روزنامه جمهوري اسلامي 31/04/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • او خستگي را در سفر باور نمي كرد
  • سياه و سفيد
  • *****
    او خستگي را در سفر باور نمي كرد




  • براي سردار شهيد « ميرزا جعفر پيري پورامين » فرمانده گردان خيبر از تيپ 23 نصرت
    اشاره : ميرزا جعفر پيري پورامين در سال 1346 در روستايي بنام « خاتونبان » از استان كرمانشاه پا به عرصه گيتي نهاد و بعد از طي مراحل تحصيلي تا سطح متوسطه در سال 1360 وارد ارتش بيست ميليوني بسيج دلاور پرور شد و با شدت گرفتن صحنه هاي نبرد از سن 16 سالگي به ديار عاشقان روح الله ; جبهه هاي نبرد شتافت .
    نورانيت قبلي و شجاعت و شهامتش چنان زبانزد فرماندهان گرديد كه او را به سمت فرماندهي گروهان بسيجيان پرتوان انتخاب كردند. حضور دريادلي چون « ميرزا جعفر » در ميان آتش و خون و اصرار وي براي « ماندن » تا ـ دفع فتنه ـ در عين جواني از وي فرماندهي با تجربه به عمل آورد و پرورش داد. او همواره شعارش اين بود : « مي مانيم با امام و به فرزندان امام در جبهه ها خدمت مي كنيم نه در غير جبهه چون الان موقع برگزيدن غير جبهه نيست . »
    ماندگاري او در خط مقدم سبب شد كه به عضويت سپاه سلحشور اسلام درآيد. وي همواره به پاسداري و « پاسدار » ماندن افتخار مي كرد و براي لباس سپاه و آئين « پاسدار بودن » قداست خاصي قائل بود. او به دو قشر و لباس آنها علاقه وافري داشت .
    1 ـ روحانيت و در راس همه عشق عميق به ولايت و رهبري
    2 ـ پاسداران انقلاب اسلامي
    در دفاع از كرامتهاي انساني و فضايل اخلاقي در محل مسكوني اش غيور بود اين طرز تفكر سرانجام او را بر آن داشت كه « پاسدار » بشود و شد و رسما نام خود را در زمره پاسداران انقلاب ثبت نمود در مورخه 1364 12 1 بعد از كسب تخصص پدافند شيميايي به تيپ 23 نصرت مامور شد و فرماندهي گردان خيبر را عهده دار گرديد و همواره در عملياتهاي مختلف حضور داشت . شخصا حضورش را در عمليات كربلاي 5 ديدم كه چگونه سر از پا نشناخته در دفاع همه جانبه جاري تر از آب و پوينده تر از باد از مرزهاي خاكي مي گذشت در همين عمليات بود كه از ناحيه پا مجروح گرديد.
    بعد از آن حادثه و بهبودي نسبي در ظرف چند روزـ مجددا عازم جبهه شد و سرانجام بعد از سالها تلاش خستگي ناپذير پاداش مجاهدتها و پايمرديهاي خود را از پروردگار گرفت و در نسيم ارادت شكفت و سماع سرخ را در خون خويش آغاز كرد و خون قلبش را در گرهاي زمين و لحظات زمان جاري ساخت و در تاريخ 66 7 9 عمليات نصر 7 منطقه عمومي بوالفتح عراق به شهادت رسيد. آنچه درپي مي آيد خاطراتي از زندگي اين شهيد بزرگوار كه از نظر شما خوانندگان محترم مي گذرد.
    ث زماني كه « ميرزا جعفر » از جبهه براي مرخصي مي آمد از آنجا كه در جبهه مسئوليت داشت يكدستگاه ماشين « تويوتا لندكروز » در اختيارشان قرار داده بودند تا وي به عنوان فرمانده در راه ماموريت و انجام امور در اختيارش باشد ولي او هيچگاه در امور شخصي از آن استفاده نمي كرد.
