
محمدمهدي بهداروند
قسمت دوم و پاياني
اشاره
در قسمت نخست مقاله
درباره اهميت نقش زمان و مكان از ديدگاه امام
خميني و نيز ضرورت شناخت موضوعات و مصالح نظام و حكومت توسط فقها و
مجتهدين سخن به عمل آمد. اينك در بخش پاياني ديدگاههاي سه گانه
پيرامون اجتهاد و مقتضيات زمان و مكان بررسي مي شود.
در يك جمع بندي مختصر مي توان نظريات و ديدگاههاي
پيرامون اجتهاد و مقتضيات زمان و مكان را به سه دسته تقسيم
نمود كه هر كدام بنا بر تعريفي كه از حكم موضوع شناسي خود
مي دهند جايگاه ويژه اي را جهت خود مشخص مي نمايند.
بررسي مدعاي ديدگاههاي سه گانه و نقد و نقض آنها را در
سه مرحله مورد دقت و تامل قرار مي دهيم .
1 ـ دين موضوعيت ندارد بلكه معرفت ديني موضوعيت
دارد كه متحول ميشود و زمان و مكان خود معرفت دين را
متحول مي كنند و ما بايد اين حوزه معرفتي را به ساير حوزه ها
ربط بدهيم و بگوئيم ديالوگ بين حوزه هاي معرفتي
يك نظام
معرفتي مي دهند و همه حوزه ها معرفتي در حال تكاملند و لذا
معنا ندارد معرفت ديني ثبات داشته باشد. او هم مثل ساير
معرفتهاست و حتي گاهي نه بعنوان يك مغير اصلي بلكه بعنوان
يك تابع در حال تحول است
(نظريه قبض و بسط ). معرفت
ديني تابعي از تحول معرفتهاي ديگر است نه اينكه او تحول در
ساير معرفتها مي كند بلكه او تابعي است از تحول معرفتهاي
ديگر.
عده اي اين تئوري قبض و بسط را تئوري احيا گويند و
معتقدند كه ما قصد داريم دين را احيا كنيم و احيا شريعت
به ثبات در معرفت ديني نيست بلكه معرفت ديني ثابت ما
نداريم ولو دين ما ثابت است .
بنابراين احيا شريعت يعني معرفت ديني را متناسب با
زمان متحول كنيم و اين تحول بايد هماهنگي او با ساير معرفتها
باشد يعني اين معرفت
تابعي از تحول ساير معرفتها باشد.
در نقد اين ديدگاه بايد گفت : حاصل اين نظريه
چيزي غير
از تحريف دين به نفع علوم نيست . يعني معرفتهاي ديگر نه بر
محور دين و ايمان بلكه بر محور اهوا توسعه پيدا مي كنند و
توسعه معرفت جهت توسعه اهوا است
به عبارت ديگر
توسعه علوم كاربردي كه كاربرد آنها جهت ارضا نياز است .
حتما توسعه ابزار ارضا نياز (معرفتها) بر معرفت ديني براي
ارضا نيازهاي مادي حاكم مي شود. يعني معرفت دين برمبناي
توسعه نياز مادي حاصل مي شود و فهم دين هماهنگ با توسعه
شهوات و تمايلات مادي صورت مي گيرد و اين چيزي غير
توسعه تحريف نيست .
الان در غرب
اسلام شناسي توسعه كمي پيدا كرده ولي
حاصلي غير توسعه تحريف ندارد. چون دين را بعنوان يك
پديده مادي منظور نظر قرار مي دهند و با متدهاي خودشان
متناسب با تحول حوزه هاي معرفتي خودشان او را تفسير
مي كنند.
بنابراين اين ديدگاه به معناي توسعه تحريف دين است و
اين غير از توسعه حاكميت معرفت ديني بر ساير معرفتها است .
پس اگر توسعه علوم بر محور دين شكل نگيرد
تحول او بر
محور ايمان به دنيا شكل مي گيرد و توسعه اين علوم ميشود
محور توسعه معرفت و نتيجه آن هماهنگي توسعه معرفت ديني
با توسعه لذت مي شود
يعني معرفت ديني ابزار توسعه لذت
مي گردد.
2 ـ زمان و مكان در معرفت ديني اثر مي گذارند
بلكه در
موضوع شناسي و معرفت موضوع اثر مي گذارند و موضوع اعم
از موضوع جزئي يا كلان يا توسعه است و حكم حاصل
موضوع شناسي و دين شناسي است .
