روزنامه جمهوري اسلامي 09/06/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي كتاب
    خاكريزهاي بي قرار

  • شيخ علي شيرازي : او چون شمع مي سوخت و براي بقا ارزشها دعا مي كرد
  • سياه و سفيد
  • *****
    معرفي كتاب
    خاكريزهاي بي قرار




  • « خاكريزهاي بي قرار » عنوان مجموعه اي كه توسط « عبدالرضا حياتي » قلمي و توسط ستاد يادواره شهداي جهاد كشاورزي استان خوزستان به زينت طبع آراسته گرديد.
    اين اثر كه شامل خاطرات 12 تن از شهداي جهادگر استان خوزستان مي باشد در 80 صفحه قطع رقعي و شمارگان 300 نسخه به چاپ رسيده و در اختيار علاقمندان قرار گرفته است . آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از مقدمه كتاب است كه مي خوانيد :
    شهيدان با كوله باري از عشق و قلبي لبريز از ايمان در طي 8 سال دفاع مقدس چنان دشتهاي جنوب و غرب را از خون گرم خويش گلگون ساختند كه تاريخ صفحات رنگينش را به نام آنان رقم زد.
    در اين راستا « سنگرسازان بي سنگر » بر قله هاي بلند لودر ايثارگرانه شعر حماسه رزم را به زيبايي سرودند كه زبان از گفتن و كلام از نوشتن آن قاصر است .

  • *****
    شيخ علي شيرازي : او چون شمع مي سوخت و براي بقا ارزشها دعا مي كرد





  • گفت و گو با حجت الاسلام علي شيرازي برادر شهيد بزرگوار شيخ عباس شيرازي « قائم مقام سازمان تبليغات و فرمانده تبليغات جبهه و جنگ »

