روزنامه جمهوري اسلامي 09/05/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • يادها و يادمانها
  • فراتر از موج
  • مابعد از شما هيچ نكرديم !
  • سياه و سفيد
  • *****
    يادها و يادمانها


  • بمناسبت گراميداشت ياد و خاطره اميران ارتش اسلام سردار سرلشكر شهيد مسعود منفرد نياكي و سردار سرلشكر خلبان سجادي و همچنين 35 تن از شهداي روستاي نياك لاريجان يادواره اي با تشييع سه شهيد گمنام دفاع مقدس در روستاي نياك از ساعت 8 صبح الي 1 بعدازظهر 11 مردادماه با سخنراني امير سرتيپ دكتر محمدي فر « فرمانده نيروي زميني ارتش » همراه با صرف نهار برگزار مي گردد.
    ستاد يادواره سرداران و شهداي اين روستا طي اطلاعيه اي از همه عاشقان حريم اهل بيت (ع ) و علاقمندان به فرهنگ ايثار و شهادت دعوت به عمل آورده است .
    همزمان با سالروز شهادت دخت نبي مكرم اسلام (ص ) حضرت فاطمه زهرا(س ) ستاد برگزاري يادواره سردار شهيد رياضي و 200 شهيد شهرستان شفت با همكاري ستاد كنگره سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان و بنياد شهيد انقلاب اسلامي اين استان مراسم يادواره امسال را به شرح ذيل برگزار مي نمايد.
    مراسم گراميداشت 5 شهيد گمنام دفاع مقدس 82 5 10 بعد از نماز مغرب و عشا; حرم شهداي گمنام صادق مزار شفت
    يادواره سردار رياضي و 200 شهيد گلگون كفن شهرستان شفت شنبه 82 5 11 ساعت 4 عصر ـ مسجد جامع وليعصر (عج ) شهرستان شفت .
    به همين مناسبت ستاد كنگره سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان بنياد شهيد اين استان و ستاد يادواره شهداي شهرستان شفت طي اطلاعيه مشتركي از همه خانواده هاي معظم شهدا و ايثارگران براي شركت در اين مراسم معنوي دعوت بعمل آورده است .
    بمنظور تجليل از ايثارگريها و دلاورمرديهاي رزمندگان اسلام در سالهاي دفاع مقدس بويژه گراميداشت يادوخاطره سردار هميشه قهرمان « شهيد مهدي خوش سيرت » و 416 شهيد شهرستان آستانه اشرفيه و بندركياشهر مراسم با شكوهي همزمان با سالروز شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا(س ) شنبه مورخه 82 5 11 از ساعت 10 صبح در مسجد جامع شهرستان آستانه اشرفيه برگزار مي گردد.

