
گفت وگو با سردار آزاده سرتيپ پاسدار « حاج
مرتضي حاج باقري » جانشين فرماندهي قرارگاه
قدس كرمان
اشاره : 26 مرداد ماه يادآور خاطره آزادي
آزادگان
سرافرازي است كه سالها در خاك غربت
سر بر ديوار
مي نهادند و در انتظار ورود به خاك مقدس ميهن
دست به دعا
برمي داشتند.
اگرچه شايد عده اي از اين عزيزان در اين سالهاي غربت و
بي كسي به معبودشان پيوستند و به فيض عظيم شهادت نائل
آمدند
اما آزادي عده اي ديگر از آنها
لبخند شادي را بر روي
لبهاي مردم غيرتمند ايران زمين نشاند.
به همين مناسبت در سيزدهمين سالگرد اين ايام با يكي از
آزادگان سرافراز سردار جانباز « حاج مرتضي حاج باقري »
جانشين فرماندهي قرارگاه قدس استان كرمان گفت وگوي
صميمانه اي انجام داده ايم كه ماحصل آن در ذيل از نظر شما
خوانندگان بزرگوار مي گذرد :
لطفا بفرمائيد چه سالي به جبهه اعزام شديد و در آن زمان چند
سال داشتيد و جز كدامين نيروهاي رزمي بوديد
بنده در سال 1359 كه جنگ تحميلي آغاز گرديد سرباز
بودم پس از اتمام دوره سربازي 20 روز در اصفهان (زادگاهم )
بسر بردم و بعد از آن در اوائل سال 60 در قالب نيروهاي
بسيجي به جبهه اعزام شدم . آنزمان در جبهه ها هنوز تيپ و
لشكر شكل نگرفته بود و نيروها در محلي در اهواز بنام « گلف »
جمع شده و تحت فرماندهي
فرماندهان سپاه هدايت
مي شدند.
در اولين اعزام با يك ميني بوس و بدرقه با شكوه به اهواز
رفتيم و از آنجا ما را به جبهه دارخوين فرستادند. فرماندهي
خط در آن زمان با شهيد « مرتضي طبر اصفهاني » بود.
دم غروب به آنجا رسيديم . شهيد اصفهاني براي ما
صحبت كرد و گفت تعدادي نيرو براي آموزش تخريب
مي خواهيم . من خودم را لابلاي جمعيت پنهان كردم كه به خط
مقدم اعزام شوم . او گفت : 10 تا داوطلب مي خواهم ولي كسي
داوطلب نشد. بعد گفت : پس خودم انتخاب مي كنم . نفر اول
اسم مرا نوشت . همان شب
با يك لنكروز به مقري بنام نساجي
در ده كيلومتري اهواز رفتيم آنجا مقر نيروهاي جنگهاي نامنظم
بود كه فرمانده آن شهيد چمران بود . 20 شبانه روز كار
آموزش
كه خيلي سخت بود و عمدتا تخريب مين بود طول
كشيد. مينهايي كه ما آموزش مي ديديم امريكايي بود ولي
مينهائي كه عراقي ها استفاده مي كردند روسي
كه شكل و
سيستم و خنثي كردنشان كاملا متفاوت بود. آموزش سختي بود
چندين بار تصميم گرفتم از آنجا فرار كنم .
روي استقامت
آموزش و ريختن ترس از مين خيلي كار
كرديم و دوباره ما را به گلف بردند. از آن پس به هر جا كه نياز
بود اعزام مي شديم . زماني كه دكتر چمران شهيد شد مسئوليت
تخريب را به شهيد « مهدي خياط ويس » دادند و از آنزمان به
بعد نيروهاي جنگهاي نامنظم در سپاه ادغام شدند.
عليرغم اينكه روزهاي اول با اكراه آمدم
ليكن بعدا برايم
بسيار جالب بود چون هر كجا عمليات بود ما هم بايد مي رفتيم .