    يادم مي آيد مادرم مريض شده بود و ماشيني نبود كه او را به بيمارستان برسانيم به ميرزا جعفر گفتيم : « مادرمان را به درمانگاه ببريم . » ايشان گفت : « آماده باشيد كه با هم به بيمارستان برويم . مادرم را آماده كرديم ولي هر چه منتظر بوديم او ماشين را بياورد ماشين را نياورد و خودش آمد.گفتم : « چرا ماشين را روشن نمي كني » گفت : « مي روم تاكسي مي آورم . » گفتم : « مگر ماشين خراب است » گفت : « خير! خراب نيست اما ماشين بيت المال را براي كار شخصي نمي آورم . » (1 )
    ث زمانيكه بحث ازدواج ايشان و مراسم عقد به اتمام رسيد. همه منتظر بودند كه ببينند ايشان لوازم خانگي را در چه حد تهيه مي كند. همه مشاهده كرديم كه ايشان چيزي از لوازم مثل تلويزيون فرش و يخچال كه ضروري هم بود خريداري كند اما ديديم او فقط چند تا ظرف ساده آشپزخانه را خريداري كرد و ديگر هيچ . و اين ساده زيستي سيماي يك فرمانده را محبوب و دوست داشتني مي كرد. منزل مستقل هم اجاره نكرد و تنها اتاقي از خانه پدري را با وجود اينكه تقريبا خانواده پر جمعيتي هم بودند. براي زندگي انتخاب كرد كه اتاق محقر و كوچكي بود . (2 )
    ث شهيد ميرزا جعفر ارادت عجيب و اخلاص همه جانبه اي نسبت به ساحت مقدس اهل بيت (ع ) بخصوص حضرت اباعبدالله (ع ) داشتند بطوريكه همه ساله ايام محرم پيراهن سياه پوشيده و شال عزا به گردن مي انداخت و تمام ايام محرم اين مسئله را رعايت مي كردند ايام محرم غمي جانسوز از چهره نوراني اش پيدا بود. هميشه اين ايام كتابچه نوحه اي در دست مي گرفت گاهي نوحه مي خواند و با شور به عزاداري مي پرداخت و به مرتب كردن صفوف عزاداران سيد الشهدا مشغول مي شد و گاهي هم پيراهن سرتاسري و بلند سياه مي پوشيد و به زنجير زني روي مي آورد(3 )
    ث يادم مي آيد زمانيكه ميرزا جعفر در بيمارستان بستري بود به همراه دوستان جهت عيادت او رفتيم . او قبل از هر چيز احوال يكي از دوستانش بنام آقاي « سيدعزيز رضايي » را كه در قم تحصيل مي كرد پرسيدند كه من هم چون خودم طلبه و هم بحث و هم درس آقاي رضايي بودم گفتم : « آقا ميرزا جعفر! آقاي رضايي در قم مشغول تحصيل است ميرزا جعفر گفت : « شنيدم آقاي رضايي دچار مشكلات مالي و فقر شده است و قصد دارد از قم برگردد و تحصيلات خود را رها كند. آقاي دوستي نژاد. از قول من به آقاي رضايي سلام برسانيد و بگوئيد قدر خودت را بدان و به هر وسيله كه شده در قم ماندگار باش و درس بخوان بخدا قسم اگر من در جبهه نبودم همه كار را رها مي كردم و طلبه مي شدم و در قم تحصيل مي كردم اما چه كنم كه جبهه نياز دارد. »
    شهيد در زندگي خود معمولا به سادات و روحانيت علاقه اي وافر داشت و نوعا دوستان ايشان را طلاب و سادات تشكيل مي دادند . (4 )
    ث از آنجا كه از كودكي با شهيد همسايه و هم بازي بوديم كم كم در ايام جواني ورزش فوتبال در محله راه انداختيم كه « ميرزا جعفر » در خريد و سائل ورزشي جهت برادران سهم عمده اي داشت معمولا در رفت و آمد به خانه همديگر زياد محشور بوديم زمانيكه مادرم با ايشان روبرو مي شد عرق شرم و حيا بر پيشاني شهيد نقش مي بست بطوريكه رنگ چهره اش دگرگون مي شد و هميشه سر بزير بود و حيا و حجب بر چهره اش مستولي مي گشت . (5 )
