روزنامه جمهوري اسلامي 18/06/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي كتاب
    فاتح ماووت

  • نفس مسيحايي حضرت امام (ره ) عامل پيروزي ما در جنگ بود
  • *****
    معرفي كتاب
    فاتح ماووت




  • « فاتح ماووت » عنوان كتابي است كه مجموعه خاطرات سردار شهيد « مهدي خوش سيرت » معاون و فرمانده تيپ محرم لشكر 16 قدس گيلان در آن گنجانده است .
    اين اثر كه به سفارش كنگره بزرگداشت سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان توسط انتشارات نسيم شمال به زينت طبع آراسته شده داراي شش فصل به نامهاي مختلف مي باشد.
    « محمدپور قربان نياكي » گردآورنده اين خاطرات سعي نموده از همه همرزمان شهيد خوش سيرت خاطراتي را در اين كتاب به يادگار بگذارد ولي ظاهرا در اين كار موفق نبوده و توانسته حدود 46 خاطره از زواياي مختلف جمع آوري نمايد .
    « فاتح ماووت » كه توسط « علي پورحسن آستانه » بازآفريني گرديده در 160 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 نسخه در اختيار علاقمندان به فرهنگ دفاع مقدس قرار گرفته است .

  • *****
    نفس مسيحايي حضرت امام (ره ) عامل پيروزي ما در جنگ بود




  • گفت و گو با سردار سرتيپ پاسدار يدالله اردستاني مدير كل عمليات نيروي انساني وزارت دفاع
    گفت و گو از : حسين ذكريائي
    اشاره : از جمله كساني است كه از آغاز جواني در فعاليت هاي انقلاب حضور داشته و با تجاوز ددمنشانه عراق به خاك مقدس ايران اسلامي سر از پا نشناخته لحظه شماري مي كرد تا خود را به خيل عظيم جوانان در جنگ برساند و موفق گرديد پس از چندين مرتبه حضور در ابتداي سال 1365 بطور مستمر در كنار سردار شهيد « سيد محسن صفوي » در قرارگاه مهندسي صراط مشغول فعاليت شود. او كسي نيست جز سردار سرتيپ دوم پاسدار حاج يدالله اردستاني آنچه در پي مي آيد حاصل گفت و گوي ما با اين سردار بزرگوار است كه از نظر شما خوانندگان محترم مي گذرانيم .
    علاقمنديم بيشتر با شما آشنا شويم .
    ث بسم الله الرحمن الرحيم و انه خير ناصر و معين . بنده يدالله اردستاني هستم . متولد سال 1340 و در شهر ري متولد شدم . زماني كه در دبيرستان مشغول تحصيل بودم جنگ آغاز شد و وارد بسيج شدم و در بسيج فعاليتم را شروع كردم .
    فرموديد زماني كه جنگ آغاز شد شما در مقطع متوسطه مشغول به تحصيل بوديد بفرمائيد چه زماني وارد عرصه جنگ شديد
    ث عرض كنم خدمت شما از همان زمان دبيرستان ما يك حركتي انجام داديم و آن حركت اين بود كه وقتي مطلع شديم به خاطر جنگ عده اي از هموطنان ما كه در شهرهاي مرزي سكونت داشتند به استانهاي همجوار خودشان مهاجرت كردند در دبيرستان اعلام كرديم كه بچه ها به خانواده هايشان بگويند هر كسي در حد خودشان كمك كنند لذا توسط عده اي از بچه ها حدود سه چهار كاميون لباس و مواد غذايي تهيه كرديم و به سمت كرمانشاه برديم و خودمان در بين اين جنگزده ها توزيع كرديم و اين شروع حركت ما براي جنگ شد. بعد در بسيج آموزشهاي لازم را پشت سرگذاشتيم و در همان زمان يكي دو بار بصورت محدود در جبهه حضور پيدا كردم تا زمانيكه وارد سپاه شدم و در آنجا در قسمت پرسنلي و نيروي انساني مشغول به فعاليت شدم . يكي از مشكلاتي كه سر راه بچه هايي كه در قسمت پرسنلي و نيروي انساني سپاه كار مي كردند قرار داشت عدم توفيق زياد اين برادران براي حضور در مناطق جنگي بود. چون مسوولين ممانعت مي كردند و مي گفتند : « شما بايد در اينجا فعاليت كنيد و كارهاي مربوط به اعزام نيروها به جبهه را انجام دهيد. » لذا ما فقط من در سال 63 توفيق داشتم يك دوره سه ماهه در جبهه باشم و همچنين چند بار در حد يكهفته ولي از ابتداي سال 1365 وارد جبهه شدم و تقريبا تا اواخر سال 66 بصورت مستمر در جبهه حضور داشتم .
