقتي نماز صبح را خواندم به طرف محوري حركت كردم كه لشكر 21 حمزه رفته بودند و به اهداف از پيش تعيين شده دست يافتند تا ببينم سنگرهاي دشمن به چه شكلي بوده كه آنها پيشروي كردند و ما زمينگير شديم . رفتم و افتادم در فاصله اي كه آنها لشكر را محاصره كرده بودند و با توپ و تانك مي زدند كه متاسفانه خيلي از نيروهاي ما در آنجا به شهادت رسيدند و قسمت اين بود كه ما به اسارت دشمن بيفتيم .
    ث چگونه اسير شديد اگر مي شود چگونگي اسارتتان را كامل توضيح دهيد.
    ث چون ما بيشتر در محورهاي اصلي عمل مي كرديم موتوري كه داشتم متعلق به عراقي ها بود ماشيني كه استفاده مي كرديم متعلق به عراقي ها بود . مثلا ما 17 تانك چيپسن داشتيم كه تا آن زمان (سال 1361 ) براي ما 10 تا مانده بود كه براي جايگزين از تانكهاي عراقي غنيمت گرفتيم . آن روزي هم كه من رفتم به طرف مقر لشكر 21 با موتور غنيمتي رفته بودم كه دشمن فكر مي كرد نيروي خودي هستم ولي بعد وقتي رفتم به دل لشكر آنها فهميدند كه ايراني هستم لذا به طرف من نشانه رفتند و موتور را زدند. من در آنجا تركش خوردم و افتادم و آنها آمدند و ما را گرفتند.
    ث و بعد چه اتفاقي افتاد
    ت آن زماني كه ما را گرفتند ماه مبارك رمضان بود و ما در آن وضعيت روزه بوديم . با اين وضع اينها ما را گرفتند و بردند پشت خاكريزهايشان كه مقر اصلي فرماندهان و سران ارتششان بود كه بيشتر پايگاههايشان را آورده بودند در بصره . تا به آنجا كه رسيديم حدود عصر شده بود لذا به ما گفتند : نمي خواهيد نماز بخوانيد. گفتيم : چرا! اتفاقا مي خواهيم نماز بخوانيم . بعد آنها ما را به داخل زيرزميني بردند كه در آنجا مكاني را مثل زيارتگاه و امامزاده هاي ما مقبره اي با چوپ و پرده سفيد درست كرده بودند و به ما گفتند برويد داخل آنجا. من اول فكر كردم آنجا نمازخانه شان است ولي وقتي رفتيم داخل ديديم يك ميز بزرگي در وسط اتاق گذاشتند و وسايل شكنجه را روي آن و در كنارش هم نيمكتي بود كه ظاهرا روي آن مي خوابيدند.
    اولين كسي كه آمد افسري بود با لباس ارتشي و درجه ستواني كه خيلي سليس فارسي صحبت مي كرد و مشخص بود جزو نيروهاي منافق و اشرار خلق عرب است كه در اوايل انقلاب عائله خلق عرب را در منطقه جنوب ايجاد كرده و در اينجا در جايگاههاي حساس دشمن بعنوان تز دهنده استقرار داشتند. اين شخص به من گفت : هر چه من مي گويم بايد جواب بدهي . خب ! ما آنجا جواب ايشان را نداديم و نهايتا يك درگيري بين ما بوجود آمد.
    ناگفته نماند تلويزيوني هم آنجا بود كه روشن و صدام حسين هم در حال صحبت بود من هم طوري نشسته بودم كه پشتم به تلويزيون بود. اين منافق به من گفت : چرا تجاوز كرديد (چون اولين حمله برون مرزي ما بود و ما را در خاك عراق اسير كرده بودند) گفتم : متجاوز آن كسي است كه تانكهايش در حميديه و سوسنگرد بود. متجاوز شمائيد نه ما! اين را كه گفتم يك چك خواباند تو گوشم و گفت : متجاوز شما هستيد. بعد من گفتم : شما تجاوز كرديد و ما هم وظيفه مان را انجام داديم .
