
روايتي از لحظه عروج سردار شهيد « داوود
حيدري »
عمليات كربلاي هشت بود. من سه
چهار متر با داوود
فاصله داشتم . همراه بقيه بچه هاي گردان
پشت سر او قدم
برمي داشتم .
داوود ايستاد و گفت : « خب ! از اين جا به بعد
بايد خيلي
هوش و حواسمان را جمع كنيم . »
من و داوود و بي سيم چي از بقيه جدا شديم . توي راه
داوود با بي سيم تماس گرفت .
حاج اصغر ! حاج اصغر!...
صدايي از توي بي سيم گفت : « بله ! بگوشم . »
داوود گفت : « با مركز تماس بگيريد. بگوئيد ما رسيده ايم .
موقعيت منطقه را گزارش كنيد. »
بعد چند قدمي جلو تر رفتيم و رسيديم به يك خاكريز.
عراقي ها منطقه را گرفته بودند زير آتش . گلوله خمپاره و توپ
بود كه عين نقل و نبات مي آمد طرف ما. داوود و بي سيم چي
رفتند آن طرف تر تا دوباره با مركز تماس بگيرند.
حاج اصغر! حاج اصغر...!
سوت خمپاره اي را شنيدم .
هوار زدم : « حاجي ! مواظب باش
خمپاره ! »
خود به خود خيز برداشتم روي زمين بعد كه گلوله خمپاره
فرود آمد و تركيد
خزيدم طرف داوود. تماس داوود با حاج
اصغر ناتمام مانده بود.
تركش خمپاره 81 سرش را از بدنش جدا كرده بود! تن
بي سر داوود افتاده بود جلوي من . مي ديدم كه از گردنش خون
مي جوشيد. نمي دانستم بايد چه كنم ! دستپاچه شده بودم . گريه
مي كردم و فرياد مي زدم :
داوود! داوود! يا امام حسين ... يا مولا حسين . خدالله
خدايالله »