پس معرفت موضوع با تحول زمان تغيير مي كند
و به
عبارت ديگر نگوئيم معرفتهاي بشري در معرفت ديني او اثر
مي گذارد
بلكه بايد حوزه معرفت ديني را با متد خودش تعريف
كنيم و تحول او را مبتني بر تحول ساير معرفتها ندانيم و او را
تابع آن معرفت نبينيم . اما تحول علوم بشري را بپذيريم . سپس
تاثير آن تحول معرفتها را بر معرفت موضوع محاسبه كنيم .
بگوئيم معرفت انساني در حال رشد است لذا رشد معرفت
انساني تحول در معرفت موضوع مي آورد وگرچه اين تحول
معرفتي به تحول معرفت ديني سرايت نكند و او با متد خاص
خودش جلو برود ولي روي حكم عيني اثر مي گذارد چون حكم
عيني حاصلي از معرفت دين و موضوع است
بنابراين نظر
مجتهد را نسبت به موضوع تغيير ميدهد.
اين انديشه حضرت امام (ره ) است كه مي فرمودند : « من
كرارا به همه توصيه كرده ام كه درسهاي حوزه بايد به همان
وجه سنتي محفوظ باشد . » 60
11
14
يعني ايشان معتقدند كه در استنباط سنتي هستند ولي در
تطبيقها
ـ كه موضوع ظاهرا موضوع سابق است با تحول در
روابط موضوع ديگري ميشود ـ پويائي هستند يعني موضوع
شناسي تغيير مي كند و لذا حكم
حكم ديگري ميشود. لذا
تحول معرفتها
روي معرفت ديني اثر نمي گذارد ولي روي حكم
عيني اثر مي گذارد يعني روي وظيفه
و وظيفه حاصل دو چيز
است معرفت از موضوع و حكم كه اين دو روي وظيفه اثر
مي نهند. يعني روي حكم شناسي اثر نمي نهند ولي روي وظيفه
شناسي اثر مي نهند
بعبارت ديگر بر آن حكمي كه نتيجه حكم
كلي و موضوع شناسي است اثر مي گذارد.
تذكر اين نكته ضروري است كه معناي اينكه معرفت ديني
اثر مي كند يعني نحوه استنباط از منابع عوض مي شود و دين هم
تغييري نكرده است . زيرا او تابع تحول شرائط تغيير نمي كند
ولي هرگاه حكمي كه الان در استنباط نسبت به موضوعي كه
مثلا قبلا شطرنج حرام بوده ولي الان حلال است داده مي شود
حكم ديگري است زيرا نگرش به عينيت تغيير كرده است . هر
چند همان شطرنج ديروز است ولي روابط او عوض شده
يعني
ديروز با آن قمار مي كرده اند ولي امروز با آن ورزش مي نمايند.
3 ـ يك نگاه ديگر اين است كه نگوئيم خود معرفت تحول
پيدا مي كند
يعني آن چه را كه
معرفت ديني نام مي گذاريم و او
را بنا به استنباط فقه و قواعد فقهيه مي گوئيم اينها تابع
معرفتهاي عيني متحول نمي شوند ولي حكم
حاصل معرفت
موضوع و معرفت ديني است كه تغيير پيدا مي كند.
پس استنباط از همان روش و طريق صورت مي گيرد و
نسبيت معرفت انساني او را عوض نمي كند و اما اينكه چگونه
ديدگاه دوم جمع بين پويايي و سنتي نموده است را اينگونه
توضيح مي دهند كه تحول معرفت نسبت به حكم شطرنج كه
قبلا حرام بوده حاصل نشده است بلكه اصلا موضوع شطرنج
عوض شده ولو همان شطرنج بازي سابق باشد فقط حكم او
عوض شده است .
بنابراين گامي كه در ديدگاه دوم برداشته ميشود نشان گر اين
مطلب است كه تحول در معرفت ديني را كه دليل تغيير استنباط
و استدلال بشود را انكار مي كنند و معتقدند آن چه در عالم
تغيير يافته خود موضوع است كه عامل تغيير حكم او مي شود
يعني عناويني كه در خطاب بوده
انطباق آن عوض شده است
مثلا گفته ميشود خود شطرنج اگر آلت قمار است حرام والا
حلال . يعني عنوان كلي عوض نمي شود و شطرنج بعنوان آلت
قمار حرام است و مراد همين آلتي است كه با او بازي مي كنند.
پس استنباط موضوع كلي از اول دو قيد داشته كه با يك
قيد حلال و يك قيد حرام بوده است
ولو مجتهدي به قيود آن
توجه داشته و ديگري نداشته است بهرحال روش همان روش
و موضوع همان موضوع خطاب است و حكم موضوع خطاب
را با همان روش استنباط مي كنند. مثلا فقيهي التفات نكرده
بوده كه اين موضوع قيدي در خطاب دارد ولي فقيهي ديگر
التفات داشته است .
