
« بر بلنداي سپهر » چهارمين جلد از مجموعه خاطرات
خلبانان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران است كه
توسط انتشارات سازمان عقيدتي سياسي ارتش وارد بازار نشر
گرديده است .
اين كتاب كه اختصاص به خاطرات شهيد سرگرد خلبان
پولاد داوودي
سرتيپ خلبان آزاده يوسف احمدبيگي
سرتيپ خلبان ابوالفضل هوشياري
سرهنگ خلبان محسن
باقر
سرهنگ خلبان محمد زارع نژاد
سرتيپ خلبان سيد
اسماعيل موسوي
سرگرد خلبان داريوش خاك نگار
سرتيپ
خلبان محمد دانشپور
سرتيپ خلبان محمدتقي نجفي
سرتيپ خلبان سياوش مشيري
سرتيپ خلبان رضا شفقي
سروان خلبان مفقودالاثر اسدالله بربري
سرهنگ خلبان رضا
قره باغي
سرتيپ خلبان علي بختياري و يكي از خلبانهاي
نهاجا دارد در 168 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 5000
نسخه به زينت طبع آراسته گرديد.

*****
من اراده كرده ام كه بيشتر فرمانبر باشم تا فرمانده
|

نگاهي كوتاه به زندگي و خاطرات سردار شهيد علي فرج
كاظمي
فرمانده گردان مالك تيپ انصار الحسين (ع )
اشاره : در كمال گمنامي
هر كه زيارتش مي كرد
در اولين
ملاقات شيفته اش مي شد
چونكه در وجودش كلكسيوني از
فضائل انساني مي ديد. « شهيد علي فرج » گمنام ترين سردار
جوان غرب كشور را مي گويم كه دل
طاقت انديشيدن به او را
ندارد و ذهن محدود من
ظرفيت تصور آن همه فضائل نيكو.
در سال 1344 كه او بدنيا آمد پدر و مادري ذاكر و حق
باور
در انديشه چگونگي پرورش وي به آل علي (ع ) متوسل
مي شدند
چه مي دانستند كه :
سرداري در بيت خود به امانت دارند
روزها مي گذشت
علي فرج رشد مي كرد تا از نورآباد لرستان به شهرستان هرسين
مهاجرت كردند
علي فرج وارد دبستان شد تا اينكه موج
نهضت امام سراسر كشور را فرا گرفت . در سال 1356 كه در
هرسين تظاهرات ضد رژيم ستمشاهي اوج مي گرفت علي فرج
به مطالعه پرداخت . و وارد نهضت امام شد.
با پيروزي انقلاب علي فرج كم كم درسش را به نتيجه
رساند و به فرمان امام در بدو شروع جنگ همراه پدر
بسيجي اش به فعاليت پرداخت و به جبهه رفت . كم سن و سالي
او موجب شده بود كه لباس بسيجي در سايز مناسب او پيدا
نشود لذا يك دست لباس به او دادند كه آستين هايش را به بالا
برگرداند تا در حد پوشش او باشد اين لباس تا آخرين روز
شهادت همراه او بود و روز شهادت هم با همان لباس به ديدار
معبود شتافت .
بارها تير و تركش خصم كينه توز بر پيكر ملكوتي اش
نشست و يكبار هم بشدت از ناحيه پا مجروح شد
اما
هيچكدام قرار بخش دل بي قرار او نشد و آن يوسف شهر ما
ترانه گلبانگ جان نثاري اش و طنين نغمه خونين پاسداريش را
نه با استراحت پشت جبهه عوض كرد و نه با مشغول شدن به
ميز و صندلي تبديل كرد . سرانجام در 10 ديماه 1363 زمانيكه
براي درگيري با گروهك رسوا و وطنفروش كومله در سراب
آذربايجان عازم منطقه آلوده به وجود نحس سركرده اين
گروهك بود در حاليكه پيشاپيش مدافعان حق قرار گرفته بود و
اولين نفري بود كه پا به آن منطقه ميگذاشت
بيگانه پرستان
خيانت شعار همه انتقام خود را در قالب گلوله اي بر وجود اين
سردار جوان ريختند تا به خيال خام خود واقعيت بخشند و
سند جيره خواري زبونانه شان را به بيگانگان امضايي ديگر
نمايند به سوي او شليك كردند و يك گلوله به قلب مالامال از
عشق او و سه گلوله بر پاي مجروحش نشانه رفتند تا پاسداري
ديگر را از جمع حافظان مذهب و ملت بگيرند.