*****
پرتوي از عشق او مانده به جا
|

گوشه هايي از زندگي و خاطرات سردار شهيد
حاجيعلي نورعلي پور
فرمانده گردان مالك
اشترلشكر مهندسي امام علي (ع )
اشاره :
« حاجيعلي نور علي پور » به سال 1335 در خانواده اي كشاورز و
زحمت كش بدنيا آمد وي اهل « هرسين » بود. و هنوز دو ماه بيشتر از
تولدش نگذشته بود كه به گونه اي نوزادانه با اشكهاي بزرگترها فهميد
كه پدرش از دنيا رفته است . و او اينك يتيمي دو ساله است كه مادرش را
هم از دست داد و بعد از آن در كنار برادر ارشدش رشد و مرحله
جديدي از زندگي را تجربه كرد. كم كم با گذر ايام تبديل به نوجواني
رشيد شد كه روزها كارگري مي كرد و شبها درس مي خواند. به مرور در
جريان تظاهرات مردم عليه رژيم ستمشاهي قرار گرفت
او كه گمشده
خود را در وجود امام خميني (ره ) مي يافت مردم را دعوت به حمايت از
نهضت امام كرد
بعد از پيروزي
وارد بسيج شد و سپس به عضويت سپاه
درآمد و به صف
صف شكنان مهندسي رزمي پيوست و حال اينكه
داراي 6 فرزند بود
علاقه او به جهاد عليه متجاوز و تخصص او در
ساخت پلهاي شناور موجب شد وي به عنوان فرمانده گردان مالك اشتر
از لشگر 43 امام علي (ع ) كه لشگر مهندسي سپاه بود منصوب گردد .
حاجيعلي سرانجام پس از سالها مجاهدت در تاريخ 64
11
24 در
عمليات غرور آفرين والفجر 8 در فاو به فيض عظيم شهادت نائل آمد .
آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از خاطرات سراسر مخاطره زندگي
اوست كه از نظر شما خوانندگان محترم مي گذرانيم :
ث
از خصوصيات بارز وي كه همواره با آن مي زيست حس امر
به معروف و نهي از منكر و اهتمام تام به اين فريضه بود كه
همچون مولايش اباعبدالله (ع ) دوست داشت و اراده مي كرد كه
« امر به معروف و نهي از منكر » كند اين خصيصه موجب شده بود
كه شهيد عاليمقام ما همواره مورد تهديد منافقين خود فروش
قرار گيرد و بارها نامه هاي تهديد آميز به منزلش افكنده
مي شد . (1 )
ث
بارها ما را تهديد مي كردند كه دست از امر به معروف و نهي
از منكر بردارد اما او استوار و محكم اين اصل اصيل را اجرا
مي كرد تا اينكه روزي به منزل آمد و گفت : بايد طرز استفاده از
سلاح را براي دفاع از ارزشهاي اسلامي ياد بگيريد
بارها افراد
مخالف امام
او را از رفتن به جبهه برحذر مي داشتند اما او به
من مي گفت : همسرم كاري كن فرزندانم زياد با من انس نگيرند
زيرا اگر من شهيد بشوم بچه ها زياد احساس ناراحتي خواهند
كرد . (2 )
ث
روز شهادت شهيد نور عليپور
وي در حال احداث پل
شناور بود تا براي عرض اروند آماده كند
در حاليكه منطقه زير
ديد و آتش شديد بود فرماندهان اصرار كردند كه وي پل را رها
كند و عقب نشيني كند
اما او گفت : جان بسيجيان در خطر است
بايد هر طور شده پل را راه اندازي كنم . تا اينكه هواپيماهاي
دشمن منطقه را بمباران كردند وقتي گرد و غبارها خوابيد نور
عليپور را ديديم كه با نداي لااله الا الله
محمد رسول الله و علي
ولي الله در خاك و خون غلتيده است . آخرين جمله وي نام امام
حسين (ع ) بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد . (3 )
ث
من تاجايي كه به خاطر دارم هميشه قيافه نوراني و معصوم
پدرم را كه فقط نمونه آن را در كتب ديني در مورد صحابه پيامبر
ديده بودم ـ ملاحظه مي كردم . (4 )
ث شهيد علاقه بسياري به انجام واجبات و دستورات ديني
داشت
سعي مي كرد مطابق كتب ديني به عنوان يك مقلد
وظيفه
مذهبي اش را انجام دهد . (5 )
ث صله رحم و سركشي به اقوام و مهر محبت به ايشان از فضل و
اكرام نزديكان و بستگان جز و خصوصيات اخلاقي او بود وي
بسيار زياد به بستگان اظهار دوستي و علاقه مي كرد . (6 )
ث تواضع و فروتني شهيد به اندازه اي بود كه هر وقت از او
سئوال مي كرديم در سپاه چه كاره ايد مي گفت : من راننده هستم .
تنها
زماني از فرماندهي وي اطلاع پيدا كرديم كه ايشان به درجه
شهادت رسيده بودند. آنهم از پلاكاردهايي كه براي تسليت
توسط همرزمان وي نوشته شده بود كه سمت ايشان را فرماندهي
گردان ذكر كرده بودند. و ايشان هيچگاه مسئوليت خود را ذكر
نمي كردند . (7 )
ث اشهد ان لااله الاالله و اشهدان محمدا رسول الله
و اشهدان عليا ولي الله من قبل از مرگ اگر سعادت شهيد
شدن را داشتم قبل از هر چيز از برادرانم و خواهرانم كه در قبل
زحماتي به آنها داده ام معذرت مي خواهم و از آنها مي خواهم كه
براي شهيد شدن من ناراحت نباشند و از اينكه برادري در راه
خدا داده اند خوشحال و از همه دوستان و خويشان و قومان
مي خواهم همه از رهبر كبير انقلاب اسلامي اين ياور مستضعفان
جهان پيروي نمايند كه او نايب برحق امام زمان (عج ) مي باشد;
خميني بزرگ
جانم فدايش . خدايا! تو خود شاهدي كه فقط
بخاطر اسلام و قرآن است اين راه را پيش و در سپاه پاسداران
انقلاب اسلامي عضو كوچكي شده ام و هر لحظه آماده شهادت
هستم اگر خدا نصيبم كند. من از برادرانم شرفعلي
مريد علي و
فتحعلي شرمنده ام
زيرا نتوانستم حقي را كه بر گردن من داشتند
ادا كنم مي بخشيد من كوچكتر از آنم كه از شما برادران بزرگوارم
معذرت بخواهم و خودم را در برابر شما ناچيز مي دانم . برادران و
خواهران بزرگوارم ! اگر خداوند شهادت را نصيبم كرد شما را به
خدا قسم در حضور منافقين كافر گريه نكنيد
آنها شاد مي شوند.
بنده كه تاكنون سه بار به جبهه نبرد اعزام شده ام اما سعادت
شهيد شدن را نداشته ام به گفته رهبر كبير انقلاب اسلامي و
ابراهيم زمان امام خميني اگر كشته شويم پيروزيم و اگر كشتيم
نيز پيروزيم . كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا همه روز عاشورا و
هر زميني كربلاست .
اين را به همسرم مي گويم فرزندانم را از پيروان صادق امام
خميني اين ياور مستضعفان و اين مرد خدا و نايب امام
زمان (عج ) قرار دهيد و به فرزندانم مي گويم نبايد بگذارند اسلحه
من به زمين بماند . (8 )
تهيه و تنظيم : هرسين ـ سيد عزيز رضايي چناري
راويان خاطرات
1 ـ همرزم شهيد
2 ـ همسر شهيد
3 ـ همرزم شهيد
4 ـ جوادنورعلي پور
فرزند شهيد
5 ـ شرفعلي نور عليپور
برادر شهيد
6 ـ همان
7 ـ همان
8 ـ وصيت نامه شهيد نورعليپور
تواضع و فروتني او به اندازه اي بود كه هر وقت از او سوال
مي كرديم : در سپاه چه كاره ايد مي گفت : راننده هستم و تنها
زماني از مسووليت وي مطلع شديم كه ايشان به شهادت رسيده
بود.
بارها ما را تهديد كرده بودند تا دست از امر به معروف و نهي از
منكر بردارد اما او استوار و محكم اين اصل اصيل را اجرا
مي كرد.