بنابراين در اين زاويه تحول معرفت ديني به تبع تحول
علوم بشري صورت نمي گيرد ولي وقتي مي خواهد حكم عينيت
را بدهد در حقيقت در صدد تطبيق آن به موضوع است و اين
موضوع معرفت او با معرفت علمي متحول مي شود. پس حوزه
معرفت ديني را در ديالوگ با ساير حوزه ها نمي بينيم ولي
حاصل اين معرفت وقتي بخواهد تبديل به حكم عمل بشود در
يك ديالوگ واقع مي شود زيرا حاصل معرفت در مقام تطبيق با
موضوع
تطبيق مي شود و معرفت موضوع با تحول معرفت
علوم
متحول ميشود.
اشكال اين ديدگاه اين است كه اولا معرفت موضوع بر پايه
توسعه علم واقع مي شود كه توسعه علم هم اگر بر محور معرفت
ديني قرار نگرفت
بر محور توسعه اهوا خواهد بود كه در
نتيجه توسعه اهوا بر طبقه بندي و معرفت موضوع حكومت
مي كند و او هم از اين طريق حكومت بر حكم مي كند ولو خود
حوزه معرفت ديني را نگوئيم تحت تاثير واقع ميشود ولي
نتيجه اش اين مي شود كه احكام جاريه عيني تحت الشعاع
موضوع شناسي قرار مي گيرند يعني تحول معرفت علمي
متغير
تحول احكام عيني ميشود.
بنابر معرفت ديني وقتي مي خواهد تبديل به حكم عيني
بشود بايد با موضوع عيني تركيب بشود
زيرا وقتي معرفت اين
موضوع بدست كارشناسي داده شود ما حصل آن اين است كه
اجتهاد مقتضيات زمان خلاصه مي شود در پاسخ مسائل
مستحدثه را دادن آنهم بشكلي كه كارشناس
مسئله مستحدثه
را توصيف مي كند ولو كارشناس امين و متدين باشد. پس نقد
نهائي اين است كه همان بلائي كه در ديدگاه اول بر سر معرفت
ديني مي آمد اينجا هم خواهد آمد ولي با يك واسطه و آن اين
كه آنجا گفته مي شود خود معرفت هم متحول مي شود و تابعي از
آن متغير است ولي اينجا مطرح ميشود خود معرفت تابعي از
آن متغير نيست
ولي وقتي خود آن متغير اصلي كه معرفت از
موضوع را تغيير ميدهد تابع توسعه اهوا توسعه پيدا كرد
موضوع شناسي بر مبناي اهوا مي شود.
پس نقد نظريه اول اين است كه توسعه اهوا
معرفت ديني
را متحول مي كند ولي اينجا مي گوئيم توسعه اهوا حكم عيني
را متحول مي كند ولو گفته شد و معرفت ثابت است ولي فتوايي
كه فقيه ميدهد متحول ميشود. پس تطبيق حكم بر موضوع در
اين روش بدين شكل است كه معرفت علمي را محور جهت
تطبيقات قرار مي دهند. و مشكل ديگر اين است كه وقتي
معرفت علمي
محور در تطبيقات شود در آن موضوعات سه
توصيف دارند :
1 ـ توصيف در روند كلان 2 ـ توصيف در روند توسعه 3 ـ
توصيف در روند خرد.
براي عناوين توسعه و كلان اصلا حكمي طبق اين ديدگاه
وجود ندارد و لذا بر اساس عناوين خرد آن
فقه را با آن تطبيق
ميدهند. حاصل علمي اين شيوه با آن شيوه يكي است ولي يك
تفاوت بين اين دو است و آن اينكه فقيه در حوزه معرفت
ديالوگ برقرار نمي كند و باب ديالوگ را در معرفت خودش
مي بندد و مي گويد در سطح حوزه معرفت
تحول حاصل
نمي شود و در تطبيقات روي عناوين خرد هم واقع نمي شود
ولي نسبت به عناوين كلان و توسعه منفعل است .
ديدگاه سوم اجتهاد مقتضيات زمان اين است كه تكامل در
زندگي بشر در عالم ضرورت دارد و تكامل اجتماعي عامل
توسعه حكم ميشود. اين توسعه حكم
توسعه استنباط
مي خواهد لذا محتاج به توسعه استنباط و توسعه معرفت ديني
هستيم . لذا نيازمند توسعه در معرفت ديني و استنباط هستيم .