ث
در مورد تقوي وورع او هر چه بگويم كم گفته ام يادم مي آيد
در سال 1357 كه علي فرج 12 ساله بود
درگيري قبيله اي
بزرگي در شهر به وقوع پيوست و ساواك به شدت به آن دامن
زد تا ميان وفاداران امام كه در هر دو قوم وجود داشتند تفرقه
بيندازد و گروهي را اجير كرد تا فاجعه اي را تدارك ببينند در
دلم گفتم مبادا به خاطر اينكه بچه است و درك درستي از حلال
و حرام ندارد او هم در اين گيرودار كه منازل و مغازه هاي زيادي
آتش گرفته اند و دفاعي از آنها نمي شود به اموال مردم دست
بزند چون اوضاع طوري بود كه هر كس اهلش بود قادر بود
اموال بسياري را به آساني بدست بياورد لذا بدون آنكه چيزي
به او بگويم دستش را گرفتم تا مواظبش باشم . ديدم گريه
مي كند. گفتم : چرا گريه مي كني گفت براي صاحبان اين اموال .
من در آن لحظه از اينكه چنين فكري در مورد او در ذهن داشتم
بسيار خجالت كشيدم (1 ) .
ث
هيچگاه زمان مرخصي اش از يك شب فراتر نمي رفت
هر وفت از جبهه برمي گشت به او مي گفتيم علي فرج
چند روز
استراحت كن تا بتواني در جبهه توان مقاومت داشته باشي
آخر تو با اين پاي تير خورده بايد آسايش داشته باشي و نيروي
لازم را براي مجاهدت فراهم كني . مي گفت مادر! تعهد كرده ام و
بايد زودتر بروم
تنها جواب او همين بود. كنجكاو شدم تا اين
تعهد را متوجه شوم چون مي ديدم بسياري از كسانيكه جبهه
ميروند بارها به مرخصي مي آيند و چندين روز در شهر
مي مانند. بالاخره چندبار كه از جبهه برمي گشت اين
درخواست من و پاسخ او تكرار ميشد كه من تعهد كرده ام . فقط
بخاطر شما يك شبانه روز مي آيم تا دينم را به شما ادا كنم و
اين جواب او براي يك مادر كه فرزندي مثل علي فرج داشت و
از صميم قلب به او عشق مي ورزيد قانع كننده نبود. عاقبت امر
تصميم گرفتم اصل قضيه را از او سئوال كنم . بار ديگر به
مرخصي آمد من هم با اصرار تمام از او درخواست كردم و
خواستم حقيقت را برايم بگويد. وقتي پافشاري مرا ديد گفت :
مادر! من به امام زمان (عج ) تعهد كرده ام اگر دردپايم را شفا
دهد تا آخر عمر در جبهه بمانم و حالا كه امام به عهد من وفا
كرده
منهم بايد هميشه در جبهه باشم . چون قرار بود پايم را
قطع كنند اما از امام زمان (عج ) درخواست كردم و پايم سالم
ماند(2 ) .
ث
تاكنون كسي را به اندازه « علي فرج » مخلص و بي ريا
نديده ام
هر چند آرام و قرار در وجود او نديدم
هيچگاه نشد
كه ما با هم دو شبانه روز در كنار هم باشيم . او همواره از
فرمانده اش در تيپ ويژه شهدا برايم تعريف مي كرد.
« علي فرج » از تنها كسي كه سخن مي گفت سردار شهيد
محمود كاوه فرمانده تيپ ويژه شهدا بود.
در طول مدتي كه در جبهه بود يكبار از او در مورد ماديات
چيزي نديدم و نشنيدم
حتي همان حقوق بسيجي را به فقرا
مي داد.