    در حقيقت شما در يك مقطعي وارد جنگ شديد كه رزمندگان در بحبوحه عمليات والفجر هشت و تثبيت منطقه استراتژيك « فاو » بودند...
    ث بله ! همينطور است .
    و شما وارد منطقه مورد نظر شديد....
    ث بله ! چون واحدي كه ما در آنجا حضور داشتيم واحد مهندسي رزمي سپاه بود كه بنده مسووليت نيروي انساني آن قرارگاه را به عهده داشتم كه فرمانده اش شهيد بزرگوار « سيد محسن صفوي » بودند. يادم است كه تمام ارتباطات ما با فاو قطع شده بود و تنها ارتباطي كه ممكن مي شد از طريق آب و بوسيله قايقهاي موتوري بود و درست همان زماني كه بنده وارد منطقه شدم يك ماموريتي به ما دادند و آن احداث پل روي رودخانه بهمن شير بود. كه پل ارتباطي مي شد بين آبادان و فاو. يك چيزي حدود سه ماه تمام طول كشيد تا توانستند اين پل را نصب كنند و چون سرعت آب بهمن شير بسيار زياد بود كانتينر 12 متري را پر خاك مي كردند و مي انداختند داخل آب آب آن را به همراه خود مي برد بعد رفتند واگن هاي قطار را كه خيلي سنگين است را آوردند آن را هم آب برد يعني سرعت آب اينقدر زياد بود تا بالاخره يك تعداد مهندس از بچه هاي مهندسي آمدند و طرح استفاده از لوله هاي قطور را دادند و حدود سه ماه طول كشيد تا اين پل را نصب كنند و اين نقطه عطفي بود در عمليات والفجر هشت و خدمات رساني به شهر فاو و چون ما تا آن زمان هيچ ارتباط زميني با فاو نداشتيم و همه امكانات از طريق قايق و يا هوايي به شهر فاو منتقل مي شد.
    از سردار بزرگوار شهيد « سيد محسن صفوي » ياد كرديد ما ماه گذشته مطلبي را تحت عنوان « بوي باروت سوخته » از خاطرات ايشان در صفحه چاپ كرديم دوست داريم از اين بزرگوار بيشتر بدانيم اگر خاطره خاصي از ايشان در خاطر داريد ما را هم همسفره كنيد.
    ث خاطره خاصي به ذهنم نمي آيد ولي در طول نصب اين پل ايشان زحمات زيادي را متحمل شدند چون واقعا كار طاقت فرسايي بود. ما در طول نصب اين پل در خدمت ايشان بوديم ولي چيز خاصي در خاطرم نيست .
    شهيد صفوي غير از اينكه در همه عملياتها نقش مهمي را در بحث مهندسي ايفا مي كرده در عمليات كربلاي پنج زحمات زيادي را متحمل گرديده از اين عمليات سرنوشت ساز از ايشان خاطره اي نداريد
    ث چرا! اتفاقا چند روز قبل از عمليات كربلاي پنج داخل قرارگاه نشسته بوديم كه ايشان به من گفت : « من دارمن مي روم به قرارگاه شما اگر مي تواني همراه من بيا! » من هم گفتم : « باشه ! » لذا با ايشان همراه شدم و رفتيم آنجا. بعد نقشه را پهن كردند و آن نقطه اي كه ما به عنوان قرارگاه بايد در آنجا كار مي كرديم را مورد بررسي قرار دادند و حدود سه ساعت طول كشيد تا به توافق رسيدند.