    ث زمانيكه اينجانب مسئول پرسنلي گردان خيبر بودم « شهيد پيري » فرمانده گردان بود. سربازي داشتيم بنام اعظمي كه اهل اسدآباد استان همدان بود. وي متاهل بود و فردي محروم « شهيد ميرزا جعفر » فهميده بود كه او در حال احداث خانه است يكروز به من گفت : « ما بايد به اين برادر سرباز كمك كنيم » تا اينكه يكروز چند نفر را جمع كرد و گفت : « آقاي اعظمي را بياوريد » . سرباز اعظمي را به چادر فرمانده گردان دعوت كرديم . فرمانده شهيد با تواضع خاصي گفت : « آقاي اعظمي ! روز جمعه مصالح را آماده كن تا ما براي كمك و همياري تو به اسدآباد بيائيم . »
    خلاصه روز موعود فرارسيد و « ميرزا جعفر » چند نفر از دوستان را همراه خودش آورد و بسوي اسد آباد حركت كرديم او همراه يارانش از صبح تا غروب به اعظمي كمك كرد تا ديوار خانه را بالا آوردند و تكميل نمودند . (6 )
    ث « شهيد پيري » به شدت از منافقين و افرادي كه در ظاهر به برخي ارزشها تظاهر مي كردند اما در عمل برعليه ولي فقيه گام برمي داشتند بشدت متنفر بود. همانگونه كه در وصيتنامه اش سفارش كرده بود امام را تنها نگذاريد مي گفت : « اي كاش زماني مي رسيد كه چهره افرادي كه دم از خصايل انساني و آزادي مي زنند اما خود اسير و برده دشمنان هستند را براي مردم افشا مي كردم تا مردم بدانند كه در پشت نقاب ظاهري آنان چه مي گذرد . » (7 )
    ث يادم مي آيد زمانيكه منافقين با تشكيل جلساتي در شهر براي 0 خود اعوان و همراهاني پيدا كرده بودند شهيد مي گفت : « چه خوب است در هيئتها و در جلسات دور هم جمع شويم و براي كمك به افراد متدين و جبهه رفته فكري بكنيم تا اينها از نظر مالي در مضيقه نباشند و عزتشان محفوظ بماند و بتوانند با فراغت فكري در صحنه هاي دفاع از رهبري و نظام حاضر شوند و اجازه ندهيم اينان با نيروي عظيمي كه دارند از دست برود. » (8 )
    ث
    سپاس خداوندي را كه بزرگتر از آن است كه بتوان وصفش كرد
    درود بر محمد(ص ) و آل محمد(ص ) و سلام بر امام امت خميني كبير اين اسوه زمان امامي كه فريادش فرياد جهانخواران را در سينه هايشان خفه كرده و مي كند و سلام بر امت هميشه بيدار و در صحنه حاضر...
    بار مسئوليتي كه بر دوش همه ما قرار دارد مسئله جنگ است جنگي كه بوسيله ابرقدرتها بر ما تحميل شده و مي خواهند به زور ما را به زير سلطه و استثمار بكشانند...
    اكنون من به جبهه مي روم و جان خود را در راه اسلام و آرمانم مي دهم تا شايد با اين قطره خون ناقابل خود يك قدم مثبت در راه هدف و ايده ام بردارم ...
    وصيتم به جوانان ايران اين است كه نگذارند امام امت خميني بت شكن تنها بماند نگذارند اين نعمت الهي بي ياور گردد و از بين برود گوش بفرمان امام باشيد و اين حسين زمان را تنها نگذاريد...
