مرحله دوم عمليات محرم
به خوبي انجام شد. براي مرحله
سوم
گروهان عازم عمليات شد. ولي اين بار در محاصره دشمن
قرار گرفت . گروهان ما
براي كمك به گروهان دوم كه در شياري
محاصره بودند
حركت كرد.
بين راه
وقت نماز بود كه يكي از بچه ها به فرمانده گروهان گفت :
« وقت نمازه »
« خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد
دلاور دشت كربلا! برادرها
به دو گروه تقسيم مي شويم گروه اول نگهباني مي دهند تا گروه
دوم نماز بخوانند بعد گروه دوم مي ايستند تا گروه اول فريضه به
جاي آورند. »
سخنانش همه را به ياد نماز ظهر عاشورا انداخت . نماز
باصفايي خوانديم و به حركتمان ادامه داديم . بعد از مدتي
متوجه شديم كه بين تپه ها گم شديم . با تو كل به خدا به حركت
ادامه داديم
در حالي كه اشتباها به طرف نيروهاي خودي
مي رفتيم . نيروهاي خودي فكر كردند دشمنيم .
آتش عراقي ها كم بود! ولي تيربارهاي خودي به طرف ما
نشانه رفته بودند.
بچه ها فهميدند. ناگهان صداي يا حسين (ع ) ستون بلند شد.
شهيد امير مومني
ما را شناخته بود.
ارسالي : كنگره سرداران و شهداي استان اصفهان

