
سيصد و چهل و چهارمين شماره نشريه شاهد نوجوان
ماهنامه فرهنگي و اجتماعي بنياد شهيد انقلاب اسلامي منتشر
شد.
اين شماره كه مربوط به مرداد ماه مي باشد مطالب زير را در
خود گنجانده است :
خون نگاره قلم ـ روشني را بچشيم ـ اول تحقيق بعد اظهار
نظر ـ جاي خالي پدر محبوب ماـ شمع خانه علي ـ اقيانوس
بندانگشتي ـ عروه الوثقي ـ آن عطر غريب ـ سوره مباركه هودـ
رسالت اصلي هنر
تربيت جامعه است ـ مشق شب ـ كشتي گيران
شاهدـ گفت و گوـ دست در دست واژه هاـ حماسه انتظارـ
يادگاران ـ آموزش رايانه ـ كارگاه خبر نگاري ـ كوتاه
جالب
خواندني ـ خوشبوترين گل هاي زندگي ماـ جدول و پيام خون .
علاقمندان جهت تهيه اين نشريه مي توانند بانشاني : تهران
خيابان آيت الله طالقاني ـ خيابان ملك الشعراي بهار ـ پلاك 3
معاونت پژوهش و تبليغات بنياد شهيد انقلاب اسلامي ـ طبقه
اول ـ مجلات شاهدـ صندوق پستي 4348 ـ15875 مكاتبه و
يا با شماره تلفن 8308089 تماس حاصل نمايند .

*****
عباس كربلاي ايران
|

براي سرلشكر بسيجي
خلبان شهيد عباس بابايي
معاونت عمليات نيروي هوايي
اشاره : عباس بابايي به سال 1329 در قزوين به دنيا آمد و
37 سال بعد روز عيد قربان
قرباني شد در حالي كه معاونت
عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران را برعهده
داشت .
شناخت ابعاد مختلف شخصيت عباس بابايي كه با درجه
ارتش چون بسيجي با نيروهاي تحت امرش برخورد مي كرد
بسيار دشوار مي نمايد.
در شانزدهمين سال شهادتش خاطراتي را از زندگي پرفراز
و نشيب اين امير ارتش اسلام انتخاب نموديم كه اميدواريم
مورد قبول واقع گردد.
زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده است
شهيد بابايي بيشتر وقتها سرش را با نمره چهار
ماشين
مي كرد. اين موضوع علاوه بر وضعيت ظاهري و نوع لباسي كه
به تن مي كرد
باعث مي شد كه ما در راه بندهاي مناطق عملياتي
با مشكل مواجه شويم
زيرا معمولا نام يك سرهنگ شكل و
شمايل خاصي را در ذهن عامه مردم القا مي كند
كه چنين
شمايلي در شهيد بابايي وجود نداشت . بالعكس بنده با لباس
كار آمريكايي و عينك خلباني كه به چشم مي زدم براي اينكه در
راه بندها بدون معطلي عبور كنيم خودم را سرهنگ بابايي معرفي
مي كردم و شهيد بابايي هم واكنشي نشان نمي دادند.
يك روز در طول مسيري كه با هم مي رفتيم
ايشان به طور
خصوصي راجع به طرز لباس پوشيدن من صحبت كردند و
گفتند :
اين لباسهاي آمريكايي كه شما به تن مي كنيد
معنويت جبهه
را به هم مي زند.
من در پاسخ گفتم :
من به لباس شيك پوشيدن علاقه دارم .
در ادامه گفتم :
حالا مي خواهم بپرسم كه چرا شما سرتان را هميشه ماشين
مي كنيد. آخر حيف نيست كه اين موهاي مجعد و زيبا را
مي تراشيد. ناسلامتي شما جوان هستيد.
ايشان سكوت كردند و چيزي نگفتند. آن روز گذشت .