در مورد سمت او هم هيچ خبر نداشتيم و زماني كه خبر
شهادتش را شنيديم از پارچه نوشتنهاي همرزمان و يگان محل
خدمتش با خبر شديم كه او پاسدار و فرمانده گردان بود . (3 )
ث
اولين باري كه او را ديدم در جبهه قصر شيرين بود به
حدي محجوب و دوست داشتني و كم حرف بود كه گفتن
ندارد. از خودش ابدا چيزي نمي گفت تا حدي كه چند ماه با
هم بوديم همديگر را نشناختيم چون هر چه مي گفت فقط از
خدا بود و از ائمه اطهار. من در اين مدت نمي دانستم كه
همشهري هستيم ! با اينكه تا حدودي فاميل هم بوديم اما بخاطر
اينكه علي فرج اهل تقوي وراز داري و دينمداري بود در مورد
خودش سخني برزبان نمي راند بعدها فهميدم اهل هرسين است
و در تيپ انصار الحسين (ع ) همدان فرمانده گردان بوده است
در يكي از شبها مشاهده كرديم بعثيون از نزديك
سنگرهاي ما
را زير آتش گرفتند. شب بعد و شبهاي ديگر نيز اين حملات
ادامه پيدا كرد و ما بشدت اذيت شديم
موضوع را بررسي و
راهكارهايي ارائه شد و هيچكدام موثر واقع نشد. علي فرج در
يكي از شبها گفت : من مي دانم با اينها چكار كنم اينها ديده باني
مي كنند و در همين نزديكي كمين گذاشته اند اگر بتوانيم
امكانات ارتباطي شان را مختل كنيم اين آتش افروزي خاتمه
مي يابد. گفتم : چكار كنيم گفت من ميدانم .
صبح كه آفتاب تابيد علي فرج يك تنه از ميان كانال بسوي
مسير مورد نظر رفت وقتي برگشت مشاهده كرديم با كوله بار
سنگيني مي آيد بچه ها به كمكش رفتند گفتم : چكار كردي گفت
تمام امكاناتي كه عراقيها به سنگر كمين منتقل كرده بودند از
قبيل تلفنهاي قورباغه اي و بي سيم و بلند گو و مواد « تي ـ ان ـ
تي » و نارنجك را نابود و آنهايي هم كه قابل استفاده و انتقال
بودند با خود آوردم
بعد از اين اقدام موثر شهيد كاظمي
عراقيها از آن محل حتي قادر به كوچكترين حركت ايذائي هم
نشدند.
ث
در والفجر پنج كه شهيد كاظمي در اثر تركش گلوله
آرپي جي مجروح شد هر كاري كرديم به پشت جبهه نرفت و
همراه كلاشينكف يك چوبدستي هم در دست گرفت .
با هم به جلو رفتيم و بعد از مدتي در محاصره قرار گرفتيم .
مجموعا 5 نفر شديم كه قرار شد محاصره را شكنيم . چون
ميدانستيم جراحتش كاري است سعي كرديم او را همراه نبريم
اما او اصرار داشت كه بيايد
گفتم : تو هم نوجواني و هم زخمي
هستي
با ما نيا
قبول نكرد
در ابتداي حركت دستانش را به
دعا بلند كرد و گفت : اي خداي بزرگ تو گواهي
من يكطرف
بدانم سالم است و طرف ديگر ندارم . از تو ميخواهم آنطرف را
خودت جبران كني ! و بعد رفت از سمتي كه مشرف بر سنگرهاي
دشمن بود به سوي آنها تيراندازي كرد. گفتم : بابا بيا پايين !
عراقيها دارن مي بينند
گفت : احمد بيا بالا تا اينها را از هر طرف
اذيت كنيم
گفتم : تير رسشان همانجاست . گفت : احمد خدا از
همه اعمال ما فيلمبرداري مي كند بگذار ببيند كه ما داريم
دشمنانش را اذيت مي كنيم .
