روزنامه جمهوري اسلامي 01/07/1382 صفحه عقيدتي
ضرورت و فلسفه بعثت




اشاره :
بعثت نبي گرامي اسلام حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي (ص ) يكي از رخدادهاي بزرگ تاريخ بشريت است . اين رخداد جهان را متحول نمود و مسلك هاي شرك آميز و اديان تحريف شده را از سر راه انسان جوياي حقيقت هستي برداشت و آواي توحيد و يگانه پرستي را به گوش جان ها و فطرت هاي خداخواه و معنويت طلب رساند و آدميان را به آبشخور زلال تعاليم ناب و زلال اسلام رهنمون گرديد. به اين مناسبت گزيده هايي از سخنان حضرت امام خميني (ره ) را تقديم خوانندگان گرامي مي كنيم .

انسان در بين اين حيوانات ممتاز مي شود به اينكه (مي تواند) ترقيات ديگري بكند. هم در ادراكات با آنها فرق دارد و هم در غايات ادراكات فرق دارد. حيوانات ادراكشان تا يك حدودي است و محدود است و تمام مي شود. انسان ادراكاتش و قابليتش براي تربيت تقريبا بايد گفت غير متناهي است . پس انسان همه چيزهائي كه در عالم هست از اول موجودات تا آنجائي كه آن ممتاز شده است با همه حيوانات و با نباتات و با معادل آنها شركت دارد لكن يك اضافه دارد و آن اينكه در انسان يك قوه عاقله و قوه بالاتر هست كه در آنها نيست .
اگر انسان مثل ساير حيوانات تا همان حدي كه حيوانات رشد مي كردند بود انبيائي لازم نبود , انبيا مي خواستيم چه كنيم . انسان مي آيد اينجا مثل حيوانات زندگي مي كند و مثل حيوانات مي خورد و مثل حيوانات مي خوابد تا مي ميرد... اينكه ما احتياج به انبيا داريم براي اينكه انسان مثل حيوانات نيست كه يك حد حيواني داشته باشد و تمام بشود , انسان يك حد مافوق حيواني و يك مراتب مافوق حيواني , مافوق عقل , تا برسد به مقامي كه نمي توانيم از آن تعبير كنيم و آن آخر مقامي مثلا تعبير مي كنند : « فنا » , تعبير مي كنند : « كالالوهيه » . يك تعبيرات مختلفي چون كه تربيت انسان به همه ابعادش , هم تربيت جسمي و هم روحي و عقلي و هم مافوق آن نمي شود در عهده بشر باشد براي اينكه بشر اطلاع ندارد از احتياجات انسان و كيفيت تربيت انسان نسبت به ماورا الطبيعه , تمام قواي بشر را روي هم بگذاريد همين طبيعت را و خاصيت طبيعت را مي تواند بفهمند منتهي باز هم خاصيت هاي طبيعت براي بشر هم كشف نشده است , تا حدودي كشف شده است . اخيرا زياد پيشرفت كرده است لكن مانده است خيلي چيزها كه بعدها كشف خواهد شد اما تا آخر هر چه باشد طبيعت است . مال اين عالم است و هرچه بشود مال اين ورق است .
آن چيزي را كه بشر مي تواند ادراك كند و حد ادراك طبيعي خودش هست اين است كه عالم طبيعت را , فرض كنيد يك وقتي هم خصوصيات عالم طبيعت را انسان بفهمد و همه چيزهائي كه مربوط به كمال طبيعت است و ترقيات در طبيعت , اينها را هم انسان كشف بكند لكن حدش حد طبيعت است , بيشتر نيست . آن ورق بعد را اطلاعي بر آن ندارد و نمي داند چه خبر است آنجا و روابطي كه ما بين اشيا هست با هم . انسان اگر هم تا آخر كوشش كند مي تواند بفهمد , آن روابطي كه در طبيعت بين اشيا , علل و معلول و سبب و مسببات , روابطي كه در اشيا طبيعت است تا آخر هم وقتي كه تربيت بشود و تحصيل بكند و كشفيات اين عالم واقع بشود , تا آخر هم همين است كه اين طبيعت را با تمام خصوصياتي كه دارد و تمام روابطي كه ما بين اجزا اين طبيعت است او كشف مي كند , مي تواند كه ادراك كند كه رابطه مثلا زلزله چه جوري هست با زمين , چه وقت مي آيد. نتايج و آثارش را همه را معين كند و چه قدر مي آيد و چه جوري مي آيد , افقي است , عمودي است , چي است , همه اينها را پيدا بكند. روابط ما بين طبيعت انسان با فلان چيز چه است . تمام آنها را كه ادراك بكند و فرض كنيم كه ديگر مجهولي برايش نماند همه اش طبيعت است , پايش را از طبيعت بالا نمي تواند بگذارد و ادراك آنجا را نكرده است .

