روزنامه جمهوري اسلامي 31/06/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • يادداشت
    سه روز; خيال خام

  • دارم هواي صحبت ياران رفته را
  • از « پد » اول تا « پد » چهارم گذرگاه مرگ
  • *****
    يادداشت
    سه روز; خيال خام


  • 23 سال پيش در چنين روزي هواپيماهاي كشور همسايه ; عراق به حريم هوايي چند شهر مهم كشور از جمله تهران تبريز همدان و... تجاوز كرده و نيروهاي زميني ارتش بعث به خاك مقدس مان حمله ور شدند و اين اعلام جنگ نابرابري بود به ملتي نوپا كه نهال انقلابشان را در زمين خشكيده كشورشان كاشته و درصدد بودند با رهبري زعيم عاليقدري چون خميني كبير(ره ) آن را بارور نمايند.
    دشمن به خيال خام خود اين ذهنيت را در تفكرات مسمومش پرورانده بود كه در عرض 3 روز در تهران حضور پيدا كرده و براي حاميانش دست تكان دهد. صدام دست نشانده اي بود كه از همه جاي كره خاكي ; از شرق و غرب حمايت مي شد و شايد در روزهاي اول و دوم جنگ هر كسي تيترهاي رسانه هاي جهان را مرور مي كرد كار ايران را تمام شده تلقي مي نمود. اما ديري نپائيد در عرض يك يا دو روز همه چيز عوض شد و آنها در باتلاق مقاومت و پايداري مردم مقاوم ايران بخصوص جوانان رشيد فرو رفتند اگرچه شايد آنها پس از 34 روز توانستند خرمشهر را تبديل به معمره نمايند ولي شكست حتمي خودشان را در كوچه هاي سنگربندي شده و خانه هاي ويران مردم به نظاره نشستند و 8 سال بعد پس از تنبيه سخت (اصل تنبيه متجاوز) قطع نامه 598 را با سرشكستگي سپر خود و حاميانشان قرار دادند .
    يادمان نرود كه ما همه اين قداست و بزرگي را مديون كساني هستيم كه مهمترين و با ارزش ترين دارائيشان را يعني جانشان را تقديم كردند تا من و تو امروز در آسودگي خيال و در آرامش خاطر روزهاي سبزمان را بگذرانيم .

  • *****
    دارم هواي صحبت ياران رفته را


  • خاطرات روزهاي ديروز از زبان سردار سرتيپ پاسدار مرتضي قرباني
    اشاره : اگر چه شايد 23 سال از آغاز جنگ و 15 سال از پايان جنگ گذشته باشد ولي خاطرات آن 8 سال هيچگاه نمي گذرد و در گذر عمر قديمي نمي شود و زنگار نمي گيرد بلكه هميشه تازه است و شنيدني اگر راوي خاطره كسي باشد كه از خون و خطر گذشته باشد بدون ترديد بيانش به دل مي نشيند چرا كه از دل برمي آيد. آنچه براي شما انتخاب نموديم خاطره اي است كه بر دل خواهد نشست :
    آن روزها در هر كوي و برزن كه پا مي نهادي در و ديوار برايت به تفسير جنگ مي پرداختند : « ما ايستاده ايم » و اين مقاومتي انكار ناپذير بود كه با سرانگشتان قلوبي اميدوار بر كتاب مظلوميت جنگ نقش بسته بود.
    طوفان بي امان خصم مرزهاي خونينمان را در برمي گرفت . 16 لشكر صدها هواپيما و ميليونها گلوله به همراه هزاران « ذهن رنگ شده » تجهيز شده بود كه سلاح « الله اكبر » را از من و ما بگيرند.
    لشكر ايرانيان با تنها 10 % آمادگي تسليحاتي براي نبرد فقط خدا را داشت . در جيب هاي كوچكمان به اندازه يك زيارت عاشورا مهمات داشتيم و سر سودائيمان را بر سر بندي سبز درمان مي بخشيديم . تابوت هاي سياه براي دفن عاطفه دينيمان مهيا شده بود و در خطوط مرزي تا چشم كار مي كرد بيگانه مسلح موج مي زد!
