روزنامه جمهوري اسلامي 05/07/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • سردار ناصح :
    « ستاد قرارگاه نجف » و « گلف » دو جايي بود كه بوي شهيد به مشامم رسيد

  • يادداشت
    « مهندسي رزمي » در جنگ
  • *****
    سردار ناصح :
    « ستاد قرارگاه نجف » و « گلف » دو جايي بود كه بوي شهيد به مشامم رسيد


  • گفت و گو با سردار سرتيپ پاسدار « اسدالله ناصح » معاونت بازرسي نيروي زميني سپاه
    گفتگو از : حسين ذكريائي
    اشاره : چندي پيش خاطره اي از تحركات منافقان در غرب كشور (عمليات مرصاد) به زبان سردار ناصح را در صفحه به چاپ رسانديم و درپي آن بوديم تا با اين بزرگوار مصاحبه اي انجام دهيم و از نزديك بتوانيم خاطرات خوب سالهاي ايثار و از خودگذشتگي را از زبان ايشان كه جز گنجينه هاي اسرار دفاع مقدس هشت ساله ملت ايران است شنيده و براي شمانقل كنيم .
    هفته دفاع مقدس بهانه اي شد كه با همكاري روابط عمومي نيروي زميني سپاه با اين سردار بسيجي ارتباطي برقرار نمائيم ; با او كه بعد از دفاع مقدس چند سالي را فرمانده لشكر نيروي مخصوص 10 سيدالشهدا بود و امروز معاونت بازرسي نيروي زميني را به عهده دارد. آنچه درپي مي آيد حاصل گفت و گوي ما با اين عزيز است با اين مقدمه كه به عتل كثرت حضور ايشان در مناطق غرب كشور خواستيم از جانفشاني ها و ايثارگريهاي بچه هاي سالهاي عاشقي در منطقه غرب بدانيم . ياعلي
    ثاگرچه نام و چهره اسدالله ناصح براي بسياري از رزمندگان آشناست اما شايد نسل امروز انقلاب كه جوانان و نوجوانان ما باشند حضرتعالي را نشناسند لذا خواهشمنديم در ابتداي گفت وگو خودتان را براي ما و خوانندگان صفحه معرفي بفرمائيد.
    ثبسم الله الرحمن الرحيم . اسدالله ناصح اهل بيرجند هستم . سال 1354 از دانشگاه كرج رشته مديريت اقتصاد فارغ التحصيل و در همان دانشگاه كرج مشغول به كار شدم . زماني كه سپاه در سال 1357 تشكيل شد به شوراي سپاه دعوت شدم و چون خدمت سربازي انجام داده بودم آموزش بچه هايي را كه براي تشكيل سپاه در كرج پذيرش شده بودند را به عهده گرفتم و با همان بچه ها در هفده شهريور سال 1358 سپاه كرج را راه اندازي كردم و اولين رژه را در حضور آقاي باروتي كه آن زمان فرماندهي سپاه را به عهده داشت در ميدان كرج انجام داديم . البته ناگفته نماند در آنجا دو كميته هم بود كه آن دو كميته را منحل و نيروهايش را وارد سپاه كرديم . چون آن زمان در دانشگاه كار مي كردم از اوايل آبان كار دانشگاه را هم كنار گذاشتم و رسما در سپاه مشغول شدم .