انسان اگر به همين حد طبيعت بود و بيشتر از اين چيزي نبود , ديگر احتياج به اينكه يك چيزي از عالم غيب براي انسان فرستاده بشود تا انسان را تربيت بكند , تربيت آن ورق را بكند چون آن ورق نبود احتياج هم نبود لكن چون انسان مجرد از اين عالم طبيعت يك حقيقتي است , همين خصوصياتي كه در انسان هست دال بر اين است كه , يك ماورائي از براي اين طبيعت هست چون انسان يك ماورائي دارد و به حسب براهيني كه در فلسفه ثابت است ماورا اين طبيعت در انسان هست و انسان داراي يك عقل بالامكان مجرد و بعد هم مجرد تام خواهد شد. تربيت آن ورق كه ورق معنوي انسان باشد بايد كسي اين تربيت را بكند كه علم به آن طرف , علم حقيقي به آن طرف داشته باشد و علم به روابطي كه ما بين انسان و آن طرف طبيعت و آن طرف هست , آن روابط را بتواند ادراك بكند و آن بشر نيست , بشر ندارد. همين قدر مورد طبيعت را او مي تواند ادراك بكند. هر چه ذره بين بيندازند ماورا طبيعت با ذره بين ديده نمي شود. محتاج به آن است كه يك معاني ديگري در كار باشد و چون اين روابط بر بشر مخفي است و خداي تبارك و تعالي كه خالق همه چيز است اين روابط را مي داند از اين جهت به وحي الهي براي يك عده اي از اشخاصي كه كمال پيدا كرده اند و كمالات معنويه را دنبالش (طي ) كردند و فهميدند , روابطي حاصل مي شود ما بين انسان و عالم وحي , به او وحي مي شود و براي تربيت آن ورق دوم انسان بعث مي شوند , مي آيند در بين مردم و مردم را تربيت (مي كنند).