    « ما ايستاده ايم » . هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد. اميدوار مي شديم چشمان خلقي آزاده به دستان دعاي بسيجيان دوخته شده بود. « عمليات ثامن الائمه (ع ) طريق القدس فتح المبين و بيت المقدس » را با همين قنوتهاي سبز ايمان به پيروزي رسانديم . دشمن چون كرمي متعفن در خاك خود مي خزيد. « عمليات محرم » را بر بام خاكريزهاي عراق به ثمر برديم و « زبيدات » هديه اي ناچيز به مادران شهيد بود.
    زدن ضربات نهايي بر پيكر متزلزل دشمن در دستور كار ما قرار داشت . « عمليات خيبر » طرح ريزي شده بود روزها و ساعت ها پنهاني و خفيه در خليج فارس به مانور آبي ـ خاكي مشغول بوديم . غرض قطع ارتباط سپاه يكم و سوم عراق از جبهه جنوبي و غربي بود. راهي كوتاه كه تدارك دشمن را به آسانترين شكل ممكن مي ساخت و اگر منقطع مي گرديد يكي از ريشه هاي اصلي حيات دشمن از بين رفته بود.
    ماهواره ها آواكس ها و جاسوسها حركات ما را زير نظر داشتند. دشمن زمين را با سيم خاردار و مين مسلح گردانيده بود. اگر همه اين موانع را پشت سر مي گذاشتيم تازه جنگ برابر ما با گلوله و اسلحه آغاز مي گرديد.
    آن روزها فرماندهي لشگر 5 خراسان را بعهده داشتم . لشكر محمد رسول الله (ص ) كه به فرماندهي سردار شهيداسلام ـ حاج ابراهيم همت ـ رهبري مي گرديد نيز نقشي عمده را در اين عمليات بعهده داشت . دريغ كه روح پرفتوح اين فرمانده دلير در جزيره خيبر به ملكوت اعلي پيوست .
    با لباس مبدل براي شناسايي مواضع عراقي ها همراه تني چند از مجاهدين عراقي به سوي دشمن رهسپار شديم . در راه فقط يك سايت موشكي به چشم مي خورد اما وقتي كاملا نيروهاي سپاه اسلام آماده عمليات شد 2 لشكر مسلح و مجهز عراق رو به روي ما ايستاده بودند. معلوم بود كه دشمن در تمام مدت همه فعاليت هاي ما را از نظر گذرانده است .
    از راه آبي و از كنار اتوبان جاده بغداد ـ بصره بالنج و بلم به راه افتاديم . اولين انفجار در پايگاهي نزديك به روستاي كساره اتفاق افتاد. جاي جاي راه پست هاي نگهباني بود. چه كسي باور مي دارد كه هر گلوله با بدرقه « وجعلنا » به هدف اصابت مي كرد
    به اتوبان اصلي نزديك مي شديم . انفجار پمپ بنزين سر راه آخرين مرحله بخش اول عمليات ما بود و به اين ترتيب اتوباني كه 400 كيلو متر راه ما را به دشمن نزديك مي كرد در ميان شادي و شعف زايدالوصف رزمندگان به تصرف نيروهاي اسلام در آمد. فرداي آن روز 2 لشگر كاملا آماده و تازه نفس از جميع جهات به محاصره ما پرداختند. تنها سلاح ما براي مبارزه خمپاره هاي 120 بود و 2 گلوله خمپاره 80 كه در درگيري با نيروهاي عراقي به دست آورده بوديم . مشغول آماده سازي نيروها بودم كه ديدم رزمنداي با شتاب به بخش مهمات نزديك شد . به زحمت 2 گلوله خمپاره را حمل مي كرد. با همان عجله كه آمده بود در پشت خاكريزي پناه گرفت . از آنجا كه مي بايست كليه اقدامات نظامي به تصويب فرمانده هان رسانده شود خودم را به او رساندم تا از عملكردش آگاه شوم . گلوله خمپاره را در دست گرفته بود و لبانش با آيه اي آشنا زمزمه اي موزون يافته بود : « ما رميت اذرميت ... »
    و گلوله ها يكي بعد از ديگري شليك شد. امري غريب رخ داده بود . 2 گلوله خمپاره به فاصله اندكي از يكديگر از ميان ستوني بالغ بر 300 نظامي عراقي كه آرام و پنهاني از پشت خاكريزها به ما نزديك مي شدند اصابت كرد و منفجر گرديد. در زماني كوتاه 150 نفر از نيروهاي دشمن با ذكر يافاطمه الزهرا(س ) و يا حسين (ع ) به جمع ما پيوستند.
