روزنامه جمهوري اسلامي 04/06/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي كتاب
    مرد ره

  • در فراقت سينه ها پر شيون است
  • سياه و سفيد
  • *****
    معرفي كتاب
    مرد ره




  • « مرد ره » عنوان مجموعه اي است از خاطرات اميران ارتش كه توسط انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي به بازار نشر عرضه گرديده است .
    « احمد حسينيا » مولف كتاب در پنج بخش زندگي نامه و خاطرات اميران ارتش سر لشكر شهيد ايرج نصرت راد شهيد سيدعلي صفوي سهي سرتيپ شهيد علي اكبر نيك روش سرتيپ 2 شهيد محمد رضا نيك خواه عشقي و سرتيپ شهيد محمد جعفر نصر اصفهاني را بيان كرده است .
    « مرد ره » در 200 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 جلد و با قيمت 1300 تومان در اختيار علاقمندان به سرداران و اميران دفاع مقدس قرار گرفته است و جهت تهيه اين مجموعه و ديگر مجموعه هاي انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي مي توان با آدرس : خيابان شريعتي ـ نرسيده به ميدان قدس ـ روبروي پمپ بنزين اسدي ـ مركز اسناد انقلاب اسلامي صندوق پستي 3896 ـ19395 مكاتبه و يا با شماره تلفن 2211194 تماس حاصل نمايند .

  • *****
    در فراقت سينه ها پر شيون است





  • براي سردار شهيد « عبدالرضا شهبازيان » فرمانده گردان فجر از تيپ نبي اكرم (ص )
    اشاره :
    در اول مهر 1344 با ولادتش شهري را به مهر خود آراست و در خانواده اي ذاكر حق با تربت عاشورا كام او را گشودند. هرسين سالها بعد زمينش شور و شعفي ديگر داشت كه عبدالرضا با قدمهاي عازم مدرسه اش زمين كوچه ها را متبرك مي گردانيد تا سال 1362 كه ديپلم گرفت و براي تكميل درس عالي شهادت عازم دانشگاه تربيت معلم تبريز شد و با اتمام اين دوره پايان نامه اش را با خون پهلو و قلبش پيوندزد. و پدر و مادر رنجديده اش در انتظار فراغت او از تحصيل كه عبدالرضا دانشگاه كربلا را برگزيد و شلمچه را با همان آفتاب سوزانش وعده گاه جانبازي در راه حسين (ع ) . هر چند او در 1364 در هورالهويزه و عمليات بدر مجروح گرديد اما صحراي شلمچه سكوي معراج او تا عرش برين شد.
    در شلمچه ابتدا فرمانده گروهان شده بود و مثل آسماني كه ستارگان فراواني در زير پر داشت يكايك بسيجيان را با سلام و صلوات به مولاي شهيدان حسيني (ع ) رهنمون مي شد.
    در 65 10 24 خون پاكش برزمين ريخت و آنگاه در 65 10 25 شهر مات و مبهوت هرسين كه منتظر خبر فتح مكرر فرزندانش بود با خبر شد كه 26 پيكر شهيد را ميزباني مي كند كه فرمانده اين گردان شهيد عبدالرضا بود.
    ث
    بيشتر مواقع با هم به جبهه اعزام مي شديم بعد از مشورت تصميم گرفتيم براي هميشه در جبهه بمانيم او تصميم گرفت به گردان حمزه سيدالشهدا تيپ نبي اكرم (ص ) بپيوندد. من هم به واحد اطلاعات و عمليات رفتم .
    بعد از عمليات كربلاي 4 از شلمچه به دزفول ـ محل اردوگاه تيپ برگشتيم ـ گفتم سري به عبدالرضا بزنم از آنجا كه اكثر بچه ها مرخصي رفته بودند اردوگاه تقريبا ساكت و بي جنب و جوش بود. به طرف مقر گردان حمزه رفتم . كم كم غروب سايه افكني مي شد اطراف چادرهاي گردان به ندرت چراغي روشن بود و كسي را نمي توانستي پيدا كني فقط سوسوي فانوسي از داخل يكي از چادرها توجه را جلب مي كرد نزديكتر رفتم صداي حزين مناجات مي آمد نماز مغرب و عشا مي خواند نوبت قنوت رسيده بود در قنوتش گريه و زاري و دعا ... بعد از اتمام نماز باز هم صبر كردم ديدم سر به سجده گذاشت و هاي هاي گريه امانش نمي داد دلتنگ كننده دعا مي كرد و در لابه لاي دعاها مي گفت : خدايا عمليات كربلاي 4 هم تمام شد چرا من شهيد نشدم !!