    بعد زماني كه از قرارگاه آمديم بيرون تا به طرف قرارگاه خودمان حركت كنيم سردار آقاخاني كه آن زمان جانشين « آقا سيد محسن » بود و از طرف قرارگاه ما در قرارگاه خاتم (ص ) مستقر بود ايشان را صدا زد و حدود يك ربع بيست دقيقه اي در كناري مشغول صحبت شدند بعد كه حرفشان تمام شد و ايشان به طرف من كه كنار ماشين ايستاده بودم آمد و به من گفت : « اجازه بده من دو ركعت نماز بخوانم » گفتم : « بفرمائيد! » ايشان رفت و دو ركعت نماز خواند و آمد. اين دقيقا سه روز قبل از شهادتشان بود. خب من در مورد اين قضيه چيزي از ايشان نپرسيدم ولي بعدا از سردار آقاخاني سوال كردم كه قضيه از چه قرار بود. ايشان گفت : « سيد محسن شب قبلش خواب ديده بود كه عراق آمده يك منطقه اي بمباران كرده و بين ايشان و خانواده اش جدايي افتاده و هر چه سعي مي كرده خودش را به يك طريقي به خانواده اش برساند موفق نمي شود. » آقاي آقاخاني گفت : « من به ايشان گفتم : « انشاالله خير است شما دو ركعت نماز بخوان » و اين نمازي كه شما ديديد قضيه اش اين بوده است .
    خلاصه آن قرارگاهي كه ما داشتيم بعد از شهادت ايشان ديگر آن فعاليت و آن حركتهايي كه انجام مي شد كم شد و كم كم بچه ها متفرق شدند.
    اگر اشتباه نكنم قرارگاه صراط المستقيم بوده
    ث بله ! قرارگاه صراط المستقيم
    آيا اين قرارگاه فقط كار مهندسي انجام مي داد
    ث عرض كنم اگر خاطرتان باشد در همان اوايل جنگ دولت به كليه دستگاهها ابلاغيه اي صادر كرد كه بيست درصد از نيروهاي دولتي و امكانات دولتي بايد به طرف جبهه برود. يكي از نقش هاي موثري كه اين قرارگاه داشته ساماندهي و سازماندهي نيروهايي بود كه از طرف دولت به جبهه مي آمدند يعني مسئوليت پذيرش و شناسايي نيروها و امكانات و همچنين پشتيباني كردن آنها به عهده اين قرارگاه بود و چون من خودم مسئول اداري اين قرارگاه بودم و آماري كه گرفتم حدود شانزده هزار نيرو را پذيرش پشتيباني و ترخيص كرديم .
    يكي از دور انديشي هاي شهيد بزرگوار « سيدمحمد صفوي » در اين زمينه اين بود كه مي فرمود به اين بچه ها برسيد و هر چه مي خواهند در اختيارشان قرار دهيد و صحبت اين را نكنيد كه چرا به اينها بايد برسيم چون عده اي اعتراض مي كردند كه چرا به آنها اينقدر مي رسيد. البته به اين معنا نبود كه به ديگران نمي رسيديم نه ! ايشان نسبت به همه اينگونه بودند. اصلا من خودم قرار بود سه ماهه بروم و خدمت ايشان باشم ولي بخاطر اخلاق حسنه و جذابيتي كه از ايشان ديدم ماندگار شدم البته چند بار وقتي ماموريتم تمام مي شد قصد مي كردم بروم ولي ايشان مي گفت : « بمان » يكبار هم گفت : « آقاي اردستاني ! كربلا آزاد مي شود و تو نيستي . » من تا اين را شنيدم دست و پايم شل شد. خلاصه توفيق داشتم تا شهادت ايشان در خدمتشان باشم و سه چهار ماه هم بعد از ايشان در قرارگاه ماندم و بعد از آن مجموعه جدا شدم .
    پس وظيفه قرارگاه صراط شد كار مهندسي و سازماندهي نيروهاي دولتي كه به جنگ مي آمدند...
    ث فقط نيروها نه ! بلكه ساماندهي و تقسيم كليه تجهيزاتي كه از دولت براي جبهه مي آمد هم به عهده اين قرارگاه بود يعني شما هر چه كاميون بولدوزر و لودري كه در جبهه مي ديديد توسط اين قرارگاه به تيپ ها و لشكرها تقسيم و فرستاده مي شد. و همه اين كارها توسط سه تيپ انجام مي شد كه يكي در جزاير مجنون مستقر بود يك تيپ در فاو و يكي ديگر از تيپ ها هم در منطقه شلمچه و آبادان مستقر بود.
    خب ! از مهندسي جنگ صحبت كرديم اگر مي شود مقداري از نقش مهندسي در جنگ صحبت بفرمائيد.