    ثاز آن زمان تاكنون چه مسئووليتهايي را پشت سر گذاشتيد
    ث از همان ابتدا يك مدتي جانشين و بعد مسئول عمليات سپاه كرج بودم و بعد از آن فرماندهي سپاه كرج را به عهده گرفتم . زماني هم كه وارد منطقه شدم به خاطر سابقه اي كه داشتم بعنوان جانشين طرح و عمليات قرارگاه نجف مشغول به كار شدم . پس از آن بعد از دوماه بعنوان نماينده قرارگاه نجف براي جمع بندي عمليات مطلع الفجر به گيلان غرب رفتم كه از شناسايي طرح ريزي آغاز عمليات و پس از عمليات در آنجا بودم و بعد دوباره برگشتم به قرارگاه و دوماه بعد حدودا اواخر فروردين سال 1361 پس از شهادت « شهيد حاج بابا » فرمانده محور سرپل ذهاب به درخواست « شهيد بروجردي » به آنجا رفتم كه استقرار ثابت من در جنگ از آنجا شروع شد. آن زمان محور سرپل ذهاب يك محور بزرگي بود و چون امكانات كم بود اداره اش مشكل مي نمود به هرحال 5 ماه تمام با كم و كسري ها ساختيم تا اينكه ابلاغ شد كه در همان منطقه تيپ نبي اكرم (ص ) را راه بيندازم . چون تا آن زمان سپاه سازمان خاصي نداشت و بعد از عمليات بستان و بيت المقدس رده ها تقريبا سازمان تيپي به خودشان گرفتند و تيپ هاي مختلف تا آن زمان خوب خودشان را در جنوب نشان دادند ولي در غرب چون عمليات خاصي انجام نگرفته بود تيپي وجود نداشت لذا از خود بچه هاي كرمانشاه كه در منطقه سرپل مستقر بودند تيپ نبي اكرم (ص ) را تشكيل دادم . البته نيروهاي ستادي اش بچه هاي تهران بودند چون محور اصلي سرپل از همان آغاز جنگ دست يك گردان از بچه هاي سپاه تهران بود و مسووليتهاي مهم هم به عهده اين بچه ها بود لذا مسئوليت بعضي از رده ها را به عهده آنها گذاشتم مثل شهيد كلهر كه در خدمتشان بوديم و جانشين تيپ بودند شهيد شرع پسند مسوول عمليات و... كه به مرور زمان توانستيم بچه هاي آنجا را جايگزين كنيم و كرديم و تا سال 66 مسووليت اين تيپ به عهده من بود . اواسط عمليات كربلاي 10 جانشين سپاه چهارم شدم و بعد از عمليات مرصاد رفتم قرارگاه نجف و در آنجا بعنوان جانشين قرارگاه مشغول شدم كه ديگر جنگ تمام شده بود.
    زماني كه جنگ آغاز شد بهتراست بگوئيم زماني كه دشمن به خاك مقدس ايران تجاوز كرد حضرتعالي در چه موقعيتي بوديد
    ثزماني كه جنگ شروع شد من در كرج بودم . يادم هست بعدازظهر روز 31 شهريور كه رسما جنگ شروع شد داشتم با تلفن صحبت مي كردم كه صداي هواپيماها را شنيدم و وقتي تلفن را قطع كردم بچه ها تماس گرفتند و گفتند هواپيماها را با سطح پرواز پائين روي اتوبان در منطقه كلاك كه برادران ارتش در آنجا رادار دارند ديده اند. چون آنها مي خواستند از نقطه كور رادار استفاده كنند لذا از دشت اشتهارد از زير رادار رد مي شدند و مي آمدند تهران را بمباران مي كردند. در همان منطقه ارتفاعاتي است كه ما آن زمان براي اينكه بتوانيم آن هواپيماهايي كه در سطح پائين پرواز مي كنند را مورد هدف قرار دهيم يك كاليبر 50 برديم آنجا مستقر كرديم كه الان آنجا از نقاطي است كه آن نقطه كور را مي پوشاند. و برادران نيروي هوايي آنجا را تجهيز كرده اند.
    خب ! جنگ به اين صورت آغاز شد و شما اينگونه مطلع شديد و در حقيقت در صحنه حضور داشتيد اولين اقدام شما چه بود
    ثچون آن زمان فرماندهي سپاه را به عهده داشتم نمي توانستم خودم براي اولين بار عازم منطقه شوم ولي تعداد كمي ; حدود هفت هشت نفر نيروي آماده را به منطقه خرمشهر اعزام كردم كه آن بچه ها زمان سقوط خرمشهر برگشتند ولي از آن پس طبق اطلاعات و اخباري كه به ما مي رسيد به تناسب وضعيت نيرو اعزام مي كرديم . يك جبهه در جنوب و يك جبهه در غرب تشكيل داديم كه نماينده ما در جنوب شهيد كلهر و شهيد اميني بودند و نماينده ما در غرب شهيد شرع پسند بود. حتي در منطقه غرب در گيلان غرب در جبهه آذرين يك تپه اي بود كه معروف شد به تپه كرجي ها و نيروها در آنجا مستقر بودند در جنوب هم جبهه ذوالفقاريه و شيرپاستوريزه را باز كردند و راه انداختند و يك خط در آنجا تشكيل دادند و محل استقرارشان در همانجا بود. اولين شهيدي هم كه داشتيم مربوط مي شد به همان عمليات ذوالفقاريه ; شهيد آخوندلو كه اولين شهيد كرج هم محسوب مي شود كه برادر بزرگش و پدرش هم در طول جنگ به شهادت رسيدند. البته در عمليات بازي دراز هم نيروهاي ما بودند كه ما نيروها را به پادگان ابوذر اعزام كرديم و اين بچه ها در محور قلاويز بازي دراز و كوره موش عمل كردند يادم است در اين عمليات اول ما دو سه شهيد داشتيم كه يكي از شهداي ما جا ماند.