    نماز را تمام كرد و دعاهايش به انتها رسيد. وارد چادر شدم : گفتم بنده خدا بايد شكر حق را به جا بياوري كه زنده ماندي تا بيشتر به امام و انقلاب و كشور و جبهه ها خدمت كني چرا اينگونه گريه مي كني گفت : من مي دانم كه لياقت نداشتم در كربلاي 4 شهيدم شوم . بعد از كربلاي 4 ـ بچه ها كم كم آماده مي شدند تا ناكامي احتمالي آنرا در عمليات بعدي جبران نمايند بسيجيان مرخصي رفته برگشتند و تجهيزات خود را براي نبردي سهمگين و برق آسا و ادامه مرحله قبل مهيا نمودند. ماموريت ما در قالب اطلاعات عمليات شناسايي منطقه و راهكارهاي اجراي حمله بود. در اولين فرصت نيروها به شلمچه و خطوط آبادان و خرمشهر منتقل گرديدند.
    يكي از شبها كه نوبت گردان عبدالرضا رسيد من مامور آشنا كردن اين گردان با منطقه مورد حمله شدم رفتم با فرمانده جلسه اي برگزار كردم و عبدالرضا را به منطقه بردم او را نسبت به محل ماموريت و ناحيه عمل توجيه كردم آنشب كه شب حمله فرارسيد نزديكيهاي صبح بود كه يكي از بچه هاي هرسين مجروح شد قرار شد او را به پشت جبهه منتقل كنم . او را بردوش گرفتم و از ميان كانالهايي كه شب قبل به تصرف درآمده بود عبور دادم . كانالها مملو از جنازه عراقي ها بود خيلي خسته شده بودم به خصوص كه ديشب اصلا استراحتي نداشتم بسيار چشمانم سنگيني مي كرد هر چند انبوه جنازه عراقيها به چشم مي خورد اما براي ما عادي شده بود سرم را به ديواره كانال تكيه دادم . خوابم برد ديدم كلاس درسي برپاست و استاد مشغول تدريس است از جمله شاگردان اين كلاس عبدالرضا و شهيد سعيد منصوري هستند . (شهيد منصوري در كربلاي 1 در مهران شهيد شد و از هم دوره هاي من و عبدالرضا در دانشگاه تبريز بود.) هر چند به روي خود نمي آوردم كه چرا در كلاس نيستم اما به استاد التماس كردم مرا هم به كلاس راه دهد قبول نمي كرد.
    عبدالرضا و سعيد هم واسطه شدند كه استاد مرا راه دهد قبول نمي كرد بالاخره از خواب بيدار شدم ديدم در كانال جنازه ها همراه مجروح هستم يقين كردم عبدالرضا پيش سعيد منصوري رفته و شهيد شده است در حين برگشتن يكي از بچه ها را ديدم گفت : آري ! ديشب عبدالرضا شهيد شد(1 )
    ث
    ... در ايامي كه تيپ نبي اكرم به دزفول منتقل شد يكي از مشكلاتي كه مدتي با آن درگير بوديم اين بود كه نان گرم به موقع نمي رسيد و كسانيكه مشكل و بيماري داشتند اذيت مي شدند.
    من يكي از آنها بودم كه دچار زخم اثنا عشر بودم و بايد معمولا نان استفاده مي كردم و لذا مقداري نان خشك را بدست آوردم و شروع كردم به نرم كردن آنها و استفاده كردن . شهيد شهبازيان از راه رسيد و گفت : اگر مقداري صبر داشته باشي و كمي با اين هواي نفس مبارزه كني تا رشد كني و به كمالات برسي خيلي خوب است مثلا چند روز هم اگر نان نياوردند خودت را عادت بده كه بتواني بر خودت مسلط باشي انگار روزه گرفته اي . فرض كن مدتي نان قحط است اين هواي نفس كار دست ما مي دهد بايد با آن جنگيد . (2 )
    ث
    تعبد عبدالرضا به احكام شرعي يكي از خصوصيات برادرم بود او هيچوقت پا را از حدود الهي فراتر نمي گذاشت وقتي مي فهميد عملي حرام است به هيچوجه آنرا مرتكب نمي شد اگر هم برايش شبهه داشت ترك مي كرد و نسبت به انجام واجبات هم كوشا و حتي مستحبات را مو به مو اجرا مي كرد(3 )
    ث