    عمليات رو به اتمام بود. خسته گرسنه و تشنه بوديم . حال و روز اسرا از ما بدتر بود. با رقت قلبي كه در بين مردان ايران مرسوم است حتي اگر تكه ناني به دست مي آمد نخست در صف اسرا تقسيم مي گرديد.
    « ـ اگر اسرا را بكشيم راحت تر به نبرد ادامه ميدهيم ! »
    و اين وسواس خناس بود كه اگر نه از زباني خاص ولي در يك لحظه در دل سپاه ايران چون بادي گم و سرگردان پيچيد و سپس محو شد. نه ما نمي توانستيم چون سياه دلان دشمن گورهاي دسته جمعي بسازيم . اگر راست است كه اين عمليات از بركننده باب هاي سنگي قلعه خيبر نام به وام گرفته است آيا اگر اسرا را از بين ببريم از مولاي خويش شرمسار نخواهيم بود آيا در اين صورت از آن بزرگوار كه با قاتل خويش نيز مدارا مي كرد خجل نخواهيم گرديد
    از ميان صف اسرا بر خاستم « حمود » دوست خوب فلسطيني ما كه بعدها در لبنان به شهادت رسيد صحبت هاي مرا كه در ميان قطرات اشك رزمندگان بيان مي گرديد ترجمه مي نمود :
    « برادران عراقي گوش كنيد! ما همه مسلمانيم بر يك قبله واحد نماز مي گذاريم و خداوند يگانه را ستايش مي كنيم . تا لحظاتي پيش آخرين تيرهايتان را به طرف ما شليك كرديد و از هر روستا و آبادي كه گذر نموديد آواي محنت و طوفان غربت به پا ساختيد. اما اينك در كنار ديگر رزمندگان با آسودگي شب و روز مي گذرانيد. قصد انتقال شما به عقبه جبهه را نداريم . شما در راه خدا آزاديد. به كشور خود باز گرديد و دست از اين جنگ نابرابر بشوييد. آب و خاك هر ايراني به خود او تعلق دارد همان گونه كه شما مالك كشور خود هستيد! »
    كلمات واپسيني كه بازگو مي كردم در ميان غريو « صل علي محمد » عراقيون گم شد. آن ها در عين نا باوري و در نهايت شادماني به ميهن خويش رهسپار شدند ولي سالياني بعد در جريان عمليات كربلاي 5 فرمانده لشكر 95 عراق تاثير اين تصميم ما كه در سايه تاييدات حضرت حق و رهنمودهاي فرماندهي كل قوا جامه عمل به خود پوشيده بود را برايمان عنوان كرد كه چگونه موجبات تغيير روحيه ارتش عراق گرديده است .
    امروز اما هر گاه در گلزار شهدا و بر سر مزار ياران شهيد حاضر مي گردم احساس مي كنم كه چشماني اشكبار فرسنگ ها دور از ما با اندوهي از عطوفت آكنده براي شهيدان دين مي گريند.
    ث روابط عمومي ستاد ايثارگران كشور
    ماهواره ها آواكس ها و جاسوسها حركات ما را زير نظر داشتند. دشمن زمين را با سيم خاردار و مين مسلح گردانيده بود. اگر همه اين موانع را پشت سر مي گذاشتيم تازه جنگ برابر ما با گلوله و اسلحه آغاز مي گرديد.

  • *****
    از « پد » اول تا « پد » چهارم گذرگاه مرگ


  • خاطره اي خواندني از جاده خاكي خندق در دل هورالعظيم
    جاده خاكي خندق به طول تقريبي 10 كيلومتر توسط عراقي ها در دل آبهاي هورالعظيم ايجاد شده بود. اين جاده در عمليات بدر به تصرف رزمندگان اسلام درآمد.