    خدايا حركتم را كه فقط براي تو و هدفم كه دفاع از دين مقدس اسلام است مورد لطف و رحمت خويش قرار بده (9 )
    تهيه و تنظيم : سيد عزيز رضايي با همكاري
    بنياد شهيد شهرستان و خانواده معظم شهيد پيري
    روايان خاطره
    1 ) جواد پيري (پورامين ) برادر شهيد
    2 ) جهانگير درويش همرزم شهيد
    3 ) سيد عزيز رضايي از دوستان شهيد
    4 ) حجت الاسلام علي دوستي نژاد مسئول عقيدتي جهاد كشاورزي استان كرمانشاه
    5 ) برادر رضايي از دوستان شهيد
    6 ) برادر پاسدار رحمان بهرامي
    7 ) همان
    8 ) برادر رضايي
    9 ) از وصيت نامه شهيد پيري
    « شهيد پيري » به شدت از منافقين و افرادي كه در ظاهر به برخي ارزشها تظاهر مي كردند اما در عمل بر عليه ولي فقيه گام بر مي داشتند بشدت متنفر بود.

  • *****
    سياه و سفيد




  • تشكر
    من بعنوان ميهمان جمهوري اسلامي خيلي دلم مي خواهد از مسئولين جمهوري اسلامي تشكر كنم . مي پرسيد تشكر شما براي چيست علت تشكر را مي نويسم :
    به خاطر اينكه تمام نيازمنديهاي روزمره ما را فراهم مي كردند براي حفظ روحيه ما از هيچ كوششي دريغ نمي كردند مسابقات ورزشي برگزار مي كردند زمينه اي فراهم كرده بودند كه ما حتي تاترهاي شاد اجرا مي كرديم . كلاسهاي درسي مفيدي مثل (فقه اسلامي ـ تفسير و حفظ قرآن مجيد) و دوره هاي درسي زبان انگليسي و آلماني و كلاسهاي هنري مثل خطاطي و نقاشي براي ما تشكيل داده بودند. روزنامه و تلويزيون در اختيار ما قرار داده بودند. موادغذايي كه به ما مي دادند خيلي خوب بود در جيره غذايي ما ميوه هم بود و در حد كفايت هم بود به تناسب فصل به ما مي دادند.
    مجموع اين محبتها همان رافت اسلامي بود كه امام راحل توصيه كرده بود و مسئولين اجرا مي كردند و انصافا بخوبي دستور امام را اجرا مي كردند از همه آنها متشكرم و برايشان در زندگي آرزوي توفيق دارم .
    اسير سلام المربيعي
    توهين به هواپيما
    معمولا ساعت هفت صبح كه از آسايشگاه بيرون مي آمديم هركس به كاري مشغول مي شد عده اي مي رفتند در صف دستشويي تعدادي دنبال شستن لباسها و عده اي هم دو به دو با هم قدم مي زدند. در مدت زماني كه براي بيرون آمدن از آسايشگاه تعيين شده بود هيچ كس حق برگشتن به داخل را نداشت .
    قدم زدن در محيط اردوگاه نه تازگي داشت و نه چندان صفايي . بادهاي تند و شن و ماسه آوري كه از دل صحراي كشيده شده اردوگاه به صورت ما مي خورد و گردوخاكي كه معمولا هر روز در صحن اردوگاه برپا مي شد قدم زدن را هم خالي از دردسر نمي كرد.
    يكي از همان روزها روزي بود كه محمود با گذاشتن دستهايش در جيب طول و عرض حياط را به قدم گرفته بود. آن روز همزمان با گذشتن يك هواپيماي عراقي محمود آب دهانش را روي زمين مي اندازد.
    وقتي نگهبان عراقي اين صحنه را مي بيند محمود بخت برگشته را به فلك مي بندد به اين جرم كه :
    تو به هواپيماي ما توهين كردي !
    برادر آزاده امير عبدالهيان