توسعه در معرفت علمي و توسعه در استنباط بر پايه توسعه
تعبد و قاعده مندي است يعني به سبب سه اصل : تعبد
قاعده مندي و تفاهم اجتماعي واقع ميشود. اين سه اصل اگر
توسعه پيدا كرد توسعه روش پيدا مي شود كه اين توسعه روش
توسعه معرفت ديني مي آورد و توسعه معرفت ديني
متغير
اصلي نسبت به ساير حوزه هاي معرفت مي شود.
بنابراين محور تحول در معرفت ها
معرفت ديني است
هر
چند يك ديالوگ بين اين حوزه با ساير حوزه ها برقرار ميشود و
نمي توان هم اينكار را انجام نداد. زيرا انسان معرفت هاي او بر
يكديگر اثر مي گذارد. ولي اگر سه اصل تعبد و قاعده مندي و
تفاهم اجتماعي را كه اجتهاد را تشكيل مي دهند محور توسعه
فهم ديني قرار گيرد و توسعه فهم ديني را محور معرفت ها قرار
داد طبيعتا توسعه تعبد محور توسعه تفاهم اجتماعي مي شود
اين اجتهاد مقتضيات زمان است كه در اين مرحله هم موضوع
شناسي و هم معرفت ديني بر محور توسعه تعبد متحول ميشود
و او هم معرفت علمي را متحول مي كند. لذا تئوري قبض و
بسط بنحوي وارونه در اينجا پياده ميشود يعني تعبد
توسعه
معرفت ديني را مي دهد و حاصل معرفت ديني
توسعه معرفت
انسان است .
به نظر مي رسد اين ديدگاه سوم مصداق بارز اجتهاد و
مقتضيات زمان مي باشد.
محور تحول در معرفت ها
معرفت ديني است
هرچند يك ديالوگ بين اين حوزه با ساير حوزه ها
برقرار مي شود و نمي توان هم اينكار را انجام نداد.
زيرا انسان معرفت هاي او بر يكديگر اثر مي گذارد.
ولي اگر سه اصل تعبد و قاعده مندي و تفاهم
اجتماعي را كه اجتهاد را تشكيل مي دهند محور
توسعه فهم ديني قرار گيرد و توسعه فهم ديني را
محور معرفت ها قرار داد طبيعتا توسعه تعبد محور
توسعه تفاهم اجتماعي مي شود اين اجتهاد مقتضيات
زمان است كه در اين مرحله هم موضوع شناسي و هم
معرفت ديني بر محور توسعه تعبد متحول مي شود و
او هم معرفت علمي را متحول مي كند.

*****
حديث نور
|
مهاجرت به فرانسه
1357
7
14
امام خميني پس از تحمل قريب 14 سال تبعيد در عراق و
بدنبال تضييقات و فشارهاي دولت عراق
وارد پاريس شد و
دو روز بعد در منزل يكي از ايرانيان در نوفل لوشاتو (حومه
پاريس ) مستقر شدند.
امام خميني قبل از عزيمت به پاريس
ضمن اعلاميه اي
علت مهاجرت به آنجا را تشريح كردند : « ...اكنون كه من به
ناچار بايد ترك جوار مولااميرالمومنين (ع ) را نمايم و در
كشورهاي اسلامي دست خود را براي خدمت به شما ملت
محروم ـ كه مورد هجوم همه جانبه اجانب و وابستگان به آنان
هستيد ـ باز نمي بينم
و از ورود به كويت با داشتن اجازه
ممانعت نموده اند
به سوي فرانسه پرواز مي كنم . »
و ايشان درباره علت انتخاب كشور فرانسه گفتند : « من پس
از برگرداندنم از كويت با مشورت احمد پاريس را انتخاب
نمودم
زيرا در كشورهاي اسلامي احتمال راه ندادن بود. آنان
تحت نفوذ شاه بودند ولي پاريس اين احتمال نبود.
مامورين كاخ اليزه
پس از ورود امام به پاريس
نظر
رئيس جمهور فرانسه را مبني بر اجتناب از هرگونه فعاليت
سياسي به امام ابلاغ كردند. ايشان نيز در واكنشي تند تصريح
كرده بود كه اينگونه محدوديتها خلاف ادعاي دمكراسي است
و اگر او ناگزير شود تا از اين فرودگاه به آن فرودگاه و از اين
كشور به آن كشور برود باز دست از هدفهايش نخواهد كشيد.