    فرموديد در مناطق نماينده داشتيد يعني آن زمان در مناطق جنگي ستاد يا منطقه اي وجود نداشت
    ثاوايل جنگ مسووليت نيروهاي اعزامي به عهده همان شهر اعزام كننده بود و يك نفر هم بعنوان فرمانده نيروها از همان شهر انتخاب مي شد.
    شما خودتان اصلا نرفتيد
    ثچرا! من دو سه بار جهت سركشي بچه ها رفتم بخصوص در اسفند ماه همان سال چندبار رفتم و مواضع بچه ها را بررسي كردم . جالب است بدانيد آن زمان سنگر به آن معنايي كه هست وجود نداشت بچه ها زمين را مي كندند و سنگ چين مي كردند و روي آن را چادر مي زدند. چون هيچ امكاناتي وجود نداشت و بچه ها هر چه امكانات داشتند بوسيله آن يك چيزي مي ساختند و براي خودشان جان پناه احداث مي كردند.
    چه وقتي رسما وارد مناطق جنگي شديد
    ثرسما در شهريور ماه سال 1360 سپاه كرج را تحويل دادم و وارد منطقه شدم .
    بعد از شما بود كه شهيد « آجرلو » فرماندهي سپاه كرج را به عهده گرفت
    ثبعد از من نه ! بعد از من چند نفر ديگر از جمله برادر عزيزمان آقاي ربيعي و سردار بزرگوار كوثري مستقر شدند و بعد شهيد « آجرلو » فرماندهي سپاه كرج را به عهده گرفت .
    زماني كه قصد كرديد بيشتر در جبهه باشيد ابتدا كدام منطقه را انتخاب كرديد
    ثآن زمان شرايط غرب و جنوب مثل اواخر جنگ نبود بلكه غرب بيشتر تو بورس بود. چون چند عمليات مهم مثل بازي دراز در آنجا انجام گرفت و همه جا آوازه اش مطرح شد ما هم آمديم ستاد مشترك سپاه و گفتيم : آقا تكليف مرا روشن كنيد من مي خواهم بروم منطقه . آنها هم بدون هيچ مقدمه اي گفتند : برو غرب پيش شهيد پيچك چون در غرب نيرو كم است و نياز به نيرو دارند. لذا رفتم غرب قرارگاه نجف .
    يادم است روز اولي كه رفتم غرب وقتي خواستم وارد قرار گاه نجف شوم دم در دژباني راهم نمي دادند منتظر ماندم تا كسي بيايد و خودم را معرفي كنم . اولين كسي را كه من در آنجا ديدم سردار جلالي بود. آشنايي من با ايشان برمي گشت به آنجايي كه ايشان به همراه 20 نفر از نيروهاي تهران براي راه اندازي سپاه كرج به آنجا آمده بودند. خلاصه با هم داخل ستاد شديم . يك نكته اي را لازم مي دانم اينجا بگويم و آن اينكه من در دو مكان احساس عجيبي داشتم و به محض اينكه وارد مي شدم بوي عجيبي به مشامم مي رسيد; بوي شهيد و شهادت . يكي همين زماني بود كه وارد ستاد قرارگاه نجف شدم كه احساس كردم بوي شهيد مي آيد و ديگري « گلف » . توي گلف هم همين احساس را داشتم . وقتي وارد ستاد شدم « شهيد معطري » را ديدم (ايشان از نيروهاي دادستاني انقلاب بودند كه در درگيري منافقين در سال 1358 به كمك دادستاني كرج آمده بود و من از آنجا با ايشان آشنا بودم و آن زمان مسوول لجستيك كرمانشاه بود كه در همان اوايل جنگ توسط منافقين ترور به شهادت رسيد.)
    و اگر اشتباه نكنم از آنجا رفتيد خدمت شهيد پيچك ...
    ثنه ! دوستان نگذاشتند بروم و مرا در همان قرارگاه نجف نگه داشتند كه در جواب سوال قبلي عرض كردم همان ابتدا بعنوان جانشين طرح و عمليات قرارگاه مشغول به كار شدم .