اين روند ادامه داشت تا قبل از عمليات فتح المبين كه ما را در
تيپهاي مختلف تقسيم و سازماندهي كردند. « ثارالله » روزهاي
اوليه خود را سپري مي كرد. براي عمليات فتح المبين ما را به
تيپ 17 قم كه امروز لشكر علي ابن ابيطالب (ع ) است اعزام
كردند. بعد از عمليات دوباره همه تخريب چي ها به گلف
برگشتيم و براي عمليات بيت المقدس به تيپ محمد
رسول الله (ص ) رفتيم
آنجا فرمانده تيپ
حاج احمد
متوسليان بود كه هم اينك در اسارت اسرائيلي ها است . بنده
بعنوان جانشين تخريب تيپ انجام وظيفه مي كردم بعد از
عمليات بيت المقدس ميدانهاي مين زيادي در منطقه بود كه
بايد خنثي مي شد كه من و شهيد « غلامرضا صادقي زاده »
مسئوليت پاك سازي كل مناطق عمليات بيت المقدس را بعهده
گرفتيم حالا ديگر تعداد ما به 150 نفر رسيده بود .
در خرمشهر 300 هزار مين خنثي كرديم كه بعد از خنثي
كردن چاشني ها را آورديم تحويل زاغه مهمات داديم . مينهاي
ضد نفر
ضد خودرو و ضد تانكي در خانه هاي مردم كار
گذاشته بودند. خرمشهر به دژي تبديل شده بود كه از نظر
فيزيكي غير قابل تصور و تصرف بود. با توكل به خدا بچه ها
موانع ضد چتر باز و مينهاي مختلف را جمع آوري كردند. آقاي
مهدي خلفي كه مسئوليت خوزستان را بعهده داشت ساعت 2
بعداز نيمه شب به مقر ما آمد و مرا از خواب بيدار كرد و گفت :
عمليات رمضان نزديك است تيپ ثارالله (ع ) تخريب چي
ندارد بايد آنرا راه اندازي كني و براي عمليات آماده نمايي . كوله
پشتي را برداشتيم و به كوشك رفتيم در آنجا در بيابان تعدادي
چادر زده بودند كه مقر تيپ ثارالله (ع ) بود و حاج قاسم
سليماني هم فرمانده آن بود. در آنجا هر خواسته اي داشتيم
حاج قاسم در كمترين زمان دستور انجامش را مي داد. تا
مي گفتم نيرو ميخواهم هزار تا نيرو در اختيارمان مي گذاشت
تا از بين آنها انتخاب كنم . در مدرسه شهيد رجائي براي هزار تا
از نيروها صحبت كردم آن موقع 20 سال داشتم و هرگز
سخنراني نكرده بودم ولي انقلاب و جنگ و امام چنان
روحيه اي به ما داده بود كه من با تسلط كامل سخنراني مي كردم :
گفتم نيروهايي ميخواهم كه از جان گذشته باشند ديگر فكر
بازگشت به كرمان را نداشته باشند
از سختي هاي كار گفتم و از
تكه تكه شدن . 30 تا نيروي داوطلب ثبت نام كردند كه بجز 5
نفر همه شهيد شدند. برادراني مثل شهيد زنده حسين
نيك نشان به اين نيروها شخصا آموزش دادم و مانور گذاشتم .
در خرمشهر در ميدانهاي مين واقعي كار كرديم و آماده عمليات
رمضان شديم . شب عمليات از سه محور معبر باز كرديم و
نيروها را عبور داديم بعد از عمليات رمضان وقتي مي خواستم
از تيپ ثارالله (ع ) بروم
حاج قاسم نگذاشت و من از صفا و
خلوص و حال و هواي بچه هاي كرمان خيلي لذت بردم دوست
داشتم در خدمتشان باشم حدودا پنج ـ شش ماه گذشت و
پرونده بسيجي من در اصفهان بسته شد.
