روزنامه جمهوري اسلامي 28/04/1382 صفحه هنر و ادبيات
*****
هنرمند مورد عنايت خاص خداست


  • گفت و گو با استاد علي ظريفي اصفهاني
    ث از گذشته تان بگوييد
    پدرم مشهدي حسين ظريفي اصفهاني در بازار اصفهان مغازه داشت . از آدمهاي سرشناس شهر بود. مادرخانه دار بود. نصرت بيگم ظريفي كه وقتي شناسنامه آمد نام پدر روي مادر هم گذاشته شد. دو برادر و يك خواهر بوديم . من كوچكترين فرزند خانواده بودم . سال 1315 دوم ارديبهشت به خواست پدر و مادرم به كار قلمزني گمارده شدم . در سن ده سالگي به مدت يكسال به مدرسه فردوسي اصفهان رفتم و 8 ماه درس خواندم . بعد دوباره به كار قلمزني پرداختم . در ده سالگي فكر مي كردم قلمزني را دوست دارم . پيش استادان مختلف كار كردم ولي كسي به من كار ياد نداد خودم ياد گرفتم . در هر كارگاه ـ بسته به حجم كار استاد ـ شاگرد وجود داشت . استاد اول مي بايست نيم بركند و بعد شاگردها قلم مي زدند يا روسازي مي كردند.
    يادم مي آيد آن روزها چاشته بندي بود. ناهارمان را در دستمالي به نام چاشنه بند مي پيچيديم . مادرم چاشنه بند را گذاشت زير بغلم . من دم در خانه ايستاده بودم . بعد رفتم سر كارم . كارگاه استاد ما داخل كارونسراي حاج علي نقي بود ـ نزديك ميدان امام فعلي . وسيله نبود. پياده همه راه را دويدم . قبلا پدرم مرا معرفي كرده بود. اوستا به من گفت : الان كه اومدي اينجا اگر بخواهي برگردي چطور برمي گردي من نشاني مغازه هايي كه سر راه ديده بودم به او گفتم : چند سئوال ديگر كرد. بعد به من گفت تاره را پر آب كن كردم . ديد عقلم مي رسد. چند سئوال كرد كه درست يادم نمي آيد. قبولم كرد. فردايش جمعه بود. شنبه رفتم سر كار. يك سال قبل از جنگ بود. اول كار مغازه را آب و جارو مي كشيدم . صبحها از همه شاگردها زودتر مي رفتم . قير آب مي كردم . روي كنده چوبي كار مي كردم . روي كنده چوبي چكش مي زدم كه مچم سفت و پنجه هايم محكم شود. همان سال اول شروع كردم به كار روي كارهاي هم شاگرديهايم . آهسته كه اوستام نفهمه .
    تسبيح مي چرخاند و به بيرون خيره مي شود. چيزي در دور دست را نگاه مي كند. انگار كه گذشته را مي كاود.
    پنجه هايم سفت نبود. توان اينكه قلم در دستم بگيرم نداشتم . مچ دست راستم براي كار كردن لق شد مچ دست راست بايد لق شود كه چكش با مچ حركت كند. حدود ده شاگرد آنجا بودند. سه تايشان برادرهاي استاد بودند. اسم استاد تقي بودو اسم برادرش حسين و فتح الله اسم يكي ديگر حسين يكي مرتضي يكي رمضانعلي و... تعدادي ديگر. استاد با شاگردها برخوردهاي سختي داشتند. كتك مي زد. من هيچوقت كتك نمي خوردم . بچه زرنگي بودم . هميشه پول سازترين شاگرد مغازه بودم و كتك نمي خوردم . مثلا يادم مي آيد يكي از استادان گوش يكي از شاگردها را گذاشته بود روي ميز و با سنبه كوبيده بود روي آن . اكثرا با تسمه و دسته چكش شاگردها را مي زدند. معمولا شاگردها به پدر و مادرشان نمي گفتند. مردم گرفتار بودند دوره گراني بود.