  • *****
    فراتر از موج




  • در رثاي سردار شهيد « حسين بيدرام » فرمانده گردان امام حسين (ع ) از لشكر 14 امام حسين (ع )
    بگذار تا دوباره دل به درياي عشق زده و قدم در بيابانهاي خشك و سوزان جنوب نهيم و با پرواز بر بلنداي آسمان جاي جاي سرزمين لاله گون جبهه را زيرپا بگذاريم تا گوشه اي خلوت پيدا كرده و سنگري بجا مانده از روزهاي جنگ را براي تماشا انتخاب نمائيم و باز در فراق ياران همرزم و همسنگر بسوزيم و بگرئيم .
    آري ! چه زود آن قافله از كنارمان گذشت و دست تقدير سينه هايمان را فشرد و از ميان آن كاروان عشق جدايمان ساخت . ما هنوز در گردوغبار قافله گم بوديم كه آنان به سرمنزل مقصود رسيدند. هنوز گرمي و طراوت وجودشان را احساس مي كنيم . هنوز دست خود را بين دستانشان و خود را در آغوش گرمشان احساس مي كنيم . هنوز خود را در جمع با صفايشان مي بينيم . صداهاي دلنوازشان هنوز در گوشمان طنين افكنده كه : مسافر كربلا خسته نباشي ! سرباز روح الله خدا قوت ! آري هنوز در پيش چشمانمان قامت رعنايشان استوار ايستاده و سبقت آنان از همديگر براي كارهاي خير و ثواب را به تماشا نشسته ايم . گوئي يا اين جا شلمچه است و فاو و مجنون . ميدان مين است و خاكريز و لودر. پيشاني بند است و قرآن و دعا. مهر است و عطر و تسبيح و مناجات . عشق است و ايثار و فداكاري . شب است و هنگام حمله . تفنگ است و خشاب و فانسخه . اشك است و سوز و ناله . ذكر خداست و رمز يا حسين (ع ) و يا زهرا(س ). روح خداست و فرمان عمليات .
    در يكي از روزهاي تير 68 كه دلهايمان داغدار رجعت ملكوتي امام مهربانمان بود حماسه ديگري در تاريخ پرافتخار سرداران دفاع مقدس ثبت گرديد. و او كه رسته از دنيا و اميال دنيوي بود و نام و نشاني در بي نشاني دانشگاه جبهه داشت به كاروان شهيدان پيوست . 28 تير 68 روز معراج رزمنده اي قهرمان فرماندهي دلاور مجاهد مردي نستوه است . 28 تير 68 روز شهادت سردار پرتوان سپاه نور « شهيد حسين بيدرام » است .
    او كه در كسوت فرماندهي گردان امام حسين (ع ) همواره نامش زبانزد خاص و عام است و بچه هاي قديمي جنگ از او خاطرات شيرين و حماسه هاي درخشاني بياد دارند. او كه معني ايثار بود و عين مقاومت . او كه دلي به وسعت دريا داشت و روحي به بلنداي آسمان . او كه هركس او را نمي شناخت قدرت تشخيص او را با يك نيروي عادي نداشت .
    او انساني افتاده و خاكي و خاضع بود. حسين كه استقامت در جنگ پايمردي در رزم ماندن در جبهه اطاعت از كلام امام برايش ارزش و اعتبار بود از هر عملياتي آثاري در بدن داشت و نيمي از سلامت جسمي خود را تقديم خدا نموده بود. تدبير او در جنگ فرماندهي او در رزم خلاقيت او در دفاع كم نظير و قابل تحسين بود. شهيد بيدرام ضرب المثل شجاعت است و الگوي مقاومت و اسوه ايثار. حسين عاشق مجالس عزاداري اهل بيت (ع ) بود. تمام وجودش با عشق امام حسين (ع ) عجين بود و با نام مقدس حضرت زهرا(س ) انسي عاشقانه داشت و الفتي ديرين . آنگاه كه آهنگ عزاداري نواخته مي شد او از همه جلوتر بود و سراز پا نمي شناخت . وجب به وجب سرزمين لاله گون جبهه از او خاطره ها بياد دارند و لحظه به لحظه جنگ حماسه هاي جاودان او را در دل خود جاي داده اند.
    اگر بهتر خواستيم او را بشناسيم بايد به سراغ ميدانهاي مين و باتلاقهاي جزاير مجنون و هورالهويزه برويم . بايد او را در كوچه پس كوچه هاي خرمشهر هويزه بستان سوسنگرد مريوان حاج عمران سنندج و... پيدا كنيم .
    بايد او را در اوج درگيري هاي والفجرها كربلاها بدر خيبر محرم رمضان بيت المقدس فتح المبين طريق القدس و ثامن الائمه (ع ) بيابيم .
    شهيد « حسين بيدرام » در آخرين لحظه حياتش شجاعانه به قلب كارون زد تا جان نيروي تحت امرش را نجات بخشد. اما روح پاكش از ميان امواج خروشان رودخانه كارون به پرواز درآمد و ميهمان سفره شهيدان گشت . او از خود تنها ياسر و فاطمه را به يادگار گذاشت تا براي نسل حال و آينده درس مقاومت و ايثار را بازگو كند.
    اصفهان ـ عباسعلي محسني

  • *****
    مابعد از شما هيچ نكرديم !


  • به انگيزه يادواره سردار شهيد « قرباني فرجي » و شهداي روستاي آغوز دره
    اي شهيدان ! اي تلاطم هاي ماندگار در دنياي سرد و سكوت . اي جزاير شقايق سيرت در وادي هور! مابعد از شما هيچ نكرديم . دلهايمان را به فراموشي سپرديم و ارزشها را پنداشتيم و وصيت نامه هايتان را به گرد و خاك روي طاقچه اتاق سپرديم .
    در ميان همه خاطرات خاطراتتان به دست فراموشي سپرده شد. ديگر كسي نمي گويد كه چرا « قرباني فرجي » با تن مجروح هيچگاه حاضر نشد جبهه را ترك كند چرا جانبازان شيميايي درمان نمي شوند.
    چشمهايمان را بستيم و دلتنگيمان را پشت گوش انداختيم . احساس درد نكرديم كه به جوانها بگوئيم كه چرا خرمشهر يعني خونين شهر چرا شلمچه شلمچه شد چرا هور و هويزه و مجنون چون نگيني درميان ديگر سرزمينهاي ميهن مان مي درخشد چرا غلام كمالي مي گفت : « خدايا! دوست دارم مفقود باشم . » و هزاران هزار چراي ديگر.
    آري ! اي پرندگان سبكبال و عاشق ما بعد از شما هيچ نكرديم . دوستانتان با بغض گلوگير ادامه حيات مي دهند چرا كه سنگرهاي ديروزشان ; امروز تبديل به برجهاي آنچناني شده است و خاكريزهاي غيرتمند سرزمينهاي خرمشهر و شلمچه و . . . به خاكريزهاي بي غيرتي بدل گرديده است .
    آنان كه در هشت ساله جنگ سبيل چرب مي كردند و اگر آژير خطر به گوششان مي خورد فرار را برقرار ترجيح مي دادند امروز دايه دار همه چيز شدند.
    حالا مي فهميم چرا قربان فرجي محمد چراغچي قدر و قنبر رباني محمد باقر مرداني و ابراهيم براي رسيدن به پل شهادت بي تاب بودند. دريغ و درد بر ما كه روزهايي را كه نعمت عظيم شهادت بر سرداشتيم از دست داديم .
    همرزم شلمچه اي و مجنوني ! هرجا كه هستي خسته نباشي ! خدا قوت ! نكند اينهمه تنهايي و بي اعتنايي ما را از ياد شهدا و خاطرات گران سنگ جبهه ها غافل كند. نكند بي تفاوت باشي .
    بيا نگذاريم شلمچه جزيره مجنون و هفت تپه حذف شود و از ياد برود و گلهاي مزار شهدا پژمرده شود.
    درست است كه جنگ پايان پذيرفت و قطعنامه امضا شد اما حمله به مرزهاي فرهنگي و باورهاي ديني ما با هيچ قرار داد و قطعنامه اي پايان نمي پذيرد. پس آماده باش و خود را در اين جبهه محفوظ دار.
    رمضانعلي فرجي ـ روستاي آغوزدره

