روزنامه جمهوري اسلامي 29/04/1382 صفحه جبهه و جنگ

  • معرفي كتاب
    نگاه شيشه اي

  • آخرين روزهاي جنگ در اسارت
  • خاطره
    آخرين كلام
  • *****
    معرفي كتاب
    نگاه شيشه اي




  • « نگاه شيشه اي » خاطرات شفاهي « حسن آذري موفق » يكي از خبرنگاران صدا و سيما مي باشد كه توسط گروه تاريخ شفاهي دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري با همكاري « محسن مطلق » مصاحبه و تدوين شده است .
    اين مجموعه كه خاطرات حسن آذري موفق از تولد تا پايان جنگ مي باشد در چهار فصل با عنوانهاي تولد تا انقلاب انقلاب تا جنگ جنگ و مجروحيت و حج و جنگ گردآوري شده است .
    « نگاه شيشه اي » كه يكصد و چهل و سومين كتاب خاطره از اين دفتر مي باشد 263 صفحه همراه با عكس در قطع پالتويي و در شمارگان 3300 نسخه به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است .
    علاقمندان جهت تهيه اين كتاب مي توانند با شماره تلفن 8895766 مركز پخش شركت انتشارات سوره مهر تماس حاصل نمايند.

  • *****
    آخرين روزهاي جنگ در اسارت


  • خاطره اي از زمان قبول قطعنامه 598 در تكريت يازده
    اشاره : 27 تيرماه مصادف است با پانزدهمين سالگرد پذيرش قطعنامه 598 سازمان ملل توسط جمهوري اسلامي ايران قطعنامه اي كه چون جام زهر بر امام (ره ) نوشانده شد و دل يارانش را آتش زد. به همين مناسبت خاطره اي را از آن زمان از زبان برادر آزاده « اسماعيل يكتايي لنگرودي » كه در كتاب « بازداشتگاه تكريت يازده » آورده شده انتخاب نموده ايم خاطره اي كه حال و هواي آزادگان را در زمان قبول قطعنامه بيان مي كند :
    يك شب از طريق تلويزيون با خبر شديم كه امام قطعنامه را مانند نوشيدن جام زهر پذيرفته است . بغض گلويمان را گرفت و همگي در اين فكر فرو رفتيم كه چه خبر است و جريان چيست . اما چند روز ديگر با شنيدن اخبار گوناگون برايمان قطعي شد كه اين مسئله حقيقت دارد. البته به دليل دوري از ايران و محدوديتهاي مختلف از جزئيات موضوع چيزي نمي دانستيم اما در رابطه با محيط خود تصور مي كرديم كه در اين شرايط جديد وضع اردوگاه بهتر خواهد شد و به اسرا رسيدگي خواهند كرد. حال آن كه در اولين شب برقراري آتش بس به ما شام ندادند. حتي سختگيري شان بيشتر شد و در بعضي از آسايشگاهها به خاطر خواندن قرآن كل افراد را تنبيه كردند.
    صبح روز بعد گروهي را از آسايشگاهها و بند ديگر به بند ما آوردند در ميان آنها اسراي كربلاي ـ چهار و پنج ـ هم بودند كه پس از صحبت با آنها اطلاعات بيشتري از نحوه عمليات و ساير مسايل به دست آورديم . يكي از آنها برادر مجروحي بود به نام « مصطفي علي اصغرزاده » كه به خاطر شكنجه و تنبيه زياد پايش شكسته بود و با همان شكستگي استخوان راه مي رفت و به همين دليل شكل ظاهري پايش تغيير كرده بود و هر روز هم وخيم تر مي شد.
    يكي ـ دو روز بعد چند نفر شيك پوش با يك ماشين نيسان پاترول به اردوگاه آمدند. با ورود آنها همه ما را در يك جا جمع كردند و بعد وسايل فيلمبرداري و پروژكتور و غيره آوردند تا از ما فيلمبرداري كنند. ابتدا تصور مي كرديم كه آنها از طرف صليب آمده اند اما با ديدن دوربين و ... فهميديم كه مسئله فقط تبليغات است . آنها دوربين را روي ماشين نصب كردند و در اين خلال به نگهبانها و فرمانده اردوگاه فهماندند كه به اسراي ديپلم به بالا نياز دارند . نگهبانها به ما اعلام كردند و تعدادي از بچه ها بيرون رفتند. آنها قصد مصاحبه داشتند و بچه ها نيز خود را به نحو احسن آماده كرده بودند و هركدام اولين حرف شان درود به شهداي اسلام و جمهوري اسلامي بود. عراقيها ناراحت شده و از بچه ها خواستند كه همگي شعار « مرگ بر جنگ درود بر صلح » بدهند. نگهبانها با نگاه خشمگين خود به بچه ها نگاه مي كردند تا شايد آنها را از ترس تنبيه وادار به دادن شعار كنند. اما بچه ها بي اعتنا به همه چيز فرياد زدند : « مرگ بر صلح درود بر جنگ » عراقيها كه اين وضع را ديدند با تشويش خاطر بسيار وسايل فيلمبرداري خود را جمع كردند و ما را دوباره به آسايشگاه برگرداندند.
    يكي از همين روزها بود كه نگهبانها به همراه چند نفر از افراد بهداري به آسايشگاه آمدند و گفتند كه هركس معلول است اسم خود را بگويد. من و ديگر معلولين نام نويسي كرديم و سپس آنها به مسئول آسايشگاه اطلاع دادند كه كليه معلولين سه روز ديگر تعويض شده و به ايران فرستاده مي شوند. بچه ها از اين خبر خوشحال شده بودند و مدام دعا مي كردند كه ما آزاد شويم و در بازگشت خبر سلامتي اسرا و مفقودين را به خانواده هايشان برسانيم . چند روز گذشت اما خبري نشد. پس از آن چند بار ديگر آمدند و اسم ما را نوشتند و هر بار قول چند روز و چند ماه ديگر را دادند اما باز هم خبري نشد. تا اين كه بالاخره در دي ماه سال 67 تعدادي از معلولين ثبت نام شده را به ايران فرستادند. يك سرتيپ عراقي به نام « امين نظر » خبر داد كه به زودي ما را هم مبادله مي كنند. هنگام تعويض اسرا در اردوگاه غلغله اي بر پا بود و هركس پيغام و شماره تلفن و آدرس خود را به بچه هايي كه آزاد مي شدند مي داد تا از اين طريق خبري به خانواده رسانده باشند. روزهاي عجيب و پر خاطره اي بود. هر روز بچه ها به دنبال فرصتي مي گشتند تا تصوير مسئولين كشور را هنگام انجام مذاكرات در تلويزيون ببينند و با ديدن آنها دلگرم شده و نيرو بگيرند. هر بار كه تلويزيون تصويري را نشان مي داد همگي با صداي بلند صلوات مي فرستادند. يادم مي آيد كه پس از آتش بس ـ محرم سال 67 ـ يك شب مشغول خواندن نماز مغرب و عشا بودم كه صداي صلوات بچه ها بلند شد و همه به طرف تلويزيون دويدند. بعد از سلام نماز فهميدم كه آن همهمه و شور و اشتياق براي ديدن تصوير امام بوده اما هرچه منتظر ماندم ديگر تصوير تكرار نشد.
    تصور مي كرديم كه در اين شرايط جديد (قبول قطعنامه ) وضع اردوگاه بهتر خواهد شد و به اسرا رسيدگي خواهند كرد. حال آنكه در اولين شب برقراري آتش بس به ما شام ندادند
    يادم مي آيد كه پس از آتش بس ـ محرم 67 ـ يك شب مشغول خواندن نماز مغرب و عشا بودم كه صداي صلوات بچه ها بلند شد و همه به طرف تلويزيون دويدند. بعد از سلام نماز فهميدم كه آن همهمه و شور و اشتياق براي ديدن تصوير امام بود. اما هر چه منتظر ماندم ديگر تصوير تكرار نشد