بعد از اينكه از فرماندهي تيپ انصار الحسين به نبي اكرم
آمد
گفتم : چرا در تيپ نبي اكرم (ص ) مسئوليت فرماندهي
گردان تبوك را قبول نكردي گفت : به نظر من در اين موقعيت
هر چند فرماندهي سربازان امام زمان را عهده گرفتن بسي
لياقت مي خواهد اما من دوست دارم مستقيم و بدون اينكه
دستور بدهم شخصا با دشمن روبرو شوم . براي من اين گونه
لذت دارد.گفتم : خوب اشكالي ندارد. حداقل تا عمليات شروع
نشده يك كار دفتري هم تحويل بگير. گفت : كارهاي دفتري را
هر كسي مي تواند انجام دهد اما من دنبال عمل هستم نه گفتن و
دستور
من اراده كرده ام در عملياتها بيشتر فرمانبر باشم تا
فرمانده .
آخرين خاطره جالب من از آن والا مقام اين است كه يكي
از برادران با دوربين عكس از رزمندگان ميگرفت من و يكنفر
ديگر با علي فرج عكس سه نفره اي را گرفتيم شهيد به من گفت
احمد اين عكس را به يادگار داشته باش من اين روزها
داغدارت مي كنم و شهيد مي شوم
بعد از چند روز بود كه خبر
شهادت او را به خانواده و همرزمانش دادند . (5 )
روحش شادـ راهش پررهرو باد
تهيه و تنظيم : صيد عزيز رضايي چناري ـ هرسين
راويان خاطرات
1 ـ به نقل از پدر شهيد
2 ـ به نقل از مادر شهيد
3 ـ به نقل از برادر شهيد
4 ـ به نقل از برادر پاسدار احمد مرادي
همرزم شهيد
5 ـ همان

*****
لاله ابيانه
|

تقديم به شهيد « يحيي خداگو »
باز « ابيانه » به سوگ لاله اي بنشسته است
روح و جسمش از غم گلهاي پرپر خسته است
باز تابوت شهيدي آمد از كرب و بلا
قدسيان از عرش اعلا
صيحه كردند و صلا
مادري آغوش خود را باز كرد از اشتياق
تا بگيرد در بغل تابوت هجران و فراق
ديده ام من از پدر يك قامت يعقوب را
حلم و طاقت با توكل
صبر جان آشوب را
آه
اي « ابيانه »
اي خاكت عجين با عشق حق
از زمين كربلا اين خاك سرخت
مستحق
جسم خونين « خداگو » را در آغوشت بگير
ابتدا تابوت خون آلوده بر دوشت بگير
اين قبيله عهد و پيمان با خميني بسته اند
در شعاع نور خورشيد « ولا » بنشسته اند
چشم « ابيانه » به « يحياي خداگو » گر تراست
ليكن اينجا صف به صف هم قاسم و هم اكبر است
اين جماعت داغدار دائم آلاله هاست
ناي « ابيانه » زداغ لاله پر از ناله هاست
جان به كف دارد براي حفظ ارزشهاي دين
باز هم « ابيانه » خواهد ديد فخري اين چنين
اين شهيدان برگه هاي زر به تاريخ ده اند
روشني بخش فضاي جنت « ابيانه » اند
بوي اين تجليل همراه صبا
ساري شود
در بهشت لاله ها عطر خوشش
جاري شود
تا شميمي زآن رسد بر مرقد پاك امام « ره »
روح آن قائد
كند بر لاله هاي ما
سلام
در جهاد انقلاب تو « خداگوي » توئيم
با قيام تو
مسلمان و خداجوي توئيم
همت والاي تو
توفيق ايمان دادمان
ورنه طاغوت زمان مي برد دين از يادمان
شانه ما گر هزاران لاله را در خاك كاشت
قدرت و تاب و توان خويشتن را از تو داشت
مكتب تو مكتب عشق و شهادت بود و بس
چشم ما جز ذات حق روشن نشد برهيچكس
« حق »
خداي تو... « تو »
مولاي « خداگو » و مني
ساز ميدان شهادت را تو بر من مي زني
خون ما در راه دين پاك جدت
فديه است
گركه « سلمان » است و « بوذر » ... حمزه ياذوالئديه است
شعر « نقش » از دست « يحياي اميني » پركشيد
تا در « ابيانه » به خاك طاهر « يحيي » رسيد

| | |