در يكي از روزها كه در منطقه عملياتي بوديم
من پس از
خواندن نماز صبح به جلو آينه رفتم و شروع كردم به شانه زدن
موهايم . با توجه به بلند بودن موهايم اين عمل مدتي طول
كشيد
تا اينكه صداي خنده آهسته اي مرا به خود آورد. به
طرف صدا برگشتم . ديدم شهيد بابايي است كه در كنار سوله
دراز كشيده . او از جايي كه خوابيده بود نيم خيز شده و به من
نگاه مي كرد. من شانه را در داخل جيبم گذاشتم . بابايي روي به
من كرد و گفت :
مي خواهي يكي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم من
الان يك ربع تمام است كه مي بينم جلو آينه ايستاده اي و
موهايت را چپ و راست مي كني . مي داني كه زير هر تار مويت
يك شيطان خوابيده غرور اين موها
تو را در جلو آينه نگه
داشته و فكر مي كني كه اگر موهايت را به طرف چپ شانه كني
خوش تيپ تر خواهي شد و يا بالعكس
ولي من سرم را از ته
تراشيده ام و يك قيافه معمولي به خود گرفته ام . قيافه معمولي
هم هيچ وقت انسان را مغرور نمي كند.
من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم . از صحبتهاي او
دريافتم كه چقدر با نفسش مبارزه كرده و به همين خاطر انسان
كاملي شده بود.
راوي : سرهنگ خليل صراف
كلت داري
شهيد بابايي به خاطر طرحهاي بسيار جامعي كه در
عملياتهاي هوايي ارائه و اجرا مي كردند
نيروي هوايي عراق را
با مشكل جدي روبه رو كرده بودند به همين خاطر حفاظت
اطلاعات ارتش به منظور پيشگيري از سو قصد احتمالي
گروهك منافقين
ماموريت حفظ جان ايشان را به بنده واگذار
كرده بود.
روزي در مسير جاده اميديه به اهواز
همراه تيمسار بابايي
و سرهنگ نادري در حال حركت بوديم . ماشيني كه آن زمان در
اختيار داشتم
از نوع تويوتا و نو بود. چون موقعيت جاده هم
خوب بود
من با سرعت بالايي رانندگي مي كردم . شهيد بابايي
با ديدن عقربه كيلومتر روي به من كرد و گفت :
آقاي صراف ! خواهش مي كنم فقط شما رانندگي
كنيد.
گفتم :
تيمسار! منظورتان چيست
شهيد بابايي گفت :
با اين سرعتي كه شما مي رويد
ما مجبوريم دايما جلو را نگاه
كنيم
ولي اگر شما آهسته برويد ما هم مي توانيم با هم صحبت
كنيم و هم از تماشاي منظره هاي اطراف لذت ببريم .
با تذكر ايشان من مقداري سرعت را كم كردم
ولي از
آنجايي كه به سرعت زياد عادت داشتم
پس از گذشت چند
دقيقه تذكر شهيد بابايي را فراموش كردم و دوباره عقربه
كيلومتر شمار
به بالاي 120 كيلومتر رسيد . شهيدبابايي به من
گفت :
آقاي صراف ! كلت داري
من فكر كردم حادثه اي رخ داده به همين خاطر بي درنگ
ماشين را در كنار جاده نگه داشتم و به سرعت پياده شدم و
كلتم را به ايشان دادم . بابايي كلت را به من برگرداند و گفت :
آقاي صراف ! من و نادري سرهايمان را به هم مي چسبانيم و
شما لطف كنيد با شليك يك تير
هر دو نفر ما را بكشيد و
خلاصمان كنيد. آخر جان من اين طور كه شما رانندگي مي كنيد
ما را به تدريج مي كشي . بيا و با اين اسلحه يكباره ما را خلاص
كن . اين طور بهتر است .
اين قضيه گذشت و بعدها اين جمله تيمسار بابايي تكيه
كلام بچه ها شده بود. به طوري كه وقتي هركس تند رانندگي
مي كرد
براي هشدار به او مي گفتند : « كلت داري » و او خودش
متوجه مي شد كه بايد آهسته تر براند.
