روزنامه جمهوري اسلامي 07/05/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • از سر دردمندي
  • از مهران تا تهران رويايي زودگذر
  • سياه و سفيد
  • *****
    از سر دردمندي




  • براي « سعيد ابوطالب » و « سهيل كريمي » زائران دربند
    رفته بودند زيارت ! زيارت آقا اباعبدالله (ع ) همان آقايي كه همه مان دوست داريم يك روز به پابوسش نائل شويم . همان آقايي كه همه شهدايمان به عشق او دم مي زدند و مي رزميدند همان شهدايي كه « سعيد » و « سهيل » با قلم پرتوانشان برايشان مي نگاشتند.
    آنها رفته بودند تا اين بار نيز درد را به تصوير بكشند درد بي خانماني و اسيري دربند دژخيم و ... چرا آنجا براي آنها كه دردمند!! بودند مرز جغرافيايي معنا نداشت .
    « سين دردمند » همان « سهيل كريمي » است كه گه گاهي نوشته اي از « سردردمندي » مي نگاشت . اما ديروز از جنوب شهر تهران از فقر و سردرگمي مردم سيستان و بلوچستان از بي خانماني مردم ايرانشهر و از پاكستان و افغانستان و امروز از مردم مظلوم و مسلمان عراق و در مقابل از بي دردي آقايان شمال شهري تهران و كاخ نشينان ....!
    مدتي قبل وقتي تلفني با « سهيل گپ مي زدم از او سوال كردم كجا مشغولي او گفت : برايم فرقي نمي كند مهم اين است كه كار براي مردم باشد. اينجا و آنجا ندارد. به خودم نهيب زدم كه چرا او به فكر زندگي اش نيست چرا او نمي خواهد كمي هم بي درد زندگي كند آن لحظه جوابي براي ذهنياتم نيافتم ولي از آن روزي كه خبر اسارتش بدست سربازان متجاوز آمريكايي را شنيدم همه چيز برايم معنا پيدا كرد و جوابم را يافتم .
    فقط مي توانم بگويم او به دنبال روزمرگي نبود او به دنبال هدف مقدسش بود آن هدف مقدس .
    « سعيد » هم مثل او او هم روزگاري در اين صفحه مي نگاشت و مطالبش زينت بخش صفحه بود و آن هم فقط و فقط به عشق « شهيدان » . شايد در مورد « سعيد » خواب « سيد » كه قبل از شهادت « سعيد جان بزرگي » ديده بود مي خواهد تعبير شود.
    با امروز كه اين مطلب قلمي مي شود 24 روز است كه از « سهيل كريمي » و « سعيد ابوطالب » خبري نيست و « مجتبي » پسر 9 ساله « سعيد » چشم به راه پدر و مادر رنج كشيده « سهيل » در شهريار در انتظار ديدار روي پسر نشسته اند.
    اميد آن داريم كه هرچه زودتر انتظارشان به وصال كشد و ما شاهد هنرنمايي هاي زيباي آنها باشيم . انشاالله .
    « جبهه و جنگ »