    در شب عمليات كربلاي پنج قبل از حركت بسوي محور عملياتي در حضور كليه بسيجيان گردان فجر در حين اداي جملات حالت روحاني عجيبي داشت و جمله اي فراموش ناشدني گفت كه فردا خبر شهادتش را همه شنيدندـ در آن لحظات خطاب به ما بسيجيان چنين گفت : عزيزان ! امشب عده اي از برادران پرواز مي كنند و به سوي معبود خود پر مي كشند خوشا به حال چنين افرادي . اميدوارم همه ما همديگر را حلال كنيم مخصوصا اگر در روزها و هفته هاي گذشته احيانا نسبت به كسي تندي كرده ام بنده حقير را ببخشند و حلال كنيد)(4 )
    ث
    شبي كه در عمليات فرماندهي مي كرد ابتدا تركش به بازوي ايشان اصابت كرد كه بلافاصله به كمك چفيه بازويش را بست به بي سيم چي سفارش كرد كه به هيچ عنوان حق نداري زخمي شدنم را به ساير برادران اطلاع دهي ! چون ممكن است موجب تضعيف روحيه آنان شود در فاصله چند ساعت بعد تركش ديگري به پهلوي ايشان اصابت كرد. چه مناسبتي كه عمليات كربلاي پنج با رمز يا زهرا(س ) يا زهرا(س ) يا زهرا(س ) و در ايام شهادت حضرت صديقه طاهره انجام شد و بازو و پهلو شهيد شهبازي و ... و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل (5 )
    ث
    در يكي از جلسات قرائت قرآن در سال 1362 ـ مسئول جلسه كه يكي از سادات شهر بود به من و عبدالرضا گفت امشب يك نفر را برايتان آورده ام . ما هم نمي دانستيم چه كسي را براي ما آورده است . مثلا با آن يكنفر چكار كنيم . نزديك به ساعت 9 دوستان شروع به قرائت مي كردند . راس ساعت 9 شب يكنفر وارد شد كه از افراد شرور و بي بند و بار شهر محسوب مي شد مسئول جلسه به ما اشاره كرد و گفت اين يك نفر هماني است كه به شما گفتم . من از اين به بعد در برابر انحرافات بي تفاوت نيستم مي خواهم افراد منحرف را شناسايي كنم و هر كدام را كه ديدم زمينه هدايت دارند جذب كنم و به جلسه بياورم كار هدايت و دعوتش و راهنمايي اش به مسائل مذهبي به عهده شما دو نفر.
    قرائت تمام شد آخر شب كه هر كس به منزل خود مي رفت عبدالرضا سراغ فرد مذكور رفت و با سلام سر صحبت با او را شروع كرد كم كم روزها و شبهاي بعدـ عبدالرضا با جاذبه خود و نورانيتي كه داشت با آن شخص انس گرفت . بعضي وقتها او را به منزلش دعوت مي كرد و... يكشب هم من تصميم گرفتم عبدالرضا و آن فرد را دعوت كنم ـ هنگام شام رسيد كه عبدالرضا گفت نماز مي خوانيم بعد شام را صرف مي كنيم ديدم عبدالرضا نماز مغرب را به آن فرد اقتدا كرد بعد از نماز بدون اينكه آن شخص متوجه شود گفتم : عبدالرضا داري نمازت را به كي اقتدا مي كني ! گفت : فلاني اولا من مي توانم نمازم را بعدا ادا كنم و وقتي به منزل رفتم دوباره بخوانم . ثانيا من و تو گناهي از اين فرد مشاهده نكرده ايم فقط به گفته مردم استناد كرده ايم و ما تا گناهي از كسي نبينيم نبايد او را متهم كنيم پس اين فرد عادل است براي ما و ثالثا من خواستم به اين شخص بفهمانم كه او در نزد ما هويت و شخصيت دارد تا احساس منزلت بكند و به گناه تن ندهد... كم كم روش عبدالرضا موثر واقع شد و آن فرد همواره به مسجد و جلسات مي رفت دوستان سابقش را رها كرد كم كم ديديم وارد بسيج شده و شبها به نگهباني في سبيل الله مي پردازد به حدي كه پدر و مادر و فرزندانش وقتي با ما برخورد مي كردند از ما تشكر مي نمودند كه شما موجب شديد اين فرزند ما در مسير درستي هدايت شود و همه اين زحمات با قدرت جاذبه و معنويت و تلاش و پشتكار و صبر عبدالرضا بود. سالها گذشت اين فرد چهره اي مذهبي شد كه با كمك برادران كاري هم براي او درست شد و وي مشغول كار شد. . و اين نبود مگر دانش معنوي عبدالرضا كه به افراد شخصيت مي داد و فعال وارد قضايا مي گرديد . (6 )
    ث