    سه سال پيش اوستا تقي كار كردم . بعد رفتم پيش يك استاد ديگر. ديگر قلمزني كم شده بود و كاسبي خوابيده بود. خانه مان مسجد جامع بود جاي زيبايي بود پشت بام مي خوابيدم . صبح كه چشم باز مي كردم اين طرف بازار را مي ديدم كه گنبد مسجد جامع و مناره بود آن طرف مناره مسجد علي طاق مدرسه نوريه صبح بيدار مي شدم مدتي دور و برم فرم ها را نگاه مي كردم . مي رفتم ناشتا مي خوردم و از مسجد رد مي شدم . گچبري را دير ديدم . بيشتر ستونهاي صبه صاحب را نگاه مي كردم . اون موقع در مسجد روباز كرده بودند. مسجد جامع يك دانشگاه است كه همه چيز دارد. ما اگر مسجد امام را مي بينيم خيلي چيزها دارد مسجد جامع بيشترش را دارد. مي آمدم به كوچه مسجد علي بعد مي آمدم زير ساروتقي و ساختمان ساروتقي را كه خيلي دوست داشتم . وارد بازار قهوه كاشيها مي شدم و كارونسراي حاج علي نقي توي بازار.
    بعداز سه سال پيش يك قلمزن رفتم به اسم حسين عرب كه عرب بود. از كربلايي ها بود. پيش ايشان يك مقدار قلمزني و شاگردي كردم . در محله طوقچي بود. دوتا شاگرد داشت من و عباس كه هم سن و سال خودم بود. عرب هم كاري به من ياد نداد. اونجا قلمگيري وتراش كاري مي كردم . هنوز خواندن و نوشتن نمي دانستم . برادرم كه بزرگتر بود درس مكتب خوانده بود. يكي دو سال پيش عرب بودم . مزد كمي مي گرفتم . خيلي كم شايد پدرم پولي به او مي داد كه به من بدهد. كسي كاري نمي خريد . بعد مدت 8 ماه مدرسه رفتم . تا پنجم ابتدايي امتحان دادم و بعد از مدرسه بيرونم كردند. ناظم مدرسه بي جهت مرا كتك زده بود. مادرم به مدرسه آمد و دعوايم كرد و پرونده ام را زير بغلم دادند و آمدم بيرون و دوباره سراغ قلمزني رفتم .
    قلمزني به نام اسدالله خالدان سرجوب عباس خان كارگاه داشت كه پيش او رفتم . او هفت هشت شاگرد داشت . اوستا قلمزن بود ولي بهتر از ديگران بود. آنجا هم يكي دو سال كار كردم . و بعد هم ديگر سن ده پانزده سالگي شد كه نشستم براي خودم . اين آخر ديگر روسازي مي كردم .
    شروع كارم را از خانه شروع كردم . در اتاقي كه زندگي مي كردم . وسايل را خودم تهيه كردم . اين كنده هنوز همان كنده است و همان چكش اولي را هم دارم . در خانه كه بسيار بزرگ بود آن قدر سر و صدا بود كه سر و صداي مرا كسي نمي شنيد. اول كارهاي ديگر را مي كردم . از زمينه پر شروع كردم . اولين كارم را وقتي پانزده سالم بود تمام كردم . كارم را به بازار بردم و به يك سماور ساز فروختم به دو تومان . يك سيني برنجي بود كه 12 ريال خريده بودم . با پولش سيني خريدم و كار كردم . خرج را پدر مي داد. پدر مشوق بود. خيلي مرتب كار مي كردم تا زماني كه سربازي رفتم . در سال 1330 مي رفتم در آن جريانات دلم مي خواست فعال باشم . مي رفتم براي شكستن حكومت نظامي .
    20 سالم بود كه رفتم سربازي . هيچ سرگرمي خاصي نداشتم . سربازي را اصفهان بودم لشگر 9 زرهي سرباز دژبان بودم در آماده گاه ـ همينجا كه الان هتل عباسي است ـ من سرباز نرويي (حرف نشنويي ) بودم و خيلي سخت مي گذشت .
    بعد از سربازي دوباره مشغول كار شدم . كارگاهي در كاروانسراي نو گرفتم . شاگرد داشتم و بعد در كاروانسراي منجم و چند سال زير بازارچه مجلسي كارگاه داشتم . آن موقع همان كارهاي معمولي قلمزنها را مي كردم . به شبكه گري رسيده بودم . هنوز به كار هنري نپرداخته بودم . ولي بيشتر كار بدون عيب و نقص انجام مي دادم . در مشبك كاري در بين ساير تكنيكها بيشتر موفق بودم . آن موقع كارگاهم زير بازارچه مجلسي بود.
    من زياد كوه مي رفتم . يكي از روزها متوجه شدم آبي كه از سقف روي سنگ آمده آنجا كه فشار بيشتر بوده سنگ حركت كرده . وقتي آبي به اين نرمي سنگي به اين سختي را حركت مي دهد پس من هم مي توانم . اين شد كه حركت فلز از روي فلز را بدون اينكه بشكند يا ريختگي پيدا كند شروع كردم . به اين تجربه بعد از انقلاب رسيدم . تا آن موقع كسي را نديدم كه اين كار را بكند.