*****
سياه و سفيد
رحم و شفقت
|

توصيه پدرم به من در عملياتهايي كه شركت داشتم نسبت
به ايرانيها رحم و شفقت بود وقتي كه اسير شدم از برادران
ايراني رحم و شفقت ديدم .
من در مدت جنگ در چند عمليات شركت داشتم كه به
لطف خداوند متعال از مرگ يا اسارت نجات يافته بودم
هر
وقت به مرخصي مي رفتم پدرم ضمن اينكه از وضعيت جنگ
سوال مي كرد و توصيه او به من اين بود كه در رويارويي با
سربازان ايراني رحم و شفقت را فراموش نكن چرا كه آنها هم
برادران مسلمان ما هستند و پيوسته سفارش ميكرد و مي گفت
الله الله رحم و شفقت را فراموش نكنيد « به آنها كه روي زمين
هستند رحم كنيد تا خداوند به شما رحم كند »
تا اينكه به محور عملياتي شمال منتقل شدم وقتي كه
مرخصي رفتم به خانواده گفتم اين محور عملياتي خطرناك
است و احتمال زياد دارد كه من اسير بشوم . من خيلي نگران
بودم چونكه متاهل هستم و پنج فرزند دارم بعد از بازگشت از
مرخصي روز دوم اتفاقي كه تصورش را نداشتم رخ داد و
نيروهاي اسلامي به ما حمله كردند كه من اسير شدم و من از
روز اول اسارت تاكنون رفتار و برخورد انساني توام با رحم و
شفقت را با تمام وجود احساس كرده ام .
اسير موفق الفراجي
پنج روز اعتصاب
با چند نفر از برادران سپاه و ارتش اسير شدم . من و
دوستانم را به يكي از پادگانهاي بزرگ بردند. آنجا تلاش
عراقيها اين بود كه برادران سپاه را شناسايي كنند. آنها به
هركس كه ريش داشت و از جمله خودم
مشكوك بودند. در
يك فرصت مناسب
تيغي را كه در جيب داشتم
بيرون آوردم و
ريش خود و دوستانم را زدم و بعد همگي خود را سرباز معرفي
كرديم .
اوايل اسارت
نه تلويزيون داشتيم و نه راديو. نمي دانستيم
كه در كشورمان
چه مي گذرد. هر وقت وحشيگري عراقيها اوج
مي گرفت
حدس مي زديم كه بچه ها به خط زده اند و اتفاقا
بعدها با آمدن اسراي جديد
حدسمان رنگ واقعيت مي گرفت .
برگزاري مراسم دهه فجر
بهترين مراسم براي روحيه
گرفتن بچه ها و با نشاط بودن آنها بود . در 22 بهمن سال 61 كه
پس از زحمتهاي زياد
جشني در آسايشگاه گرفتيم
ناگهان
چند سرباز و افسر ريختند بر سرمان و تمام كاسه و كوزه هايمان
را شكستند. به خاطر همين مساله پنج روز اعتصاب غذا كرديم
و تا حدودي توانستيم به خواسته هايمان برسيم .
برادر آزاده احمد اسلامي فر

| | |