در منطقه عمليات رمضان شروع به پاكسازي مناطقي كه
آزاد شده بود كرديم در آن منطقه 80 هزار مين خنثي نموديم و
به انبارهاي تيپ ثارالله (ع ) آورديم و آنچه كه جالب است
اينكه من قبل از آمدن به تيپ ثارالله
با اكراه آمدم و بعد از
مدتي كه حاج آقا نگذاشت بروم عشق و علاقه ام شده بود تيپ
ثارالله و ديگر دوست نداشتم از تيپ بروم بعدا تيپ به لشكر و
نيروهاي تخريب به گردان تبديل شد كه 400 نفر نيرو داشت .
با توجه به اينكه شما جانباز 70 درصد هستيد در چه عملياتي
مجروح شديد
در عمليات والفجر 4 با لشكر امام حسين (ع ) رفتيم كه
مسيرها را ياد بگيريم
ديديم لشكر ارتفاعي را گرفته و معبر كم
عرضي باز شده تا رزمندگان عبور كنند. به بچه ها گفتم معبر را
گشاد كنيد. در حال خنثي كردن مينها و عريض كردن كانال
بوديم كه در اثر تركش دستم قطع شد و فقط به پوست وصل
بود خواستم بلند شوم ديدم پايم هم مجروح شده لذا مرا به
بيمارستان صحرايي انتقال دادند در آنجا دكتر پوست دست را
جدا كرد و بعد از آن مرا به بيمارستاني در مريوان و از آنجا به
سنندج و سپس به اصفهان اعزام شدم .
40 ـ30 روز در بيمارستان بودم يكروز حاج قاسم (سردار
سليماني ) به ملاقاتم آمد. خيلي خوشحال شدم . مرخصي
يكروزه اي از بيمارستان گرفتم
با او به خانه رفتيم . وقتي
مي رفت پاكتي كنار تخت من گذاشت باز كردم ديدم 36 هزار
تومان پول است كه همه اش 20 توماني بود . گذشت تا اينكه
خوب شدم و به جبهه برگشتم و رفتم پيش سردار ايران نژاد كه
حقوق بگيرم . گفت : حقوق گرفته اي . فهميدم پولي كه حاج
قاسم آورده بود حقوق 18 ماه من بود . جانباز بودم كه لنگان
لنگان به جبهه آمدم و در عمليات خيبر شيميايي شدم چون
يكدست داشتم و نمي توانستم ماسك بصورت خود بزنم .
ماسكهايي كه بود داراي فيلترهاي آموزشي بود و با فيلتر
عملياتي فرق مي كرد. هيچكس بلد نبود. همه آنهايي كه استفاده
كردند شهيد شدند. من مقداري آب به قسمتهايي از بدن خودم
كه در معرض هوا بود ماليدم لذا كمتر مجروح شدم . در عمليات
كربلاي 5 نيز از ناحيه سر زخمي شدم و امروز جانباز 70
درصد هستم و اواخر جنگ نيز در ليست آزادگان قرار گرفتم .
چه مدت در اسارت دشمن بوديد
29 ماه در اسارت بودم . ما جز 20 هزار نفري بوديم كه
بعد از عمليات والفجر 8 به بعد عراق آنها را دور از چشم
صليب سرخ نگه مي داشت . ما هم به آنها پيوستيم . هفته اي يك
شهيد در اثر عدم بهداشت
جراحات و عدم امكانات اوليه
داشتيم . خيلي ها در اسارت در اثر بيماريهاي جزئي به شهادت
رسيدند . يكي از اين شهدا « شهيد صادق زاده » بچه زرند و 17
ساله بود
خيلي رشيد و خوش چهره و با محبت بود. گوشش
درد گرفت
از درد گريه مي كرد با يك ايفا كه هم آمبولانس بود و
هم برايمان غذا مي آورد به بيمارستان صلاح الدين اعزامش
كردند در آن بيمارستان بچه هاي خودمان خدمت مي كردند .
گوش درد ابتدايي او را عمل كردند آنهم بدون بيهوشي و
دانشجويان عراقي روي گوش او كار كردند و نهايتا به شهادت
رسيد و 16 مرداد ماه سالروز ورود جسدش به ايران است .
از خاطرات آن روزها بگوئيد.