    ث آيا هنر جنبه الهي دارد
    من فكر مي كنم اول ژني است بعد هم به نوعي جنبه الهي دارد. بعضي وقتها شنيده ايد كه مي گويند هنرمند با ايمان . من فكر مي كنم همه هنرمندها در تمام دنيا با ايمان هستند. شنيده ايد كه هنرمنداني مي گويند وقتي اين اثر را آفريدم اينجا نبودم . هنرمند يك روح هنري دارد و يك حس هنري . گاهي حس هنري روح هنري را برمي دارد و گوشه اي مي برد كه خودش نمي داند و بعد درمي يابد كه كاري كرده كه به آن آگاه نبوده . سئوال اين است كه وقتي حس هنرمند روح او راتسخير مي كند روح او در چه حالي باشد ـ متشنج يا آرام ـ در اثرش تاثير مي گذارد.
    حتما خداوند هنرمند را با نظر ديگري نگاه مي كند. خداوند اين استعداد را در وجود اين فرد قرار داده و به نظرم هنرمند مورد عنايت خاص خداست .


    ث آيا هنر شيطاني هم وجود دارد
    مهم اين است كه روح ما در چه حالي باشد. آيا موقعيت شيطاني است . فكر نمي كنم هنري در دنيا شيطاني باشد. تفسير ما اشتباه است .
    ث در لحظه خلق اثر چه اتفاقي مي افتد
    در لحظه خلق اثر اتفاقات زيادي مي افتد. بعضي اوقات دارم كار مي كنم مي رسم به چيزي تازه و كارم را ناتمام مي گذارم تا راحت تر آن چيز را كشف كنم . بيشترين اتفاق اين است گرفتن سرنخ يا كشف . ما جنگي با هم نداريم . گفتگوست . اين ضربات چكش نيست اين چكش محبت است و آن قلم قلم نوازشگر است . ما چهار تا با هم صحبت مي كنيم . بيشتر فلز حرف مي زند تا چكش و قلم و من جنگي بين ما نيست .
    گاهي آدم مي گويد گلوم گرفته بود و نتونستم حرف بزنم . خلق هنر همين است اينكه آدم چيزي را مي آفريند كه حرف اوست . آدم سبك مي شود.
    من احساس مالكيت نسبت به اثر ندارم . هميشه مي گويم هنر مال كسي است كه آن را مي فهمد. نه مال من است نه مال كسي است كه پول دارد. ما اصفهاني ها ضرب المثلي داشتيم كه صبح سعي كن چشمت به چشم كسي نيفتد كه تا شب بهت خوش بگذرد. براي اين بعضي اثر هنري را مي خرند كه صبح چشمشان به چيزي نيفتد كه دوستش دارند. كسي كه مي فهمد صاحب هنر است . اما در ايران خودمان متاسفانه كساني كه اثر هنري مي خرند بيشتر به دنبال رقابت و چشم و همچشمي هستند. ما نبايد كارمان را به كسي كه پول دارد بدهيم . اثر ما متعلق به جامعه است . ولي اموراتمان هم بايد بگذرد . الان بيش از 60 سال دارم . ولي همواره فكر مي كنم تازه اول كارم است . دلم مي خواهد شبانه روز 48 ساعت باشد تا من زيادتر كار كنم .
    دكتر مرتضي صراف داماد استاد معين بود. شوهر دكتر مهدخت معين . خيلي آدمها هستند كه از من و كارم دست برنداشتند ايشان اولين كسي بود كه عاشقانه به كارم نگاه كرد. او خيلي كارم و من را مي فهميد. ولي خب زمان كوتاه بود و...
    ما با نشان دادن زيبايي حرف اصلي را مي زنيم حرفمان اين است كه آن برگ يا گل روي گلدان در چه موقعيتي است و چه حرفي مي زند. هر گلي حرفي براي خودش دارد. هميشه برگ مو و درخت را نشانه هنرمند مي دانم . در هيچ كجاي اين برگ و درخت ميوه تكبر نمي بينيد هنرمند هم افتاده و متواضع است زماني راهگشاست كه سم اجتماع را مي گيرد و انرژي مي دهد و واقعا درخت مو مصداق هنرمند است .
    ث تفاوت هنرمند با مردم عادي چيست
    در چيزهايي است كه هنرمند مي بيند و مي شنود و هر چه هنرمند كاملتر شود چيزهاي بيشتري مي بيند. نگاه هنرمند به طبيعت عميق است و چيزهايي را مي بيند كه ديگران توانايي ديدنش را ندارند. توانايي هنرمند در انعكاس ديده ها و شنيده هايش بيشتر است .