  • *****
    سياه و سفيد




  • محبت بيش از اندازه
    در سال 1981 گردان ما به طرف منطقه فاو حركت كرد پس از مدتي جا به جايي در حاليكه من منتظر برگ مرخصي خود بودم نيروهاي اسلام عليه ما عمليات كردند و در همين عمليات بود كه من به دست سربازان اسلام اسير شدم . خيلي نگران بودم فكر مي كردم ايرانيها ما را مي كشند اما آنچه كه ديدم حاكي از محبت و رافت اسلامي بود اولين جمله اي به زبان فارسي شنيدم اين بود كه « نترسيد نترسيد » شما در امان اسلام و بنابر وصيت امام خميني (ره ) شما ميهمان ما هستيد به پشت منطقه منتقل شديم كه در آنجا به ما شيريني و ميوه دادند بعد از يك ماه ما را به تهران منتقل كردند در بين راه خيلي به ما محبت مي كردند مخصوصا محبت راننده اتوبوس كه او بي اندازه و در خور توجه بود علت اينهمه محبت راننده را سئوال كردم گفت : ما سه برادر هستيم دو نفرمان الان در جبهه هستيم و يك از ما اسير شده است شما كه بفرموده امام خميني مهمان ما هستيد ما به شما محبت مي كنيم شايد كسي هم در اردوگاههاي عراقي به برادر من محبت كند من براي آنها دعاي خير كردم و به روح امام خميني (رحمه الله عليه ) صلوات فرستادم .
    اسير تويه الشويلي
    سوت ساعت 12
    من چون نمي توانستم با ورزش اوقات بيكاري ام را پر كنم با ميله خودكار تسبيح درست مي كردم . روزي يكي از سربازها آن را ديد و مرا برد پيش فرمانده اش كه يك گروهبان بود. فرمانده گفت مگر نمي داني كه اين چيزها ممنوع است و بلافاصله بلند شد و يك كشيده زد توي گوش من . خيلي ناراحت شدم . عراقيها روي ديوار اردوگاه نوشته اي زده بودند كه « اسرا ميهمان ما هستند » و مي گفتند كه اين سخنان جناب صدام حسين است . من به آن نوشته اشاره كردم و گفتم كه چرا دروغ مي گوييد و چرا با مهمان اين گونه رفتار مي كنيد. گروهبان كه احساس كرد حرف من به دماغش برخورده است گفت بايد تو را ببرم پيش افسر. بعد به من دستور داد كه بروم جلو آفتاب بايستم و به خورشيد نگاه كنم . اين را كردم اما خيلي زود سرم را پايين انداختم . همان فرد آمد و يك سيلي زد توي گوشم و گفت چرا سرت را پايين انداختي . دوباره سرم را بلند كردم و وقتي رفت باز سرم را پايين انداختم . گروهبان برگشت و باز يك سيلي زد توي گوشم . بعد رفت و يك چوب آورد و گذاشت زير چانه ام . من ديگر نتوانستم سرم را پايين بگيرم و مجبور شدم سه ساعت تمام چشم در چشم خورشيد بدوزم .
    سرم درد گرفته بود . سوت ساعت 12 را زدند . همه رفتند داخل آسايشگاهها و من هنوز ايستاده بودم . همان افسري كه وعده ديدارش را جناب گروهبان داده بود آمد و با عنايت بزرگي ! كه در حقم كرد و اينكه چون اولين بارم است مرا بخشيد.
    ما دو دست لباس نداشتيم . اگر لباسهايمان را مي شستيم بايد لخت در محوطه قدم مي زديم تا لباسها خشك مي شد و بعد آنها را مي پوشيديم .
    برادر آزاده سعيد قندالي