مفقودي در اسارت با اسارت عادي فرق مي كرد . شايد 29
ماه در اسارت بوديم ولي از لحاظ سختي ها و گرسنگي ها و
مصيبتها با آزادگاني كه هفت هشت سال اسير بودند فرقي
نداشتيم . خيلي ها در اردوگاه ما شهيد شدند. يكي از آنها
« شهيد طيبي » بود كه فقط به جرم حفظ يك سوره از قرآن كريم
عراقيها او را بقدري شكنجه دادند كه او به شهادت رسيد.
زندگي در اسارت همه اش خاطره بود. در اسارت ساعت
نداشتيم اردوگاه ما موكت
پتو
تلويزيون و ساير امكاناتي كه
در اردوگاههاي ديگر بود نداشت . كف آن خاك بود. لباس هم
فقط يك پيراهن و شلوار داشتيم تعدادي دمپايي دم در
دستشويي ها بود. گرسنگي خيلي را اذيت مي كرد حتي عراقيها
خودشان هم گرسنه بودند. سايه آفتاب كه به آجر خاصي
مي رسيد وقت غذا بود. مي گفتند كه مسئولين غذا بيايند اين
موقع در اردوگاه زلزله مي شد از خوشحالي اينكه غذا
مي آوردند . هر 14 نفر يك يغلوي داشتند
مي رفتند در صف
مي ايستادند . بهترين غذاي ما روزهاي شنبه بود كه
چلوخورشت و آب گوجه بود يكوقت اتفاقي در ظرف كسي
ممكن بود يك تكه گوجه هم مي افتاده . غذا را كه مي آوردند
روي زمين داغ و خاكي اردوگاه بدون آب و قاشق دستهايمان را
با موي سرمان پاك مي كرديم و غذا مي خورديم آنقدر گم بود
كه براي خوردن به نوبت هر نفر يك لقمه مي خورد. دور اول كه
تمام شد دوباره لقمه دوم را شروع ميكرديم و ممكن بود در دور
دوم به نفر هشتم كه مي رسيد غذا تمام مي شد و وعده غذاي
بعدي از جايي كه تمام شده بود شروع مي شد. غذا خوردن ما
از ابتدا تا انتها دو تا سه دقيقه طول مي كشيد.
يك نفر بود بنام ابوالحسني كه بچه يزد بود
پاسدار و
جانباز هم بود يكروز رو به آسمان كرد و گفت : خدايا تو چطور
ميخواهي جواب ما را بدهي در قرآن گفته اي كه « يطمعون طعام
علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا » هي به آسمان نگاه ميكرد و با
عصبانيت صحبت مي كرد و مي گفت : اين است روزي و رزقي
كه به ما وعده داده اي ما هم مي خنديديم . يك عراقي رد
مي شد
پرسيد چي شده وقتي به او گفتند كه دوستمان چه
مي گويد از آنروز به بعد يك بيل غذا به غذاي همه اضافه شد.
من عزت خود را در اين خاطرات مي بينم . جايي كه ما
بوديم هزار نفر اسير در كنار هم بوديم . اردوگاه فاضلاب
نداشت براي فاضلاب اين 1000 نفر خندقي به عمق دو متر
كنده بودند و ما هر روز بايد 50 نفر
50 نفر با حلب پنج كيلويي
از اين فاضلاب را در بيابان خالي مي كرديم . بچه ها در آنجا از
همه چيز بريده بودند و تنها راه نجات را خدا مي دانستند. نماز
را با خلوص مي خواندند هر چند كه نماز با خشوع و نماز شب
ممنوع بود.اگر كسي نماز شب مي خواند يا روزه مي گرفت
جايش در فاضلاب بود. يكي از بچه هاي كم سن و سال كرمان
شب نماز شب خوانده بود فردا او را به لب خندق بردند و
گفتند بپر توي خندق فاضلاب
هر چه التماس كرد فايده
نداشت يكي از عراقيها از پشت به كمر او زد و با صورت او را
به داخل خندق انداخت . با سختي او را بيرون آوردند. اين
عادي بود هفته اي چند بار اين كار براي اسرا انجام
مي شد.