    اشاره :
    حجت الاسلام حاج شيخ عباس شيرازي در سال 1323 در يكي از روستاهاي اطراف رفسنجان بنام كشكوئيه بدنيا آمد. خانواده او كشاورز و متدين بودند. چند سال اول تحصيل را در زادگاه خود گذراند و سپس براي ادامه تحصيل به رفسنجان آمد . سال 1336 براي كسب علوم و معارف اسلامي به قم عزيمت كرد . سال 1343 دروس سطح را به پايان برد و سپس به تحصيل دروس خارج پرداخت . ايشان از همان آغاز در انزواي حجره طلبگي آرام نيافته و گستره دين را به عرصه سياست پيوند زد . پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 پرشورتر و گرمتر از هميشه در صحنه مبارزات سياسي شركت جست . سال 1357 توسط ساواك دستگير شد و به زندان افتاد . همزمان بااوج گيري مبارزات مردم عليه حكومت پهلوي از زندان آزاد شد و فصل جديدي در زندگي اين روحاني خستگي ناپذير پديد آمد. مسئوليت هاي متعدد وي از همان روزهاي اول پيروزي انقلاب در سطوح بالاي كشور از وي چهره اي فداكار و دلنشين ساخت . حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ عباس شيرازي كه در كنار ديگر مسئوليتهاي خود فرماندهي كل تبليغات جبهه هاي جنگ را به عهده داشت روز جمعه هفدهم ماه مبارك رمضان 1364 جان شيرين خود را در خطه خونرنگ جنوب پيشكش آستان مقدس محبوب كرد و در جوارش آرام و قرار گرفت .
    براي آشنايي بيشتر با اين شهيد بزرگوار با برادر شهيد حضرت حجت الاسلام شيخ علي شيرازي نماينده محترم ولي فقيه در نيروي دريايي سپاه گفت و گويي انجام داديم كه از نظر شما خوانندگان محترم صفحه جبهه و جنگ مي گذرانيم .
    ث لطفا قدري از خصوصيات بارز اخلاقي شهيد را بيان نمائيد.
    آن شهيد بزرگوار بسيار متين آرام و سليم النفس بود حلم ايشان زبانزد خاص و عام است . شبانه روز در سفر و غير سفر تلاش مي كرد. روزهاي جمعه نيز كه به قم مي آمد جلسه كاري داشت . گاهي شبها ساعت 10 به منزل ما مي آمد و در اوج خستگي مي نشستيم و صحبت مي كرديم و مسائل كشور را مرور مي نموديم .
    از لحظه لحظه عمرش بهره مي برد. يكروز ابوي و مرحوم والده از رفسنجان به تهران آمده بودند روز پنجشنبه اي بود بنابود قبل از خطبه هاي نماز جمعه قم ايشان سخنراني كند. شب خيلي دير به منزل آمد . صبح جمعه تا ساعت حدودا 10 به ديدار نشست سپس من و ايشان دو نفري به قم رفتيم . اخوي خودش رانندگي مي كرد و چون وقت كم بود با سرعت به مصلي رفتيم . ايشان سخنراني كردند و پس از نماز جمعه دوباره به تهران برگشتيم تا ديدار كامل شود. در كنار ديدارها كارهاي منزل را هم دنبال مي نمود. بسيار با صبرو حوصله و خون گرمي به تلفنها جواب ميداد. يكبار نديدم ايشان عصباني شوند. يكبار نشنيدم كه از خستگي و كار بنالند و گلايه اي داشته باشند و اصولا اهل گزافه گويي و غيبت نبودند.
    ث ميزان ولايت پذيري و اعتقاد ايشان به ولايت و رهبري چگونه بود
    ايشان ذوب در ولايت فقيه بودند و هرگز روي حرف امام عزيزمان حرفي نمي زدند.
    وقتي امام وي را براي كارهاي تبليغاتي خواستند بي درنگ كار قضا را رها كرده و عضو شوراي عالي تبليغات اسلامي و قائم مقام سازمان تبليغات اسلامي شدند. زماني هم كه امام حضور در جبهه را تاكيد نمودند دلشان مي خواست به نداي مراد خويش لبيك بگويند و مدام در جبهه باشند. از طرف حضرت آيه الله خامنه اي كه در آن زمان رئيس جمهور بودند و آيه الله هاشمي رفسنجاني به ايشان پيشنهاد شد تا فرماندهي تبليغات جبهه و جنگ را بپذيرند و ايشان با همه مشكلاتي كه داشتند تنها به علت پيروي از امام و عشق به جبهه و دفاع از ارزشهاي آن پيشنهاد را پذيرفتند. هفته را به دو نيم تقسيم كرد نصف هفته در تهران و در سازمان تبليغات اسلامي بودند و نيمه ديگر هم در جبهه هاي غرب و جنوب كه با ماشين پيكان به اهواز و كرمانشاه مي رفت و پس از پايان كار در جبهه باز با همان ماشين به تهران بر مي گشت و كار را دنبال مي نمود. گاهي هم خودش راننده بود. من تعجب مي كردم از استقامت و دلسوزي و پشتكار ايشان كه يكبار خستگي را در صورتش نديدم .
    ث از خاطرات شيرين و تلختان با ايشان بگوئيد.
    شيرين ترين خاطره اي كه از ايشان دارم مربوط مي شود به دوران طلبگي من زماني كه او استاد بود و من شاگرد. هر روز پس از پايان درس در وقت استراحت روي بالكن مدرسه كرمانيها مي ايستاد و مرا صدا مي كرد : « علي !! » هنوز صداي او در گوشهايم زنده است . او استاد كلاس لمعه بود استاد كلاس پنجمي هاي مدرسه كرمانيها و من سال اول طلبگي بودم . يكروز هم از ياد من غافل نمي شد. وقتي هم كه من به كنار او مي آمدم باتبسم به من نگاه مي كرد و باهم حرف مي زديم خنده او آرام بخش من و محو كننده غربت من بود.


