براي او; فرمانده قرارگاه فتح سپاه ; سردار شهيد
حجت الاسلام مصطفي رداني پور
اشاره :
او فرماندهي است كه كمتر از او شنيده اي . شايد چون كمتر
فرماندهي كرد . در عمليات والفجر .2 درست بعد از اينكه
فرماندهي را كنار گذاشت
روي ارتفاعات حاج عمران تنها
جنگيد. تنها شهيد شد. تنها ماند همانطوركه خودش خواسته
بود و بعد از 20 سال هنوز هم برنگشته است .
« مصطفي رداني پور » ; فرمانده قرارگاه فتح سپاه در اولين روز
فروردين ماه سال 1337 در اصفهان به دنيا آمد و 25 سال بعد
در حاج عمران آرام چشم روي هم گذاشت ; 15 مرداد .1362
ث هفت
هشت سال بيشتر نداشت . راهش نمي دادند. چادر
مشكي سرش كرد تا راهش بدهند. رويش را سفت گرفته بود.
رفت يك گوشه نشست . روضه بود; روضه حضرت زهرا(س ).
مادر جلوتر رفته بود. سفت و سخت سفارش كرده بود : « پانشي
دنبال من بيايي
ديگه مرد شدي . از دم در برت مي گردونن . »
روضه كه تمام شد همان دم در
چادر را از سرش برداشت
گذاشت زير بغلش و دبدو.
ث نمره اش كم شده بود. بايد ورقه اش را امضا شده مي برد
مدرسه . انگشت پايش را زده بود توي استامپ
بعد هم زير ورقه
امتحاني اش . هيچ كس نفهميد كه انگشت كي پاي ورقه اش
خورده !
ث مريض شده بود. مي خنديد. مي گفتند اگر گريه كند خوب
مي شود.
نمازم را خواندم مهر را گذاشتم كنارم . نگاهش مي كردم .
حال نداشت
صدايش در نمي آمد. يك نگاه به مهر انداخت .
گفت : « مرتضي ! چرا عكس دست
روي مهره »
گفتم : « اين يادگار دست حضرت ابوالفضل (ع ) است كه تو
راه خدا داده . » گفت : « جدي مي گي » گفتم : « آره ! مي خواي از
حضرت ابوالفضل (ع ) برات بگم » حالش عوض شد. اشكش
درآمد. من مي گفتم . او گريه مي كرد.
صدايش بلند شد. زار زار گريه مي كرد. جان گرفت انگار.
بلند شد لباسهايش را پوشيد. گفت : « مي رم جمكران » . گفتم :
« بذار باهات بيام . » گفت : « نمي خواد خودم مي رم . »
به راننده گفته بود : « پول ندارم
اگر پولهاي مسافرهات و
جمع كنم مرا تا جمكران مي رسوني » ...
ث گفتم : « با فرماندهتون كار دارم . »
گفت : « الان ساعت يازده است
ملاقات قبول نمي كنه . » رفتم
پشت در اتاقش در زدم . گفت : « كيه »
گفتم : « مصطفي ! منم . » گفت : « بيا
تو. »

سرش را از سجده بلند كرد. چشم هايش سرخ و خيس اشك
بود. رنگش هم پريده بود. نگران شدم . گفتم : « چي شده مصطفي
خبري شده كسي طوري اش شده »
دو زانو نشست . سرش را انداخت پائين . زل زد به مهرش .
دانه هاي تسبيح را يكي يكي از لاي انگشتانش رد مي كرد.
گفت : « يازده تا دوازده هر روز را فقط گذاشتم براي خدا.
برمي گردم كارهامو نگاه مي كنم . از خودم مي پرسم : كارهايي كه
كردي براي خدا بود يا براي دل خودت . »
ث ـ « برادرها! پاشيد
نماز شب . »
هوا سرد بود
كسي حال بلند شدن نداشت . پتوها را كشيده
بودند تا روي سرشان و خوابيده بودند. دست بردار نبود.
« بلند شيد
نماز شب ! »
يكي سرش را از زير پتو در آورد و همينطور كه چشمهايش
بسته بود گفت : « از همين زير پتو; العفو!! »
چند تا پتو دور خودش پيچيد و رفت . زير نور فانوس دعا
مي خواند
نماز مي خواند و گريه مي كرد.
ث يك كارت براي امام رضا(ع ); مشهد ـ يك كارت براي امام
زمان (عج ); مسجد جمكران
يك كارت براي حضرت معصومه (س ); قم . اين آخري را
خودش برده بود و انداخته بود توي ضريح .
« چرا دعوت شما را رد كنيم چرا به عروسي شما نيائيم كي
بهتر از شما ببين همه آمديم
شما عزيز ما هستي . »
حضرت زهرا(س ) آمده بود به خوابش . درست قبل از
عروسي !
ث پايش را از ماشين پائين گذاشت . چشمش افتاد به حجله
رسول . درست سرخيابان . بغض كرد. صورتش داغ شد. انگار غم
عالم ريخت توي دلش .
عروس را از ماشين پياده كرد. همه كف مي زدند. كل مي كشيدند.
داد مي زد : « مگه شما نمي دونيد. امشب ; شب سال رسوله »
گريه مي كرد و داد مي زد. تو حال خودش نبود. بلندگو را گرفت
دستش . انگار شب قبل از عمليات است و دارد براي بچه ها اتمام
حجت مي كند. اشك همه را در آورد.
مي گفت : « امشب ; شب عروسي من نيست
عروسي من
وقتيه كه توي خون خودم غلت بزنم . »
ث طلبه بود
مبلغ
نوحه خوان
فرمانده
بسيجي و چند روزي
هم همسر. همه اينها را كه كنار هم بگذاري مي بيني او با آنهايي كه
اسمشان را در جنگ زياد شنيده اي فرق دارد. شايد همين
تفاوت ها او را از پشت نيمكت مدرسه به شاگردي كفاش محل
از هنرستان كشاورزي اصفهان به حوزه علميه قم
از تبليغ در
كردستان به جبهه هاي جنوب كشاند.