    پس با اين حساب شما بيشتر در غرب و با بچه هاي غرب بوديد بدنيست حال چون گفت وگوي ما با آغاز جنگ شروع شد با خاطرات پايان جنگ خاتمه يابد اگر مي شود از پايان جنگ بخصوص روزهاي قبول قطعنامه كه همراه با درگيري در غرب كشور بود صحبت بفرمائيد.
    ثعراق اواخر جنگ تك هاي زيادي داشت و از منطقه جنوب شروع كرد و به ترتيب فاو را گرفت بعد آمد شلمچه كه تا پاسگاه حسينيه و طلائيه نيز پيش رفت بعد نيروهايش را به غرب آورد و قصد داشت تحركاتش را شروع كند كه البته تحركاتي در گيلان غرب هم داشت . وسط همين درگيريها بود كه بعدازظهر 26 تير قطعنامه پذيرفته و به طور رسمي در 27 تيرماه اعلام شد و بعد از يك هفته منافقين حمله كردند.
    همان زمان سردار شوشتري (فرمانده قرارگاه نجف ) در جنوب بودند كه آمدند غرب تا آمدند به من گفتند : چون شما با منطقه بيشتر آشنا و توجيه هستيد برويد آنجا. من هم رفتم . يادم مي آيد شب اول يك آتش تهيه سنگيني ريختند و كم كم تجهيزات و نيروهايشان را افزايش دادند. بچه ها نيز خبر مي آوردند كه مثلا يگاني كه 10 خودرو داشت يكدفعه شد 100 خودرو و همه اين اطلاعات و شواهد نشان مي داد كه عراق مي خواهد حمله كند و بعد از مدتي آتش تهيه را شروع كرد لذا ما گفتيم امشب عمليات مي كند.
    واقعا عمليات شد
    ثنه ! عمليات نشد. ما در كرمانشاه بوديم كه به ما گفتند دشمن روي منطقه آتش تهيه ريخت لذا حركت كرديم به طرف منطقه ولي خوشبختانه عمليات نشد. فردا شب هم آتش تهيه سنگيني ريخت اينجا بود كه گفتيم ديگر عمليات مي شود و شد.
    شما كجا مستقر بوديد
    ثمن تو قرارگاه ارتش بودم كه وقتي آتش تهيه ريختند حركت كردم به سمت گيلان غرب و حدود نصفه شب رسيدم قرارگاه تاكتيكي تيپ مسلم . تا رسيدم مي خواستم استراحت كنم كه دم دماي صبح عراقي ها دوباره شروع كردند و آتش تهيه ريختند. لذا بلند شدم نماز خواندم و رفتم به ديدگاه . داخل ديدگاه كه شدم ديدم عراقي ها با تانك هايشان حركت كردند به سمت خط بچه ها . ساعت 9 يا 9 5 بود كه جبهه راست ما سقوط كرد و اين محوري كه مابوديم چون محور صعب العبوري بود و راحت نمي توانستند وارد عمل شوند كاري از پيش نبردند ولي از جبهه راست تا پاي خاكريز پيش رفتند. من سريع با سردار شوشتري تماس گرفتم و گفتم . تا حالا با هم تلفني تماس داشتيم ولي ديگر نمي توانيم پس خداحافظ . البته عراقي ها تا ظهر كاري نتوانستند بكنند . حدود ساعت 1 5 بود كه فرمانده يگان مستقر در منطقه تير خورد و بخاطر اينكه بچه هاي ما دور نخورند چند تا از مسوولين تيپ در ارتفاعات مستقر بودند و چون از جبهه هاي ديگر خبر نداشتيم و ارتباط ما نيز با عقبه قطع بود من به ناچار برگشتم عقب و فقط مسوول عمليات يگان در منطقه ماند. باور كنيد ارتفاعات آن منطقه به طوري پيچيده بود كه ما جبهه چپ و راست خودمان را تشخيص نمي داديم . وقتي برگشتم گيلان غرب به من خبر دادند خط قصرشيرين سقوط كرده و مردم منطقه را تخليه كردند ما هم رفتيم به كمكشان كه از خطر دور شوند بچه ها هم آمده بودند به خط گيلان غرب . يك قرارگاه تاكتيكي در پشت گيلان غرب بود كه من سريع رفتم آنجا ديدم كسي نيست لذا خودم مسووليت قرارگاه را به عهده گرفتم و نيروهايي كه از پشتيباني غرب و قرارگاه نجف مي آمدند را سازماندهي مي كردم و به خط مي فرستادم . خودم هم رفتم جلو كه آن اتفاقي كه قبلا هم روايت كردم و مدتي قبل در روزنامه شما چاپ شد حادث گرديد. بعد آمدم پادگان الله اكبر اسلام آباد كه برادرهاي ما گفتند سريع برو كرمانشاه با تو كار دارند. لذا آمدم كرمانشاه و ديدم آقاي هاشمي در كرمانشاه هستند.