    بعد او گفت : اين كسي كه دارد در تلويزيون صحبت مي كند كيست من برگشتم ديدم صدام دارد صحبت مي كند. خب ! آن زمان پوسترهايي از عكس صدام بود كه ما ديديم و او را مي شناختيم ولي آنجا گفتم : من نمي شناسم . گفت : اين سيدالرئيس است . شما به ايشان پشت كرديد. من گفتم : اين رئيس شماست نه رئيس ما. او تا اين را شنيد با كف دست زد به دماغم و من با صندلي به پشت افتادم و دماغم خونريزي كرد.
    آن زمان در منطقه تلفن هاي هندلي بود آنها سيم اين تلفن ها را به شصت پاي اسرا وصل مي كردند و هندل را مي چرخاندند آنوقت به گونه اي مي شد كه تمام مويرگهاي بدن به لرزش مي افتاد. آنها بخاطر اينكه از جديدترين اطلاعات با خبر شوند 48 ساعت اول اسارت برايشان خيلي مهم بود . الحمدالله در آنجا به حرمت خون حضرت سيدالشهدا(ع ) و ياد خداوند متعال طاقت آورديم . باور بفرمائيد آن لحظه اي كه مرا گرفتند خب با قنداق تفنگ خيلي مرا زدند و من زخمي شدم در آن موقعيت يك لحظه تمام زندگي ام از ابتداي كودكي كه در قزوين بودم تا آن زمان را در عرض يك ثانيه مانند فيلم در جلوي چشمانم ديدم . بطوريكه خودم تعجب كردم و خودم فكر مي كردم كارم تمام است .
    ث بعد از بازجويي آن منافق به كجا منتقل شديد
    ت عرض كنم بعد مرا با چشم بسته بردند پيش رئيسشان ; فرمانده سپاهي كه آن زمان در بصره مستقر بودند. آنجا يك ليستي را به من دادند كه اسامي دانشجويان دانشگاه افسري كه در كردستان عمل كرده بودند در آن نوشته شده بود. آنها فكر مي كردند من فرمانده ام چون آن بچه هايي كه با من اسير شده بودند گفتند ايشان فرمانده ماست و از طرفي هم من محاسن داشتم و درجه ام هم نصب نبود لذا اينها به من گفتند « حرس الخميني » هست . يك نامه اي هم در جيبم بود كه قرار بود بروم از پشتيباني كه آن زمان بچه هاي جهاد بودند براي بچه ها كنسرو و غذا بياورم كه همه اينها دال بر اين شد كه ما فرمانده هستيم . من به اينها گفتم : من نظامي هستم و افسر وظيفه ام و فرمانده تانك بودم . خلاصه اينها نفهميدند كه ما كي هستيم . ولي بعد از مدتي متوجه شدند چون در آن ليست اسم ما هم بود و وقتي اين مسئله مشخص شد و ما شناسايي شديم چشم و دست و پاي ما را بستند و فقط من متوجه شدم كه دارند مرا مي كشند. آن زمان در كنار سنگرها يك گودالي مي كنديم كه آشغالها را داخل آن مي ريختيم اينها مرا بردند انداختند داخل آن گودال و خاك ريختند روي من و به فارسي فحش مي دادند و مي گفتند همينجا دفنت مي كنيم . من آنجا از خدا خواستم كه خدايا! در اينجا در جمع اين منافقين ما ضايع نشويم . كه همانجا به خواست خدا بيهوش شدم و ديگر هيچ نفهميدم و زماني به هوش آمدم كه ديدم سرو كله ام خوني است و در سلول هستم . حدود 15 روز در سلولهاي بصره بوديم و بعد ما را آوردند به بغداد. در بغداد هم مسائل زيادي بوجود آمد كه ما را دوباره فرستادند به سلول و صليب هم نيامد ما را ببيند و بعد از آنجا ما را فرستادند موصل يك و در آنجا نيز يك روز سر