    تلخترين خاطره من نيز مربوط به زماني مي شود كه خبر شهادت ايشان را شنيدم . من در آنزمان مسئول سازمان تبليغات اسلامي بردسير كرمان بودم . او هم برادرم بود و هم مسئولم و در حقيقت دلگرمي خود را از دست دادم . او مثل كوهي بود كه وي را تكيه گاه خود مي ناميدم . از او درس اخلاق و رفتار مي گرفتم . از وي محبت و طمانينه و درس عبادت مي آموختم . حيف كه زود رفت و صد حيف كه من شاگرد خوبي نبودم . پس از شهادت وي امام به جمع خانواده ما فرمودند « او چيزي ديگري بود. » حضرت آيه الله جنتي پس از رفتنش فرمودند : در اين مصيبت كمرم شكست . ايشان افزودند تا او بود من خاطرم از سازمان تبليغات اسلامي جمع بود. اخوي شهيد قائم مقام آيه الله جنتي در سازمان بودند و من سوختن ايشان را در روز تشييع ديدم . حال ببينيد من كه برادر و مربي ام را از دست مي دادم چه حالي داشتم . وقتي نگاهم را به سرخونين و شكافته شده او انداختم مثل برف آب شدم و تمام شدم .
    ث زيباترين خاطره تان را ترسيم كنيد.
    خاطره زياد است با گذشت بيش از 18 سال هنوز بعضي از آنها نو و زنده هستند. يكروز از تهران به قم آمدم تا به جبهه برود. مقداري قند آماده كرديم و به ايشان داديم تا براي بچه هاي جنگ ببرد. ايشان مي گفت : از همين جا لطف الهي آغاز شد انسان كه بسوي خدا برود نعمت الهي بسوي او سرازير ميشود. » از كوچكترين موضوع بهره مي برد و انسان را نصيحت مي كرد به او درس ميداد از آن سخن زيباي او دلم ميخواست لحظه اي در خانه نمانم . دلم ياد جبهه و شور شبهاي عمليات مي كرد. مرا باگفته هايش درون خط مقدم مي برد. از بچه هاي جبهه مي گفت . بر رشادتهايشان مي باليد و افتخار مي كرد كه خادم رزمندگان است .
    ث آيا فرزندان شهيد موفق به پيمودن راه پدر بزرگوارشان شده اند
    به لطف الهي ايشان 5 فرزند مومن مودب و متعهد دارند يكي از فرزندان ايشان كه پسر بزرگ خانواده است روحاني است و مشغول خواندن درس خارج مي باشد. بسيار فرد متين و وارسته اي است . اميدوارم عزت پدرش را همچنان زنده نگهدارد.
    ث بنظر شما مهمترين دغدغه شهيد در زندگي چه بود
    دغدغه شهيد دفاع از ارزشها بود. هر كجا كه مي ديد افرادي نسبت به ارزشها و ولايت كوتاهي مي كنند مي سوخت و ناراحت مي شد كه چرا عده اي قدر انقلاب را نمي دانند چرا به حرف امام گوش نمي دهند وقتي مي ديد رزمندگان با آنهمه شور و عشق براي دفاع از دين از هستي خود مي گذرند چون شمع بر غفلتها و جهالتها مي سوخت و براي بقاي ارزشها دعا مي كرد.
    تهيه و تنظيم ـ كرمان ـ دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي كرمان ـ همتي



    دغدغه شهيد دفاع از ارزشها بود. هر كجا كه مي ديد افرادي نسبت به ارزشها و ولايت كوتاهي مي كنند مي سوخت و ناراحت مي شد كه چرا عده اي قدر انقلاب اسلامي را نمي دانند


    پس از شهادت وي حضرت امام (ره ) به جمع خانواده ما فرمودند : « او چيز ديگري بود. » حضرت آيت الله جنتي نيز پس از رفتنش فرمودند : « در اين مصيبت كمرم شكست . » ايشان افزودند : « تا او بود من خاطرم از سازمان تبليغات اسلامي جمع بود.

  • *****
    سياه و سفيد




  • كارگاه اردوگاه
    من به ميهماني جمهوري اسلامي آمده ام مسئولين زمينه يادگيري حرفه هاي مختلف را براي ما فراهم كرده اند از كارهايي كه ياد گرفتم و مي توانم نام ببرم مكانيكي صافكاري و هنر نجاري مدتي در كارگاه نجاري كار كردم مجددا برگشتم به كارگاه مكانيكي . بابت كارهايي كه انجام مي دهم حقوق دريافت مي كنم و علاوه بر مايحتاجي كه در اردوگاه وجود داشت با حقوق خود از بوفه چيزهايي مانند ميوه شيريني بيسكويت سيگار و.... تهيه مي كردم .
    در اردوگاه به مناسبتهاي گوناگون به ما هدايايي مي دهند. محبتهاي مسئولين موجب شده است كه احساس نكنيم كه غريب يا اسير هستيم انگار كه در كشور خودمان زندگي مي كنيم . آنها به ما فرصت ورزش مطالعه كتاب و ديدار از دوستانمان در اردوگاههاي ديگر مي دهند اميدوارم كه اين جمهوري اسلامي براي كشورهاي ديگر الگو باشد كه آنها هم با ستمكاران بجنگند.
    اسير كاظم الفتلاوي


    حمام با ماشين آبپاش
    دو قرص نان ساندويچي سهميه هر روزمان بود. آنها مي گفتند ما نبايد حتي اين مقدار هم به شما غذا بدهيم ; چون شما دشمن ما هستيد و اين مقدار هم فقط براي اين است كه نفس بكشيد.
    اين غذاي كم و ناقابل هميشه ما را در حسرت يك وعده غذاي سير نشاند. معده درد عادي ترين اثر اين خساست عراقيها بود.
    از حمام خبري نبود. فقط گاهي اوقات كه دلشان به رحم مي آمد يك ماشين آبپاش مي آوردند و با گذراندن از جلو ما روي سرمان آب مي پاشيدند. از نظر آب خوردن هم در مضيقه بوديم . ما به همين دليل هميشه مقداري خاك در اختيار داشتيم كه با آن تيمم مي كرديم و نمازمان را مي خوانديم .
    برادر آزاده محمدعلي زارع