  • *****
    خاطره
    آخرين كلام




  • در عمليات والفجر مقدماتي جهت تهيه برنامه و گرفتن صدا و تصوير رزمندگان عازم منطقه شديم . با آنكه جميع همكاران در ثبت ما وقع عمليات همدل شده بودند اما قلوب تمامي ما به واقع گنجايش آن همه بزرگواري را نداشت چه رسد به دريچه كوچك دوربين ها كه همگي آن ها در مقابل جانبازي و سلحشوري فرزندان وطن چشم نياز بود.
    كدامين قلم توان ثبت دلاوري هايشان را دارد كه نقاش ازل همه نقوش زيبايي را در كارگاه وجودشان نقش زده است .
    از روي عجز دركنار دريا دلي هاشان ايستاده بودم كه ناگاه نفير خمپاره اي به گوش رسيد و ديري نپائيد كه تركش هاي سرخ رنگ پريده آن همسنگران دليرمان را چون غنچه پرپر ساخت . گروه امداد كه در پس هر انفجار و حادثه اي صميمانه در فكر كمك و مساعدت به ياران رزمنده بود تني چند از محروحين را به عقبه جبهه منقل مي نمود. شدت جراحت زياد و شرايط جسمي آنان وخيم بود.
    به يقين لحظات تسليم جان به جانان يكي از پرشكوهترين دقايق عمر هر انساني است و آنها در چنين آستانه اي دم مي زدند. همراهشان به داخل ماشين آمدم تا بلكه در طي راه حرفي تصويري كلامي يا صحنه اي از عروج خونينشان را ضبط نمايم .
    نگاهم به شكم دريده يكي از رزمندگان خيره ماند. لبانش با تبسمي از ذكر حركتي موزون يافته بود. نزديك رفتم . فكر مي كردم واپسين لحظات زنده بودن خويش به اداي وصيتي مشغول است يا شايد از فرط درد و جراحت يا حتي تشنگي مي نالد.
    اما سوگند كه از او چيزي جز ذكر « يا سبوح و يا قدوس » و « ياذوالجلان و الاكرام » نشنيدم . خواستم آن حالات روحاني را فيلمبرداري كنم يا دست كم صداي وي را ضبط نمايم اما توان كوچكترين حركتي در خود نيافتم و در برابر آن همه ايثار و جانبازي با دستان سر شكم گونه هايش را نوازش دادم و زماني به خود آمدم كه ديگر مرغ روحش از قفس تن پركشيده بود.
    راوي : برادر بسيجي كريمي