راوي : سرهنگ خليل صراف
ياور درماندگان بود
عباس هميشه در فكر مردم بي بضاعت بود. در فصل
تابستان به سراغ كشاورزان و باغبانان پيري كه ناتوان بودند و
وضع مالي خوبي نداشتند مي رفت و آنان را در برداشت
محصولشان ياري مي كرد. زمستانها وقتي برف مي باريد پارويي
برمي داشت و پشت بامهاي خانه هاي درماندگان و كساني را كه
به هر دليل توانايي انجام كار نداشتند
پارو مي كرد.
به خاطر دارم مدتي قبل از شهادتش
درحال عبور از
خيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس را ديدم . او معلولي
را كه از هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت
بر دوش
گرفته بود و براي اينكه شناخته نشود
پارچه اي نازك بر سر
كشيده بود. من او را شناختم و با اين گمان كه خداي ناكرده
براي بستگانش حادثه اي رخ داده است . پيش رفتم
سلام كردم
و با شگفتي پرسيدم :
چه اتفاقي افتاده عباس به كجا مي روي
او كه با ديدن من غافلگير شده بود
اندكي ايستاد و گفت :
پيرمرد را براي استحمام به گرمابه مي برم . او كسي را ندارد و
مدتي است كه به حمام نرفته .
با ديدن اين صحنه
تكاني خوردم و در دل روح بلند او را
تحسين كردم .
راوي : ميرزاكرم زماني
ديدار در عرفات
سال 1366 كه به مكه مشرف شدم
عضو كارواني بودم كه
قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان اعزام شود
ولي ايشان
نيامدند و شنيدم كه به همسرشان گفته بودند : « بودن من در
جبهه ثوابش از حج بيشتر است . »
در صحراي عرفات وقتي روحاني كاروان مشغول خواندن
دعاي روز عرفه بود و حجاج مي گريستند
من يك لحظه نگاهم
به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد. ناگهان
شهيد بابايي را ديدم كه با لباس احرام در حال گريستن است .
از خود پرسيدم كه ايشان كي تشريف آورده اند ! كي محرم
شده اند و خودشان را به عرفات رسانده اند. در اين فكر بودم كه
نكند اشتباه كرده باشم . خواستم مطمئن شوم . دوباره نگاهم را
به همان گوشه چادر انداختم تا ايشان را ببينم
ولي اين بار
جاي او را خالي ديدم .
اين موضوع را به هيچ كس نگفتم
چون مي پنداشتم اشتباه
كرده ام .
وقتي مناسك در عرفات و منا تمام شد و به مكه برگشتيم .
از شهادت تيمسار بابايي باخبر شدم . در روز سوم شهادت
ايشان
دركاروان ما مجلس بزرگداشتي برپا شد و در آنجا از
ياران روحاني كاروان شنيدم كه غير از من تيمسار دادپي هم
بابايي را در مكه ديده بود. همه دريافتيم كه رتبه و مقام شهيد
بابايي باعث شده بود تا خداوند فرشته اي را به شكل آن شهيد
مامور كند تا به نيابت از او مناسك حج را به جا
آورد.