    ث شما از ديدن و شنيدن توسط هنرمند حرف مي زنيد پس نقش خيال چه مي شود
    نقش خيال يعني دريافتن چيزي در ميان آفريده هاي متعدد خداوند و انعكاس آن يعني هنر. نقش خيال يعني ديدن آنچه ديگران نمي بينند ممكن است آن چيز در طبيعت باشد ولي همه نبينند. اين قاعده در مورد آفريده هاي انسان هم مي تواند باشد.
    ث آيا كساني كه كپي مي كنند هنرمند هستند
    نه آنها استادند استاد يعني كسي كه كاري را بدون عيب و نقص انجام دهد. هنرمند اما خلق مي كند دست به آفرينش مي زند. حتي يك نابينا هم مي تواند هنرمند باشد چون دست به خلق و ايجاد مي زند.
    ث هنر پرداختن به جزئيات است يا خلق كليات
    هنر يعني خلق جزييات و كليات . جزييات ضروري است . خلق زيبايي هم يك ضرورت است براي اينكه نظر بيننده را جلب كند و حرفي براي مخاطب خودش داشته باشد.
    ث شما در هنر فرم را در اولويت قرار مي دهيد يا محتوا را
    هنر بايد پيامي را منتقل كند و صرفا زيبايي نيست گرچه نشان دادن زيبايي هدف اصلي است . هر عنصري در يك كار هنري حرفي براي گفتن دارد و در واقع در هر اثر هنري نشانه اي نهفته است يك اثر هنري بدون نشانه ها و پيامش مثل يك كپي ساده از طبيعت است در حاليكه يك اثر و مخلوق هنري حتما حرفي براي گفتن دارد.
    ث منظورتان از پيام پيام اخلاقي است يالله
    پيام نهفته در يك اثر هنري صرفا اخلاقي نخواهد بود گاهي بخشي از تاريخ در يك اثر هنري جلوه گر مي شود. هنرمند در جامعه ظلم مي بيند خوبي و بدي مي بيند و در واقع بخشي از جامعه را در يك اثر هنري متجلي مي كند. حالت هنرمند روي اثر هنري كه در حال خلق آن است اثر مي گذارد و به آن جان مي بخشد.
    ثدر لحظه خلق يك اثر هنري چه اتفاقي مي افتد كه مي توان انعكاس آن را در خود اثر ديد
    در لحظه اي كه اثري خلق مي شود اتفاقات زيادي مي افتد گاهي و حتي اغلب اوقات هنرمند استادي ندارد كارش و تداوم در عمل او را به مرحله شكوفايي مي رساند. گاهي مواقعي كه مشغول كار هستم به چيز تازه اي مي رسم كار را رها مي كنم چون كشف آن چيز تازه برايم جالبتر مي شود با اينكه كار مي كنم تا امرار معاش كنم ولي كشف و دستيابي به يك سرنخ برايم جذاب مي شود اين اتفاق مهمي است كه براي هر هنرمندي مي افتد.
    ثيعني در جنگ قلمزن با فلز اين كشف و شهود اتفاق مي افتد
    نه قلمزن جنگي با فلز ندارد. چكش به جنگ فلز نمي رود چكش چكش محبت است و قلم قلم نوازشگر. اصلا بين قلمزن و فلز و قلم و چكش يك گفتگو در جريان است و ما چهار تا با هم حرف مي زنيم و بهتر بگويم فلز بيشتر حرف مي زند. خلق يك اثر هنري مثل اين است كه كسي حرفي در گلويش مانده باشد و آن اثر آن حرف است و وقتي كار آفرينش يك هنرمند تمام مي شود احساس سبكي مي كند.
    ثسيده زهرا نبوي
    تسبيح مي چرخاند و به بيرون خيره مي شود. چيزي در دور دست را نگاه مي كند. انگار كه گذشته را مي كاود. مچ دست راستم براي كاركردن لق شد. مچ دست راست بايد لق شود تا چكش با مچ حركت كند.
    من فكر مي كنم همه هنرمندها در تمام دنيا با ايمان هستند.
    بعضي وقتها هنگام كاركردن به چيز تازه اي مي رسم . كارم را ناتمام مي گذارم تا راحت تر آن چيز را كشف كنم .
    من احساس مالكيت نسبت به اگر ندارم هميشه مي گويم هنر مال كسي است كه آن را مي فهمد.