    وضعيت كليدي جاده و اهميت آن موجب گرديده بود كه دشمن با وجود گذشتن يك ماه از عمليات همچنان با آتش توپخانه و ادوات سراسر آن را هدف قرار دهد. به اميد آنكه مقاومت بچه ها را درهم بشكند.
    اين جاده داراي چهار « پد » بود كه به ترتيب پد اول از همه بزرگتر بود و خط مقدم نيروهاي خودي پد چهارم ناميده مي شد.
    محدوده اين پد در طول شبانه روز هدف آتش خمپاره هاي دشمن قرار داشت به طوري كه خاك آن تقريبا به رنگ سياه تبديل شده بود.
    روزانه در چندين نوبت براي سركشي به نيروهاي خودمان به اين پد رفت و آمد داشتيم . عبور و مرور با خودرو در روز خطرات زيادي به همراه داشت چرا كه سرتاسر مسير در ديد و تيررس دشمن قرار داشت .
    در پد سوم دشمن ثبت تير داشت و با گلوله توپ به طور مداوم و در فاصله زماني 3 دقيقه آن را زير آتش قرار مي داد .
    به همين خاطر سنگرهاي آن خالي شده بود. بچه ها آن را پد ارواح مي ناميدند.
    در مدتي كه در اين مسير پرخطر رفت و آمد داشتيم تجربه پيدا كرده بوديم كه وقتي گلوله هاي توپ دشمن به زمين خورده و منفجر مي شود بايد ظرف مدت فوق الذكر از پد سوم عبور كنيم در غير اين صورت در بين انفجار و گلوله باران تركش گرفتار مي شديم . كنار تپه ديده باني توقف كرده بوديم . فاصله اين تپه تاپد سوم 200 متر بود . وقتي گلوله هاي دشمن به زمين خورد موتور را روشن كردم تا به عقب برويم .
    علي درحالي كه قبضه دوشيكا را روي دست گرفته بود سوار شد. حركت كرديم . باحساب و كتاب خودمان بايد در اين وقت كم خيلي سريع محوطه پد سوم را پشت سر مي گذاشتيم . گاز موتور را تا ته گرفتم . همين طور كه با سرعت درحال حركت بودم .
    يك مرتبه در وسط پد موتور باصداي عجيبي در جا ايستاد.
    و هر دو نفر به روي زمين افتاديم . قبضه دوشيكا نيز به شدت توي سرم خورد. نگاهي به موتور انداختم . زنجير آن پاره شده بود. علي غرغركنان گفت : بفرماييد اين هم از محاسبات جنابعالي .
    موتور را از جا بلند كردم و گفتم : زودباش هلش بده بايد از اين جهنم برويم بيرون . وضعيت خوبي نبود. چرا كه زنجير به دور قاب پيچيد و موتور به هيچ وجه تكان نمي خورد.
    درهمين حين گلوله هاي توپ زوزه كشان در اطرافمان به داخل پد و آبهاي هور اصابت كرد.
    موتور را رها كرده و خيز رفتيم و خود را به خدا سپرديم . گلوله ها يكي پس از ديگري منفجر مي شد و تركش هاي آن شبيه صداي موتور گازي مثل اجل معلق دور سرمان فرفر مي كرد. وقتي سروصداها تمام شد علي را ديدم كه مرتب فرياد مي زد. بدو بيا. زودباش . پوست سرم كنده شده . انگار مغز سرم اومده بيرون .
    دو دستي زدم توي سرم و گفتم : اين يكي هم رفت .
    سراسيمه از جايم بلند شدم تا به طرف او بردم . يك دفعه صداي خنده اش بالا رفت . فكر كردم موجي شده و كارش تمام است .
    بالاي سرش رفتم . دستم را روي سرش كشيدم . تكه هاي ماهي تلف شده اي بر اثر موج انفجار گلوله از داخل آبهاي هور به بيرون پرتاب شده و روي سر او افتاده بود.
    تهيه و تنظيم : فاطمه باباشاهي
    كنگره سرداران استان اصفهان