*****
اگر ميدانستم حالا حالاها شهيد
نمي شدم
|
براي « حاج علي موحددوست » فرمانده تيپ دوم
لشكر14 امام حسين (ع )
اشاره : در كردآباد « جي » در يكي از روزهاي سال 1337 به دنيا آمد . در
كودكي به علت مشكلات اقتصادي درس را رها كرد و به شغل بنايي مشغول شد.
سپس حوزه را برگزيد و مدتي هم در غرب فعاليت كرد. در جنگ حماسه ها
آفريد
به طوري كه به علت تعدد تركش در بدن به مرد آهني ملقب گشت . در
وصف شجاعتش همين بس كه در عمليات فرمانده كل قوا
مين ها را با بيل خنثي
مي كرد.
« حاج علي موحددوست » فرماندهي بود كه حتي شب عروسي اش نيز
جبهه را از ياد نبرد به طوري كه هركس در اين مجلس قدم مي گذاشت احساس
مي كرد كه براي عمليات به منطقه رفته است : فرمانده لشكر
تيربارچي
آر.
پي . جي زن و... همه شركت داشتند. اگر مي خواهيد بيشتر از اين مرد آهني
بدانيد
پس بخوانيد. بسم الله .
ث
همه از او تعريف مي كردند
عباس (پسر خواهرم ) مي گفت :
نمي دانم چرا او با اين همه رشادتها و دلاوريهايي كه از خودش
نشان مي دهد
هنوز به جمع شهيدان نپيوسته است و نظر خودش
نيز چنين بود
يك روز ماه مبارك رمضان به مرخصي آمده بود و
به من چنين گفت : مادر! براي من چه كار كرده اي كه هنوز شهيد
نشده ام .
به او گفتم : تو بايد زنده بماني و در خدمت مردم و اسلام
باشي
پس از مدتي ازدواج كرد و صاحب بچه وزندگي شد با اين
حال جبهه را ترك نمي كرد و در موقعي كه به مرخصي مي آمد از
يك جناح بدن زخمي شده بود. هر سه پسرم دائم در جبهه
بودند. زماني كه پسر بزرگم مجروح از جبهه برگشت
احوال علي
را از او پرسيدم
گفت حالش خوب است و چند روز ديگر به
مرخصي مي آيد. چند روز بعد خبر شهادت ايشان را آوردند
برايم خيلي عادي بود چون خداوند پس از مدتي اين افتخار را
نصيب ما كرده بود كه فرزندم در راه اسلام و خدمت به مردم به
درجه شهادت نائل آمد.
موقعي كه پسرم به مرخصي مي آمد من واقعا از روي خانواده
شهدا خجالت مي كشيدم و پيش خودم مي گفتم : تاكنون لياقت آن
را نداشتم كه مادر شهيد باشم و الان خيلي خوشحال
هستم . (1 )
ث
همراه با علي موحددوست براي سركشي به نيروها
به خط
فاو
رفته بوديم . دشمن ما را ديد و خمپاره اي چند متري ما زد.
من و چند نفر ديگر خود را داخل سنگر پرتاب كرديم . گلوله
آنقدر نزديك بود كه گرد و خاك همه جا را فرا گرفت . وقتي كمي
گرد و خاك فرو نشست . حاج علي را ديدم كه هنوز در جاي قبلي
خود ايستاده است . گفتم : حداقل سرت را پايين مي آوردي .
گفت : مگر كلاه آهني را نمي بيني . (درصورتي كه هيچ كلاهي بر سر
نداشت ) كلاه گذاشته ام كه سرم را پايين نياورم . گفتم : حقا كه
لفظ « علي آهنين » برازنده توست .
ث
نقل مي كنند كه حاج علي موحددوست به خواب يكي از
نزديكان آمده و گفته : اگر مي دانستم براي كارها اينقدر مزد
مي دهند حالا حالاها شهيد نمي شدم .
ث
قلبها مي تپد
نفس ها در سينه حبس شده اند.
حسين خرازي در سكوت عميقي است . گردان امام رضا
كجاست و چه مي كند
موحددوست در چه حالي است خدايا خرمشهر چه
مي شود
خرازي آتشفشاني خفته بود كه هر آن امكان داشت فوران
كند.
آن روز حسين خرازي پياله اي لبريز بود.
ناگهان صداي بي سيم سكوت را شكست :
حسين حسين حسين
موحد!
خرازي گوشي را با سرعتي باور نكردني
برمي داشت .
حسين : بگوشم !
علي موحددوست : حسين آقا دستمون توآبه .
حسين : كدوم آب !
علي : اروند.
حسين : اروند ! موضع خودتون را محكم كنيد.
حسين از بي سيم چي مي خواهد كه قرارگاه را
بگيرد.
حسين : سلام عليكم . خرازي هستم . الان گردان امام رضا به
فرماندهي علي موحددوست به كنار اروند رسيد.
حسين مي خنديد : ما مي گريستيم . حسين مي گريست . ما
مي خنديديم .
حسين نمي دانم مي خنديد يا مي گريست
اما شنيدم كه گفت :
« آزادي خرمشهر براي هميشه در تاريخ ايران باقي خواهد
ماند. »
ث
عصر روز دوم عمليات والفجر 8 از ناحيه پا مجروح شدم .
بچه ها مرا به بيمارستان بردند. احساس دلتنگي مي كردم . دلم
براي جبهه پر مي كشيد.
هر طوري بود دو عصا پيدا كردم و شبانه از بيمارستان
گريختم .
از شدت درد نمي دانستم چه كنم . بايد مي رفتم و در حمله
شركت مي كردم .
وقتي خرازي مرا ديد اعتراض كرد و گفت : محدوده حركت
شما از سنگر فرماندهي از هر طرف صد متر است و حق نداري از
اين محدوده خارج شوي . اطاعت كرده و در سنگر استراحت
كردم . ناگهان سينه ام سوخت . فشنگ را يافتم و آن را به حسين
خرازي نشان دادم . گلوله اي سرگردان پس از اصابت به ديوار
سنگر به سينه من خورد.
آمد سراغ من !
حسين گفت بيا اين جيپ
هر جا مي خواهي برو. دكتر
اورژانس حاضر نبود بخيه هاي مرا بكشد. به سنگر رفتم و با
ناخن گير بخيه ها را كشيدم .
حالا ديگر به مقصود رسيده بودم . من بايد مي رفتم . (2 )
ث
اگر كسي در زمان عمليات پايش شكسته و در گچ باشد
يك
دستش هم از كار افتاده باشد
محال است بتواند كاري انجام
دهد. اما حاج علي موحد در حين عمليات رمضان با اين اوصاف
در سنگر مخابرات جا گرفته بود. و از آنجا به وسيله بي سيم
محورهاي مختلف عمليات را بررسي و دستورات لازم را صادر
مي كرد مثل يك فرد سالم .
(1 ) مادر شهيد
(2 ) از خاطرات شهيد
به قلم : خانم تفضلي
ستاد كنگره سرداران و 23 هزار شهيد اصفهان