امروز كه مي بينيم صدام و فرزندانش و حزب بعث به اين
فلاكت افتاده اند
جز نفرين اين آزادگان نيست . خاطرات
اسارت را اگر روزها هم بنشينم و بگويم تمام نمي شود بعضي از
خاطرات راهم اصلا نمي شود گفت چرا كه مردم از درك و
تصور آن عاجزند.
از روشهاي ديگر شكنجه شان بگوئيد.
يكي از روشهاي شكنجه اسرا اين بود كه عراقيها قفسي از
ميلگرد به طول و عرض 70 سانتي متر ساخته بودند و هر كس
كه نماز و قرآن مي خواند و دينش را حفظ ميكرد عراقيها او را
در قفس مي انداختند و اسيري كه در آن قفس بود بخاطر جاي
كم مانند بچه اي كه در شكم مادر است درخود مي پيچيد سپس
قفس را هل مي دادند و در آفتاب داغ كه ميله هاي قفس را هم
داغ كرده بود رها مي كردند و در هر حالتي بود حتي اگر سرش
پائين و پاهايش بالا بود ساعتها در اينحالت مي ماند. واقعا
جهان با كفر سازگار است ولي با ظلم سازگارنيست .
چگونه از اخبار ايران با خبر مي شديد
ما هيچگونه رسانه اي نداشتيم وقتي كسي مريض مي شد او
را به بيمارستان مي بردند و در آنجا با اسراي ديگر كه به
بيمارستان آمده بودند برخود مي كردند و اخبار رد و بدل
مي شد. اخبار در بيمارستان بهتر رد و بدل مي شد.
آيا در دوران اسارت ديدار و برخوردي با مرحوم ابوترابي
داشتيد
ما در اردوگاه 18 بوديم و جز مفقودين و به قول عراقيها
بچه هايي كه موذي بودند; پاسدار بودند نماز شب مي خواندند
بسيجي ويژه بودند در اردوگاه 18 جمع آوري شده بودند . يك
قسمتي بنام « ملحق » بود كه ما آنجا 900 نفر همدل و همفكر و
هم خط بوديم .
عراقيها در ماه 1
5 دينار به اسراي بسيجي حقوق
مي دادند آنهايي كه ارتشي و درجه دار بودند حقوقشان بيشتر
بود با اين پول وسيله مي گرفتيم و به عراقيها مي داديم تا آنها را
به قول معروف خريده باشيم . و از اين طرق نگهبانهاي پشت
سيم خاردار اخبار بيرون از اردوگاه را به ما مي دادند . يكروز
يكي از نگهبانها گفت دو روز است سيزده نفر را آورده اند پشت
اردوگاه شما و روزي يك وعده به آنها غذا مي دهند. به بچه ها
گفتم بيائيد تحصن كنيم . 900 نفر بوديم كه شعار الله اكبر
مي داديم . فرمانده اردوگاه سرهنگ ممتاز بود كه هيكل تنومندي
داشت آمد قدري به ما توهين كرد و گفت اينجا كه ايران نيست .