نماز جماعت در حال عزاداري حضرت سيدالشهدا(ع ) بوديم كه آنها مانع شدند و سبب شددرگيري بوجود آيد جريان از اين قرار بود كه وقتي آنها با عزداري مخالفت كردند ما رفتيم پشت نرده هاي آسايشگاه و گفتيم : به گفته آيت الله حكيم . حزب بعث كافر است . مرگ بر صدام حسين و همه يكصدا شعار داديم . آنها وقتي اين اوضاع را ديدند آمدند و در حد كشت بچه ها را زدند كه چند نفر هم نزديك بود به شهادت برسند. بعد از اين قضيه ما را در آسايشگاه حبس دائم كردند و تا 6 روز هيچ چيز به ما نرساندند و منافقين به آنها گفتند به گونه اي با ما برخورد نمايند كه بچه ها بيايند خودشان را معرفي كنند كه سپاهي ارتشي و بسيجي از هم جدا شوند كه الحمدالله با وحدت بچه ها آنها راه به جايي نبردند. واقعا آنجا وحدت حرف اول را مي زد و همين مسئله باعث شد كه وقتي اولين نفر خواست خودش را معرفي كند بچه ها ريختند و درها را شكستند و آمدند بيرون و هجوم بردند به طرف شير آب (البته تا آن زمان آب را قطع نكرده بودند) و بعد يك نماز جماعت در محوطه خوانديم (آنها با نماز جماعت و با قرآن و نهج البلاغه مخالف بودند) و پس از مدتي رئيس قربانيان جنگ آمد و گفت : « ما به خواسته تان عمل مي كنيم شما بگوئيد چه مي خواهيد ما برايتان فراهم مي كنيم . » لذا مترجم آمد و ما رفتيم گفتيم : ما بايد فرايض ديني مان را انجام دهيم بايد قرآن داشته باشيم نهج البلاغه داشته باشيم ضمن اينكه دمپايي به ما بدهيد امكانات به ما بدهيد. باور بفرمائيد در اردوگاه موصل 1500 نفري 6 چشمه توالت بود كه تخليه هم نمي كردند بطوريكه هميشه آب مي زد بالا ما نه كفش داشتيم و نه دمپايي لذا يك نفر اگر مي خواست برود توالت تا زانو مي رفت داخل نجاست اينقدر اين عراقي ها نامرد بودند. اصلا حزب بعث از اسرائيل هم بدتر است . اينها سبب شده بود كه ما بايستيم چون هيچ راه ديگري نداشتيم از طرفي ذلت و خواري را هم تحمل نمي كرديم . خوشبختانه با اين موضوع مقداري از مشكلاتمان حل شد اگرچه شهيد هم داديم چون همينطور كه ما مشغول صحبت بوديم در يك آن درهاي اردوگاه باز شد و آن نيروهايي كه به « جيش الوحش » معروف بودند ريختند در محوطه و با باتوم و كابل به جان بچه ها افتادند. من آنجا چون جلو بچه ها بودم كتفم شكست و افتادم در آنجا ما حدود 500 نفر زخمي و حدود چهار پنج نفر هم شهيد داديم . بعد ما را تفكيك كردند و هر كس را با شناخت قبلي كه داشتند به اردوگاه خاصي فرستادند. ما هم در سلول بوديم و بعد بردنمان به استخبارات عراق و بعد از آن به زندانهاي ابوقريب و بعد هم الامار كه در الامار هم يك درگيري بوجود آمد بعد از آنجا نيز ما را به منطقه اي به نام « صلاح الدين » منتقل كردند. خلاصه اينكه ما هيچ آسايشي نداشتيم و همانطور كه در جنگ مملكت ما تنها بود ما نيز در آنجا تنها بوديم يعني گروههاي مختلفي بودند كه فشار به آدم وارد مي كردند و هر كسي سعي داشت بچه ها را ضايع كند. ولي در آنجا حرف اول را وحدت كلمه مي زد و واقعا اين يك