راوي : سرهنگ عبدالمجيد طيب

*****
سياه و سفيد
|
مراقبتهاي پزشكي
در سال 1365 (1986
7
1 ) مواضع دفاعي ما در محور
عملياتي كه در نزديك شهر مهران قرار داشت مورد حمله
ارتش جمهوري اسلامي ايران قرار گرفت . مواضع ما بشدت
بمباران مي شد و قبل از طلوع آفتاب و حوالي ساعت 4 صبح به
محاصره و اسارت درآمديم به هنگام بمباران از چند ناحيه
مورد اصابت تركش قرار گرفتم و يكي از تركشها به مچ دستم
برخورد كرد چهار تركش ديگر باعث شكسته شدن انگشتهاي
دستم شد و علاوه بر خونريزي شديد
رگهاي عصبي دستم نيز
قطع شده بود از قسمت شكم نيز زخمي شده بودم كاري ترين
زخم اصابت تركشي با سينه ام بود بطوريكه تركش پس از عبور
از سينه ام در نزديكي قلبم وارد ريه ام شده بود بخاطر خون
زيادي كه از بدنم خارج شده بود سرم گيج مي رفت در آن
لحظات به ياد خدا افتادم و سعي كردم شهادتين را قبل از مرگ
زير لب زمزمه كنم و گفتم :
(اشهدان لااله الاالله و اشهدان محمد رسول الله )
چهره تنها پسرم
چهار دخترم و همچنين همسرم به نظرم
آمد و در آن لحظات به آنها فكر مي كردم وسائل كمكهاي اوليه
مثل پانسمان همراهم نبود بناچار جهت جلوگيري از خونريزي
دست راستم را روي دست ديگرم فشار دادم در همين هنگام
متوجه حضور سربازهاي جمهوري اسلامي در اطرافم شدم
آنها سريعا مرا با يك ماشين به پشت جبهه منتقل كردند و
كمكهاي اوليه كه براي من انجام شد و همچنين سرعت عمل
آنها در انتقالم به پشت جبهه باعث زنده ماندنم گرديد مرا از
پشت جبهه به بيمارستان ايلام و از آنجا با يك ماشين ديگر به
بيمارستان نظامي باختران منتقل كردند در آنجا خون جمع
شده در سينه ام را طي يك عمل جراحي خارج كردند همچنين
دست شكسته ام را گچ گرفتند و بخاطر خون زيادي كه از من
رفته بود دو واحد خون به بدنم تزريق كردند يك هفته بستري
بودم پس از آن براي تكميل درمانم به بيمارستان هلال احمر
اردوگاه تختي شهر تهران منتقل شدم سي و پنج روز هم در اين
بيمارستان بستري بودم و پس از گذشت يك ماه از ترخيصم از
بيمارستان مجددا مرا به همانجا برگرداندند و با يك عمل
جراحي ديگر سه تركش باقيمانده از دستم را خارج كردند.
به درگاه خداوند متعال شكرگزاري مي كنم و از مسئولين
جمهوري اسلامي ايران و بخصوص پزشكان عزيز ايراني
بخاطر سعي و تلاشي كه براي نجات زندگيم انجام دادند كمال
تشكر را دارم و هيچگاه خدمات آنها را فراموش نخواهم كرد.
اسير زيدان نوفل
ضربه كابل در جاي زخم
من فكر مي كردم كه چون مجروح هستم
حتما به من
رحمي خواهند كرد. به جلو در كه رسيدم
دستم را نشان دادم و
آنها كابل را به همان جاي زخم زدند.
در آنجا حتي وقتي برايمان غذا مي آوردند
بايد كتك
مي خورديم . غذاي آنجا مثل همه جاي اسارت بود; كم و بي
محتوا. يك شب
ما را از آن سالن به يك پادگان بردند. اسمها
را مي خواندند و پس از كتك زدن
داخل زندان مي فرستادند
صبح شد و چند اتوبوس جلو پادگان ايستاد. سوار اتوبوسها
شديم . عراقيها گفتند كه ما را مي فرستند به اردوگاه . ساعت دو
بود كه به شهر رماديه رسيديم . از شهر گذشتيم و وارد بيابان
شديم . اردوگاه در دل كوير قرار داشت .
قبل از ما
اين سربازان عراقي بودند كه جلو در ايستاده
بودند. آنها منتظر ما بودند; تشنه زدن و قتل و فحاشي و با
ستوني كه تشكيل داده بودند
هر آن در انتظار ما اين پا و آن پا
مي كردند.
برادر آزاده سعيد قندالي

| | |