    ايشان آمده بودند منطقه را ارزيابي كنند كه چه استعداد از نيروهاي دشمن باقي ماندند لذا از من خواستند كه بروم براي ايشان اتفاقات توضيح بدهم . لذا خدمت ايشان رسيدم و مشغول گزارش شدم . وسط گزارش بود كه خبر آوردند عراقي ها پيشروي كردند و از گردنه پاتاق دارند مي آيند بالا . حدود ساعت 6 5 بود كه گفتند رسيدند كرند. لذا بچه ها وارد عمل شدند و طي عمليات مرصاد همه را تارومار كردند.
    من در دو مكان احساس عجيبي داشتم و به محض اينكه وارد مي شدم بوي عجيبي به مشامم مي رسيد; بوي شهيد و شهادت . يكي زماني بود كه وارد قرارگاه نجف شدم و ديگري گلف
    عراق اواخر جنگ تك هاي زيادي داشت و از منطقه جنوب شروع كرد و به ترتيب فاو را گرفت بعد آمد شلمچه كه تا پاسگاه حسينيه و طلائيه نيز پيش رفت بعد نيروهايش را به غرب آورد و قصد داشت تحركاتش را شروع كند كه البته تحركاتي در گيلان غرب هم داشت . وسط همين درگيريها بود كه بعداز ظهر 26 تيرماه قطعنامه پذيرفته و به طور رسمي در 27 تيرماه اعلام شد
    داخل ديدگاه كه شدم ديدم عراقي ها با تانك هايشان حركت كردند به سمت خط بچه ها. ساعت 9 يا 9 5 بود كه جبهه راست ما سقوط كرد و اين محوري كه ما بوديم چون محور صعب العبوري بود و راحت نمي توانستند وارد عمل شوند كاري از پيش نبردند ولي از جبهه راست تا پاي خاكريز پيش رفتند

  • *****
    يادداشت
    « مهندسي رزمي » در جنگ


  • يكي از مباحث مهمي كه در جنگ مطرح بوده و جز سرنوشت سازترين اركان عملياتها محسوب مي شده بحث « مهندسي رزمي » در جنگ مي باشد كه در اين زمينه از فعاليتهاي گردانهاي مهندسي رزمي كمتر سخن به ميان آمده است .
    جهاد سازندگي كه در حقيقت بنيانگذار اين گردانها بوده با اعزام نيروهاي مختلف مهندسي و ارسال تجهيزات و ماشينهاي سنگيني چون كاميون بولدوزر لودر و.... نقش به سزايي در پيروزي عملياتهاي سپاهيان اسلام و ارتشيان سرافراز ايفا نموده است . و به علت اينكه هميشه نيروهاي آنها در خط مقدم مشغول فعاليتهاي مهندسي از جمله احداث خاكريزها احداث سنگرهاي انفرادي و جمعي و.... بودند لقب « سنگرسازان بي سنگر » را از آن خود كردند.
    از مهمترين و سرنوشت سازترين عملكرد جهاد سازندگي و گروههاي مهندسي رزمي جنگ مي توان به احداث پلهاي جزيره مجنون پل بر روي اروند (پل لوله اي ) و جاده خاكي شهيد صفوي نام برد كه با فقدان آنها شايد نبض جنگ از حركت بازمي ايستاد و همه تلاش و كوشش رزمندگان اسلام در عملياتهاي مربوطه به هدر مي رفت چرا كه با احداث اين دو پل و آن جاده خاكي (شهيد صفوي ) پشتيباني رزمندگان اسلام در عمليات خيبر و والفجر هشت سهل و آسان گرديد و نيروهاي پرتوان اسلام توانستند در اسرع وقت به مواضع از پيش تعيين شده دست يابند و پيروزي را به ارمغان بياورند.
    جهادسازندگي در طول هشت سال دفاع مقدس شهداي زيادي را تقديم به انقلاب و اسلام نموده است كه در اين ايام پربركت ياد همه آن سنگرسازان بي سنگر بخصوص شهيدان مهندس رضوي مهندس ملاآقايي اسدالله هاشمي ابوالقاسم حجتي و.... را گرامي مي داريم . اميد آنكه در فردوس برين همنشين اهل بيت (ع ) و اولياالله باشند.