دشمنان اينطور تبليغ كردند كه « دين افيون است » , مع الاسف در ايران و در جوانهاي ما هم تاثير گذاشت و در بعضي از روشنفكرهاي ما هم اثرش هست , اينكه « دين افيون است , افيون جامعه است » معنايش اين است كه دين را همين قدرتمندها درست كردند براي اينكه مردم را خواب كنند و آنها بچاپند! راجع به اسلام هم اينطور گفتند : « اسلام براي هزار و چهار صد سال پيش خوب است , همه احكام اسلام الان نمي تواند تحقق پيدا بكند » اينها اصلا اطلاع ندارند كه اسلام چيست , اينها مي گويند : « انبيا را درست كرده اند براي اينكه دين درست بشود , براي اينكه قدرتمندها را حفظ كنند. » در صورتي كه هر كسي تاريخ را ديده باشد و لااقل تاريخ اسلام را ديده باشد كه نزديك است به عصر ما , ديده باشد كه چه اشخاصي در قبال چه اشخاصي بوده اند و هر كه تاريخ انبيا را ملاحظه كند كه از چه طبقه اي بوده اند و با كي مخالفت داشتند مي بيند كه انبيا از اين طبقه مستضعفين بوده اند , از همين طبقه سوم مردم بوده اند و مردم را وادار كردند كه جنگ كنند با مستكبرين . يكي حضرت موسي است . حضرت موسي يك شباني بوده است با عصاي شباني مدت ها هم در خدمت حضرت شعيب بوده و شباني او را مي كرده است و از همان مردم عادي بوده است در صورت , حضرت موسي كه از توي همين جمعيت پا شد , همين ها را تجهيز كرد بر ضد فرعون . فرعون موسي را بزرگ نكرد براي اينكه تختش را حفظ كند , موسي مردم را برداشت رفت تخت فرعون را به هم زد نه اينكه دين افيون است . به نظر آنها فرعون موسي را درست كرده كه مردم را خواب كند تا خودش سلطنت كند , عكس آن چيزي كه واقع شده هست كه موسي مردم را تجهيز كرده يعني اين طبقه سه را تجهيز كرده و برده و تاج و تخت فرعون را به باد فنا داد. تاريخ اسلام كه نزديك است . آيا قريش و قدرتمندهاي فريش رسول اكرم را درست كردند كه مردم را خواب كنند كه آنها به رباخواري خودشان و به تجارت خودشان و به اخاذي خودشان و به غارتگري خودشان ادامه بدهند ! يا پيغمبر اكرم در مقابل قريش بود خودش هم از قريش بود اما يك آدمي بود كه از همين طبقات پائين بود. از اشراف به آن معني كه طايفه دار بوده , بود اما هيچ چيز نداشت . نتوانست در مكه زندگي كند , از دست همين پولدارها و همين قلدرها مدتي در يك كوهستاني رفت , در يك غاري بود تا اينكه كارهاي زيرزميني را انجام داد و بعد تشريف بردند مدينه . مدينه كي همراه پيغمبر بود باز آن قدرتمندها بودند ! باز قلدرها بودند ! باز رباخوارها بودند ! تاجرها بودند ! يهودي هائي كه آنوقت جز متمكنين بودند , آنها بودند ! يا پيغمبر وارد شد به يك آدم درجه سه اي و اشخاصي كه دورش جمع شده بودند يك اشخاص فقير بي بضاعتي و خودش هم يك منزل و اطاق (نه مثل اين اطاق ) يك اطاقي با ساقه خرما چند تا اتاق براي خودش و مسجدش هم آنطور و اصحاب حضرت هم يك دسته شان كه اصحاب صفه بودند آنهائي بودند كه منزل هم نداشتند و مي آمدند روي سكوئي در آنجا مي خوابيدند و زندگيشان همين بود. اينها را برداشت برد و آنها را ـ كفار قريش ـ از بين برد . اين فقرا را , اين مستضعفين را , اينهائي كه درجه سه بودند و حتي خانه نداشتند...اينها بودند كه پيغمبر تجهيز كرد در جنگهاي با قريش .
اسلام و ساير اديان همه محرك بودند , بيدار كردند مردم را , تعليمات انبيا مردم را بيدار كرد , تجهيز كرد مردم را بر ضد قدرتمندان , بر ضد مشركين