معجزه اي بود كه ما بتوانيم از اين وحدت كلمه استفاده كنيم و حداقل اسلام و خون شهدا را حفظ كنيم و به جايي رسيد كه با اينكه از نهج البلاغه وحشت داشتند قرآن و نهج البلاغه به ما دادند ولي اگر دو نفر كنار هم مي نشستند و درس مي دادند آنها ايراد مي گرفتند و به جان بچه ها مي افتادند ولي با همه اين اوصاف براي بچه ها كلاسهاي مختلف فرهنگي عقيدتي گذاشتيم و اكثر بچه هاي ما به زبانهاي عربي فصيح البته قرآني مسلط شدند بعد صليب سرخ آمد كتابهاي زبان فرانسه آلماني و انگليسي و غيره آورد كه برادران خلبان ما درس مي دادند. كه الحمدلله بچه ها در آنجا استفاده هاي زيادي نمودند و به زبانهاي مختلف مسلط شدند. البته دشمن هر از گاهي سعي مي كرد كه مشكل ايجاد كند و اين در حالي بود كه بچه ها با همه اين تهديدها كارخودشان را انجام مي دادند. در يك كلام بايد بگويم ما در بند آنها نبوديم بلكه آنها در بند و اسارت ما بودند. من خودم در آنجا قرآن و نهج البلاغه را ضمن اينكه ياد گرفتم درس مي دادم و زبان فرانسه و آلماني را تدريس مي كردم و بعد از اينكه برگشتم در كنكور سراسري شركت كردم و كارشناسي زبان فرانسه گرفتم . الان هم حدود ده سال است كه در اينجا در خدمت خانواده هاي معظم شهدا هستيم و خدمت مي كنيم . انشاالله خداوند قبول كند.
    ث در پايان اگر صحبت خاصي داريد بفرمائيد.
    ث باور بفرمائيد همه اين صحنه هايي كه براي ما اتفاق مي افتاد ما را به صحنه هاي بعد از عاشورا نزديك مي كرد و گاهي من به خودم تلنگر مي زدم و مي گفتم : « من يك نفرم و مسوول خودم كه اين همه اذيت مي شوم . حضرت زينب (س ) چه مي كرد اينهمه شهيد داده بود مسول همه كاروان بود و اينگونه به ايشان آزار مي رساندند. » و از خودم سوال مي كردم كه : « حضرت زينب (س ) واقعا چه شخصيتي بود » اين فلسفه بود كه ما را در آنجا نگه داشت و از پا درنياورد و اگر امروز هم اين فلسفه را زنده نگه داريم هيچ احدي نمي تواند كاري بكند ولي اگر اين را ضايع كرديم كه با اين باندبازي و جناح بازي ها داريم ضايع مي كنيم خون شهداي ما تضييع خواهد شد.انشاالله كه به حرمت خون شهداي عاشوراي حسيني (ع ) و به كرامت اسراي صحراي كربلا بتوانيم حافظين خوبي براي خون شهدايمان و پاسدار انديشه هاي جانبازان و آزادگان مان باشيم و بتوانيم اين راه را تداوم دهيم تا دشمن نتواند كاري از پيش ببرد.
    مرا با وضع اسفناك و بدي به بيمارستان خرمشهر آوردند كه آن شب بيمارستان را هم زدند. آنجا هم تركش خوردم . بعد مرا آوردند بيرون كه سوار آمبولانس كنند مجددا آمبولانس را هم زدند آنجا هم دو سه نفر شهيد شدند ولي من زنده ماندم
    در اسارت هر صحنه اي براي ما اتفاق مي افتاد ما را به صحنه هاي بعد از عاشورا نزديك مي كرد و گاهي من به خودم تلنگر مي زدم و مي گفتم : « من يك نفرم و مسوول خودم كه اين همه اذيت مي شوم حضرت زينب (س ) چه مي كرد اينهمه شهيد داده بود مسوول همه كاروان بود و اينگونه به ايشان آزار مي رساندند. »