ژيسكاردستن
رئيس جمهور وقت فرانسه در خاطرات
خويش نوشته است كه دستور اخراج امام از فرانسه را صادر
كرده بود ولي در آخرين لحظه ها نمايندگان سياسي شاه كه در
آن روزها در نهايت درماندگي قرار داشت
خطر واكنش تند و
غيرقابل كنترل مردم را گوشزد كرده و در مورد عواقب آن در
ايران و اروپا از خود سلب مسئوليت كرده بودند.
در مدت اقامت 4 ماهه امام در پاريس
نوفل لوشاتو
مهمترين مركز خبري جهان بود و مصاحبه هاي متعدد و
ديدارهاي مختلف امام ديدگاههاي ايشان را در زمينه حكومت
اسلامي و هدفهاي آتي نهضت براي جهانيان بازگو مي كرد. به
اين ترتيب جمع بيشتري از مردم جهان با انديشه و قيام ايشان
آشنا شدند و از همين جا بود كه بحراني ترين دوران نهضت را
در ايران رهبري كرد.
علت هجرت به فرانسه
1357
7
15
از طرف امام خميني امروز
يك روز پس از ورود به
پاريس
اعلاميه اي انتشار يافت كه در آن در مورد چگونگي
رفتار عراق و علت هجرت
اين گونه توضيح داده شده است كه
ايشان پس از ممنوعيت كامل از فعاليت سياسي در آنجا
سكوت كردن را غيرممكن و گناه دانستند فلذا تصميم به
هجرت گرفتند. در قسمتي ديگر آمده است كه دولت عراق از
يكسال پيش به ايشان نسبت به فعاليتهاي ضد رژيم ايران
اخطار كرده بود.
ايشان در اعلاميه خود
جزئيات برخورد خود با مقامات
عراقي و كويتي و سپس سفر به پاريس را تشريح كرده ضمن
آن فرمودند : « مقامات عراق به من هشدار دادند كه به دليل
روابطي كه با رژيم ايران دارند
نمي توانند فعاليتهاي مرا
تحمل كنند. من به آنها پاسخ دادم كه اگر شما مسئوليتهايي
نسبت به حكومت ايران داشته باشيد
من هم در برابر اسلام و
ملت ايران مسئولم و بايد به وظيفه الهي و معنوي خود عمل
كنم . »
ايشان در بخش ديگري ازاعلاميه خود يادآور شدند « اگر
مي ماندم
خود را در برابر ملت ايران
گناهكار احساس
مي كردم اما من نمي توانم بي تفاوت بمانم . »
تلاش در جهت انحراف از اهداف نهضت و مقابله امام با
آن
1357
7
17
عليرغم مخالفت حضرت امام خميني با شخص شاه و
تلاش در جهت برچيدن نظام طاغوتي گروهي از
روشنفكرنمايان و شريعتمداري كه در صدد بودند تا مبارزات
را متوجه دولتها كنند
خواستار اجراي قانون اساسي شدند و
مساله « سلطنت كردن به جاي حكومت كردن » را مطرح كردند.
با روي كارآمدن دولت فريبكار شريف امامي يكي از سران
نهضت آزادي اظهار داشت : « ... چنانچه دولت جديد حقوق
مردم را رعايت كند و به آزاديهاي مقرر در قانون اساسي
احترام بگذارد و زندانيان سياسي و روحانيون در تبعيد را
آزاد بگذارد ... مانيز از اقدامات دولت استقبال خواهيم كرد و
به جاي مراجعه به مراجع و سازمانهاي بين المللي مشكلات را
با دولت در ميان خواهيم گذاشت . »
شريعتمداري نيز به دنبال اعلام نخست وزير مبني بر
اختلاف با مراجع طي مصاحبه اي اعلام كرد كه : « خواست
روحانيت در حال حاضر اجراي قانون اساسي است . از اينرو
شريف امامي گفت : « خواسته هاي آيه الله شريعتمداري را
مي توان اجابت كرد اما گروهي هستند كه هيچ توصيه اي را
نمي پذيرند و موجب بي نظمي مي شوند. » حتي راجي سفير
ايران در لندن مي گويد : « شاه براي ايجاد تفرقه در رهبري
نهضت به اين حيله متوسل شد كه افرادي مانند شريعتمداري
و سيد صادق روحاني را تحريك نمايد تا با طرح
درخواستهايي نظير خواسته بالا
نهضت را از اهداف عالي
خود منحرف نمايد. »
امام خميني كه موضع دولت جديد را فريبي براي متوقف
كردن آهنگ انقلاب مي دانست
مردم را به ادامه مبارزه تا
سرنگوني رژيم شاه فرا خواند و اعلام كرد كه « هر كس روش ما
را كه نفس مبارزه با شاه است
نپذيرد
از ما
جداست . »

| |