يكي از بچه ها گفت : 13 نفر از دوستان ما دو روز است اينجا
اسيرند و بايد به ما ملحق شوند . سرهنگ ممتاز اول طوري با
قاطعيت تكذيب كرد كه ما هم شك كرديم گفتيم شايد نگهبان
عراقي به ما دروغ گفته است . ولي تصميم گرفتيم به تحصن
خود ادامه دهيم . ده دقيقه بعد آمد و گفت يكنفر نماينده از شما
بيايد تا ما او را ببريم و نشان دهيم كه جاي آن سيزده نفر خوب
است . ديگر مطمئن شديم كه خبر راست است گفتيم تا به ما
ملحق نشوند از اينجا نمي رويم . دور تا دور ما هم سيم خاردار و
نبشي بود . سرهنگ ممتاز گفت : آنقدر بنشينيد تا زير پايتان
علف سبز شود تا اين را گفت رفتيم نبشي ها را كه حدودا 100
تا بود از خاك بيرون كشيديم و روي دست برديم و فرياد
مي زديم الله اكبر. ابهتي ايجاد شده بود عراقيها با اسلحه دور
ما را گرفته بودند. سرهنگ ممتاز هر چه سعي كرد بچه ها را آرام
كند بي فايده بود و بچه ها بيشتر شعار مي دادند و فرياد مي زدند :
« هيهات من الذله »
صحنه باعظمتي بود : بالاخره تسليم شدند و سرهنگ ممتاز
گفت : برويد آن 13 نفر را بياوريد . يك وقت ديديم . 13 نفر آدم
نحيف
ضعيف كه از گرسنگي و تشنگي دولا دولا راه مي رفتند
آمدند . دوازده تا از اينها كه آمدند گفتند : ايشان حاج آقا
ابوترابي است . ما كه نمي دانستيم ابوترابي كيست گفتند امام
جمعه قزوين بوده
روحاني است و در اسارت خيلي از بچه ها
را هدايت كرده . ما اين 13 نفر را روي دوش گرفتيم و با گريه و
خوشحالي به سالن آسايشگاه رفتيم . آقاي ابوترابي « كه خدا
رحمتش كند » با حالتي ضعيف و نحيف تشكر مي كرد و
مي گفت : من راضي نبودم شمابخاطر من اينكار را كرديد . اگر
شما را به رگبار مي بستند اگر از دماغ كسي خون مي آمد كي
مسئول بود. ما اسير اينها هستيم . شما نبايد اينكار را مي كرديد.
بنده خدا خيلي اظهار شرمندگي كرد . بعد 12 نفر بعدي را
معرفي كرد و گفت : اينها از خلبانان جمهوري اسلامي هستند ما
13 نفر را عراقيها بعد از آغاز تبادل اسرا
جدا كرده اند و
ميخواستند نگهدارند و يكماه پيش ما بودند.
يكروز كه تبادل اسرا بود يكي از عراقيها گفت : « 100 نفر را
مي خواهند اينجا نگهدارند كه شامل اين 13 نفر و مابقي از
پاسدارها هستند. » خلاصه بچه ها طراحي كردند و هر كدام از
اين 100 نفري كه عراقيها ميخواستند نگهدارند را در يك
اتوبوس جا دادند و سرنشينان آن اتوبوس از آن يكنفر مراقبت
مي كردند كه يكوقت در بين راه دوباره او را پياده نكنند. وقتي
اتوبوس حامل ابوترابي از اردوگاه خارج شد در جاده بعقوبه
عراقيها جلو اتوبوس را گرفته بودند كه حاج آقا ابوترابي را
پياده كنند ولي بچه ها نگذاشتند و نهايتا آن 100 نفر به ايران
آمدند ولي عراقيها بخاطر اجراي دستور فرمانده 100 نفر آخر
را نگهداشتند و آنها 2 ماه بيشتر از بقيه در اسارت بودند و بعد
آزاد شدند.
از اينكه در اين گفت وگو شركت فرموديد بسيار متشكريم .
تهيه و تنظيم ـ دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي
كرمان ـ همتي
عكسها از محمد صالح خزائي (در محل موزه دفاع مقدس
كرمان )
به نيروها گفتم : نيروهايي مي خواهم كه از جان
گذشته باشند و ديگر فكر بازگشت به كرمان را
نداشته باشند. سپس از سختي كار گفتم و از تكه تكه
شدن
30 نفر داوطلب شدند كه از بين آنها به جز 5
نفر همه به شهادت رسيدند.
جانباز بودم كه لنگان لنگان به جبهه رفتم و در
عمليات خيبر شيميايي شدم چون يكدست داشتم و
نمي توانستم ماسك را به صورتم بزنم .
خيلي ها در اردوگاه ما به شهادت رسيدند
يكي
از آنها شهيد طيبي بود كه فقط به جرم حفظ يك
سوره از قرآن كريم
عراقي ها او را بقدري شكنجه
دادند كه او به شهادت رسيد.

|