*****
بايد وضوي قربت گرفت !
|

تقديم به آنان كه بازگرداننده حيات دوباره به شريان هستي
بودند
« شهيد » زيباترين زخم بر پيكره هستي و شهادت
شيرين ترين آوايي است كه از لب هاي سرخ عشق مي تراود.
شهيدان ما
راست قامتان عرصه عشق و معرفت
شهد
شيرين شهادت را در آغوش گرم محرم و در ظهر داغ عاشورا
نوشيدند و شهامت و دليري را در كنار « فرات » از مولايشان
سردار كربلا آموختند.
اينان عارفاني بودند كه در مكتب عاشورا درس عشق فرا
گرفتند و انقلاب را آئينه تمام نماي آرمان هاي خود مي ديدند
كه در تحقق آن با پايمردي تا پاي جان استقامت ورزيدند. اين
دلاورمردان
بدون اينكه عمليات جنگي آموخته باشند يا اينكه
از قبل آموزش ديده باشند با هوشمندي و كارداني
لياقت و
توان فكري و عملي خود را نشان دادند و قدم در پله هاي ترقي
رزم نهادند.
كردستان مظلوم شاهد شهامت و حماسه آفريني اين
نخبگان انقلاب بود. پاوه به ايثار و حماسه اين شاهدان همواره
مي بالد. كوههاي سر به فلك كشيده غرب ودشت هاي تفتيده
جنوب بارها و بارها شاهد به خون نشستن ياران خميني (ره )
بود.
شهيدان اين انقلاب همه اهل ولايت بودند و كرامت و
بخشندگي را در مكتب امامت بارها تمرين كرده بودند. عشق را
با شيواترين كلمات ادا مي كردند. اينان هرگز صداقت و راستي
را با نفاق و دورويي و تكلم را با تكلف نمي آلودند و در مدار
ايمان و دايره ولايت ثابت قدم بودند.
علي و زهرا و مهدي « عليهم السلام » از آشناترين
يادمان هاي ذهن و زبانشان بودند. هر نيمه شب
پشت در خانه
زهرا « س » دلتنگي هاي خود را به « ندبه » مي نشستند و در كوچه
پس كوچه هاي كوفه به مولايشان علي (ع ) « توسل » مي كردند.
اينان آيه هاي عشق بودند. براي يادمان آنان بايد وضوي
قربت گرفت و در نماز آگاهي و يقين به آنان اقتدا كرد
چرا كه
آنان هر نيمه شب به اوج يقين سفر مي كردند و با كوله باري از
نور باز مي گشتند.
آنان مفهوم ولايت را از وجود امامت استخراج كرده و
رايگان در اختيار همگان گذاشتند. آنان عميق ترين لحظات را با
نابترين حوادث گره مي زدند و به ابديت ايثار مي رسيدند. آنان
هميشه در فكر پرواز بودند. چرا كه اين قفس تنگ و تاريك
دنيا
براي بندگي
ايثار و جوانمردي آنان جايي نداشت .
اما اكنون اين شهيدان با تمام ويژگي هاي برتر انساني هم
چون تابلويي در مقابل چشمان ما جلوه مي كنند و هر كدام از
آنان هزاران حرف نگفته دارند كه در صفحات دلشان نقش بسته
بود. حرف هايي كه بايد براي هميشه سرلوحه زندگي كساني
باشد كه ايمان آورده اند
ارواح پاك شهيدان حاضر و ناظر بر
اعمال آن هاست .
اميدواريم كه مردان آينده اين ديار براي هميشه شكرگذار
و قدردان مردان مردي باشند كه بي محابا سر در طبق اخلاص
نهادند و از هستي خود گذشتند تا اين ديار اسلامي رنگ
اسارت به خود نبيند.
راضيه نوروزي ـ 17 ساله ـ تهران
شهرك فاطمه
الزهرا « س »