  • *****
    از مهران تا تهران رويايي زودگذر




  • بمناسبت پنجم مردادماه سالروز عمليات غرور آفرين مرصاد
    اشاره : مقارن ساعت 14 30 مورخه 67 5 3 منافقين و ارتش عراق عمليات مشترك خود را تحت عنوان « فروغ جاويدان » با هجوم زميني از طريق سرپل ذهاب و هلي برد از جنوب گردنه « پاطاق » آغاز و به طرف شهر كرند غرب پيشروي نمودند و حدود ساعت 18 30 اولين تانكهاي عراقي با آرم منافقين وارد شهر كرند غرب شد و تا 5 كيلومتري جاده كرند ـ اسلام آباد اقدام به تعقيب اتومبيل هاي شخصي در حال فرار كرده و مجددا به شهر بازگشتند.
    در همين هنگام حدود 8 دستگاه تانك و نفربر به همراه نيروهاي پياده بعثي و منافق شهر كرند غرب را به تصرف درآورده و سپس به طرف اسلام آباد غرب پيشروي كردند.
    اما ديري نپائيد كه در روز پنج شنبه 6 مردادماه نيروهاي خودي با سازماندهي و طرح منظم حساب شده عمليات « مرصاد » را با رمز « يا علي بن ابيطالب (ع ) » آغاز نمودند و طي چندين ساعت صدها تن از منافقين را به هلاكت رسانده و مابقي را به فرار واداشتند. در اين عمليات رزمندگان اسلام از قسمت سه راهي اهواز (پشت پمپ بنزين اسلام آباد) دشمن را دور زدند و تلفات زيادي به منافقين وارد شد به طوري كه در ساعت 11 به منافقين دستور عقب نشيني كامل داده شد . آنچه در پي مي آيد ناگفته هايي از اين عمليات مي باشد كه مربوط مي شود به شب قبل از عمليات منافقين كه از نظر شما مي گذرد.
    شب قبل از عمليات منافقين مسعود رجوي در جلسه اي كه به منظور توجيه نيروها در « مقر اشرف » برپا گرديده بود در پاسخ به فرمانده يكي از تيپها كه وي درباره « كالك عملياتي » سوال مي كرد به نقشه بزرگ ايران كه بر روي ديوار پشت سر او نصب شده بود اشاره كرد و گفت : « اين كالك عملياتي است شما به آساني و طبق جدول زمان بندي شده كه در دست داريد به تهران خواهيد رسيد و با سرنگوني رژيم همه ايران در اختيار شما خواهد بود » .
    منافقين حاضر در جلسه با كف زدنهاي پي درپي و سوت كشيدنهاي ممتد سخنان سركرده خود را تائيد كرده بودند.
    چند هفته قبل از آن يعني روز دوشنبه ششم تيرماه 67 (27 ژوئن ) « مرويي دايملي » نماينده كنگره از ايالات اوهايو در تظاهرات منافقين در واشنگتن شركت كرده بود طي سخناني كه بخشهايي از آن در يكي از كانالهاي تلويزيوني آمريكا پخش شد با اطمينان خطاب به منافقين شركت كننده در تظاهرات گفته بود :
    نبايد دست از تلاش كشيد مطمئن باشيد كه با كمي صبر و تلاش بيشتر بزودي از مهران به تهران رژه خواهيد رفت .
    اظهارات « دايملي » كه به صورت نوار ويدئو براي كليه اعضا و هواداران سازمان پخش شده بود در حالي ايراد شد كه چند روز قبل از آن يعني در تاريخ 30 خرداد 67 (20 ژوئن ) يكصدوسي و هشت تن از نمايندگان كنگره و 14 تن از سناتورهاي آمريكايي طي نامه اي خطاب به « جورج شولتز » وزير خارجه اين كشور از وي خواسته بودند « به رشد جنبشهاي مقاومت داخلي ايران توجه كند و در اين راستا اعلام كرده بودند : استفاده از سازمان مجاهدين كه مقر آن در عراق است اكيدا توصيه مي شود... »
    در همين ايام صدام حسين طي سخناني كه در مراسم تشويق خلبان عراقي ايراد مي كرد و متن كامل آن از راديو بغداد و سپس ترجمه قسمتهايي از آن از راديو منافقين پخش گرديده بود گفته بود :
    « اگر ايراني ها به شرارت ادامه دهند هيچكس را در كنار خود نخواهند ديد و مدتي ديگر مي بينند كه مجاهدين خلق به عمق بيشتري از خاك ايران نفوذ مي كنند و در تهران طاغوتهاي جنگ افروز ايران را سرنگون خواهند كرد
    بنابه اعتراف يكي از اعضا رده بالاي منافقين كه در جريان عمليات مرصاد توسط رزمندگان اسلام دستگير شده بود چند روز قبل از تهاجم منافقين به كرند و اسلام آباد يك عضو ارشد مركزيت سازمان پس از نشستي با حضور مسعود رجوي و دوتن از افسران ارشد دايره استخبارات (امنيت ) ارتش عراق از بغداد به واشنگتن رفت و بعد از شركت در جلسه خصوصي يكي از كميسيونهاي كنگره آمريكا به عراق بازگشت و سه روز بعد عمليات منافقين آغاز شد...