    بعد از عمليات كربلاي 4 شهيد شهبازيان نزد من آمد و گفت : اگر امكان دارد فكر چادر گروهي براي گردان ما بكنيد. گفتم : چرا گفت براي نماز جماعت من نماز غير جماعت را براي بسيجي نمي پسندم به هرحال التماس مي كرد كه چادري گير بياورد و حسينيه اي كه گنجايش يك گردان حدود 400 نفره را داشته باشد راه بيندازد گفتم : خب حالا كه چادر نمي دهند. اين همه اصرار براي چيست . گفت : حاج آقا رضايي ! ما مي خواهيم فردا اين بسيجيان با روحانيون آشنا شوند فردا پس فردا زيارت عاشورا و دعاي توسلي بخوانند و ... (7 )
    ث
    در سال 62 با هم به يك كتابفروشي رفتيم وقتي وارد شديم صاحب كتابفروشي مسئول جلسه قرآن بود. عبدالرضا به كتابفروشي گفت : حاج آقا كتابهايي كه در مورد اسلام شناسي و ... داري و جديدا آورده اي به ما بده تا پولش را بدهيم و برويم . او هم رفت چند كتاب را بروي پيشخوان ويترين گذاشت . عبدالرضا نگاهي كرد و گفت : من اينها را نمي خواهم . گفت : چرا خب اينها اسلام شناسي است شهيد شهبازيان گفت : اسلام را فقط عمامه به سرها مي شناسند و من هم كتابي مي خواهم كه نويسنده اش از علماي دين باشد مگر مي شود هر كتابي را خواند. اين حجره هاي تنگ و تاريك حوزه علميه است كه اسلام حقيقي را مي شناسند. نه فلان مستشرق و... روحانيت تخصص و رشته اش اسلام شناسي است ديگران بيخودي دخالت در اسلام شناسي مي كنند . (8 )
    تهيه و تنظيم : صيد عزيز رضايي چناري ـ هرسين
    راويان خاطرات
    1 ـ برادر علي كرمي همرزم شهيد ـ مسئول امور تربيتي هرسين
    2 ـ برادر جلال يارمحمدي همرزم شهيد
    3 ـ حاج رضا شهبازي برادر شهيد
    4 ـ برادر قدرت الله كرمي همرزم شهيد (دبير دبيرستان )
    6 ـ برادر رضايي همرزم شهيد
    7 ـ همان
    8 ـ همان

  • *****
    سياه و سفيد




  • شرح بيماري خود
    براي سپري كردن اوقات فراغتم مدتي در اردوگاه فوتبال بازي مي كردم چون اين ورزش را خيلي دوست دارم مدتي ارشد گروهي از اسرا شدم و خيلي فكر كردم چرا اسير شدم از فكرهاي زياد موهاي سرم ريخت يكي از دوستانم كه حال من را ديد گفت چرا در كارگاههاي كار مشغول نمي شوي كه سرگرم شوي كه من حرف او را گوش كردم در كارگاه خياطي ثبت نام كردم . اولين روز كه از كارگاه برگشتم شب خيلي خوب خوابيدم . بعلت ناراحتي چشم به بيمارستان اعزام شدم دكتر گفت بايد چشم تو عمل شود كه انجام شد و موفقيت آميز بود چند روزي در بيمارستان بستري شدم برخورد كادر پزشكي بيمارستان خيلي خوب بود وقتي كه برگشتم دوستانم پرسيدند كه برخورد مردم با تو چگونه بود گفتم : موقع رفتن بعلت ناراحتي چشمم خيابانها را نمي ديدم به هنگام برگشتن كه چشمانم پانسمان بود از رفتار و برخورد ايرانيها مخصوصا در بيمارستان متوجه شدم كه خيلي مهربان هستند واقعا برخوردشان اسلامي بود.
    از مسئولين و مردم مسلمان ايران بخاطر رفتار خوبي كه با ما دارند متشكرم .
    اسير ناجد العيداني
    شفابخشي قرآن
    اعتقاد به شفابخشي قرآن حقيقتي بود كه به آن رسيدم ; زيرا يك روز كه مريض شدم چون از دارو و درمان خبري نبود بايد صبر مي كردم تا نم نمك خوب شوم . آن روز و روزهاي بعد فقط كارم آه و ناله و فرياد بود. بچه ها كه كاري از دستشان برنمي آمد آمده بودند كنارم نشسته بودند و مرا تماشا مي كردند. يكي از بچه هاي يزد آمد كنارم نشست و دستش را روي پيشانيم گذاشت و چند آيه از قرآن خواند. چند لحظه بعد از آن خوابم برد. وقتي بيدار شدم ديگر دردي را احساس نكردم و خوب خوب شده بودم .
    برادر آزاده سيد اصغر ابوالحسني