از توطئه هاي مهمي كه در قرن اخير , خصوصا در دهه هاي معاصر و بويژه پس از پيروزي انقلاب آشكارا به چشم مي خورد , تبليغات دامنه دار با ابعاد مختلف براي مايوس نمودن ملت ها و خصوص ملت فداكار ايران از اسلام است . گاهي ناشيانه و با صراحت به اينكه احكام اسلام كه هزار و چهار صد سال قبل وضع شده است نمي تواند در عصر حاضر كشورها را اداره كند يا آن كه اسلام يك دين ارتجاعي است و با هر نوآوري و مظاهر تمدن مخالف است و در عصر حاضر نمي شود كشورها از تمدن جهاني و مظاهر آن كناره گيرند و امثال اين تبليغات ابلهانه و گاهي موذيانه و شيطنت آميز , به گونه طرفداري از قداست اسلام كه اسلام و ديگر اديان الهي سر و كار دارند با معنويات و تهذيب نفوس و تحذير از مقامات دنيايي و دعوت به ترك دنيا و اشتغال به عبادات و اذكار و ادعيه كه انسان را به خداي تعالي نزديك و از دنيا دور مي كند و حكومت و سياست و سر رشته داري بر خلاف آن مقصد و مقصود بزرگ و معنوي است . چه اينها تمام براي تعمير دنيا است و آن مخالف مسلك انبيا عظام است و مع الاسف تبليغ به وجه دوم در بعضي از روحانيان و متدينان بي خبر از اسلام تاثير گذاشته كه حتي دخالت در حكومت و سياست را به مثابه يك گناه و فسق مي دانستند و شايد بعضي بدانند و اين فاجعه بزرگي است كه اسلام مبتلاي به آن بود. گروه اول كه بايد گفت از حكومت و قانون و سياست يا اطلاع ندارند يا غرضمندانه خود را به بي اطلاعي مي زنند زيرا اجرا قوانين بر معيار قسط و عدل و جلوگيري از ستمگران و حكومت جائرانه و بسط عدالت فردي و اجتماعي و منع از فساد و فحشا و انواع كجروي ها و آزادي بر معيار عقل و عدل و استقلال و خودكفايي و جلوگيري از استعمار و استثمار و استعباد و حدود و قصاص و تعزيرات بر ميزان عدل براي جلوگيري از فساد و تباهي يك جامعه و سياست و راه بردن جامعه به موازين عقل و عدل و انصاف و صدها از اين قبيل , چيزهايي نيست كه با مرور زمان در طول تاريخ بشر و زندگي اجتماعي كهنه شود. اين دعوي به مثابه آن است كه گفته شود قواعد عقلي و رياضي در قرن حاضر بايد عوض شود و به جاي آن قواعد ديگر نشانده شود.

آنچه كه انبيا براي آن مبعوث شده بودند و تمام كارهاي ديگر , مقدمه آنست بسط توحيد و شناخت مردم از عالم است . ارائه عالم به آن طوري كه هست , نه به آن طوري كه ما ادراك مي كنيم . و دنبال اين بودند كه همه تهذيب ها , تعليم ها و همه كوشش ها در اين باشد كه مردم را از اين ظلمتكده هايي كه همه عالم ظلمت است , نجات بدهند و به نور برسانند. غير حق تعالي نور نيست , همه ظلمتند. و اگر چنانچه ما از اين حجاب هاي ظلماني بيرون برويم و همين طور اگر موفق بشويم از حجاب هاي نوراني هم بيرون برويم و همه حجاب ها را خرق كنيم , آن وقت حق را به همه صفات و اسمائش مشاهده مي كنيم و غير او كسي نيست , سراب است . البته به آن معناي كاملش , نادري از اوليا خدا به تبع انبيا موفق شدند و ديگران مراتب پايين تر را , تا برسد به ما كه هيچ .

تمام مقاصد انبيا برگشتش به يك كلمه است و آن معرفت الله , تمام مقدمه اين است , اگر دعوت به عمل صالح شده است , اگر دعوت به تهذيب نفس شده است , اگر دعوت به معارف شده است , تمام برگشتش به اين است كه آن نقطه اصلي را كه در فطرت همه انسان ها هست , حجاب را بردارند تا انسان برسد به آن و آن معرفت حق است . مقصد عالي همين است . انبيا نمي خواستند كه جنگي باشد و نمي خواستند كه دعوتي باشد به غير از اين دعوت , دعوت به گرفتن كشور و دعوت به اينها , هيچ وقت نبوده است . (نقل از كتاب آئين انقلاب اسلامي , از انتشارات موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني )
آنچه كه انبيا براي آن مبعوث شده بودند و تمام كارهاي ديگر مقدمه آن است , بسط « توحيد » و « شناخت » مردم از عالم است , ارائه عالم به آن طوري كه هست , نه به آن طوري كه ما ادراك مي كنيم .
چنانچه ما از اين حجاب هاي ظلماني بيرون برويم , و همين طور اگر موفق بشويم از حجاب هاي نوراني هم بيرون برويم و همه حجابها را خرق كنيم , آن وقت حق را به همه صفات و اسمائش مشاهده مي كنيم .