    تمامي شواهد و قرائن اسناد و مدارك بدست آمده و نيز اعترافات افراد دستگير شده در جريان عمليات مرصاد حكايت از آن دارند كه منافقين نسبت به پيروزي خود در حركتي كه آغاز كرده بودند اطمينان مسلمي داشتند. در اين حمله تقريبا همه افراد رده بالاي سازمان نظير مهدي ابريشمچي محمود عطائي محمد حياتي ابراهيم ذاكري مهدي افتخاري و... شركت نموده بودند. اعزام عناصري نظير آنها نشان دهنده ميزان اميدواري منافقين به موقعيت طرح بوده است .
    منافقين شركت كننده در اين عمليات بسياري از اشيا شخصي و لوازمي كه معمولا يك نيروي عملياتي به هنگام عمليات همراه خويش ندارد نظير پاسپورت عكسهاي خانوادگي شماره تلفن دوستان و كادو براي آشنايان و... را با خود آورده بودند و دستگيرشدگان اظهار مي دارند : « قرار بود بقيه وسايل و لوازم شخصي را بعدا برايمان بفرستند!! »
    تمامي منافقين دستگير شده اعم از عناصر رده بالا و يا عضو و هوادار معمولي در اعترافات خويش اظهار داشتند كه « توهم دست يابي به تهران و براندازي جمهوري اسلامي » به اندازه اي در ذهن آنها قوي و غيرقابل ترديد بوده است كه كمترين محلي براي تصور شكست و ناكامي نگذاشته بود.
    اگرچه درجه و شدت اين توهم در اذهان رده هاي پايين تر با درجه و شدت در ذهن اعضا كادر مركزي مخصوصا دايره اول مركزيت برابر نبوده است اما در اينكه حركت سازمان با « توهم تسخير بي دردسر و آسان تهران » انجام پذيرفته بود جاي هيچگونه ترديدي نيست و تمامي شواهد و مدارك بدست آمده از وجود اين توهم حكايت مي كنند.
    تمامي شواهد و قرائن اسناد و مدارك بدست آمده و نيز اعترافات افراد دستگير شده در جريان عمليات مرصاد حكايت از آن دارند كه منافقين نسبت به پيروزي خود در حركتي كه آغاز كرده بودند اطمينان مسلمي داشتند.
    « مرويي دايملي » نماينده كنگره در سخنراني اش گفته بود : « نبايد دست از تلاش كشيد مطمئن باشيد كه با كمي صبر و تلاش بيشتر بزودي از مهران به تهران رژه خواهيد رفت . »

  • *****
    سياه و سفيد




  • يك خاطره از اسارت
    اوايل اسارت در اردوگاه بجنورد بوديم كه يك روز ارشد ما كه حسن (كلفت ) شهرت داشت صبحانه را تحويل گرفت آنروز صبحانه تخم مرغ بود و لي 7 عدد تخم مرغ كم داده بودند ايشان نزد مسئولين ايراني رفت و به زبان عربي گفت : تخم مرغ كم داده ايد. مسئوولين ايراني متوجه منظورش نشدند و گفتند چه مي گويي : ارشد ما دوباره حرفهايش را تكرار نمود همه دژبانها به آنجا آمدند تا بفهمند او چه مي گويد وقتي ارشد نتوانست منظورش را به زبان عربي تفهيم نمايد شروع كرد به درآوردن صداي مرغ و همزمان به تخم مرغ ها اشاره مي كرد. همه ايرانيها با اينكار او خنديدند و سپس هر چند تخم مرغ كه كم آمده بود به ايشان دادند همين كار ارشد باعث شد از آن به بعد بچه هاي ايراني با ما خيلي صميمي شوند.
    اسير علي الصديفي
    ماه صيام
    از 11 شب شروع كردند تا پنج صبح يكريز مي كوبيدند . هوا كه گرگ و ميش شد ديديم در 20 متري هم هستيم . با آنكه مهمات كمي داشتيم خوب مقاومت كرديم . وقتي ديديم با مقاومت كردن هم مشكل حل نمي شود و در حلقه محاصره افتاده ايم تصميم گرفتيم به عقب برگرديم .
    12 نفر بوديم كه راه افتاديم به عقب . در بازگشت يكي از بچه ها را شهيد كردند و خودم نيز از پشت به پاهايم تير خورد. مقداري كه جلوتر آمديم چند نفر به زبان فارسي از ما خواستند تسليم شويم .
    آن ماه ماه مبارك رمضان بود. وقتي عراقيها ما را در محوطه اي جمع كردند يك فيلمبردار آمد و از ما فيلم گرفت . آنها بين خودشان شيريني پخش مي كردند و مي خنديدند و مي خوردند اما وقتي آب خواستيم گفتند :
    شهر صيام !
    غرق خنده و قهقهه بودند كه سوت يك خمپاره همه را به وحشت انداخت . آن خمپاره كه از طرف بچه هاي خودمان شليك شده بود كنار يك تانكر نفت منفجر شد و آتش سوزي آن چند عراقي و چند نفر از دوستان ما را مجروح كرد.
    من و يكي ـ دونفر از همان بچه هايي كه مجروح شده بودند تصميم گرفتيم فرار كنيم . ساعت چهار صبح از سنگر بيرون آمديم و هنوز 20 متري از عراقيها فاصله نگرفته بوديم كه فهميدند و به طرفمان تيراندازي كردن و ما را برگرداندند به همان سنگر و تا جايي كه مي خورديم زدند.
    برادر آزاده محمد حسني