*****
سياه و سفيد
|
حقيقت را بايد گفت
موضوعي را كه در طي بستري شدن در بيمارستانهاي
ايراني در ابتداي اسارتم و پس از آن بسيار نظرم را به خود
جلب مي كرد پيشرفت علمي و توسعه تجهيزات بيمارستاني
بود. دستگاههاي عكس برداري پيشرفته اي در اين بيمارستانها
مورد استفاده قرار مي گرفت از آن جمله با استفاده از دستگاه
پيشرفته سونوگرافي ورم كليه ام را تشخيص دادند در ضمن
براي اولين بار پس از مدتها خانواده اي را مي ديدم .
زمانيكه به صورت اورژانس در بخش قلب 502 ارتش
بستري و مداوا شدم دو دستگاه پيشرفته اكو و دستگاه تست
ورزشي نظرم را به خود معطوف كرد رعايت مسائل بهداشتي و
نظافتي
تغذيه خوب
رفتار پسنديده كاركنان بخصوص
پزشكان و پرستاران موارد ديگري بود كه در اين بيمارستانها
مشاهده كردم . خلاصه كلام اين بخش ها در طول اين مدت
بخصوص پس از پايان جنگ پيشرفت زيادي كرده بودند و با
همه اين اوصاف پي بردم كه رابطه سالم بين دو كشور به معناي
پيشرفت
سعادت
تغذيه مناسب
محبت و يا تبسم و لبخند بر
روي افراد كوچك و بزرگ جامعه مي باشد.
بنابراين از خداوند متعال ايجاد و تداوم صلح و دوستي
محبت و همكاري فيمابين دو كشور همسايه ايران و عراق را
خواستارم تا بتوانيم با دشمن بزرگ كه چشم طمع به ثروت
منطقه دوخته است و همچنين با اسرائيل اين دشمن جنايتكار
كه اراضي مقدس شهر قدس را غصب كرده مقابله كنيم و براي
راحتي و آسودگي خاطر ملت هايمان و همينطور احقاق حق
مردم فلسطين بايستي اين غده سرطاني بوسيله مسلح شدن و
مقاومت برداشته شود.
اسير زيدان نوفل
يك ملاقه آش
در اسارت هواخوري اول چندان زياد نبود
اما به مرور
مدت آن تا هفت ساعت زياد شد. پنج ساعت صبح و دو ساعت
بعدازظهر.
مسائل بهداشتي هم به هيچ وجه رعايت نمي شد و راه
افتادن بيماريهايي مانند : گال
قارچ پوستي
كچلي و... طبيعي
بود. اسهال
بيماريي بود كه تقريبا شايعتر از امراض ديگر بود و
اسهال خوني چند نفر را كشت . چيزي كه در قبال كمبود
بهداشت شايد تا حدودي مي توانست جلو رشد بيماري را
بگيرد. حمام بود
اما دريغ از حمام . در تابستان كه كمبود آب
اجازه استفاده درست و حسابي از آن را نمي داد و در زمستان
سهميه كم نفت . اگر كسي احتياج به آب داشت
بايد با آب
سرد حمام مي كرد و اين كار مخصوصا در فصل زمستان
بيماريي بر بيماريها اضافه مي كرد و آن
سرماخوردگي بود.
از نظر خورد و خوراك بايد بنويسم كه صبحها به اندازه
يك ملاقه آش داشتيم . به اضافه يك ليوان چاي و يك قرص
نان . ظهر
چيزي حدود 14 قاشق برنج با خورشي كه از پوست
بادمجان تهيه شده بود و يا بعضي وقتها بادمجان آب پز شده
غذايمان بود و شب هم قدري آبگوشت
كه گوشتهاي فاسد آن
انسان را از هر چه غذا بود
سير مي كرد.
تقريبا هر روز اسارت را به اين نحو مي گذرانديم .
برادر آزاده مسعود محبي

|