    ث يكي از مسائل مهم در جنگ كه باعث پيروزي رزمندگان در جبهه هاي مختلف مي شد نقش مهندسي رزمي جنگ بود كه البته اشاره به آن زياد شده ولي من فكر مي كنم نسبت به مسائل ديگر جنگ يك مقدار كمتر به آن توجه شده و از يك مظلوميتي برخوردار است . شما مي دانيد قبل از اينكه رزمنده وارد منطقه عملياتي و عمليات بشود آن مهندسي رزمي است كه زودتر از همه بايد در منطقه مستقر شود و خاكريز و سنگر احداث كند كه يكي از لقب هاي بچه هاي مهندسي جنگ « سنگرسازان بي سنگر » بود چون بچه هايي كه در مهندسي جنگ كار مي كردند در عملياتهاي مختلف متحمل زحمات زيادي بودند.
    حالا من غير از پلي كه در عمليات والفجر هشت بچه ها احداث كردند يك مورد ديگر هم مثال بزنم . يك جاده اي بود كه قرار شد در جزيره مجنون احداث شود آن هم در هور ما آنجا هر چه خاك در داخل هور مي ريختيم از آن طرف ديگرش لجن مي آمد بالا باور كنيد بيش از سه چهار ماه طول كشيد تا بچه ها با مكافات توانستند آن جاده را احداث كنند جاده استراتژيكي كه در حركت رزمندگان به طرف شلمچه و خود جزاير مجنون مفيد و موثر بود. خب ! اين بچه ها جاده هاي زيادي را در عملياتهاي مختلف براي حضور رزمندگان احداث مي كردند و اگر اين بچه ها نبودند مي توان گفت كار عمليات مختل مي شد.
    يكي از مسائل بسيار مهمي كه سبب شد ما در عمليات والفجر هشت و كربلاي پنج بتوانيم تعداد بسيار زيادي از هواپيماهاي دشمن را سرنگون كنيم احداث سايتهاي موشكي متحركي بود كه توسط بچه هاي مهندسي طراحي و اجرا شد. من يادم نمي رود بچه هاي ما براي احداث اين سايتها سه شبانه روز خواب به چشمشان نرفت . و حركتهاي زياد ديگري كه وقت زيادي را مي طلبد.
    زيباترين خاطره اي كه هميشه با تلنگري از سالهاي ايثار و شهادت در ذهنتان نقش مي بندد...
    ث بهترين و زيباترين خاطره اي كه هميشه در ذهنم تداعي مي كند حضور پر شور جوانان است و معرفت و عرفاني كه اين بچه ها داشتند. شب وقتي شما وارد سنگر مي شديد و يا داخل نمازخانه مي رفتيد مي ديديد همين جوانان مشغول نماز شب هستند و ارتباط عجيبي با خالقشان برقرار مي كردند و اين ايمان بچه ها يكي از نقاط مهم و استراتژيك ما در جنگ بود.
    منظورتان اين است كه جوانان ما با معرفت در جبهه هاي جنگ حضور پيدا مي كردند.
    ث بدون شك همين طور است . ناگفته نماند يكي از نكات مهمي كه سبب شد ما بتوانيم هشت سال دفاع مقدس را به اين نقطه پيروزي و روشنايي برسانيم نفس مسيحايي حضرت امام (ره ) بود. اينقدر اين بچه ها ارتباطشان را با حضرت امام (ره ) نزديك و عرفاني مي ديدند و اينقدر معرفت اين عزيزان نسبت به حضرت امام (ره ) زياد بود كه مي توان گفت مصداق از توبه يك اشاره از ما به سر دويدن بود.
    و بحث ديگر نقش فرماندهي حضرت امام (ره ) بود كه هر جاي كار ما گير مي كرديم نه ما بلكه فرماندهان ارشد سپاه و ارتش در هر جاي كار زمينگير و درمانده مي شدند آن تصميم گيري حضرت امام (ره ) در آنها حركت ايجاد مي كرد و گره ها را باز مي نمود و اين از نكاتي است كه بايد هميشه از آن ياد شود و هميشه زنده باشد.
    از اينكه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد متشكريم .
    بهترين و زيباترين خاطره اي كه هميشه در ذهنم تداعي مي كند حضور پرشور جوانان است و معرفت و عرفاني كه اين بچه ها داشتند.
    ساماندهي و تقسيم كليه تجهيزاتي كه از دولت براي جبهه ها مي آمد همه به عهده اين قرارگاه بود يعني شما هر چه كاميون بولدوزر و لودر در جبهه مي ديديد توسط اين قرارگاه به تيپ ها لشكرها و قرارگاه ها فرستاده مي شد.