*****
سفيد و سياه
با خوانندگان سياه و سفيد
|
« سياه و سفيد » ستوني بود متفاوت كه از ارديبهشت ماه
صفحه را با وجود خودش مزين كرده بود. اين ستون كه شامل
خاطرات آزادگان عزيز و اسراي عراقي بود به دو گونه متفاوت
بيان مي شد كه هم مهمان نوازي ما را در قبال اسراي عراقي از
زبان خودشان بيان مي كرد و هم ظلم بعثيهاي بي صفت در قبال
آزادگان عزيزمان را. با تماسهايي كه با صفحه برقرار مي شد
ظواهر امر نشان مي داد خوانندگان محترم صفحه از اين ستون
راضي بوده و خط به خط آن را دنبال كرده و به دقت
مي خواندند. برخود لازم دانستيم در خاتمه اين ستون از همه
عزيزاني كه ما را در تهيه و تنظيم اين ستون ياري نمودند. از
جمله كميسيون اسرا و مفقودين ستاد فرماندهي كل قوا و برادر
احمد نوروزي فرسنگي تشكر و قدرداني نمائيم . در ضمن
قسمتي از خاطرات آزادگان از كتب آزادگان بگوئيد و غروب
غربت نقل و همچنين تصاويري ازكتاب با آزادگان در اسارت
چاپ مي شد كه بدينوسيله از گردآورنده اين كتابها تشكر و
قدرداني مي نمائيم .

*****
روي خط خبر
تاليف كتاب در مورد آزادگان
توسط دو نويسنده خارجي
|
به گزارش خبرگزاري فارس دو نويسنده خارجي به نامهاي
« ديليووي كواين » و « جي اس اوليان » كتابي با عنوان « بررسي
وضعيت اسراي ايراني در اردوگاه عراق » را روانه بازار نشر
نمودند.
اين كتاب كه در 175 صفحه گردآوري شده است ترجمه
« امير ديواني » است و توسط انتشارات سروش منتشر گرديده
است .
در اين كتاب كه چهره نويني از اسارت آزادگان سرافراز
ميهن اسلامي به نسل هاي آينده ارائه گرديده سعي شده با
توجه به پايان نيافتن قطعي تبادل اسرا و محدوديت هايي كه
براي درج تمامي مطالب وجود داشت
ابعاد ديگر اسارت
چون شهادت
ايثار و پايمردي آزادگان و ظلم دشمنان نشان
داده شود.

*****
يك قدم آن طرف تر
چون مولا علي
|
محمد مي گفت : بهترين چيز شهادت است . اگر اينجا شهيد
نشويم و به شهرهايمان برگرديم
خدا مي داند چه بر سر ما
مي آيد. پس تا آنجا كه مي توانيد در كردستان بايستيد و با
دشمن بجنگيد. نفع فردي و اجتماعي ما در همين جنگ با
دشمن است . او به همراه برادران هشتمردي و متولي در
جاده اي بيرون از شهر مريوان در حركت بودند كه در كمين
گروهكهاي وابسته قرار گرفتند. در لحظه اول تيري به سينه ي
برادر هشتمردي مي خورد و شهيد مي شود.
برادر افيوني در محلي موضع گرفته و قصد شكستن
محاصره را داشته است . تيري به پاي برادر متولي خورده و او
را زمين گير مي كند. يكي از روستاييان كه شاهد عيني صحنه
بوده تعريف مي كند كه برادر افيوني به راحتي مي توانست از
صحنه بگريزد هنگامي كه مي بيند برادر متولي مجروح شده .
جهت كمك و دفاع از او مي ايستد
تمام تيرهايش را شليك
مي كند و در نهايت تيري به سر او اصابت كرده و سر در آغوش
شهيد متولي مي گذارد و مانند مولا و مقتدايش علي (عليه
السلام ) با فرق شكافته در 27 رمضان به سوي معبود پرواز
مي كند.

| | | | | |